سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده
مشق سکوت

یکی از سخت ترین کارها برای من ارتباط برقرار کردن با دنیای نوجوونهاست. نه حال و هواشون رو درک میکنم، نه ادبیاتشون رو دوست دارم، و نه اهمیتِ چیزهایی که براشون مهمه رو میفهمم. واسه همین وقتی یکی از دوستام بهم زنگ زد که با دختر 14-15 سالش که شکست عشقی! خورده و از دوست پسر 19 سالش جدا شده و حالا روز و شب گریه میکنه صحبت کنم یکم طول کشید تا بتونم باهاش ارتباط برقرار کنم.

نمیدونم به خاطر تغییرات خودم و اینکه برام یه سری کلمات و مفاهیم ارزش و معنای خاصی پیدا کردن اینقدر از دنیای نوجوون های الان دور شدم یا اینکه کلا تغییر شرایط و نوع نگاه و تربیت خانواده ها و روابط باعث این همه فاصله شده. فقط میدونم الان با نگاهِ امروزم، شنیدن یه سری حرف ها به این صراحت از بچه های این سن و سالی برام عجیبه. مثل اینکه دختر دوستم خیلی عادی و راحت میگه: نه ماه باهاش بودم، عاشقش شدم، بیشتر ارتباطم باهاش نتی بود، ولی خب بیرونم میرفتیم، ولی باهام کاری نکرد. با هم تو خونه نرفتیم، ولی جاهای خلوت بودیم، میخواست کاری کنه میکرد. البته فکر کنم کلا مشکل جنسـی داشت! یه بار بهم خیانت کرد، ولی تو دوره ای که بود که با هم کات کرده بودیم، بعدش گفت میخواستم تو رو فراموش کنم رفتم با اون دوست شدم. الانم بهم گفته، من فعلا وقت دختربازی ندارم، میخوام درس بخونم و کار کنم تو هم دختر پاکی هستی، نمیخوام معطل من بشی و ...

خیلی با دخترِ دوستم و دوستم حرف زدیم و خداروشکر این مدت تا جاییم که پیگیری کردم نتیجش مثبت بوده، ولی این اتفاق و یه سری حرفهایی که شنیدم ذهنم رو به خودش مشغول کرد. ازش پرسیدم هیچ فکر کردی چه چیزی دوست داری؟ میخوای چکاره بشی و یا تو آیندت چه اتفاقایی بیفته؟ بهم با لحنِ خیلی خاص و سنگینی گفت: خاله باورت نمیشه اون اونقدر همه ی زندگیه ی من رو گرفته که من حتی دیگه یادم نمیاد کی هستم و چی دوست دارم؟ یا وقتی بارها و بارها تو حرف هاش بهم گفت: خاله من برام هیچ چیز مهمتر از این نیست که بدونم اون منو دوست داره یا نه؟ تو بهم بگو دوستم داره یا نه؟

درسته الان با دوره ی ما خیلی فرق کرده و فرهنگ ها هم متفاوته، ولی به نظرِ من یه سری اصول تو زندگی باید ثابت باشه تا آدمها بتونن درست زندگی کنن. شرایط زندگی قرار نیست همه چیز رو زیر سوال ببره. من فکر میکنم، یه بچه تو این سن، تو هر خانواده و فرهنگی که باشه، وقتی اونقدر عشق و محبت و توجه از خانوادش بگیره که تامین بشه، کمتر به طرف چیزهایی میره که وقت و انرژیش رو تو جهت به درد نخوری هدر بده و کمتر نیاز به توجه و محبتِ آدمهای دیگه پیدا میکنه. برام تلخه که ببینم یه دختر بچه، اینقدر راحت و بی پرده اینکه دوست پسرش باهاش رابطه ای نداشته رو، رو حساب مشکلِ جنسیش بذاره و یا اونقدر دوست پسر داشتن و باهاش تو یه خونه رفتن عادی باشه که اتفاق نیفتادن اینها براش غیرعادی به نظر برسه یا براش تائیدی باشه برای اینکه رابطش درست بوده. یا کلماتی مثلِ عشق، خیانت، سیگار کشیدن، مشـروب خوردن، مسافرت رفتن با هم، س.کــ.س و ... اینقدر راحت به زبون بیاد و بشه دغدغه های ذهنی یه انسان تو این سن و سال.

حرفم فقط این مورد خاص نیست، متاسفانه امثال این دختر زیادن و به نظر من بیشتر از هرچیزی خانواده ها مقصرن، خانواده هایی که حالا از این ور بودم افتادن و خیلی چیزها براشون ارزش و کلاس و نشونه ی روشنفکری شده. پدر و مادرهایی که خودشونم راهشون رو گم کردن و حالا شدن الگوی بچه هاشون، کسایی که هزاران هزار کار جلوی چشم بچه ها انجام میدن و انتظار دارن اونها به صورت خودجوش تو مسیر صحیح قرار بگیرن. مسیرِ صحیحی که خودشون هم نمیشناسنش و نمیدونن کجاست و فقط از نتایجی که تو زندگیِ بچه هاشون اتفاق میفته ناراضین.

