سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده
مشق سکوت

مثل همیشه، بعد از بیدار شدن پرده ها رو کنار کشیده بودم تا نور و روشنی تو خونه جریان پیداکنه و رو مبل ها دراز کشیدم تا آب بجوشه و چای دم کنم، اما همونجا چشم هام سنگین شده و خوابم برده بود. کمی بعد با صدای کتری از خواب پریدم و سرشار از شوقِ زندگی شدم وقتی دیدم خدا با واسطه کردن خورشید خانوم، داره بهم لبخند می زنه.

این هوا، این آفتاب و این حس و حال همیشه من رو یاد روزهای بچگیم که می رفتیم شمال می اندازه. سرِ ظهر، وقتی بزرگترها خواب بودن، تو حیاط یا تراس خونه مامان بزرگم مینشستم. هوایِ عجیبی بود و عطر دلنشینی داشت، آفتاب به قشنگترین حالت ممکن میتابید و نسیم خنکی از جنسِ دریا هم می وزید. سکوتِ عجیبی حاکم بود، سکوتی از جنسِ طبیعیت که گاهی صدای ملایمِ پیچیدن باد تو شالیزار و لابه لای درخت ها، برای لحظه ای تو اون وقفه ایجاد می کرد. من از بچگی تا به امروز، عاشقِ این حال و هوام. عاشقِ عشقبازیِ سکوت و آفتاب و نسیم و اونقدر برام جادویی و اسرارآمیزن که با دیدن هر کدومشون، میتونم دوباره حسِ اعجاب انگیز و بی نظیری که از اون روزها همراهمه رو با همه ی وجودم لمس کنم.

 با دیدن این صحنه، و غرق شدن تو حس خوبم، مثلِ همیشه، نوشته ی محمود دولت آبادی تو ذهنم مرور میشه که میگه:

از هر چیز دنیا، یک شکل خاصش، در یک موقع معین به خاطر آدم می ماند. مثل اینست که روی مغز آدم، آن شکل و حالت مخصوص حک می شود. هیچ معلوم نیست چرا همان رنگ و همان حالت و همان موقع. بعد از آن تو باز هم آفتاب را می بینی، هر روز می بینیش، خیلی زیاد می بینیش، اما... اما فقط یک آفتاب، یک رنگ خاصی از آفتاب در ذهنت داری که تا از کسی اسم آفتاب را می شنوی، همان شکل و رنگ و همان حالت آفتاب در خاطرت زنده می شود.


۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۵ ، ۱۴:۲۸
رها

این مدتی که گذشت مشغول کارهای پایان نامه بودم و همین باعث شده بود فکرم درگیر باشه و خیلی از وبلاگم و دنیای مجازی دور بمونم. خداروشکر الان درصد بالایی از کارها انجام شده و اگه مشکلی پیش نیاد، میتونم یکی دوماه آینده دفاع کنم.

به خاطر موضوعم، باید برای یه تعداد از زوج ها و افرادی که اختلافات زناشویی داشتن یا در آستانه طلاق بودن، به صورت گروهی هشت جلسه آموزشی با رویکرد تحلیل رفتار متقابل تشکیل میدادم و قبل از شروع دوره و بعد از پایانش با پرسشنامه میزان اثربخشی کارم رو میسنجیدم. این کار از یه طرف برای منی که تا به حال سابقه ی تدریس تو جمعی که خودم مسئولیتِ اداره ی اون به عنوان استاد و درمانگر داشته باشم رو نداشتم یه تجربه و چالش جدید بود، و از طرف دیگه تحققِ رویایی بود که همیشه تو سرم بود و میتونم بگم حداقل نزدیک به 15 ساله که آرزوش رو داشتم و فقط تو یه برهه ای از زندگیم ازش دور شده بودم، دوره ای که  مطمئنا باید اتفاق می افتاد تا من بتونم دوباره خودم رو پیدا کنم.

چون جامعه ای که من انتخاب کرده بودم دچار اختلاف بودن، پیداکردن افرادی که داوطلب باشن کار سختی بود. مخصوصا در مورد آقایون. اما چیزی که تو این اتفاق برام جای تاسف داشت این بود که خیلی ها، برای همه چیز تو زندگیشون فرصت دارن و ساعت ها زمان جلوی تلویزیون، پای تلفن، تو مهمونی ها، پاساژها و مراکز خرید، تو شبکه های اجتماعی و ... صرف میکنن، اما یکی دو ساعت در هفته زمان گذاشتن برای فکر کردن، کمک به خودشون و زندگیشون براشون طاقت فرسا و مسخره و بی ارزش به نظر می یاد. یا اگر وقتی هم میذارن، انتظار دارن در کوتاه ترین زمان ممکن، تمام مشکلات زندگیشون از بچگی تا به امروز از بین بره و یه نفر با چوبِ جادویی دنیای اونها رو متحول کنه، بدون اینکه کمترین زحمتی به خودشون داده باشن!

به هر حال در نهایت گروه با چندتا زوج و چند تا خانوم متاهل که همسراشون همراهشون نبودن برگزار شد. جلسات اول، اشتیاق افراد کمتر بود، ولی هر جلسه ای که میگذشت علاقشون بیشتر میشد تا جایی که دیگه بعد از پایان جلسه هم دلشون نمیومد برن! در آخر، اون عده ای هم که جلسات اول با بی انگیزگی حضور داشتن پشیمون بودن که مطالب اولیه رو اینطوری از دست دادن و اکثرشون از تموم شدن دوره ناراحت بودن و ازم میخواستن که حتما دوباره همچین کلاس هایی رو برگزار کنم.

جلسه ی پایانی، دوباره بهشون همون پرسشنامه هایی که قبل شروع کلاس ها پر کرده بودن رو دادم و خیلی خیلی خوشحال شدم وقتی دیدم حتی موقع پرکردن پرسشنامه میگن که با دیدن این سوالها بیشتر متوجه تغییراتشون میشن و منم وقتی بعدش پاسخ هاشون رو مقایسه کردم دیدم بیشترشون حتی تو این مدت کم، تو حداقل دو تا از متغیرهایی که داشتم تغییر کردن.

یکی از چیزهایی که تو این مدت باعث خوشحالی و انرژی گرفتن من شد زوج حدودا هفتاد ساله ای بودن که تک تک جلسات رو با اشتیاق کامل حضور داشتن و اصرار داشتن که حتما دوره ی جدیدی برگزار کنم و حتی پرسشنامه ی اونها هم تغییرات مثبتشون رو نشون میداد.

واقعا با همه ی وجودم خداروشکر میکنم که همه ی شرکت کننده های این دوره که به عنوان اولین تجربه تا همیشه به یادم میمونه، با وجود همه ی کاستی هایی که خودم میدونم داشت، از اون راضی بودن و ازش نتیجه و تاثیر خوب گرفتن.

