سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده
بایگانی

" با خوندن این پست ممکنه داستان فیلم لو بره."


فیلم رگ خواب یکی از آخرین فیلم هایی بود که دیدم و با اینکه ریتمش کمی خسته کننده بود، اما دوستش داشتم.

تو فیلم می شد به وضوح حالت نفسانی کودک رو دید. این واقعی ترین تصویری بود که تا الان از مفهوم کودک دیده بودم و میتونستم با همه ی وجودم حسش کنم. کودکی که احساس ناامنی می کنه و به شدت احساس ناخوب و ناکافی بودن داره. کودکِ پر از احساس گناه. کودک ترسیده، کودک بی پناه که برای احساس امنیت نیاز به یه تکیه گاه محکم و ایمن داره. کودکی که عطش نوازش توش همچنان ارضا نشده باقی مونده و همین باعث میشه کمترین نوازش ها براش ایجاد وابستگی کنه.

با اینکه موضوع فیلم و شخصیت مینا (لیلا حاتمی) با من تفاوت داشت اما تو بعضی لحظه ها خودم و حس هایی که با وجه کودکم تجربه کردم رو میدیدم و احساس می کردم سنگین ترین کوه دنیا داره رو قفسه ی سینم فشار میاره. مینا و وابستگی و رفتارهاش از نظر من اشتباه، اما واقعی بود. چیزی که متاسفانه از نظر روانی ممکنه برای آدم ها اتفاق بیفته و من واقعا دلم به درد اومد از دیدنش...

امنیت یکی از اصلی ترین نیازهای انسانِ که بخش عمده ی اون تو کودکی و با توجه به رفتار والدین شکل میگیره. اعتماد به خود و دنیا تو بچه ها با توجه به رفتار والدین براشون معنا پیدا می کنه و رفتار اونها باعث میشه تا تصمیم بگیرن که آیا دنیا جای امن و قابل اعتمادی هست یا نه. رفتار والدین باعث میشه تا بچه ها خودشون رو با ارزش بدونن یا ندونن. اگر بچه ای تو کودکی احساس ارزش و امنیت نکنه، تو بزرگسالی هم این احساس بی ارزشی و عدم ایمنی رو با خودش به دوش میکشه و برای جبرانشون به کمترین چیزی که اونها رو براش ایجاد کنه پناه میبره. احساس گناه و خوب نبودنی که تو بچگی برای آدم ها شکل بگیره، تو بزرگسالی هم باهاشون میمونه و اگر شناخته و درمان نشه، تاثیر مخربی تو زندگیشون میذاره.

برای من رفتارهای مرد داستان خیلی قابل تامل نبود و تو فیلم هم آنچنان بهش پرداخته نشده بود. از نظر منی که به عنوان بیننده و با نگاه بالغانه داشتم فیلم رو تماشا میکردم (نه به عنوان فرد درگیرِ ماجرا و نگاهِ یه کودک آسیب دیده و نیازمند به توجه و حمایت)، مشخص بود که تناقض های زیادی بین حمایت های والدانه مرد، رفتارهاش و بودن های بی ثبات و غیب شدن هاشه و قصد داشتن رابطه ی جدی با مینا رو نداره.

حرف های من به معنای تائیدِ رفتارها و سواستفاده ی عاطفی مرد داستان از احساسات مینا نیست، بلکه چیزی که بیشتر از همه به چشم من اومد مینا بود. نیازها، ضعف ها و خلاهای درون خودش بود که باعث شد با کمترین توجه به مردِ داستان وابسته بشه و تمومِ زندگیش تحت الشعاع این وابستگی قرار بگیره. از اونجایی که مینا هیچ تعریفی از خودش نداشت، تمومِ معنایِ زندگیش و احساسی که نسبت به هویت و زنده بودنش داشت بر پایه ی رفتارهای مردی که فکر میکرد عاشقشه ساخت. عطشِ نوازش، توجه و همراهی که تاحالا از هیچ کس دریافت نکرده بود با حداقل ها از طرف اولین مردی که اونها رو بهش داد، باعث شد تا احساس پیدا کنه و جذب بشه و از اونجایی که مرد هم تمام نوازش هاش به صورت پلاستیکی بود، در نهایت به نابودیِ مینا کشیده شد.

خانواده داشتن، و خانواده ی آگاه و ایمن داشتن خیلی مهمِ. خیلی مهمِ که بدونی از سمت والدینت بی قید و شرط پذیرفته میشی و تحت هیچ شرایطی تو رو طرد نمیکنن و دوست خواهند داشت. داشتن همچین خانواده ای باعث میشه خودت هم بتونی خودت رو بپذیری و دوست داشته باشی. وقتی شکست میخوری اگر کسانی رو داشته باشی که حمایتت کنن، میتونی از نو شروع کنی و قدرت برگشتن و دوباره ساختن خودت رو پیدا میکنی. اینکه بدونی و مطمئن باشی که وقتی از همه ی دنیا دلگیر و ناامید شدی و همه ی درها به روت بسته شده، یکی هست که میتونی بهش پناه ببری و روش حساب کنی، بهت احساس امنیت میده و تو رو از سقوط و نابود شدن نجات میده.

 


پی نوشت:

موسیقی این فیلم به اسم آهای خبردار با صدای همایون شجریان فوق العاده بود. اگر دوست داشتید میتونید تیزر فیلم رو از اینجا تماشا کنید. 


۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۶ ، ۱۵:۰۳
رها

این خیلی مهم است که آدم بلد باشد به خودش افتخار کند و مرز بین این افتخار و شیفتگی اغراق‌آمیز و احمقانه نسبت به خود را بشناسد و رعایت کند. مهم‌تر اینکه بداند چه چیزی در وجودش آنقدر ارزش دارد که باید به آن افتخار کرد. مثلا چندان زیبا نیست کسی سینه ستبر کند و صدایش را بیاندازد روی سرش که ایهالناس! من به چشم‌های درشتم افتخار میکنم. آدم باید به چیزی ببالد که برای داشتنش، برای این چنین بالنده شدنش تلاش کرده باشد. وگرنه چشم درشت را که آهوی رمیده در دشت هم دارد

همین! برای امشب حرف دیگری ندارم. نکات بالا را رعایت کرده و بعنوان تکلیف جلسه بعدی به این فکر کنید که باید به چه چیزی از خود افتخار کنید.