من یا هر کس دیگه ای، هر چقدرم تلاش کنیم تا امثال این بچه ها در جهت صحیح تری هدایت بشن، تا وقتی محیط خانوادها آشفته است و سرشاره از چیزهایی که نباید باشه و اتفاق میفته، چیزهایی که برای بچه ها زشتی و قبح و یا ارزش و حرمتشون رو از دست داده، تاثیرمون کوتاه مدت و محدوده و نمیتونیم انتظار داشته باشیم طرف تو مسیر کاملا ایده آلی قرار بگیره.

شاید یکی از دلایلی که اینقدر این اتفاق روم تاثیر گذاشت و دلم رو به درد آورد، و همینطور اینکه خودمم فقط یه تصویر محو از نوجوونیم یادمه و هیچ کدوم از اتفاقاتش به وضوح برام روشن نیست و فقط میتونم نتیجش رو ببینم، اینه که اون سن و سال من، دقیقا روزهایی بود که پدر و مادرم به شدت با هم اختلاف داشتن و هر کدوم به اندازه ی خودشون، بدترین کارها رو میکردن و همه ی چیزهایی که برام شکل گرفته بود و باورشون داشتم، با رفتارهاشون زیر سوال بردن و من به شدت تو اون دوره دچار تناقض شدم و برای فرار از اون همه دغدغه و فشاری که حس میکردم، تصمیم گرفتم هر چیزی که تا به اون روز باور داشتم و هرکاری که تا اون دوران میکردم و شده بود پایه های شخصیتی و فکریم، دیگه انجام ندم و نتیجش رو هم چندسال بعد تو زندگیم دیدم.

نمیدونم در آینده چطور میتونم خواستم رو به انجام برسونم یا چقدر توش موفق میشم، اما یکی از چیزهایی که به زنده بودنم معنا و به خودم آرامش میده، اینه که تا جایی که در توانم هست، تلاش کنم تو زندگیِ آدمها، به هر شکلی که شده تاثیر مثبتی بذارم و کمک کنم تا راهِ بهتری برای زندگیشون پیدا کنن. درسته که یه سری اتفاقات زندگیم برای من خوشایند نبوده و باعث شده رنجِ زیادی بکشم و لحظه های زیادی رو از دست بدم، اما شاید تمومِ اونها باید اتفاق می افتاد تا من امروز و اینجا، تو مسیرِ رسیدن به چیزی که برای تحققش به دنیا اومدم قرار بگیرم و محکم تر و استوارتر برای به حقیقت پیوستنش قدم بردارم و امیدوارم به بهترین حالت ممکن بتونم رسالتم رو به انجام برسونم.



+عنوان پست، شعری از حسین پناهی


۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۵ ، ۰۲:۴۶
رها


خوشحالم که ساعت ها را عقب کشیده اند، حالا یک ساعت بیشتر عاشقت بوده ام...

 

 

+شونه به شونه با منی



موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۲۵
رها

سن و سالش زیاد نیست اما یه پسر بیست و چند ساله داره که با باباش زندگی میکنه و یه دختر نوجوون که با اون و همسر دومش. چندساله که پسرش رو میفرستن تو کمپ های مختلف برای ترک، خودش میگه پسرم اعتیاد به متادون داره، ولی میدونم که مشکلش تریـاک، هــروئین، شیشه، قرص و ... است. چند ماه خوبه اما دوباره شروع میشه. دخترشم که هر بار بهش فکر میکنم، به بچگی و معصومیتش که داره از بین میره، به اشکایی که میریخت، به محیطی که توشه و چیزهایی که باهاش تو این سن آشنا شده و به آینده ای که خدا میدونه با این وضع چی میشه، گریم میگیره و اعصابم رو بهم میریزه... بگذریم، هدفم گفتن از زندگیش نیست ...

میگه شوهرم دوست نداره بچه دار بشم، از اولم باهام شرط کرده که اگه باردار بشی باید سقطش کنی، (همسرش خودش از زندگی قبلیش چندتا بچه داره)، اما من با اینکه دیگه حال و حوصله بچه داری ندارم خیلی دلم بچه میخواد، احساس میکنم بچه دار که بشم توجهِ این مرد از اونا همه جوره به من جلب میشه و براش خیلی عزیزتر میشم. بهم میگه: نمیشه که تا ابد بچه نداشته باشی، یه بچه بیار، اینجوری جایگاهت تو زندگیش فرق میکنه، خیلی چیزا عوض میشه، اون وقت تو میشی اولویتش و همه ی زندگیش، هیچ وقت ولت نمیکنه بره، اینجوری زندگیت تا ابد بهش وصل میشه. میگه زن تا وقتی زنه یه مرده همه چیزش نیست، ولی اگه مادر بچش بشی، میتونی مطمئن باشی که تو زندگیش موندگاری، الان فلانی رو نگاه کن (همسر قبلی شوهرش) هزار بلا سر این مرد آورد، این همه این مرد ازش بدش میاد و خودت شاهدی چه کارها که نکرد، ولی چون مادرِ بچه هاشه، بازم با خیال راحت نشسته زندگیش رو میکنه و همیشه حمایت این مرد رو داره و نگرانِ زندگیش نیست...