حالا من مراحل قبلی رو با موفقیت پشت سر گذاشتم و دیگه تو مسیری حرکت میکنم که تنها دغدغم غلبه بر ترس هایِ خودم نیست و واقعی تر با اهدافم و اینکه برای پیشبردشون چه چیزهایی نیاز دارم و چه چیزهایی رو باید از خودم دور کنم، درگیر شدم. حالا دیگه نگاه و مشغولیاتم از حالتِ شخصیِ و تک بعدیهِ معطوف به خودم بیرون اومده و دارم تو ابعاد وسیع تری با مسئله ی آموزش و درمان و برنامه هام روبرو میشم و همه ی اینها حاصل نگاه و عنایتِ بی حد و مرز خداوند و در کنار اون خواسته و تلاشِ خودمه. 

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۹۵ ، ۲۱:۳۵
رها

حسِ عجیبیه وقتی تک تک سلول های وجودت، تمومِ روحت وابسته به وجودِ یه نفر میشه. حس عظیم و قدرتمندیه و گاهی حتی ترسناک! وقتی تا این اندازه، شادیت، غمت، خندت، گریه ات، خشمت، ترست، خوشبختیت، آرامشت، انگیزت، دلهرت، حسادتت، موفقیتت، زنده بودنت، امیدت، ناامیدیت، آرزوت، رویات، محبتت، ضعفت، اعتمادت، قدرتت و ... فقط و فقط وابسته به نگاه و نفس کشیدن یه نفر باشه، فقط و فقط یک نفر...

حس غیرقابل توصیفیه وقتی تمامِ حس های دنیا رو با یه نفر تجربه کنی، وقتی همه ی نیازهات خلاصه بشه در نیاز به تنها کسی که تو رو بی نیاز از همه ی دنیا میکنه، وقتی فاصله ی بین خنده و گریه ات، به ثانیه ای و نگاهی از کسی بند باشه که همه کس تو توی زندگیه و توانِ زنده بودنت رو از اون میگیری.

 حس عجیب و وصف ناشدنی ایه، حس بی نهایت و باشکوهی به نام عشق... 

 

* عنوان پست: از آهنگ کی بهتر از تو - عارف


موافقین ۵ مخالفین ۱ ۱۶ آبان ۹۵ ، ۰۱:۴۵
رها

امام صادق یه حدیثی داره که میگه: "هر که مومنی را به گناهی سرزنش کند، نمیرد تا آن را مرتکب گردد." یه نوشته معروفی هم هست که میگه: "میدانم اگر قضاوت نادرستی در مورد کسی بکنم، دنیا تمام تلاشش را می کند تا مرا در شرایط او قرار دهد تا به من ثابت کند که در تاریکی، همه ی ما شبیه یکدیگریم."

خواستم بگم، یکی از قوانین زندگیِ من، که کائنات به شدت هم در جهت حفظشون تلاش میکنه! مضمونِ این دو تا متنِ. یعنی خدا نکنه که من با یه غرور و احساس برتری یا حالت شماتت باری فقط از تو ذهنم رد بشه که چرا فلانی، فلان کارو کرد، تو هر زمینه ای که باشه، حتی اگه چیزهایی باشه که به زندگیم هیچ ربطی نداره، دیر یا زود دقیقا تو همون شرایط قرار می گیرم، یا اتفاق مشابهی برام میفته. این قضیه تو ساده ترین مسائل، تا بزرگترین چیزها به طرز غیرقابل باوری برام تکرار میشه!

 وقتی متوجه این مسئله شدم، اولش خیلی ازش شاکی بودم و به خدا گله می کردم و میگفتم که حالا من یه چیزی از ذهنم گذشت یا گفتم، نمیشد سرم نیاریش؟! ولی کمی که گذشت به این باور رسیدم، این نگاهِ خاصِ خدا و لطفیه که بهم داره و کمک میکنه بیشتر حواسم رو جمع کنم و وقتی میخوام در مورد بقیه فکر کنم، راحت قضاوتشون نکنم و با همه ی وجودم لمس کنم که درسته گاهی آدم ها کارهایِ اشتباه میکنن، اما خیلی چیزها دست به دست هم میده تا رفتارِ اشتباه و تصمیم نادرست و نامناسبی داشته باشن. تکرار این تیپ اتفاق ها، بهم کمک کرده که حتی اگه دلایل آدم ها برای رفتارها و تفکراتشون، برام قابلِ قبول یا به نظرم صحیح نباشه، بهتر درک کنم که با چه نوع نگاهی و تو چه شرایطی انجامش دادن. اینجوری میتونم هم اونها رو بیشتر بفهمم، ببخشم یا اگه لازم بود بهشون کمکی کنم، هم درون خودم بیشتر کندوکاو کنم و قسمت هایی که ممکنه در من هم باعث این رفتارها بشه رو بشناسم و به این فکر کنم که من با وجودِ همه ی ادعا و اعتمادی که به خودم دارم و سعی میکنم طبق اصولم دست به عمل بزنم، اما فقط خدا میدونه اگه تو همون شرایط باشم چه تصمیمی می گیرم و سعی کنم قسمت هایی که ممکنه در من هم باعث ایجاد چیزی که به نظرم در دیگری نامناسبه میشه رو بشناسم و اگه لازم بود به وجودش بیارم یا تغییراتی توش بدم که بتونم از مشکلات بعدی پیشگیری کرده باشم و هیچ وقتم اون نگاهِ از بالا به پایین رو به کسی نداشته باشم.

 و در نهایت بزرگترین حسنِ این قضیه برام اینه که بابتِ اینکه خدا حتی وقتی که من دارم از خودم دور می شم و راه غلطی میرم، تا این حد مواظبمه و با تلنگرهاش باعث میشه حواسم به خودم جمع بشه، هزاران هزار بار شکرش کنم.

 

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۵ ، ۱۷:۵۴
رها

یکی از کتاب هایی که این اواخر خوندم کتاب چهار میثاق ( کتاب خِرَد سرخپوستان تولتک ) نوشته ی دون میگوئل روئیز هستش که نسیم تو وبلاگش معرفی کرده بود. تولتک ها دانشمندان و هنرمندانی هستن که برای کشف و حفظ معرفت معنوی و آیین های باستانی گروه هایی تشکیل دادند و شهر تئوتی هواکان خارج از مکزیکوسیتی، جایی که دورهم جمع می شدن رو جایی می دونن که توش آدم ها به خدا تبدیل می شن.