از وبلاگ بوی سیب میدهی دختر

 

همه ی اون چیزی که من خیلی وقته میخواستم بگم، مهشاد مثل همیشه، به بهترین حالت ممکن نوشته .

چیزهایی که آدم تو بودن یا به وجود اومدنش نقشی نداشته، مثلِ خانواده، مثلِ چهره، مثل محلِ زندگی و .. برای من افتخار محسوب نمیشن و خودم رو خیلی ضعیف و بی ارزش میدونم و زندگیم برام بی معنا و پوچ میشه اگر روزی ارزش ها و افتخارات زندگیم فقط بر مبنای چیزهایی باشه که با من زاده شدن و انتخابی توشون نداشتم.

به قول مهشاد: آدم باید به چیزی ببالد که برای داشتنش، برای این چنین بالنده شدنش تلاش کرده باشد.

 

کسی که کردارش او را به جایی نرساند، افتخارات خاندانش او را به جایی نخواهد رسانید.

نهج البلاغه- حکمت 23

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۶:۴۶
رها

از خودم راضی نیستم. فکر کنم این مناسب ترین جمله ای باشه که که بعد از چندین و چندبار نوشتن و پاک کردن برای شروع مطلبم پیدا کردم. از خودم، رفتارهام، فکرهام، احساساتم و عملکردم تو سال گذشته راضی نیستم و حس میکنم بدجور عقب گرد کردم. درسته که به تنها هدفی که تعیین کرده بودم رسیدم و از این بابت خدا رو شاکرم، اما از خودم غافل شدم و بدجور گمش کردم.

پارسال برام سالِ خیلی سختی بود. خیلی سخت. چیزی رو تجربه کردم که حتی تصور هم نمیکردم روزی تجربش کنم. تو شرایطی قرار گرفتم -یابهتره بگم قرار داده شدم- که کابوسِ زندگیم بود، اما راه گریزی ازش نداشتم. با چیزهایی که روزی حتی با تصورکردنشون رنج میکشیدم، زندگی کردم. چیزهایی که برای کنار اومدن باهاشون و جلوگیری از بهم ریختنِ بیشتر اوضاع، مجبور بودم چشمم رو به قسمت هایی از وجودِ خودم ببندم. بعضی اتفاق هایی که تو سالِ گذشته برام افتاد هنوز باور نمیکنم و اونقدر برام بارِ منفی داشته که نمیخوام به یاد بیارمشون، چون نمیتونم کاری انجام بدم و فقط و فقط رنجم رو بیشتر میکنه.

از اول تا پایان سال، برام خیلی سنگین بود، اونقدر سنگین که من از قسمتِ زیادی از مسیری که برای ساختنِ خودم پشت سرگذاشته بودم سقوط کردم و اونقدر ضعیف شدم که تقریبا نیمی از سال رو به شکل ها و مدل های مختلف مریض بودم. البته گفتن از اینها معنیش این نیست که غافل از تمومِ لحظه هایِ واقعا خوبی که داشتمم و فراموش کردم چیزهایی به دست آوردم که زمانی بزرگترین رویاهای زندگیم بودن. و بابتشون خدا رو شکر نمیکنم!

اتفاقات سالِ گذشته و فشاری که بهم وارد کرد باعث شد ترس های درونیم سرباز کنه و طرحواره ها و پیش نویس هایی که از کودکی همراهم بود و برای خارج شدن ازشون خیلی تلاش کرده بودم، مثل دمل چرکی سرباز کنن و دوباره  فعال بشن و هدایتِ زندگیم رو دستشون بگیرن و خودم هم مثلِ کودکی رفتار کنم که ترسیده و گوشه ای پنهون شده و با وحشت و بهت داره به همه جا نگاه میکنه.

تعطیلات عید و فاصله گرفتن از همه چیز، بهم فرصتِ خوبی داد که با وجودِ دردی که تو دلم داشتم و باعث میشد هر لحظه بدون اینکه بخوام بغض کنم و اشک بریزم، ذهنم رو آروم کنم و از بهار و تازگی و طراوت، هوایِ زیبا و طبیعت، انرژی و قدرت بگیرم و حس های خوب برای خودم ذخیره کنم تا بتونم در آرامش به دلایلِ بیرونی و عواملِ درونی مسائل سال گذشته فکر کنم و برای خارج شدن ازشون برنامه ریزی کنم.

حالا چند روزه تلاش میکنم، بیشتر ریشه ی ترس هام، عکس العمل هام نسبت به مسائل و رفتارهام تو خودم رو بشناسم و یاد بگیرم چطور باید باهاشون برخورد کنم. سالِ گذشته، به جز حیطه ی درسی که توش کاملا موفق عمل کردم، تو زمینه ی های دیگه به جایی نرسیدم، چون برعکسِ همیشه، برنامه ای براش نداشتم و نمیدونستم چی میخوام و باید چکار کنم. یک سال از این چندِ دهه ی زیستیِ سریع تمام شونده* ی متعلق به خودم رو بی دلیل، هدر دادم و شاید برای همینه که این روزها اضطرابِ جدیدی به اسم ترس از تمومِ شدن وقتم رو هم دارم تجربه میکنم و احساس میکنم دیگه فرصتِ انجام هیچ کاری رو ندارم.

چند روز پیش به طور اتفاقی تو یکی از صفحات اینستاگرام**، فعالیتِ دسته جمعی ای به اسم چله ترک گناه دیدم که از امروز شروع میشه و تایک روز قبل از ماه رمضان ادامه داره به این صورت که تو چهل روز پیش رو، هرکس همراه با یه سری اعمالِ مذهبی روزانه، جدولی تهیه میکنه و تلاش میکنه گناهانی که انجام میده رو تو چهل روز انجام نده و در صورت انجامش جریمه های خاصی براش تعیین میکنه. وقتی دیدمش احساس کردم همچین چیزی به طور اتفاقی سر راهِ من قرار نگرفته و یک تلنگره برای اینکه بیش از این وقتم رو هدر ندم. بنابراین تصمیم گرفتم به روشِ خودم و با توجه به اعتقادات و اولویت های خودم این برنامه رو تغییر بدم و از این چهل روز برای اصلاحِ عاداتِ رفتاری نادرست که درگیرش شدم و ایجادِ رفتارهایی که میخوام تو خودم شکل بدم یا قویترش کنم استفاده کنم و به جای اینکه مثلِ قبل جریمه هایی انتخاب کنم که بار منفی برام داشته باشه و منو ضعیف تر کنه، جریمه هایی برای خودم تعیین کنم که در جهت قویتر شدنم هدایتم کنن و خودشون هم مثبت و سازنده باشن. تغییرات رفتاری، بهم کمک میکنه تا روندِ پرداختن به مسائلِ ریشه ایِ درونم قدرت بیشتری بگیره و صحیح تر در موردش به نتیجه برسم.