بهش میگم: اگر یه روزی تصمیم بگیرم مادر بشم، کمترین حقِ موجودی که قراره به دنیا بیارم اینه که به خاطر عشق و علاقم به دنیاش بیارم تا بتونم انسان شاد و سالمی پرورش بدم، و درسته که اومدن یه بچه شکل رابطه ی زن و مرد رو تغییر میده و شاید به قول تو اون زندگی محکم تر میشه، ولی من اصلا این تغییر شکل رو دوست ندارم و این تغییر برام معنایِ بهتر شدن نداره، از اون مهمتر هیچ وقت دلم نمیخواد تنها دلیلم برای بچه دار شدن این باشه که جایگاهم رو تو رابطم محکم کنم! بهش میگم دنیای آدما با هم فرق داره و حرفام به معنیِ خوب و بد بودن هیچ کس نیست، اما از نظر من، کنار هم بودنمون، اگه رابطمون به بن بست برسه یا آقای خوب ازش دل بریده باشه، ولی فقط و فقط به خاطر بچمون حفظش کنه، به خاطر مسئولیت و تعهدش در قبال اون، به خاطر اینکه بچمون در کنار هردومون تربیت و بزرگ بشه، و با وجود اینکه دلش با من و زندگیش نیست ولی به خاطر بچه تو رابطه بمونه و امید داشتن و احساس برد کردن که تحتِ هر شرایطی بچمون تا ابد ما رو به هم پیوند میده، برای من مفهومی نداره. تحت هیچ شرایطی، من نمیتونم خودم رو راضی کنم برای عشقِ زندگیم، فقط و فقط مسئولیت باشم و از سر اجبار کنارِ من بمونه، اونم نه مسئولیتی که دلیلش عشقی که تو دلش بهم داره باشه، بلکه از سر مسئولیت و عشقی که به بچه اش داره یا حتی اگه بچه ای نبود به خاطر اخلاقیات و وجدان بخواد با من باشه! زندگی برام بی مفهوم میشه اگه از رفتار و حرفهاش بفهمم که فقط به خاطر یه سری تعهدات کنارمه نه دلش. و زندگی برام بی ارزش میشه اگه جایگاهم تو زندگیِ آقای خوب یا کنار هم موندنمون به هرچیزی، به غیر از مهرِ خودم وابسته باشه یا هرچیزی غیر از مهرِخودم، دلیلی برای علاقش به من باشه. میگم: هرکس تو زندگیش یه سری ارزش ها داره، برای منم عشق و دوست داشتن همه چیزه و دارم بر این اساس زندگی میکنم. درسته که لذت میبرم از اینکه آقای خوب نسبت به قرارهاش با من پایبند باشه و در قبالم احساس مسئولیت کنه، ولی اگه یه روز حس کنم دلیلِ همه ی اینها علاقش بهم نیست یا دیگه مهرم به دلش نیست، و فقط به خاطر تعهد و قولی که روزی بهم داده کنارمه نه به خاطر اینکه دوستم داره، رابطمون و زندگیم برام تموم میشه. بهش میگم من فقط دنبال محکم کردن جایگاهم به هر قیمتی تو زندگیِ آقای خوب نیستم، و تنها چیزی که برام اهمیت داره اینه که با وجودِ همه ی داشته هاش و بی نیازیِ زندگیش، بزرگترین جایگاه رو تو وجودش، یعنی قلبش داشته باشم و هیچ وقت برای اثبات خودم، نه دنبال بود و نبود اسمش تو صفحات شناسنام هستم، نه دنبال تو مشتم گرفتن و نگه داشتن و زنجیر کردنش به این شکل، نه خودم رو تو میدون مسابقه می بینم که به هر روش و سیاستی که شده، حتی با دعوت کردن یه انسانِ دیگه به زندگی، تمام رقیبام رو پس بزنم و نفر اول بشم!

بهش میگم، من توانایی ساختن هرچیزی رو تو زندگیم دارم، اما دلیل و معنیِ رابطه داشتن برای من دوست داشتنه و عشق ساختنی نیست و منم آدمی نیستم که بتونم تو عشق خودم رو گول بزنم و به حتی ذره ای کمتر از چیزی که باورش دارم قانع کنم و اگه روزی به هر دلیلی باور کنم که این علاقه واقعا کم و کمتر شده و دیگه قابل تغییر نیست، این رابطه و بودنمون با هم بی معنا میشه و با وجود همه ی تلخی و دردی که پذیرفتنش برام داره، طبق قرارِ اولیمون، نمیخوام و نمیتونم که کنار هم بمونیم.

میگم: تلخ ترین و شکننده ترین اتفاقی که میتونه منو از پا در بیاره اینه که یه روزی، به هردلیلی، جایگاهم رو تو قلبش از دست بدم، اون موقع است که تمومِ باورهام و چیزهایی که بهشون ایمان داشتم، تمومِ زندگیم برام تموم شده است و دیگه برام بعدی وجود نداره، و اینکه به شکل مسئولیت، پدرِ بچم، یا یه دوست، یا هر چیز دیگه ای تو زندگیِ هم باشیم، من رو به رضایت و آرامش نمیرسونه. و برام کمترین اهمیتی نداره که کدوم نفر دیگه ای خودش رو رقیبه پیروز میدون یا برنده ی مسابقه بدونه...