تو این کتاب میگه ما از طریق مقررات و حرف هایی که از دوران کودکی، بزرگترها، خانه، مدرسه، تلویزیون و .. بهمون می گفتن و تنبیه و پاداش ها و ... اهلی می شیم، یعنی یاد میگیریم چطور زندگی کنیم و از همین طریق نظام جامع باورهامون رو می آفرینیم. و بعد در مورد میثاق هایی که بر زندگیمون حکومت میکنن صحبت میکنه و میگه ما هزاران میثاق با خودمون، دیگران، رویای زندگیمون، خداوند، جامعه، همسر، والدین و... داریم اما مهم ترین میثاق هامون اونهایین که با خودمون داریم و بهمون میگه چه کسی هستیم، چه احساسی داریم، به چه چیز اعتقاد داریم و چطور رفتار میکنیم. تعداد زیادی از این میثاق ها موجب رنج بردن ما میشن و موجب میشن تو زندگی شکست بخوریم. میثاق های مبتنی بر ترس موجب صرف انرژی میشن، اما میثاق های مبتنی بر عشق به ما کمک می کنن تا انرژی خومون رو حفظ کنیم و حتی انرژی بیشتری کسب کنیم. و در انتها هم میاد چهار میثاق قدرتمند که به ما کمک میکنه توافق هایی که از ترس زاده شدن و انرژیِ ما رو هدر میدن رو از بین ببریم معرفی میکنه و میگه هر بار که یک توافق رو میشکنید، همه ی انرژی ای که برای خلق و تداومش مصرف می کردین به شما برمیگرده. و میگه نحوه ی زندگی فعلی شما نتیجه سالها اهلی شده. نمی تونید امیدوار باشید که این اهلی شدن در عرض یک روز نابود بشه. ما نیاز به همون مقدار قدرت داریم تا میثاق قبلی خودمونو باطل کنیم، با قدرتی کمتر از اون چیزی که اون موقع به کار بردیم نمی تونیم موفق بشیم.

چهار میثاق که تو کتاب ازشون گفته اینهاست.

 

 1- 1-     با کلام خود گناه نکنید.

کلام یک نیروست؛ و بسته به اینکه چطور مورد استفاده قرار گیرد، ممکن است شما را آزاد سازد یا از آنچه اکنون هستید بیشتر در بند کند. بی گناه بودن در کلام یعنی استفاده درست و مناسب از انرژی. ما آموخته ایم طبق عادت دروغ بگوییم، هم در ارتباط با دیگران، هم خودمان. و این دومی خیلی مهمتر است. ما در استفاده از کلام معصوم نیستیم و اقتدار کلام اغلب مورد سواستفاده ی ما قرار می گیرد. ما از کلام برای نفرین، سرزنش، ایجاد احساس قصور و تخریب استفاده می کنیم. مسلما در راه درست هم از آن استفاده می کنیم اما دفعات کمتر، بیشتر اوقات از کلمات برای سم پاشی استفاده می کنیم، برای انتقال زهرِ خشم، حسد، بخل و نفرت. استفاده ی نادرست از کلام یعنی چطور همدیگر را از پا بیندازیم و یا در حالت شک و ترس نگه داریم. چون کلام جادویی است که انسان ها در اختیار دارند، سواستفاده از کلام یعنی جادوی سیاه. جادوگر سفید از کلام برای آفرینش، بخشش، شراکت و عشق استفاده می کند.

 

 2- 2-     هیچ چیز را به خود نگیرید.

وقتی چیزی را به خود می گیریم فرض می کنیم که آنها می دانند در دنیای ما چه می گذرد. ما آن را به خود می گیریم چون با آنچه گفته شده موافق هستیم. انسان ها به رنج کشیدن در سطوح مختلف و به درجات متفاوت اعتیاد پیدا کرده اند و به یکدیگر در تداوم این اعتیاد کمک می کنند. هرجا که بروید کسانی را پیدا می کنید که به شما دروغ بگویند و همین طور که آگاهی تان افزایش می یابد متوجه می شوید که خودتان نیز به خود دروغ می گویید. از دیگران انتظار نداشته باشید که به شما راست بگویند، زیرا آنها به خود نیز دروغ می گویند. شما باید به خود اعتماد کنید و تصمیم بگیرید که آیا مایلید آنچه را دیگران به شما می گویند باور کنید یا نه. شما در خواهید یافت که برای انتخاب های درست بیش از آنکه نیاز به اعتماد کردن به دیگران داشته باشید، نیاز دارید که به خودتان اعتماد کنید.

 

 3- 3-     تصورات باطل نکنید.

ما فقط آنچه را که می خواهیم می بینیم و آنچه را که می خواهیم می شنویم. چیزها را آن طور که هستند درک نمی کنیم. ما انواع تصورات را به سر راه می دهیم، چون شهامت پرسش کردن نداریم. ما تصور می کنیم که همه زندگی را مثل ما می بینند. تصور می کنیم که دیگران مثل ما می اندیشند، مثل ما احساس می کنند، مثل ما قضاوت می کنند و مثل ما سواستفاده می کنند. این بزرگ ترین تصوری است که انسان ها دارند. پیش از آنکه دیگران ما را طرد کنند، خودمان، خود را طرد می کنیم. ما باید آنچه هستیم باشیم، آن وقت نیازی نیست که تصویر غلطی از خود ارائه دهیم. راه احتراز از تصور کردن پرسش کردن است. اگر نمی فهمید بپرسید. اطلاعات یا عقاید بذری است که در ذهن ما کاشته می شود. آنچه واقعا تفاوت ایجاد می کند عمل است. عمل کردن مکرر و مکرر اراده شما را تقویت می کند، دانه را آبیاری می کند و بنیانی قوی و محکم می گذارد تا عادات جدید رشد کنند.

 

 4- 4-     همیشه بیشترین تلاشتان را بکنید.

هنگامی که نهایت تلاشتان را بکنید، نه بیشتر و نه کمتر، آن وقت می آموزید که خود را همان طور که هستید بپذیرید. اما باید آگاه باشید و از اشتباهاتتان درس بگیرید. آموختن از اشتباه به این معنی است که تمرین کنید، به نتیجه کارتان منصفانه نگاه کنید و به تمرین ادامه دهید. این امر آگاهی شما را افزون می کند. شما ممکن است افکار بزرگی در سر داشته باشید اما آنچه تفاوت ایجاد می کند عمل است. بدون عمل، فکر هیچ وقت متجلی نمی شود؛ نه نتیجه ای در پی دارد و نه پاداشی. تمرین است که استاد می سازد. اگر بیشترین تلاشتان را بکنید، احساس خوبی نسبت به خود خواهید داشت

 

 

در مورد هر کدوم از این میثاق ها تو یه فصل توضیح داده شده. خیلی سخت بود ازش قسمت های کوتاهی رو انتخاب کنم تا بتونه مفهومِ اصلی که تو کتاب ازش گفته برسونه، چون خیلی جاهاش با توجه به جملات قبل و بعدش معنی پیدا میکرد و خلاصه ی من نمیتونه خلاصه ی کاملی باشه. با اینکه خیلی از چیزهای که تو کتاب بهش اشاره شده برام جدید نبود و میدونستم و تا حدی بهشون عمل میکردم، اما خوندن این کتاب، برای خودِ من مفید بود و باعث شد بیشتر حواسم به افکار و رفتارم جمع بشه. از عملکرد خودم تو این چهار مورد راضی نیستم و باید بیشتر بهشون توجه کنم. مخصوصا مورد اول. گاهی وقتا بدون اینکه توجه کنم از کلامم به نامناسب ترین حالت ممکن استفاده میکنم و بعدش خیلی از انرژی ای که اینجوری تو زندگیم وارد کردم ناراحت میشم. به نظرم ما خیلی وقت ها فکر میکنیم چیزی رو میدونیم، اما تو مرحله ی عمل که میرسه رفتارمون آگاهانه نیست و تموم چیزهایی که فکر میکنیم میدونیم و بلدیم، تا وقتی که تو عمل دیده نشه، دانش و آگاهیِ کاملی نیست. امیدوارم دفعه ی بعد که این کتاب رو از قفسه ی کتابهام برمیدارم، راضی باشم از اینکه تونستم این میثاق ها رو تو خودم ایجاد کنم.