در کنار اینها با خودم عهد بستم تمامِ تلاشم رو برای حفاظت از خودم انجام بدم و نذارم هیچ چیز و هیچ کس منو تو شرایطی قرار بده که میدونم بهم آسیب میزنه، شرایطی که برای گذراندنش باید یه سری چیزها رو تو خودم سرکوب کنم و در نتیجه از خودم دور و درگیرِ انرژی های منفی بشم.

و در نهایت به تمامیِ جنبه های زندگیم اهمیت بدم و بدونم تو هر کدومشون چه چیزهایی میخوام و میخوام در پایان سال تو چه جایگاهی باشم و برای رسیدن بهشون چه برنامه و زمان بندی ای نیاز دارم.

چیزی که بهش ایمان دارم اینه که شاید نسبت به وقوعِ یک سری از مسائلِ تو زندگیمون اختیاری نداشته باشیم، اما تنها و تنها خودمون هستیم که انتخاب میکنیم که در مقابلشون چه رفتاری داشته باشیم. و زندگیِ چیزی نیست که بتونیم حتی لحظه ای از پرداختن بهش غفلت کنیم و به حال خودش رهاش کنیم، پس بهتره هیچ لحظه ای رو از دست ندیم.

 

شروعِ ماه رمضان، بهونه ی خوبیه برای صیقل دادنِ روحمون. پیشنهاد میکنم شما هم از این بهونه ی چهل روزه استفاده کنید تا به انسانِ بهتری بودنِ خودتون کمک کنید.

 

   


*چند دهه ی زیستیِ سریع تمام شونده، اصطلاحی است که دکتر بابایی زاد (روان درمانگر تحلیل رفتار متقابل) برای کلمه ی زندگی به کار می برند.

 

**آی دی صفحه ی اینستاگرام: nazdike_khoda

Nazdike_Khoda_channel هم آی دی کانال تلگرامشونه که اگر بخواین میتونید اطلاعات مربوطه و نمونه هایی از برنامه های نوشته شده توسط اعضا رو با هشتگ #چله پیدا کنید.

  

+عنوان پست از علیرضا روشن



۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۵۹
رها


چقدر دلم برای وبلاگم تنگ شده بود. 

این یکی دوماه، روزهای شلوغ و اعصاب خردکنی رو گذروندم.

اول از همه اسباب کشی پرماجرایی که همزمان شد با رنگ آمیزی و بنایی و لوله کشیِ اجباری تو خونه ی جدید و چند هفته آلودگی و بهم ریختگی؛ اونم برای من که حساسیت شدیدی به مرتب بودن و تمیزی دارم و تو شرایط نامنظم، عصبی میشم! 

و با توجه به اوضاع خونه و گرد و خاک بنایی و نبود آب و امکانات، منی که اگه بهترین جای دنیا هم باشم و بهم خوش بگذره، بازم با خونم عوضش نمیکنم و کلا آدمی نیستم که جایی به جز خونم آرامش داشته باشم، و خیلی به خلوت و سکوت نیاز دارم و به محیط شلوغ  و پرسروصدا عادت ندارم و ازش فراریم، مجبور بودم مدت زیادی خونه ی خودم نباشم و این برام فشار زیادی بود.

و بعد ورود میکروب به بدنم به خاطر ضعف جسمی و حساسیتم به خاک، باعث شد سخت مریض بشم و توان انجام هیچ کاری رو نداشته باشم.

و در آخرم، گره خوردن همه ی اینها با دفاعم و بدوبدوهایی که باید انجام میدادم و مشکلاتم با دانشگاه و اینکه نمیدونستم چی قراره پیش بیاد و دفاعِ دقیقه ی نودم، استرس زیادی بهم وارد کرد و مجموعِ همه ی این اتفاق ها باهم باعث شد حسابی کلافه و خسته بشم.

زندگیم از روال عادیِ خودش به مدت طولانی خارج شده بود و تعادلم بهم ریخته بود و خیلی ضعیف و ناآروم شده بودم.

خداروشکر که تمومشون کم و بیش حل شدن. خونه تا حدی سروسامون گرفته و حالا میتونم بهش روح و انرژی ببخشم، وضعیت جسمانیم بهتر شده و از پایان نامه ای که براش اینهمه زحمت کشیده بودم دفاع کردم و نمره ی کامل رو گرفتم و به یکی از برنامه ها و اهدافِ مهمم، با همون کیفیتی که میخواستم، رسیدم.

حالا زندگیم به روال عادی برگشته و خودمم آروم تر شدم و فعالیت های روزانم رو شروع کردم و تو این روزهای پایانی سال فرصت دارم تا به ذهنم سروسامون بدم که برای ورود به سال جدید و شروع جدید انرژی و انگیزه ی کافی داشته باشم.

ممنون از دوستانی که این مدت  جویای احوالم بودن. 

۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۰۳
رها

یکی دو ماه قبل، سامسونگ یه کمپین خیلی خیلی خوب، به اسم یادگاری تو به زمین راه انداخته بود که اگه گوشی سامسونگ داشتی میتونستی با ارسال شماره سریالش توش شرکت کنی تا یه درخت به نام خودت، یا به نام هرکس که میخوای به عنوان هدیه از طرف تو، تو جنگل هایی که برای این کار در نظر گرفته شده کاشته بشه.

من تو این کمپین شرکت کردم و درختی هم که قرار بود کاشته بشه تقدیمش کردم به آقای خوب، تا اینکه چند روز پیش برام پیام اومد که درخت شما کاشته شد.