 

 

 

+ در مورد خودم اعتقاد دارم نگاهی که امروز دارم مادرانه نیست و این دیدگاه رو از یه مادر قبول ندارم و با توجه به شناختی که از خودم و شخصیتم و خیلی چیزهایی که قبلا هم گفتم دارم، باز هم مطمئنم که اصلا دلم نمیخواد مادر بشم. اما اگر روزی بعد از بچه دار شدنم، همچین شرایطی برام پیش میومد، اون موقع به خودم حق نمیدادم که تصمیم گیری در مورد رابطم رو فقط با توجه به احساساتِ خودم انجام بدم. اگر روزی مادر بودم، اولویت هر تصمیمی تو زندگیم رو بیشتر از هرچیزی فرزندم و مسئولیتی که نسبت به به وجود آوردنش، تربیتش و آیندش دارم قرار میدادم.

 

+این یه مطلبِ پیش نویسه که بالاخره بعد از نزدیک به یک سال تکمیل شد! و هنوز هم فکر میکنم خیلی از چیزهایی که میخواستم بگم رو نتونستم کامل بنویسم!


+ من دوست ندارم مادر بشم (1)

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۱۳ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۳۵
رها

اعتماد به نفس، خیلی فرق داره با اینکه حتی به اشتباهات خودمون هم بنازیم و بهش افتخار کنیم و اسم درست روش بذاریم.

قضیه وقتی خیلی فاجعه میشه، که از همونها تو بقیه ایراد بگیریم و بدترش وقتیه که حتی کارهای درست بقیه رو هم زیر سوال ببریم.

باور کنید فرقه بین اعتماد به نفس و حماقت. باور کنید قرار نیست بقیه شما رو همونجوری ببینن که شما تصور میکنید هستید یا دلتون میخواد که باشید!


۷ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۳۳
رها

هیچ وقت پیش نیومده بود ازش درخواست کمک کنم، حتی تو بدترین شرایط، حتی تو اوج بحران های زندگیم! هیچ وقت نبود که در جریان مشکلاتِ من نباشه، اما هیچ وقتم نشده بود که یه گوشه ی کار رو بگیره یا طوری حواسش بهم باشه و قدمی برداره که حس کنم واقعا حمایتم کرده یا باری از دوشم برداشته شده، نه مادی، نه معنوی، در صورتی که هم وظیفش بود، هم توانایی انجام همه ی اینها رو داشت.

ماه گذشته مریض شدم، خیلی مریض، ازون مریضی هایی که بعید میدونم دیگه هیچ وقت تو زندگیم اتفاق بیفته. شرایط برام به شکلی بود که واقعا احتمال این رو میدادم که بمیرم! کارت اهدای عضوم رو گذاشته بودم جلوی چشم و حتی وصیت نامه ام رو هم تکمیلش کردم، نه از روی ناامیدی، چون واقعا نمیدونستم چی پیش رومه سعی کردم همه ی جوانب رو در نظر بگیرم! شاید هیچ کس نفهمید که تو اون دوره چی به من گذشت، اونقدر حالم جسمی و روحیم بد بود، اونقدر نیاز داشتم بهش، اونقدر درمونده بودم که برای اولین و آخرین بار بهش به این وضوح از خودم گفتم، باید می فهمید منی که تو بدترین روزهای زندگیم ازش درخواست کمک نکرده بودم، حالا چقدر بهش نیاز داشتم که ازش همچین چیزی خواستم، اما نیومد، ازم پرسید میخوای بیام؟ غریبه نبود که بخواد ازم همچین سوالی بپرسه و همین سوال هم برام مشخص کرد که اومدنی نیست. گفتم نه زحمتت میشه و اونم حاضر نشد به خودش زحمتی بده! در صورتی که باید کنارم بود. کاری به وظیفه و این حرفها ندارم، باید کنارم می بود چون مادره، چون هنوز نمیفهمم چطور طاقت آورد ببینه با اون حالِ بد تنهام، باید کنارم می بود چون خیلی دقیق میدونست مشکلم چیه و نمیتونم درک کنم یه مادر چطور میتونه دلش آروم بگیره وقتی دخترش تا این حد مریضه و بهش نیاز داره هزار کیلومتر ازش دور بمونه. میدونست آقای خوب خیلی کارها رو بلد نیست و واقعا نمی تونه انجام بده و منم اینجا هیچ کس رو ندارم که ازم مواظبت کنه، برام خیلی تلخ بود که دیدم مادرم وقتی میدونست من مریضم و درد میکشم خودش رو بهم نرسوند، در صورتی که بارها و بارها دیدم برای مسائل خیلی بی ارزش تر و تو گرفتاریهای خیلی بیشتره خودش، چطور زمین و زمان رو به هم میریزه تا کاری که میخواد انجام بشه. خداروشکر که آقای خوب کنارم بود و خدا روشکر که اون قضیه تموم شد، اما من تو اون روزها بیشتر از هرکسی به مادرم نیاز داشتم، یه سری دردها زنونه تره، یه جاهایی تو زندگی تو فقط نیاز داری حضورِ مادرت رو حس کنی، نیاز داری اون کنارت باشه، نوازشت کنه، غذا درست کنه، مواظبت کنه ازت. بچه ها که بزرگ میشن مسئولیت و مادر و پدریِ ما در برابرشون تموم نمیشه. من برعکسِ ظاهرم که ممکنه دیگران رو به اشتباه بندازه، هرگز آدم لوس و نازنازویی نبودم و برعکس همیشه مستقل بودم و یا مجبور بودم خودم از عهده ی خودم بربیام و حتی برای بزرگترین مسائلم سعی کردم کسی به جز خودم رو درگیر نکنم اما اینبار واقعا فرق داشت و هیچ وقت بهش اینجوری نیاز نداشتم و هیچ وقت هم اینجوری دلم نشکسته بود.