 



۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۵ ، ۲۰:۴۱
رها

یکی از سخت ترین کارها برای من ارتباط برقرار کردن با دنیای نوجوونهاست. نه حال و هواشون رو درک میکنم، نه ادبیاتشون رو دوست دارم، و نه اهمیتِ چیزهایی که براشون مهمه رو میفهمم. واسه همین وقتی یکی از دوستام بهم زنگ زد که با دختر 14-15 سالش که شکست عشقی! خورده و از دوست پسر 19 سالش جدا شده و حالا روز و شب گریه میکنه صحبت کنم یکم طول کشید تا بتونم باهاش ارتباط برقرار کنم.

نمیدونم به خاطر تغییرات خودم و اینکه برام یه سری کلمات و مفاهیم ارزش و معنای خاصی پیدا کردن اینقدر از دنیای نوجوون های الان دور شدم یا اینکه کلا تغییر شرایط و نوع نگاه و تربیت خانواده ها و روابط باعث این همه فاصله شده. فقط میدونم الان با نگاهِ امروزم، شنیدن یه سری حرف ها به این صراحت از بچه های این سن و سالی برام عجیبه. مثل اینکه دختر دوستم خیلی عادی و راحت میگه: نه ماه باهاش بودم، عاشقش شدم، بیشتر ارتباطم باهاش نتی بود، ولی خب بیرونم میرفتیم، ولی باهام کاری نکرد. با هم تو خونه نرفتیم، ولی جاهای خلوت بودیم، میخواست کاری کنه میکرد. البته فکر کنم کلا مشکل جنسـی داشت! یه بار بهم خیانت کرد، ولی تو دوره ای که بود که با هم کات کرده بودیم، بعدش گفت میخواستم تو رو فراموش کنم رفتم با اون دوست شدم. الانم بهم گفته، من فعلا وقت دختربازی ندارم، میخوام درس بخونم و کار کنم تو هم دختر پاکی هستی، نمیخوام معطل من بشی و ...

خیلی با دخترِ دوستم و دوستم حرف زدیم و خداروشکر این مدت تا جاییم که پیگیری کردم نتیجش مثبت بوده، ولی این اتفاق و یه سری حرفهایی که شنیدم ذهنم رو به خودش مشغول کرد. ازش پرسیدم هیچ فکر کردی چه چیزی دوست داری؟ میخوای چکاره بشی و یا تو آیندت چه اتفاقایی بیفته؟ بهم با لحنِ خیلی خاص و سنگینی گفت: خاله باورت نمیشه اون اونقدر همه ی زندگیه ی من رو گرفته که من حتی دیگه یادم نمیاد کی هستم و چی دوست دارم؟ یا وقتی بارها و بارها تو حرف هاش بهم گفت: خاله من برام هیچ چیز مهمتر از این نیست که بدونم اون منو دوست داره یا نه؟ تو بهم بگو دوستم داره یا نه؟

درسته الان با دوره ی ما خیلی فرق کرده و فرهنگ ها هم متفاوته، ولی به نظرِ من یه سری اصول تو زندگی باید ثابت باشه تا آدمها بتونن درست زندگی کنن. شرایط زندگی قرار نیست همه چیز رو زیر سوال ببره. من فکر میکنم، یه بچه تو این سن، تو هر خانواده و فرهنگی که باشه، وقتی اونقدر عشق و محبت و توجه از خانوادش بگیره که تامین بشه، کمتر به طرف چیزهایی میره که وقت و انرژیش رو تو جهت به درد نخوری هدر بده و کمتر نیاز به توجه و محبتِ آدمهای دیگه پیدا میکنه. برام تلخه که ببینم یه دختر بچه، اینقدر راحت و بی پرده اینکه دوست پسرش باهاش رابطه ای نداشته رو، رو حساب مشکلِ جنسیش بذاره و یا اونقدر دوست پسر داشتن و باهاش تو یه خونه رفتن عادی باشه که اتفاق نیفتادن اینها براش غیرعادی به نظر برسه یا براش تائیدی باشه برای اینکه رابطش درست بوده. یا کلماتی مثلِ عشق، خیانت، سیگار کشیدن، مشـروب خوردن، مسافرت رفتن با هم، س.کــ.س و ... اینقدر راحت به زبون بیاد و بشه دغدغه های ذهنی یه انسان تو این سن و سال.

حرفم فقط این مورد خاص نیست، متاسفانه امثال این دختر زیادن و به نظر من بیشتر از هرچیزی خانواده ها مقصرن، خانواده هایی که حالا از این ور بودم افتادن و خیلی چیزها براشون ارزش و کلاس و نشونه ی روشنفکری شده. پدر و مادرهایی که خودشونم راهشون رو گم کردن و حالا شدن الگوی بچه هاشون، کسایی که هزاران هزار کار جلوی چشم بچه ها انجام میدن و انتظار دارن اونها به صورت خودجوش تو مسیر صحیح قرار بگیرن. مسیرِ صحیحی که خودشون هم نمیشناسنش و نمیدونن کجاست و فقط از نتایجی که تو زندگیِ بچه هاشون اتفاق میفته ناراضین.

من یا هر کس دیگه ای، هر چقدرم تلاش کنیم تا امثال این بچه ها در جهت صحیح تری هدایت بشن، تا وقتی محیط خانوادها آشفته است و سرشاره از چیزهایی که نباید باشه و اتفاق میفته، چیزهایی که برای بچه ها زشتی و قبح و یا ارزش و حرمتشون رو از دست داده، تاثیرمون کوتاه مدت و محدوده و نمیتونیم انتظار داشته باشیم طرف تو مسیر کاملا ایده آلی قرار بگیره.

شاید یکی از دلایلی که اینقدر این اتفاق روم تاثیر گذاشت و دلم رو به درد آورد، و همینطور اینکه خودمم فقط یه تصویر محو از نوجوونیم یادمه و هیچ کدوم از اتفاقاتش به وضوح برام روشن نیست و فقط میتونم نتیجش رو ببینم، اینه که اون سن و سال من، دقیقا روزهایی بود که پدر و مادرم به شدت با هم اختلاف داشتن و هر کدوم به اندازه ی خودشون، بدترین کارها رو میکردن و همه ی چیزهایی که برام شکل گرفته بود و باورشون داشتم، با رفتارهاشون زیر سوال بردن و من به شدت تو اون دوره دچار تناقض شدم و برای فرار از اون همه دغدغه و فشاری که حس میکردم، تصمیم گرفتم هر چیزی که تا به اون روز باور داشتم و هرکاری که تا اون دوران میکردم و شده بود پایه های شخصیتی و فکریم، دیگه انجام ندم و نتیجش رو هم چندسال بعد تو زندگیم دیدم.