خیلی حس خوبیه اینکه بدونی، یه جایی تو این زمین، همچین یادگار باارزشی از تو، به عزیزترین فرد زندگیت و همه ی زندگیت، وجود داره که تا سالیان سال به نام تو و اون باقی خواهد موند.

آقای خوب به اینکه چیزی رو به نام خودش بخره و ثبت کنه اعتقاد نداره، اما دیروز که گواهی کاشت درخت رو بهش نشون دادم گفت: "تا همیشه این تنها سندی خواهد بود که به نام من میمونه."


 


۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۵ ، ۱۸:۰۳
رها


سکوت کردن و کمتر حرف زدن رو یاد گرفتم، خوبم یاد گرفتم.

اما درست گوش دادن رو؛ هنوز نیاز دارم تمرین کنم.


۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۵ ، ۱۸:۵۶
رها

مثل همیشه، بعد از بیدار شدن پرده ها رو کنار کشیده بودم تا نور و روشنی تو خونه جریان پیداکنه و رو مبل ها دراز کشیدم تا آب بجوشه و چای دم کنم، اما همونجا چشم هام سنگین شده و خوابم برده بود. کمی بعد با صدای کتری از خواب پریدم و سرشار از شوقِ زندگی شدم وقتی دیدم خدا با واسطه کردن خورشید خانوم، داره بهم لبخند می زنه.

این هوا، این آفتاب و این حس و حال همیشه من رو یاد روزهای بچگیم که می رفتیم شمال می اندازه. سرِ ظهر، وقتی بزرگترها خواب بودن، تو حیاط یا تراس خونه مامان بزرگم مینشستم. هوایِ عجیبی بود و عطر دلنشینی داشت، آفتاب به قشنگترین حالت ممکن میتابید و نسیم خنکی از جنسِ دریا هم می وزید. سکوتِ عجیبی حاکم بود، سکوتی از جنسِ طبیعیت که گاهی صدای ملایمِ پیچیدن باد تو شالیزار و لابه لای درخت ها، برای لحظه ای تو اون وقفه ایجاد می کرد. من از بچگی تا به امروز، عاشقِ این حال و هوام. عاشقِ عشقبازیِ سکوت و آفتاب و نسیم و اونقدر برام جادویی و اسرارآمیزن که با دیدن هر کدومشون، میتونم دوباره حسِ اعجاب انگیز و بی نظیری که از اون روزها همراهمه رو با همه ی وجودم لمس کنم.

 با دیدن این صحنه، و غرق شدن تو حس خوبم، مثلِ همیشه، نوشته ی محمود دولت آبادی تو ذهنم مرور میشه که میگه:

از هر چیز دنیا، یک شکل خاصش، در یک موقع معین به خاطر آدم می ماند. مثل اینست که روی مغز آدم، آن شکل و حالت مخصوص حک می شود. هیچ معلوم نیست چرا همان رنگ و همان حالت و همان موقع. بعد از آن تو باز هم آفتاب را می بینی، هر روز می بینیش، خیلی زیاد می بینیش، اما... اما فقط یک آفتاب، یک رنگ خاصی از آفتاب در ذهنت داری که تا از کسی اسم آفتاب را می شنوی، همان شکل و رنگ و همان حالت آفتاب در خاطرت زنده می شود.


۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۵ ، ۱۴:۲۸
رها

این مدتی که گذشت مشغول کارهای پایان نامه بودم و همین باعث شده بود فکرم درگیر باشه و خیلی از وبلاگم و دنیای مجازی دور بمونم. خداروشکر الان درصد بالایی از کارها انجام شده و اگه مشکلی پیش نیاد، میتونم یکی دوماه آینده دفاع کنم.

به خاطر موضوعم، باید برای یه تعداد از زوج ها و افرادی که اختلافات زناشویی داشتن یا در آستانه طلاق بودن، به صورت گروهی هشت جلسه آموزشی با رویکرد تحلیل رفتار متقابل تشکیل میدادم و قبل از شروع دوره و بعد از پایانش با پرسشنامه میزان اثربخشی کارم رو میسنجیدم. این کار از یه طرف برای منی که تا به حال سابقه ی تدریس تو جمعی که خودم مسئولیتِ اداره ی اون به عنوان استاد و درمانگر داشته باشم رو نداشتم یه تجربه و چالش جدید بود، و از طرف دیگه تحققِ رویایی بود که همیشه تو سرم بود و میتونم بگم حداقل نزدیک به 15 ساله که آرزوش رو داشتم و فقط تو یه برهه ای از زندگیم ازش دور شده بودم، دوره ای که  مطمئنا باید اتفاق می افتاد تا من بتونم دوباره خودم رو پیدا کنم.

چون جامعه ای که من انتخاب کرده بودم دچار اختلاف بودن، پیداکردن افرادی که داوطلب باشن کار سختی بود. مخصوصا در مورد آقایون. اما چیزی که تو این اتفاق برام جای تاسف داشت این بود که خیلی ها، برای همه چیز تو زندگیشون فرصت دارن و ساعت ها زمان جلوی تلویزیون، پای تلفن، تو مهمونی ها، پاساژها و مراکز خرید، تو شبکه های اجتماعی و ... صرف میکنن، اما یکی دو ساعت در هفته زمان گذاشتن برای فکر کردن، کمک به خودشون و زندگیشون براشون طاقت فرسا و مسخره و بی ارزش به نظر می یاد. یا اگر وقتی هم میذارن، انتظار دارن در کوتاه ترین زمان ممکن، تمام مشکلات زندگیشون از بچگی تا به امروز از بین بره و یه نفر با چوبِ جادویی دنیای اونها رو متحول کنه، بدون اینکه کمترین زحمتی به خودشون داده باشن!

به هر حال در نهایت گروه با چندتا زوج و چند تا خانوم متاهل که همسراشون همراهشون نبودن برگزار شد. جلسات اول، اشتیاق افراد کمتر بود، ولی هر جلسه ای که میگذشت علاقشون بیشتر میشد تا جایی که دیگه بعد از پایان جلسه هم دلشون نمیومد برن! در آخر، اون عده ای هم که جلسات اول با بی انگیزگی حضور داشتن پشیمون بودن که مطالب اولیه رو اینطوری از دست دادن و اکثرشون از تموم شدن دوره ناراحت بودن و ازم میخواستن که حتما دوباره همچین کلاس هایی رو برگزار کنم.