مثلِ همیشه، همه ی راه های توجیهی و همه ی دلایلی که میدونم و بلد بودم رو رفتم تا خودم رو آروم کنم، اما اینبار نشد، دلایل منطقی و بهونه های الکی هم دیگه چاره ساز نیست و کارش رو توجیه نمیکنه، فقط کمک میکنه آروم بمونم و احترامش رو حفظ کنم. تمومِ روزهایی که دلم رو شکست و من تنها بودم و تمومِ اشتباهاتِ ریز و درشتی که سعی کردم هیچ وقت نذارم تو دلم تبدیل به کینه بشه دوباره یادم افتاده، اونم با شدت خیلی بیشتر. نمیخوام بگم ازش کینه دارم، اما خیلی ناراحتم و دلم شکسته و اون بندِ نازکِ عاطفی از جنسِ خاص که سعی میکردم با وجودِ تک تک کارهایِ اینچنینی که انجام داده بود حفظش کنم و نذارم پاره بشه، به بد شکلی پاره شده.

چی باعث شده الان دوباره بعدِ گذشتِ بیش از یک ماه این حرفها یادم بیاد؟ اینکه خواب دیدم کنارمه و منم دارم با خشم و تهوع هرچه تمامتر هر آنچه که از بچگیم و یه سری رفتارها ازش به یاد داشتم و فکر میکرد من نمیفهمم و نمیبینم و خودم هم نمیدونستم یادمه، بهش میگم، چیزهایی که حتی دلم نمیخواست ثانیه ای بهشون فکر کنم و این اتفاق همشون رو زنده کرده. یه زمانی ما یه خانواده بودیم، یه خانواده به معنایِ واقعی، تمومِ چیزهایی که امروز تو زندگیم ندارم، یه زمانی با وجودِ همه ی بالا پایین ها داشتیم و حس میکردم. یه بار بابام رو از دست داده بودم و حالا میخواستم به هر قیمتی که شده مادرم رو حفظ کنم تا اون حسِ خانواده داشتن و تو خانواده بودن در من از بین نره، برای همین سعی میکردم هیچ کدوم از ناراحتی هایی که ایجاد میکنه نبینم و از هرکاری که تا به امروز کرده بگذرم، اما اینبار انگار تیرِ خلاص رو به همه چی زده. نمیدونم چقدر زمان میبره تا از شدت احساساتی که در من به وجود اومده کمتر بشه و دل شکستگیم التیام پیدا کنه، نمیدونم چقدر طول میکشه تا این خشم و حساسیت و بی حوصلگی ای که نسبت بهش پیدا کردم کمرنگ تر بشه، و از اونجایی که بارها بهم ثابت شده نه اون به هیچ وجه پذیرش شنیدن و قبول اشتباهاتش رو داره و نه من توانایی کنترل خودم رو و باز کردن این قضیه و صحبت در موردش باعث بدتر شدن اوضاع و خراب شدن همون یه مقدار محبت و احترام باقی مونده ی بینمون میشه، به خودم قول دادم تا همیشه حرمتش رو حفظ کنم و کاری نکنم که اگر روزی نبود، پشیمون بشم.

۱۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۵ ، ۱۸:۰۸
رها

یه روز چهل و سه بار غروب آفتاب رو تماشا کردم! خودت که می دونی... وقتی آدم دلش خیلی گرفته باشه از تماشای غروب چه لذتی می بره...



+به من نگو گریه نکن - عارف


موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۵ ، ۱۹:۲۸
رها

تو زندگی هرکسی هم اتفاقات خوشایند و هم ناخوشایند مختلفی افتاده، نمیشه گفت کسی بدون مسئله داره زندگی میکنه و هیچ مشکلی تو زندگیش نداشته و نداره. کم یا زیاد، هرکس رنج ها و ناراحتیهای خودش رو داره. حالا یکی یه اتفاق تو زندگیش پیش میاد و همون یه اتفاق اونقدر شاخ و برگ پیدا میکنه که تبدیل به فاجعه میشه و تموم زندگیش رو تحت الشعاع قرار میده، یکی دیگم مسائل بیشتری رو تجربه میکنه و بعضی هاشون رو میتونه حل کنه، در برابر بعضی ها به بن بست میخوره، از بعضی ها درس میگیره یا یاد میگیره با وجودشون زندگیش رو هدایت کنه.