نمیدونم در آینده چطور میتونم خواستم رو به انجام برسونم یا چقدر توش موفق میشم، اما یکی از چیزهایی که به زنده بودنم معنا و به خودم آرامش میده، اینه که تا جایی که در توانم هست، تلاش کنم تو زندگیِ آدمها، به هر شکلی که شده تاثیر مثبتی بذارم و کمک کنم تا راهِ بهتری برای زندگیشون پیدا کنن. درسته که یه سری اتفاقات زندگیم برای من خوشایند نبوده و باعث شده رنجِ زیادی بکشم و لحظه های زیادی رو از دست بدم، اما شاید تمومِ اونها باید اتفاق می افتاد تا من امروز و اینجا، تو مسیرِ رسیدن به چیزی که برای تحققش به دنیا اومدم قرار بگیرم و محکم تر و استوارتر برای به حقیقت پیوستنش قدم بردارم و امیدوارم به بهترین حالت ممکن بتونم رسالتم رو به انجام برسونم.



+عنوان پست، شعری از حسین پناهی


۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۵ ، ۰۲:۴۶
رها


خوشحالم که ساعت ها را عقب کشیده اند، حالا یک ساعت بیشتر عاشقت بوده ام...

 

 

+شونه به شونه با منی



موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۲۵
رها

سن و سالش زیاد نیست اما یه پسر بیست و چند ساله داره که با باباش زندگی میکنه و یه دختر نوجوون که با اون و همسر دومش. چندساله که پسرش رو میفرستن تو کمپ های مختلف برای ترک، خودش میگه پسرم اعتیاد به متادون داره، ولی میدونم که مشکلش تریـاک، هــروئین، شیشه، قرص و ... است. چند ماه خوبه اما دوباره شروع میشه. دخترشم که هر بار بهش فکر میکنم، به بچگی و معصومیتش که داره از بین میره، به اشکایی که میریخت، به محیطی که توشه و چیزهایی که باهاش تو این سن آشنا شده و به آینده ای که خدا میدونه با این وضع چی میشه، گریم میگیره و اعصابم رو بهم میریزه... بگذریم، هدفم گفتن از زندگیش نیست ...

میگه شوهرم دوست نداره بچه دار بشم، از اولم باهام شرط کرده که اگه باردار بشی باید سقطش کنی، (همسرش خودش از زندگی قبلیش چندتا بچه داره)، اما من با اینکه دیگه حال و حوصله بچه داری ندارم خیلی دلم بچه میخواد، احساس میکنم بچه دار که بشم توجهِ این مرد از اونا همه جوره به من جلب میشه و براش خیلی عزیزتر میشم. بهم میگه: نمیشه که تا ابد بچه نداشته باشی، یه بچه بیار، اینجوری جایگاهت تو زندگیش فرق میکنه، خیلی چیزا عوض میشه، اون وقت تو میشی اولویتش و همه ی زندگیش، هیچ وقت ولت نمیکنه بره، اینجوری زندگیت تا ابد بهش وصل میشه. میگه زن تا وقتی زنه یه مرده همه چیزش نیست، ولی اگه مادر بچش بشی، میتونی مطمئن باشی که تو زندگیش موندگاری، الان فلانی رو نگاه کن (همسر قبلی شوهرش) هزار بلا سر این مرد آورد، این همه این مرد ازش بدش میاد و خودت شاهدی چه کارها که نکرد، ولی چون مادرِ بچه هاشه، بازم با خیال راحت نشسته زندگیش رو میکنه و همیشه حمایت این مرد رو داره و نگرانِ زندگیش نیست...

بهش میگم: اگر یه روزی تصمیم بگیرم مادر بشم، کمترین حقِ موجودی که قراره به دنیا بیارم اینه که به خاطر عشق و علاقم به دنیاش بیارم تا بتونم انسان شاد و سالمی پرورش بدم، و درسته که اومدن یه بچه شکل رابطه ی زن و مرد رو تغییر میده و شاید به قول تو اون زندگی محکم تر میشه، ولی من اصلا این تغییر شکل رو دوست ندارم و این تغییر برام معنایِ بهتر شدن نداره، از اون مهمتر هیچ وقت دلم نمیخواد تنها دلیلم برای بچه دار شدن این باشه که جایگاهم رو تو رابطم محکم کنم! بهش میگم دنیای آدما با هم فرق داره و حرفام به معنیِ خوب و بد بودن هیچ کس نیست، اما از نظر من، کنار هم بودنمون، اگه رابطمون به بن بست برسه یا آقای خوب ازش دل بریده باشه، ولی فقط و فقط به خاطر بچمون حفظش کنه، به خاطر مسئولیت و تعهدش در قبال اون، به خاطر اینکه بچمون در کنار هردومون تربیت و بزرگ بشه، و با وجود اینکه دلش با من و زندگیش نیست ولی به خاطر بچه تو رابطه بمونه و امید داشتن و احساس برد کردن که تحتِ هر شرایطی بچمون تا ابد ما رو به هم پیوند میده، برای من مفهومی نداره. تحت هیچ شرایطی، من نمیتونم خودم رو راضی کنم برای عشقِ زندگیم، فقط و فقط مسئولیت باشم و از سر اجبار کنارِ من بمونه، اونم نه مسئولیتی که دلیلش عشقی که تو دلش بهم داره باشه، بلکه از سر مسئولیت و عشقی که به بچه اش داره یا حتی اگه بچه ای نبود به خاطر اخلاقیات و وجدان بخواد با من باشه! زندگی برام بی مفهوم میشه اگه از رفتار و حرفهاش بفهمم که فقط به خاطر یه سری تعهدات کنارمه نه دلش. و زندگی برام بی ارزش میشه اگه جایگاهم تو زندگیِ آقای خوب یا کنار هم موندنمون به هرچیزی، به غیر از مهرِ خودم وابسته باشه یا هرچیزی غیر از مهرِخودم، دلیلی برای علاقش به من باشه. میگم: هرکس تو زندگیش یه سری ارزش ها داره، برای منم عشق و دوست داشتن همه چیزه و دارم بر این اساس زندگی میکنم. درسته که لذت میبرم از اینکه آقای خوب نسبت به قرارهاش با من پایبند باشه و در قبالم احساس مسئولیت کنه، ولی اگه یه روز حس کنم دلیلِ همه ی اینها علاقش بهم نیست یا دیگه مهرم به دلش نیست، و فقط به خاطر تعهد و قولی که روزی بهم داده کنارمه نه به خاطر اینکه دوستم داره، رابطمون و زندگیم برام تموم میشه. بهش میگم من فقط دنبال محکم کردن جایگاهم به هر قیمتی تو زندگیِ آقای خوب نیستم، و تنها چیزی که برام اهمیت داره اینه که با وجودِ همه ی داشته هاش و بی نیازیِ زندگیش، بزرگترین جایگاه رو تو وجودش، یعنی قلبش داشته باشم و هیچ وقت برای اثبات خودم، نه دنبال بود و نبود اسمش تو صفحات شناسنام هستم، نه دنبال تو مشتم گرفتن و نگه داشتن و زنجیر کردنش به این شکل، نه خودم رو تو میدون مسابقه می بینم که به هر روش و سیاستی که شده، حتی با دعوت کردن یه انسانِ دیگه به زندگی، تمام رقیبام رو پس بزنم و نفر اول بشم!