جلسه ی پایانی، دوباره بهشون همون پرسشنامه هایی که قبل شروع کلاس ها پر کرده بودن رو دادم و خیلی خیلی خوشحال شدم وقتی دیدم حتی موقع پرکردن پرسشنامه میگن که با دیدن این سوالها بیشتر متوجه تغییراتشون میشن و منم وقتی بعدش پاسخ هاشون رو مقایسه کردم دیدم بیشترشون حتی تو این مدت کم، تو حداقل دو تا از متغیرهایی که داشتم تغییر کردن.

یکی از چیزهایی که تو این مدت باعث خوشحالی و انرژی گرفتن من شد زوج حدودا هفتاد ساله ای بودن که تک تک جلسات رو با اشتیاق کامل حضور داشتن و اصرار داشتن که حتما دوره ی جدیدی برگزار کنم و حتی پرسشنامه ی اونها هم تغییرات مثبتشون رو نشون میداد.

واقعا با همه ی وجودم خداروشکر میکنم که همه ی شرکت کننده های این دوره که به عنوان اولین تجربه تا همیشه به یادم میمونه، با وجود همه ی کاستی هایی که خودم میدونم داشت، از اون راضی بودن و ازش نتیجه و تاثیر خوب گرفتن.

حالا من مراحل قبلی رو با موفقیت پشت سر گذاشتم و دیگه تو مسیری حرکت میکنم که تنها دغدغم غلبه بر ترس هایِ خودم نیست و واقعی تر با اهدافم و اینکه برای پیشبردشون چه چیزهایی نیاز دارم و چه چیزهایی رو باید از خودم دور کنم، درگیر شدم. حالا دیگه نگاه و مشغولیاتم از حالتِ شخصیِ و تک بعدیهِ معطوف به خودم بیرون اومده و دارم تو ابعاد وسیع تری با مسئله ی آموزش و درمان و برنامه هام روبرو میشم و همه ی اینها حاصل نگاه و عنایتِ بی حد و مرز خداوند و در کنار اون خواسته و تلاشِ خودمه. 

۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۹۵ ، ۲۱:۳۵
رها

حسِ عجیبیه وقتی تک تک سلول های وجودت، تمومِ روحت وابسته به وجودِ یه نفر میشه. حس عظیم و قدرتمندیه و گاهی حتی ترسناک! وقتی تا این اندازه، شادیت، غمت، خندت، گریه ات، خشمت، ترست، خوشبختیت، آرامشت، انگیزت، دلهرت، حسادتت، موفقیتت، زنده بودنت، امیدت، ناامیدیت، آرزوت، رویات، محبتت، ضعفت، اعتمادت، قدرتت و ... فقط و فقط وابسته به نگاه و نفس کشیدن یه نفر باشه، فقط و فقط یک نفر...

حس غیرقابل توصیفیه وقتی تمامِ حس های دنیا رو با یه نفر تجربه کنی، وقتی همه ی نیازهات خلاصه بشه در نیاز به تنها کسی که تو رو بی نیاز از همه ی دنیا میکنه، وقتی فاصله ی بین خنده و گریه ات، به ثانیه ای و نگاهی از کسی بند باشه که همه کس تو توی زندگیه و توانِ زنده بودنت رو از اون میگیری.

 حس عجیب و وصف ناشدنی ایه، حس بی نهایت و باشکوهی به نام عشق... 

 

* عنوان پست: از آهنگ کی بهتر از تو - عارف


موافقین ۶ مخالفین ۱ ۱۶ آبان ۹۵ ، ۰۱:۴۵
رها

امام صادق یه حدیثی داره که میگه: "هر که مومنی را به گناهی سرزنش کند، نمیرد تا آن را مرتکب گردد." یه نوشته معروفی هم هست که میگه: "میدانم اگر قضاوت نادرستی در مورد کسی بکنم، دنیا تمام تلاشش را می کند تا مرا در شرایط او قرار دهد تا به من ثابت کند که در تاریکی، همه ی ما شبیه یکدیگریم."

خواستم بگم، یکی از قوانین زندگیِ من، که کائنات به شدت هم در جهت حفظشون تلاش میکنه! مضمونِ این دو تا متنِ. یعنی خدا نکنه که من با یه غرور و احساس برتری یا حالت شماتت باری فقط از تو ذهنم رد بشه که چرا فلانی، فلان کارو کرد، تو هر زمینه ای که باشه، حتی اگه چیزهایی باشه که به زندگیم هیچ ربطی نداره، دیر یا زود دقیقا تو همون شرایط قرار می گیرم، یا اتفاق مشابهی برام میفته. این قضیه تو ساده ترین مسائل، تا بزرگترین چیزها به طرز غیرقابل باوری برام تکرار میشه!

 وقتی متوجه این مسئله شدم، اولش خیلی ازش شاکی بودم و به خدا گله می کردم و میگفتم که حالا من یه چیزی از ذهنم گذشت یا گفتم، نمیشد سرم نیاریش؟! ولی کمی که گذشت به این باور رسیدم، این نگاهِ خاصِ خدا و لطفیه که بهم داره و کمک میکنه بیشتر حواسم رو جمع کنم و وقتی میخوام در مورد بقیه فکر کنم، راحت قضاوتشون نکنم و با همه ی وجودم لمس کنم که درسته گاهی آدم ها کارهایِ اشتباه میکنن، اما خیلی چیزها دست به دست هم میده تا رفتارِ اشتباه و تصمیم نادرست و نامناسبی داشته باشن. تکرار این تیپ اتفاق ها، بهم کمک کرده که حتی اگه دلایل آدم ها برای رفتارها و تفکراتشون، برام قابلِ قبول یا به نظرم صحیح نباشه، بهتر درک کنم که با چه نوع نگاهی و تو چه شرایطی انجامش دادن. اینجوری میتونم هم اونها رو بیشتر بفهمم، ببخشم یا اگه لازم بود بهشون کمکی کنم، هم درون خودم بیشتر کندوکاو کنم و قسمت هایی که ممکنه در من هم باعث این رفتارها بشه رو بشناسم و به این فکر کنم که من با وجودِ همه ی ادعا و اعتمادی که به خودم دارم و سعی میکنم طبق اصولم دست به عمل بزنم، اما فقط خدا میدونه اگه تو همون شرایط باشم چه تصمیمی می گیرم و سعی کنم قسمت هایی که ممکنه در من هم باعث ایجاد چیزی که به نظرم در دیگری نامناسبه میشه رو بشناسم و اگه لازم بود به وجودش بیارم یا تغییراتی توش بدم که بتونم از مشکلات بعدی پیشگیری کرده باشم و هیچ وقتم اون نگاهِ از بالا به پایین رو به کسی نداشته باشم.