اما یه چیزی رو که یاد گرفتم و چند وقته کمی ازش دور شدم اینه که؛

وقتی به اون قسمت های زندگیم که به نظرم تلخ تر بوده فکر میکنم، از خودم بپرسم، چقدر بابتشون هزینه دادم؟ بابت چیزهای ناخوشایندتری که تو خیلی هاش نقش داشتم و در برابر خیلی هاشم بابت اتفاق افتادنش از دستم کاری بر نمیومده و من فقط باید تصمیم میگرفتم با وجود اونها زندگیم رو هدایت کنم، و تو هدایتش اونجوری که شایسته تر بود عمل نکردم، چقدر تاوان دادم؟ نمیشه توقع داشته باشم تو زندگی هیچ مسئله ای نداشته باشم، اما حالا که دارم به جنبه ی منفی مشکلاتم فکر میکنم، باید صادقانه ببینم چقدر تو زندگیم تاثیر گذاشتن یا چقدر بابتشون هزینه دادم؟

یه وقتایی اگه بهتر نگاه کنیم میبینیم، حتی بدترین اتفاقاتی که ازش ناراحتیم، با کمترین بها و هزینه پشت سر گذاشتیم. ما فقط نیمه ی خالی لیوان رو میبینیم و به خدا گله و شکایت میکنیم، اما نمیبینیم تو همون ها هم خدا چطور هوامون رو داشته و ازمون محافظت کرده. ما نمیبینیم حتی با اینکه خودمون مسئولِ یه سری اشتباهات و مشکلات زندگیمون بودیم، چطور خدا در برابرشون طوری برخورد کرده که سرمون به سنگ بخوره، اما بیشترین و بزرگترین درس ها رو ازش بگیریم و کمترین درد و جای زخمی ازش تو زندگیمون باقی بمونه. نمی بینیم که اوضاع میتونست خیلی بدتر و فاجعه تر از اون چیزی که پشت سر گذاشتیم پیش بره و درست تو همون لحظه ها، اتفاقاتی افتاده که فکرشم نمیکردیم و متوجه نیستیم امروز با وجود همه ی مشکلاتی که داریم، چقدر آرامش یا امنیت و ثبات تو زندگیمون برقراره.

زندگیِ هیچ کس خالی از کشمکش و مشکل نیست و هیچ چیزی تو زندگی بدون هزینه به دست نمیاد، اما وقتی نگاهِ خدا رو تو زندگیمون دنبال کنیم میبینیم، کمترین هزینه ها رو بابتِ بزرگترین مسائل و اشتباهات زندگیمون پرداخت کردیم.

اینا رو بیشتر از هر کسی امروز خطاب به خودم میگم که یه مدته زیاد بهش توجه نمیکنم. و شرمندم از خدایی که با اینکه به راهی که جلوی پام گذاشته بود انتخاب نکردم، اما این بار هم به بهترین نحو ممکن هوام رو داشت و نذاشت که حتی لحظه ای قبول کنم، خشمش از رحمت، بخشندگی و بزرگواریش بیشتره.

۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۵ ، ۱۴:۱۷
رها
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۲ تیر ۹۵ ، ۱۳:۱۹
رها

چند سال پیش، یکی از اطرافیانم بهم گفت: چر از این همه اتفاق درس نمیگیری، چه فرقی با گذشتت کردی؟ بازم مثل همون موقع داری بچه گانه انتخاب میکنی. بهش گفتم: خیلی چیزا تغییر کرده و با تغییرشون منم بزرگ شدم و درسته که دارم با احساسم پیش میرم اما این کارم از رو خامی و بچگیم نیست، آگاهانه دارم تصمیم میگیرم و به همه جوانب مسائل فکر میکنم. بهم گفت: تصمیمی که با آگاهی گرفته بشه، اگه اشتباه باشه، شکستش خیلی سنگینه، خیلی و دیگه نمیتونی جبرانش کنی.

اون موقع حرفش فقط برام یه جمله ی جالب بود و معنیش رو نفهمیدم. اما امروز با همه ی وجودم تفاوتش رو حس میکنم...

 وقتی از طبقه ی اول یه ساختمون بیفتی پایین، نهایتش کمی درد میکشی و خاکی میشی، یا تو بدترین حالت دست و پات میشکنه، ولی میتونی بعد مدت خیلی کوتاهی دوباره بلند شی، گرد و خاکو از خودت بتکونی، رو پاهای خودت بایستی و به راهت ادامه بدی. اما هرچقدر بری بالاتر، سقوط برات دردناک تر و نابودکننده تر میشه و وقتی تو چیزای که بهشون فکر کرده بودی و همه جوره به درست بودنشون اطمینان داشتی، اشتباه میکنی یا به هر دلیلی شکست میخوری، مثل این میمونه که از بالای بلندترین برج دنیا در حال سقوط باشی. دیگه فرق نمیکنه که خودت اشتباه کردی و پات لغزیده، یا اینکه یکی دیگه مقصره یا هلت داده؛ تنها چیزی که اون لحظه میبینی و حس میکنی شکست و ترسه، اونقدر وحشت برت میداره، اونقدر همه ی وجودت میلرزه که تو حتی نمیتونی فکر کنی که شاید اون پایین، رو سطح نرمی بیفتی یا میونه ی راه به چیزی گیر کنی و نجات پیدا کنی، سقوط از بالای بلندترین برج دنیا اونقدر هراس آوره که تو همون میونه ی راه، وقتی بین آسمون و زمین معلقی، قلبت از حرکت می ایسته و زندگیت تموم میشه و حتی نمیتونی به این فکر کنی که ممکنه خدا دو تا بال بهت بده تا پرواز کنی و بالاتر بری...