بهش میگم، من توانایی ساختن هرچیزی رو تو زندگیم دارم، اما دلیل و معنیِ رابطه داشتن برای من دوست داشتنه و عشق ساختنی نیست و منم آدمی نیستم که بتونم تو عشق خودم رو گول بزنم و به حتی ذره ای کمتر از چیزی که باورش دارم قانع کنم و اگه روزی به هر دلیلی باور کنم که این علاقه واقعا کم و کمتر شده و دیگه قابل تغییر نیست، این رابطه و بودنمون با هم بی معنا میشه و با وجود همه ی تلخی و دردی که پذیرفتنش برام داره، طبق قرارِ اولیمون، نمیخوام و نمیتونم که کنار هم بمونیم.

میگم: تلخ ترین و شکننده ترین اتفاقی که میتونه منو از پا در بیاره اینه که یه روزی، به هردلیلی، جایگاهم رو تو قلبش از دست بدم، اون موقع است که تمومِ باورهام و چیزهایی که بهشون ایمان داشتم، تمومِ زندگیم برام تموم شده است و دیگه برام بعدی وجود نداره، و اینکه به شکل مسئولیت، پدرِ بچم، یا یه دوست، یا هر چیز دیگه ای تو زندگیِ هم باشیم، من رو به رضایت و آرامش نمیرسونه. و برام کمترین اهمیتی نداره که کدوم نفر دیگه ای خودش رو رقیبه پیروز میدون یا برنده ی مسابقه بدونه...

 

 

 

+ در مورد خودم اعتقاد دارم نگاهی که امروز دارم مادرانه نیست و این دیدگاه رو از یه مادر قبول ندارم و با توجه به شناختی که از خودم و شخصیتم و خیلی چیزهایی که قبلا هم گفتم دارم، باز هم مطمئنم که اصلا دلم نمیخواد مادر بشم. اما اگر روزی بعد از بچه دار شدنم، همچین شرایطی برام پیش میومد، اون موقع به خودم حق نمیدادم که تصمیم گیری در مورد رابطم رو فقط با توجه به احساساتِ خودم انجام بدم. اگر روزی مادر بودم، اولویت هر تصمیمی تو زندگیم رو بیشتر از هرچیزی فرزندم و مسئولیتی که نسبت به به وجود آوردنش، تربیتش و آیندش دارم قرار میدادم.

 

+این یه مطلبِ پیش نویسه که بالاخره بعد از نزدیک به یک سال تکمیل شد! و هنوز هم فکر میکنم خیلی از چیزهایی که میخواستم بگم رو نتونستم کامل بنویسم!


+ من دوست ندارم مادر بشم (1)

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۱۳ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۳۵
رها

اعتماد به نفس، خیلی فرق داره با اینکه حتی به اشتباهات خودمون هم بنازیم و بهش افتخار کنیم و اسم درست روش بذاریم.

قضیه وقتی خیلی فاجعه میشه، که از همونها تو بقیه ایراد بگیریم و بدترش وقتیه که حتی کارهای درست بقیه رو هم زیر سوال ببریم.

باور کنید فرقه بین اعتماد به نفس و حماقت. باور کنید قرار نیست بقیه شما رو همونجوری ببینن که شما تصور میکنید هستید یا دلتون میخواد که باشید!


۷ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۳۳
رها

هیچ وقت پیش نیومده بود ازش درخواست کمک کنم، حتی تو بدترین شرایط، حتی تو اوج بحران های زندگیم! هیچ وقت نبود که در جریان مشکلاتِ من نباشه، اما هیچ وقتم نشده بود که یه گوشه ی کار رو بگیره یا طوری حواسش بهم باشه و قدمی برداره که حس کنم واقعا حمایتم کرده یا باری از دوشم برداشته شده، نه مادی، نه معنوی، در صورتی که هم وظیفش بود، هم توانایی انجام همه ی اینها رو داشت.

ماه گذشته مریض شدم، خیلی مریض، ازون مریضی هایی که بعید میدونم دیگه هیچ وقت تو زندگیم اتفاق بیفته. شرایط برام به شکلی بود که واقعا احتمال این رو میدادم که بمیرم! کارت اهدای عضوم رو گذاشته بودم جلوی چشم و حتی وصیت نامه ام رو هم تکمیلش کردم، نه از روی ناامیدی، چون واقعا نمیدونستم چی پیش رومه سعی کردم همه ی جوانب رو در نظر بگیرم! شاید هیچ کس نفهمید که تو اون دوره چی به من گذشت، اونقدر حالم جسمی و روحیم بد بود، اونقدر نیاز داشتم بهش، اونقدر درمونده بودم که برای اولین و آخرین بار بهش به این وضوح از خودم گفتم، باید می فهمید منی که تو بدترین روزهای زندگیم ازش درخواست کمک نکرده بودم، حالا چقدر بهش نیاز داشتم که ازش همچین چیزی خواستم، اما نیومد، ازم پرسید میخوای بیام؟ غریبه نبود که بخواد ازم همچین سوالی بپرسه و همین سوال هم برام مشخص کرد که اومدنی نیست. گفتم نه زحمتت میشه و اونم حاضر نشد به خودش زحمتی بده! در صورتی که باید کنارم بود. کاری به وظیفه و این حرفها ندارم، باید کنارم می بود چون مادره، چون هنوز نمیفهمم چطور طاقت آورد ببینه با اون حالِ بد تنهام، باید کنارم می بود چون خیلی دقیق میدونست مشکلم چیه و نمیتونم درک کنم یه مادر چطور میتونه دلش آروم بگیره وقتی دخترش تا این حد مریضه و بهش نیاز داره هزار کیلومتر ازش دور بمونه. میدونست آقای خوب خیلی کارها رو بلد نیست و واقعا نمی تونه انجام بده و منم اینجا هیچ کس رو ندارم که ازم مواظبت کنه، برام خیلی تلخ بود که دیدم مادرم وقتی میدونست من مریضم و درد میکشم خودش رو بهم نرسوند، در صورتی که بارها و بارها دیدم برای مسائل خیلی بی ارزش تر و تو گرفتاریهای خیلی بیشتره خودش، چطور زمین و زمان رو به هم میریزه تا کاری که میخواد انجام بشه. خداروشکر که آقای خوب کنارم بود و خدا روشکر که اون قضیه تموم شد، اما من تو اون روزها بیشتر از هرکسی به مادرم نیاز داشتم، یه سری دردها زنونه تره، یه جاهایی تو زندگی تو فقط نیاز داری حضورِ مادرت رو حس کنی، نیاز داری اون کنارت باشه، نوازشت کنه، غذا درست کنه، مواظبت کنه ازت. بچه ها که بزرگ میشن مسئولیت و مادر و پدریِ ما در برابرشون تموم نمیشه. من برعکسِ ظاهرم که ممکنه دیگران رو به اشتباه بندازه، هرگز آدم لوس و نازنازویی نبودم و برعکس همیشه مستقل بودم و یا مجبور بودم خودم از عهده ی خودم بربیام و حتی برای بزرگترین مسائلم سعی کردم کسی به جز خودم رو درگیر نکنم اما اینبار واقعا فرق داشت و هیچ وقت بهش اینجوری نیاز نداشتم و هیچ وقت هم اینجوری دلم نشکسته بود.