 و در نهایت بزرگترین حسنِ این قضیه برام اینه که بابتِ اینکه خدا حتی وقتی که من دارم از خودم دور می شم و راه غلطی میرم، تا این حد مواظبمه و با تلنگرهاش باعث میشه حواسم به خودم جمع بشه، هزاران هزار بار شکرش کنم.

 

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۵ ، ۱۷:۵۴
رها

یکی از کتاب هایی که این اواخر خوندم کتاب چهار میثاق ( کتاب خِرَد سرخپوستان تولتک ) نوشته ی دون میگوئل روئیز هستش که نسیم تو وبلاگش معرفی کرده بود. تولتک ها دانشمندان و هنرمندانی هستن که برای کشف و حفظ معرفت معنوی و آیین های باستانی گروه هایی تشکیل دادند و شهر تئوتی هواکان خارج از مکزیکوسیتی، جایی که دورهم جمع می شدن رو جایی می دونن که توش آدم ها به خدا تبدیل می شن.

تو این کتاب میگه ما از طریق مقررات و حرف هایی که از دوران کودکی، بزرگترها، خانه، مدرسه، تلویزیون و .. بهمون می گفتن و تنبیه و پاداش ها و ... اهلی می شیم، یعنی یاد میگیریم چطور زندگی کنیم و از همین طریق نظام جامع باورهامون رو می آفرینیم. و بعد در مورد میثاق هایی که بر زندگیمون حکومت میکنن صحبت میکنه و میگه ما هزاران میثاق با خودمون، دیگران، رویای زندگیمون، خداوند، جامعه، همسر، والدین و... داریم اما مهم ترین میثاق هامون اونهایین که با خودمون داریم و بهمون میگه چه کسی هستیم، چه احساسی داریم، به چه چیز اعتقاد داریم و چطور رفتار میکنیم. تعداد زیادی از این میثاق ها موجب رنج بردن ما میشن و موجب میشن تو زندگی شکست بخوریم. میثاق های مبتنی بر ترس موجب صرف انرژی میشن، اما میثاق های مبتنی بر عشق به ما کمک می کنن تا انرژی خومون رو حفظ کنیم و حتی انرژی بیشتری کسب کنیم. و در انتها هم میاد چهار میثاق قدرتمند که به ما کمک میکنه توافق هایی که از ترس زاده شدن و انرژیِ ما رو هدر میدن رو از بین ببریم معرفی میکنه و میگه هر بار که یک توافق رو میشکنید، همه ی انرژی ای که برای خلق و تداومش مصرف می کردین به شما برمیگرده. و میگه نحوه ی زندگی فعلی شما نتیجه سالها اهلی شده. نمی تونید امیدوار باشید که این اهلی شدن در عرض یک روز نابود بشه. ما نیاز به همون مقدار قدرت داریم تا میثاق قبلی خودمونو باطل کنیم، با قدرتی کمتر از اون چیزی که اون موقع به کار بردیم نمی تونیم موفق بشیم.

چهار میثاق که تو کتاب ازشون گفته اینهاست.

 

 1- 1-     با کلام خود گناه نکنید.

کلام یک نیروست؛ و بسته به اینکه چطور مورد استفاده قرار گیرد، ممکن است شما را آزاد سازد یا از آنچه اکنون هستید بیشتر در بند کند. بی گناه بودن در کلام یعنی استفاده درست و مناسب از انرژی. ما آموخته ایم طبق عادت دروغ بگوییم، هم در ارتباط با دیگران، هم خودمان. و این دومی خیلی مهمتر است. ما در استفاده از کلام معصوم نیستیم و اقتدار کلام اغلب مورد سواستفاده ی ما قرار می گیرد. ما از کلام برای نفرین، سرزنش، ایجاد احساس قصور و تخریب استفاده می کنیم. مسلما در راه درست هم از آن استفاده می کنیم اما دفعات کمتر، بیشتر اوقات از کلمات برای سم پاشی استفاده می کنیم، برای انتقال زهرِ خشم، حسد، بخل و نفرت. استفاده ی نادرست از کلام یعنی چطور همدیگر را از پا بیندازیم و یا در حالت شک و ترس نگه داریم. چون کلام جادویی است که انسان ها در اختیار دارند، سواستفاده از کلام یعنی جادوی سیاه. جادوگر سفید از کلام برای آفرینش، بخشش، شراکت و عشق استفاده می کند.

 

 2- 2-     هیچ چیز را به خود نگیرید.

وقتی چیزی را به خود می گیریم فرض می کنیم که آنها می دانند در دنیای ما چه می گذرد. ما آن را به خود می گیریم چون با آنچه گفته شده موافق هستیم. انسان ها به رنج کشیدن در سطوح مختلف و به درجات متفاوت اعتیاد پیدا کرده اند و به یکدیگر در تداوم این اعتیاد کمک می کنند. هرجا که بروید کسانی را پیدا می کنید که به شما دروغ بگویند و همین طور که آگاهی تان افزایش می یابد متوجه می شوید که خودتان نیز به خود دروغ می گویید. از دیگران انتظار نداشته باشید که به شما راست بگویند، زیرا آنها به خود نیز دروغ می گویند. شما باید به خود اعتماد کنید و تصمیم بگیرید که آیا مایلید آنچه را دیگران به شما می گویند باور کنید یا نه. شما در خواهید یافت که برای انتخاب های درست بیش از آنکه نیاز به اعتماد کردن به دیگران داشته باشید، نیاز دارید که به خودتان اعتماد کنید.

 

 3- 3-     تصورات باطل نکنید.