 

 

+عنوان پست از آهنگ آسمان همیشه ابری نیست

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۵ ، ۰۰:۰۷
رها

اى پشتیبان کسى که پشتیبان ندارد

اى پشتوانه ی آن کس که پشتوانه ندارد

اى ذخیره ی‏ آن کس که ذخیره ندارد

اى پناه آن کس که پناهى ندارد

اى فریادرس آنکس که فریادرس ندارد

اى افتخار آن کس‏ که مایه ی افتخارى ندارد

اى عزت آنکس که عزتى ندارد

اى کمک آن کس که کمکى ندارد

اى همدم آنکس که همدمى ندارد

اى امان بخش آنکس که امانى ندارد

 

 

 

شب قدرِ قبلی، درست چند روز بعد از نوشتن اون پست بود که داشتم از تلویزیون مراسم پخش زنده ی دعای جوشن کبیر رو می دیدم، به این قسمت های دعا رسیده بود که وسط جمعیت بابام رو دیدم، بغض داشت خفم میکرد و اشکام بی وقفه می ریخت. باورم نمیشد بعدِ نزدیک به ده سال، تو اوج ناراحتی های من، تو اوج لحظه هایی که از بازشدن یه زخمِ قدیمی به خودم میپیچم، تو اوج روزهایی که احساس تنهایی و بی کسی میکنم و تو اوج خشمم دارم میبینمش که غرقِ دعا خوندنه، موهاش سفید شده بود، خیلی زیاد، عینکی شده بود و خیلی پیرتر و شکسته تر از آدمِ بدجنسِ تو تمامِ تصاویرِ تاریکی که تو ذهنم ازش مونده، آدمی که باعث رقم خوردن بدترین اتفاقات زندگیمه، بود. تا آخر دعا منتظر بودم که دوباره ببینمش. نمیدونم چرا. شاید یه چیزی تهِ دلم ساده لوحانه تلاش میکرد باور کنه تمومِ این سالها فقط یه کابوس بوده و تصویر تاریک مونده ازش تو ذهنم رو با تصویر ظاهری و خیالی مردِ مهربون و با ایمانی که دیدم غرقِ راز و نیاز با خداشه، مرد و پدری که بزرگترین تکیه گاه و مامنِ خانوادش و بچه هاش تو زندگیه و من همون دخترِ باباییم که هیچ خط تیره ای رو روح و وجودش نیست و به پاکی و معصومیت خودم و به خانوادم افتخار میکنم و وقتی از دنیا دلم میگیره، حتی وقتی اشتباه میکنم پناه میبرم و تکیه میکنم به شونه های قدرتمندترین پدر دنیا و باور دارم میتونم با کمکش همه ی مشکلات رو از سر راهم بردارم و اونم نمیذاره هیچ کس بهم آسیبی برسونه، جایگزین کنه. شاید یه قسمت از وجودم میخواست به خودش بقبولونه که همه ی تیرگی ها و بی مهری های این سالها یه خواب بوده...

حتما این اتفاق و تقارنش با این روزایِ من حکمتی داره و امیدوارم قدرتِ درکِ حکمت خدا رو داشته باشم.

 

 

 

*فراز 28 دعای جوشن کبیر

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۵ ، ۲۳:۵۹
رها

هستمت درهای پلاستیکی بطری ها رو جمع میکنه و با پول حاصل از فروش اونها برای نیازمندا ویلچر میخره. من پارسال در مورد این طرح شنیده بودم و کلی هم در بطری جمع کردم، اما از اونجایی که جایی رو سراغ نداشتم که درها رو بهشون تحویل بدم، همشون رو گذاشتم بیرون از خونه، تا اینکه امسال سایتشون رو پیدا کردم و با وجود اینکه ناراحت بودم از دور ریختن اون همه در بطری، خیلی خوشحال شدم از اینکه دیدم تو بیشتر استان ها و شهرها نمایندگی دارن.

با اینکار که نیاز به زحمت یا امکانات خاصی هم نداره، هم به طبیعت کمک کردیم، هم کار خیری انجام شده و عده ای خوشحال شدن.

آدرس سایت رو هم براتون اینجا میذارم تا بتونین هم در مورد پروژه و هم از مکان هایی تحویل تو شهرتون اطلاع پیدا کنین. 

هستمت

مکانهای تحویل

 

 


پی نوشت:

دیشب خیلی ناراحت بودم و مطلبی نوشتم تا یکم سبک بشم و اینجا ارسال کردم و گفته بودم که احتمالا به زودی از انتشارش پشیمون میشم و پاکش میکنم که خیلی هم زود این اتفاق افتاد و بعد چندین ساعت حذفش کردم.

چیزی که برام جالبه اون تعدادی هستن که تو مدتِ چندساعته، اون مطلب رو کپی کردن! نوشته ای که حتی قابلیت این رو نداشت که کسی به اسمِ خودش تو وبلاگش بذاره. برام جالب بود که مطلبی که هیچ چیز خاصی توش نبود جز درددل اونم با بارِ انرژیِ منفی، چه استفاده و ارزشی برای اون چند نفر داشته که کپیش کردن و با مرور کردن یا نگه داشتنش چه چیزی به دست میارن؟!!!

به هرحال از همه ی کسایی که خوندنش بابت انتشار و حذفش معذرت میخوام.