مثلِ همیشه، همه ی راه های توجیهی و همه ی دلایلی که میدونم و بلد بودم رو رفتم تا خودم رو آروم کنم، اما اینبار نشد، دلایل منطقی و بهونه های الکی هم دیگه چاره ساز نیست و کارش رو توجیه نمیکنه، فقط کمک میکنه آروم بمونم و احترامش رو حفظ کنم. تمومِ روزهایی که دلم رو شکست و من تنها بودم و تمومِ اشتباهاتِ ریز و درشتی که سعی کردم هیچ وقت نذارم تو دلم تبدیل به کینه بشه دوباره یادم افتاده، اونم با شدت خیلی بیشتر. نمیخوام بگم ازش کینه دارم، اما خیلی ناراحتم و دلم شکسته و اون بندِ نازکِ عاطفی از جنسِ خاص که سعی میکردم با وجودِ تک تک کارهایِ اینچنینی که انجام داده بود حفظش کنم و نذارم پاره بشه، به بد شکلی پاره شده.

چی باعث شده الان دوباره بعدِ گذشتِ بیش از یک ماه این حرفها یادم بیاد؟ اینکه خواب دیدم کنارمه و منم دارم با خشم و تهوع هرچه تمامتر هر آنچه که از بچگیم و یه سری رفتارها ازش به یاد داشتم و فکر میکرد من نمیفهمم و نمیبینم و خودم هم نمیدونستم یادمه، بهش میگم، چیزهایی که حتی دلم نمیخواست ثانیه ای بهشون فکر کنم و این اتفاق همشون رو زنده کرده. یه زمانی ما یه خانواده بودیم، یه خانواده به معنایِ واقعی، تمومِ چیزهایی که امروز تو زندگیم ندارم، یه زمانی با وجودِ همه ی بالا پایین ها داشتیم و حس میکردم. یه بار بابام رو از دست داده بودم و حالا میخواستم به هر قیمتی که شده مادرم رو حفظ کنم تا اون حسِ خانواده داشتن و تو خانواده بودن در من از بین نره، برای همین سعی میکردم هیچ کدوم از ناراحتی هایی که ایجاد میکنه نبینم و از هرکاری که تا به امروز کرده بگذرم، اما اینبار انگار تیرِ خلاص رو به همه چی زده. نمیدونم چقدر زمان میبره تا از شدت احساساتی که در من به وجود اومده کمتر بشه و دل شکستگیم التیام پیدا کنه، نمیدونم چقدر طول میکشه تا این خشم و حساسیت و بی حوصلگی ای که نسبت بهش پیدا کردم کمرنگ تر بشه، و از اونجایی که بارها بهم ثابت شده نه اون به هیچ وجه پذیرش شنیدن و قبول اشتباهاتش رو داره و نه من توانایی کنترل خودم رو و باز کردن این قضیه و صحبت در موردش باعث بدتر شدن اوضاع و خراب شدن همون یه مقدار محبت و احترام باقی مونده ی بینمون میشه، به خودم قول دادم تا همیشه حرمتش رو حفظ کنم و کاری نکنم که اگر روزی نبود، پشیمون بشم.

۱۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۵ ، ۱۸:۰۸
رها

یه روز چهل و سه بار غروب آفتاب رو تماشا کردم! خودت که می دونی... وقتی آدم دلش خیلی گرفته باشه از تماشای غروب چه لذتی می بره...



+به من نگو گریه نکن - عارف


موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۵ ، ۱۹:۲۸
رها

تو زندگی هرکسی هم اتفاقات خوشایند و هم ناخوشایند مختلفی افتاده، نمیشه گفت کسی بدون مسئله داره زندگی میکنه و هیچ مشکلی تو زندگیش نداشته و نداره. کم یا زیاد، هرکس رنج ها و ناراحتیهای خودش رو داره. حالا یکی یه اتفاق تو زندگیش پیش میاد و همون یه اتفاق اونقدر شاخ و برگ پیدا میکنه که تبدیل به فاجعه میشه و تموم زندگیش رو تحت الشعاع قرار میده، یکی دیگم مسائل بیشتری رو تجربه میکنه و بعضی هاشون رو میتونه حل کنه، در برابر بعضی ها به بن بست میخوره، از بعضی ها درس میگیره یا یاد میگیره با وجودشون زندگیش رو هدایت کنه.

اما یه چیزی رو که یاد گرفتم و چند وقته کمی ازش دور شدم اینه که؛

وقتی به اون قسمت های زندگیم که به نظرم تلخ تر بوده فکر میکنم، از خودم بپرسم، چقدر بابتشون هزینه دادم؟ بابت چیزهای ناخوشایندتری که تو خیلی هاش نقش داشتم و در برابر خیلی هاشم بابت اتفاق افتادنش از دستم کاری بر نمیومده و من فقط باید تصمیم میگرفتم با وجود اونها زندگیم رو هدایت کنم، و تو هدایتش اونجوری که شایسته تر بود عمل نکردم، چقدر تاوان دادم؟ نمیشه توقع داشته باشم تو زندگی هیچ مسئله ای نداشته باشم، اما حالا که دارم به جنبه ی منفی مشکلاتم فکر میکنم، باید صادقانه ببینم چقدر تو زندگیم تاثیر گذاشتن یا چقدر بابتشون هزینه دادم؟

یه وقتایی اگه بهتر نگاه کنیم میبینیم، حتی بدترین اتفاقاتی که ازش ناراحتیم، با کمترین بها و هزینه پشت سر گذاشتیم. ما فقط نیمه ی خالی لیوان رو میبینیم و به خدا گله و شکایت میکنیم، اما نمیبینیم تو همون ها هم خدا چطور هوامون رو داشته و ازمون محافظت کرده. ما نمیبینیم حتی با اینکه خودمون مسئولِ یه سری اشتباهات و مشکلات زندگیمون بودیم، چطور خدا در برابرشون طوری برخورد کرده که سرمون به سنگ بخوره، اما بیشترین و بزرگترین درس ها رو ازش بگیریم و کمترین درد و جای زخمی ازش تو زندگیمون باقی بمونه. نمی بینیم که اوضاع میتونست خیلی بدتر و فاجعه تر از اون چیزی که پشت سر گذاشتیم پیش بره و درست تو همون لحظه ها، اتفاقاتی افتاده که فکرشم نمیکردیم و متوجه نیستیم امروز با وجود همه ی مشکلاتی که داریم، چقدر آرامش یا امنیت و ثبات تو زندگیمون برقراره.