ما فقط آنچه را که می خواهیم می بینیم و آنچه را که می خواهیم می شنویم. چیزها را آن طور که هستند درک نمی کنیم. ما انواع تصورات را به سر راه می دهیم، چون شهامت پرسش کردن نداریم. ما تصور می کنیم که همه زندگی را مثل ما می بینند. تصور می کنیم که دیگران مثل ما می اندیشند، مثل ما احساس می کنند، مثل ما قضاوت می کنند و مثل ما سواستفاده می کنند. این بزرگ ترین تصوری است که انسان ها دارند. پیش از آنکه دیگران ما را طرد کنند، خودمان، خود را طرد می کنیم. ما باید آنچه هستیم باشیم، آن وقت نیازی نیست که تصویر غلطی از خود ارائه دهیم. راه احتراز از تصور کردن پرسش کردن است. اگر نمی فهمید بپرسید. اطلاعات یا عقاید بذری است که در ذهن ما کاشته می شود. آنچه واقعا تفاوت ایجاد می کند عمل است. عمل کردن مکرر و مکرر اراده شما را تقویت می کند، دانه را آبیاری می کند و بنیانی قوی و محکم می گذارد تا عادات جدید رشد کنند.

 

 4- 4-     همیشه بیشترین تلاشتان را بکنید.

هنگامی که نهایت تلاشتان را بکنید، نه بیشتر و نه کمتر، آن وقت می آموزید که خود را همان طور که هستید بپذیرید. اما باید آگاه باشید و از اشتباهاتتان درس بگیرید. آموختن از اشتباه به این معنی است که تمرین کنید، به نتیجه کارتان منصفانه نگاه کنید و به تمرین ادامه دهید. این امر آگاهی شما را افزون می کند. شما ممکن است افکار بزرگی در سر داشته باشید اما آنچه تفاوت ایجاد می کند عمل است. بدون عمل، فکر هیچ وقت متجلی نمی شود؛ نه نتیجه ای در پی دارد و نه پاداشی. تمرین است که استاد می سازد. اگر بیشترین تلاشتان را بکنید، احساس خوبی نسبت به خود خواهید داشت

 

 

در مورد هر کدوم از این میثاق ها تو یه فصل توضیح داده شده. خیلی سخت بود ازش قسمت های کوتاهی رو انتخاب کنم تا بتونه مفهومِ اصلی که تو کتاب ازش گفته برسونه، چون خیلی جاهاش با توجه به جملات قبل و بعدش معنی پیدا میکرد و خلاصه ی من نمیتونه خلاصه ی کاملی باشه. با اینکه خیلی از چیزهای که تو کتاب بهش اشاره شده برام جدید نبود و میدونستم و تا حدی بهشون عمل میکردم، اما خوندن این کتاب، برای خودِ من مفید بود و باعث شد بیشتر حواسم به افکار و رفتارم جمع بشه. از عملکرد خودم تو این چهار مورد راضی نیستم و باید بیشتر بهشون توجه کنم. مخصوصا مورد اول. گاهی وقتا بدون اینکه توجه کنم از کلامم به نامناسب ترین حالت ممکن استفاده میکنم و بعدش خیلی از انرژی ای که اینجوری تو زندگیم وارد کردم ناراحت میشم. به نظرم ما خیلی وقت ها فکر میکنیم چیزی رو میدونیم، اما تو مرحله ی عمل که میرسه رفتارمون آگاهانه نیست و تموم چیزهایی که فکر میکنیم میدونیم و بلدیم، تا وقتی که تو عمل دیده نشه، دانش و آگاهیِ کاملی نیست. امیدوارم دفعه ی بعد که این کتاب رو از قفسه ی کتابهام برمیدارم، راضی باشم از اینکه تونستم این میثاق ها رو تو خودم ایجاد کنم.

 



۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۵ ، ۲۰:۴۱
رها

یکی از سخت ترین کارها برای من ارتباط برقرار کردن با دنیای نوجوونهاست. نه حال و هواشون رو درک میکنم، نه ادبیاتشون رو دوست دارم، و نه اهمیتِ چیزهایی که براشون مهمه رو میفهمم. واسه همین وقتی یکی از دوستام بهم زنگ زد که با دختر 14-15 سالش که شکست عشقی! خورده و از دوست پسر 19 سالش جدا شده و حالا روز و شب گریه میکنه صحبت کنم یکم طول کشید تا بتونم باهاش ارتباط برقرار کنم.

نمیدونم به خاطر تغییرات خودم و اینکه برام یه سری کلمات و مفاهیم ارزش و معنای خاصی پیدا کردن اینقدر از دنیای نوجوون های الان دور شدم یا اینکه کلا تغییر شرایط و نوع نگاه و تربیت خانواده ها و روابط باعث این همه فاصله شده. فقط میدونم الان با نگاهِ امروزم، شنیدن یه سری حرف ها به این صراحت از بچه های این سن و سالی برام عجیبه. مثل اینکه دختر دوستم خیلی عادی و راحت میگه: نه ماه باهاش بودم، عاشقش شدم، بیشتر ارتباطم باهاش نتی بود، ولی خب بیرونم میرفتیم، ولی باهام کاری نکرد. با هم تو خونه نرفتیم، ولی جاهای خلوت بودیم، میخواست کاری کنه میکرد. البته فکر کنم کلا مشکل جنسـی داشت! یه بار بهم خیانت کرد، ولی تو دوره ای که بود که با هم کات کرده بودیم، بعدش گفت میخواستم تو رو فراموش کنم رفتم با اون دوست شدم. الانم بهم گفته، من فعلا وقت دختربازی ندارم، میخوام درس بخونم و کار کنم تو هم دختر پاکی هستی، نمیخوام معطل من بشی و ...

خیلی با دخترِ دوستم و دوستم حرف زدیم و خداروشکر این مدت تا جاییم که پیگیری کردم نتیجش مثبت بوده، ولی این اتفاق و یه سری حرفهایی که شنیدم ذهنم رو به خودش مشغول کرد. ازش پرسیدم هیچ فکر کردی چه چیزی دوست داری؟ میخوای چکاره بشی و یا تو آیندت چه اتفاقایی بیفته؟ بهم با لحنِ خیلی خاص و سنگینی گفت: خاله باورت نمیشه اون اونقدر همه ی زندگیه ی من رو گرفته که من حتی دیگه یادم نمیاد کی هستم و چی دوست دارم؟ یا وقتی بارها و بارها تو حرف هاش بهم گفت: خاله من برام هیچ چیز مهمتر از این نیست که بدونم اون منو دوست داره یا نه؟ تو بهم بگو دوستم داره یا نه؟

درسته الان با دوره ی ما خیلی فرق کرده و فرهنگ ها هم متفاوته، ولی به نظرِ من یه سری اصول تو زندگی باید ثابت باشه تا آدمها بتونن درست زندگی کنن. شرایط زندگی قرار نیست همه چیز رو زیر سوال ببره. من فکر میکنم، یه بچه تو این سن، تو هر خانواده و فرهنگی که باشه، وقتی اونقدر عشق و محبت و توجه از خانوادش بگیره که تامین بشه، کمتر به طرف چیزهایی میره که وقت و انرژیش رو تو جهت به درد نخوری هدر بده و کمتر نیاز به توجه و محبتِ آدمهای دیگه پیدا میکنه. برام تلخه که ببینم یه دختر بچه، اینقدر راحت و بی پرده اینکه دوست پسرش باهاش رابطه ای نداشته رو، رو حساب مشکلِ جنسیش بذاره و یا اونقدر دوست پسر داشتن و باهاش تو یه خونه رفتن عادی باشه که اتفاق نیفتادن اینها براش غیرعادی به نظر برسه یا براش تائیدی باشه برای اینکه رابطش درست بوده. یا کلماتی مثلِ عشق، خیانت، سیگار کشیدن، مشـروب خوردن، مسافرت رفتن با هم، س.کــ.س و ... اینقدر راحت به زبون بیاد و بشه دغدغه های ذهنی یه انسان تو این سن و سال.

حرفم فقط این مورد خاص نیست، متاسفانه امثال این دختر زیادن و به نظر من بیشتر از هرچیزی خانواده ها مقصرن، خانواده هایی که حالا از این ور بودم افتادن و خیلی چیزها براشون ارزش و کلاس و نشونه ی روشنفکری شده. پدر و مادرهایی که خودشونم راهشون رو گم کردن و حالا شدن الگوی بچه هاشون، کسایی که هزاران هزار کار جلوی چشم بچه ها انجام میدن و انتظار دارن اونها به صورت خودجوش تو مسیر صحیح قرار بگیرن. مسیرِ صحیحی که خودشون هم نمیشناسنش و نمیدونن کجاست و فقط از نتایجی که تو زندگیِ بچه هاشون اتفاق میفته ناراضین.

من یا هر کس دیگه ای، هر چقدرم تلاش کنیم تا امثال این بچه ها در جهت صحیح تری هدایت بشن، تا وقتی محیط خانوادها آشفته است و سرشاره از چیزهایی که نباید باشه و اتفاق میفته، چیزهایی که برای بچه ها زشتی و قبح و یا ارزش و حرمتشون رو از دست داده، تاثیرمون کوتاه مدت و محدوده و نمیتونیم انتظار داشته باشیم طرف تو مسیر کاملا ایده آلی قرار بگیره.

شاید یکی از دلایلی که اینقدر این اتفاق روم تاثیر گذاشت و دلم رو به درد آورد، و همینطور اینکه خودمم فقط یه تصویر محو از نوجوونیم یادمه و هیچ کدوم از اتفاقاتش به وضوح برام روشن نیست و فقط میتونم نتیجش رو ببینم، اینه که اون سن و سال من، دقیقا روزهایی بود که پدر و مادرم به شدت با هم اختلاف داشتن و هر کدوم به اندازه ی خودشون، بدترین کارها رو میکردن و همه ی چیزهایی که برام شکل گرفته بود و باورشون داشتم، با رفتارهاشون زیر سوال بردن و من به شدت تو اون دوره دچار تناقض شدم و برای فرار از اون همه دغدغه و فشاری که حس میکردم، تصمیم گرفتم هر چیزی که تا به اون روز باور داشتم و هرکاری که تا اون دوران میکردم و شده بود پایه های شخصیتی و فکریم، دیگه انجام ندم و نتیجش رو هم چندسال بعد تو زندگیم دیدم.

نمیدونم در آینده چطور میتونم خواستم رو به انجام برسونم یا چقدر توش موفق میشم، اما یکی از چیزهایی که به زنده بودنم معنا و به خودم آرامش میده، اینه که تا جایی که در توانم هست، تلاش کنم تو زندگیِ آدمها، به هر شکلی که شده تاثیر مثبتی بذارم و کمک کنم تا راهِ بهتری برای زندگیشون پیدا کنن. درسته که یه سری اتفاقات زندگیم برای من خوشایند نبوده و باعث شده رنجِ زیادی بکشم و لحظه های زیادی رو از دست بدم، اما شاید تمومِ اونها باید اتفاق می افتاد تا من امروز و اینجا، تو مسیرِ رسیدن به چیزی که برای تحققش به دنیا اومدم قرار بگیرم و محکم تر و استوارتر برای به حقیقت پیوستنش قدم بردارم و امیدوارم به بهترین حالت ممکن بتونم رسالتم رو به انجام برسونم.



+عنوان پست، شعری از حسین پناهی


۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۵ ، ۰۲:۴۶
رها


خوشحالم که ساعت ها را عقب کشیده اند، حالا یک ساعت بیشتر عاشقت بوده ام...

 

 

+شونه به شونه با منی



موافقین ۶ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۲۵
رها

اعتماد به نفس، خیلی فرق داره با اینکه حتی به اشتباهات خودمون هم بنازیم و بهش افتخار کنیم و اسم درست روش بذاریم.

قضیه وقتی خیلی فاجعه میشه، که از همونها تو بقیه ایراد بگیریم و بدترش وقتیه که حتی کارهای درست بقیه رو هم زیر سوال ببریم.

باور کنید فرقه بین اعتماد به نفس و حماقت. باور کنید قرار نیست بقیه شما رو همونجوری ببینن که شما تصور میکنید هستید یا دلتون میخواد که باشید!


۷ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۳۳
رها

یه روز چهل و سه بار غروب آفتاب رو تماشا کردم! خودت که می دونی... وقتی آدم دلش خیلی گرفته باشه از تماشای غروب چه لذتی می بره...



+به من نگو گریه نکن - عارف


موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۵ ، ۱۹:۲۸
رها