زندگیِ هیچ کس خالی از کشمکش و مشکل نیست و هیچ چیزی تو زندگی بدون هزینه به دست نمیاد، اما وقتی نگاهِ خدا رو تو زندگیمون دنبال کنیم میبینیم، کمترین هزینه ها رو بابتِ بزرگترین مسائل و اشتباهات زندگیمون پرداخت کردیم.

اینا رو بیشتر از هر کسی امروز خطاب به خودم میگم که یه مدته زیاد بهش توجه نمیکنم. و شرمندم از خدایی که با اینکه به راهی که جلوی پام گذاشته بود انتخاب نکردم، اما این بار هم به بهترین نحو ممکن هوام رو داشت و نذاشت که حتی لحظه ای قبول کنم، خشمش از رحمت، بخشندگی و بزرگواریش بیشتره.

۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۵ ، ۱۴:۱۷
رها
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۲ تیر ۹۵ ، ۱۳:۱۹
رها

چند سال پیش، یکی از اطرافیانم بهم گفت: چر از این همه اتفاق درس نمیگیری، چه فرقی با گذشتت کردی؟ بازم مثل همون موقع داری بچه گانه انتخاب میکنی. بهش گفتم: خیلی چیزا تغییر کرده و با تغییرشون منم بزرگ شدم و درسته که دارم با احساسم پیش میرم اما این کارم از رو خامی و بچگیم نیست، آگاهانه دارم تصمیم میگیرم و به همه جوانب مسائل فکر میکنم. بهم گفت: تصمیمی که با آگاهی گرفته بشه، اگه اشتباه باشه، شکستش خیلی سنگینه، خیلی و دیگه نمیتونی جبرانش کنی.

اون موقع حرفش فقط برام یه جمله ی جالب بود و معنیش رو نفهمیدم. اما امروز با همه ی وجودم تفاوتش رو حس میکنم...

 وقتی از طبقه ی اول یه ساختمون بیفتی پایین، نهایتش کمی درد میکشی و خاکی میشی، یا تو بدترین حالت دست و پات میشکنه، ولی میتونی بعد مدت خیلی کوتاهی دوباره بلند شی، گرد و خاکو از خودت بتکونی، رو پاهای خودت بایستی و به راهت ادامه بدی. اما هرچقدر بری بالاتر، سقوط برات دردناک تر و نابودکننده تر میشه و وقتی تو چیزای که بهشون فکر کرده بودی و همه جوره به درست بودنشون اطمینان داشتی، اشتباه میکنی یا به هر دلیلی شکست میخوری، مثل این میمونه که از بالای بلندترین برج دنیا در حال سقوط باشی. دیگه فرق نمیکنه که خودت اشتباه کردی و پات لغزیده، یا اینکه یکی دیگه مقصره یا هلت داده؛ تنها چیزی که اون لحظه میبینی و حس میکنی شکست و ترسه، اونقدر وحشت برت میداره، اونقدر همه ی وجودت میلرزه که تو حتی نمیتونی فکر کنی که شاید اون پایین، رو سطح نرمی بیفتی یا میونه ی راه به چیزی گیر کنی و نجات پیدا کنی، سقوط از بالای بلندترین برج دنیا اونقدر هراس آوره که تو همون میونه ی راه، وقتی بین آسمون و زمین معلقی، قلبت از حرکت می ایسته و زندگیت تموم میشه و حتی نمیتونی به این فکر کنی که ممکنه خدا دو تا بال بهت بده تا پرواز کنی و بالاتر بری...

 

 

+عنوان پست از آهنگ آسمان همیشه ابری نیست

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۵ ، ۰۰:۰۷
رها

اى پشتیبان کسى که پشتیبان ندارد

اى پشتوانه ی آن کس که پشتوانه ندارد

اى ذخیره ی‏ آن کس که ذخیره ندارد

اى پناه آن کس که پناهى ندارد

اى فریادرس آنکس که فریادرس ندارد

اى افتخار آن کس‏ که مایه ی افتخارى ندارد

اى عزت آنکس که عزتى ندارد

اى کمک آن کس که کمکى ندارد

اى همدم آنکس که همدمى ندارد

اى امان بخش آنکس که امانى ندارد

 

 

 

شب قدرِ قبلی، درست چند روز بعد از نوشتن اون پست بود که داشتم از تلویزیون مراسم پخش زنده ی دعای جوشن کبیر رو می دیدم، به این قسمت های دعا رسیده بود که وسط جمعیت بابام رو دیدم، بغض داشت خفم میکرد و اشکام بی وقفه می ریخت. باورم نمیشد بعدِ نزدیک به ده سال، تو اوج ناراحتی های من، تو اوج لحظه هایی که از بازشدن یه زخمِ قدیمی به خودم میپیچم، تو اوج روزهایی که احساس تنهایی و بی کسی میکنم و تو اوج خشمم دارم میبینمش که غرقِ دعا خوندنه، موهاش سفید شده بود، خیلی زیاد، عینکی شده بود و خیلی پیرتر و شکسته تر از آدمِ بدجنسِ تو تمامِ تصاویرِ تاریکی که تو ذهنم ازش مونده، آدمی که باعث رقم خوردن بدترین اتفاقات زندگیمه، بود. تا آخر دعا منتظر بودم که دوباره ببینمش. نمیدونم چرا. شاید یه چیزی تهِ دلم ساده لوحانه تلاش میکرد باور کنه تمومِ این سالها فقط یه کابوس بوده و تصویر تاریک مونده ازش تو ذهنم رو با تصویر ظاهری و خیالی مردِ مهربون و با ایمانی که دیدم غرقِ راز و نیاز با خداشه، مرد و پدری که بزرگترین تکیه گاه و مامنِ خانوادش و بچه هاش تو زندگیه و من همون دخترِ باباییم که هیچ خط تیره ای رو روح و وجودش نیست و به پاکی و معصومیت خودم و به خانوادم افتخار میکنم و وقتی از دنیا دلم میگیره، حتی وقتی اشتباه میکنم پناه میبرم و تکیه میکنم به شونه های قدرتمندترین پدر دنیا و باور دارم میتونم با کمکش همه ی مشکلات رو از سر راهم بردارم و اونم نمیذاره هیچ کس بهم آسیبی برسونه، جایگزین کنه. شاید یه قسمت از وجودم میخواست به خودش بقبولونه که همه ی تیرگی ها و بی مهری های این سالها یه خواب بوده...

حتما این اتفاق و تقارنش با این روزایِ من حکمتی داره و امیدوارم قدرتِ درکِ حکمت خدا رو داشته باشم.

 

 

 

*فراز 28 دعای جوشن کبیر

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۵ ، ۲۳:۵۹
رها