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ تیر ۹۵ ، ۱۴:۳۱
رها

درگیر رویای توام، منو دوباره خواب کن

دنیا اگه تنهام گذاشت، تو منو انتخاب کن

 

دلت از آرزوی من، انگار بی خبر نبود

حتی تو تصمیمای من، چشمات بی اثر نبود

 

خواستم بهت چیزی نگم، تا با چشام خواهش کنم

درا رو بستم روت تا، احساس آرامش کنم

 

باور نمیکنم ولی، انگار غرور من شکست

اگه دلت میخواد بری، اصرار من بی فایدست

 

هرکاری میکنه دلم، تا بغضمو پنهون کنه

چی میتونه فکر تو رو، از سر من بیرون کنه

 

یا داغ رو دلم بذار، یا که از عشقت کم نکن

تمامِ تو سهمِ منه

به کم قانعم نکن

 

 

 

 

 

 از اول قرارِ دو طرفه ی ما و تنها دلیلِ بودنمون کنار هم، همین جمله بود: " تمامِ تو سهمِ منه"، و ازم نخواه خودم رو تو داشتنِ تو به کم قانع کنم، به هیچ قیمتی ... چرا که نه میتونم و نه میتونی، و دیگه برایِ کنارِ هم بودنمون دلیلی وجود نداره اگه به هر علتی، بخوایم حتی ذره ای خودمون رو به کمتر از چیزی که بودیم و حس کردیم راضی کنیم.

 تموم شدنِ من و تو از جایی شروع میشه، که بخوایم از چیزهایی که نفس کشیدنمون بهش بند بود، کم کنیم و نبینیم و نشنویم و حس نکنیمشون به هر بهونه و دلیل و توجیهی...

 

+انتخاب – شادمهر عقیلی

 


کامنت ها رو میبندم، چون نه حوصله ی گفتن دارم، نه شنیدن. فعلا خسته تر از اونیم که بخوام حرف بزنم.

موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۵ ، ۱۳:۰۰
رها

من همیشه گفتم که آدما تو روابط باید به رشد همدیگه کمک کنن. یه قسمتش اینه که حامی و مشوق همدیگه تو پیشرفت کردن و به جلو قدم برداشتن باشن و  قسمت دیگش هم اینه که تلاش کنن جلوی اشتباه کردن همدیگه رو بگیرن.

درسته که در نهایت هرکس خودشه که تصمیم میگیره، اما تو هر رابطه، با توجه به شرایط و جنس اون رابطه باید تمام تلاش خودمون رو برای فهموندن و جلوگیری از خطا کردن آدمایی که برامون مهمن بکنیم. اصلا به نظر من یکی از تعهدات رابطه باید همین باشه که اگه یکی داشت راه خطا رو میرفت، اون یکی متوجهش کنه و هرطور که میتونه به جلوگیری از این اشتباه کمک کنه. نیاز نیست همیشه با خوردن سرمون به سنگ درس بگیریم، چون خیلی وقتا دیگه هیچ چیز به حالت قبل برنمیگرده و یه وقتایی یه مشاور خوب، یه همراه عزیز، یه بزرگتر با شعور، یه دوست با معرفت، یه فردِ دلسوز، میتونه با حرفاش آدم رو به خودش بیاره تا حواسش رو جمع کنه.

تو شرایط عادی که همه چیز گل و بلبله یا وقتی که طرف خودش داره راه مناسب رو میره و کار درست رو انجام میده و آرامشِ ما برقراره که همراهی یا تائیدش کردن هنر خاصی نیست، مهم اینه که وقتی شرایط غیرعادی میشه، وقتی طرف حواسش پرت شده، وقتی خسته است، وقتی داره خطا میکنه و ... تلاش کنیم تا متوجهش کنیم، زحمت بکشیم فکر کنیم تا بببینیم چطور میتونیم بهش کمک کنیم و اون موقع بتونیم دستش رو بگیریم. خیلی وقتا آدما نیاز دارن وقتی دارن راه نامناسبی رو میرن که نمیدونن یا توجهی بهش نمیکنن، یه نفر اونا رو به خودشون بیاره، یه وقتایی موقع تصمیم گیری که میشه آدما حواسشون نیست که دارن اشتباه میکنن، و این وظیفه ی نزدیک هاشونه که اونا رو متوجه  کنن. تو این شرایط حتی گاهیم پیش میاد من در مورد نادرست بودن رفتار اون کسی که برام مهمه یا خطا کردنش، اشتباه کرده باشم، ولی همین که اون به خاطر حرف های من یه بار دیگه به این مسئله فکر میکنه خودش ممکنه نکاتی رو براش مشخص کن که تا قبلش بهشون فکر نکرده باشه. البته از نظر من همه ی اینکارها وقتی ارزش داره و تاثیرگذاره که به خاطر اهمیتی که اون آدم برامون داره انجامش بدیم، نه رفعِ مسئولیت از دوشِ خودمون یا مقصر نشون دادن طرف مقابل و طلبکار شدنمون در آینده ازش!

دوست ندارم وقتی کسی که برام مهمه اشتباهی میکنه یا ضربه ای میخوره، بگم ای کاش میگفتم، ای کاش فلان رفتار رو میکردم، ای کاش ...

 

وقتی بهم گفت: داشتم اون کارو میکردما، مسیجی که تو بهم دادی باعث شد دست نگه دارم، بغض کردم و سرشار از لذت شدم و خدا رو با همه ی وجودم شکر کردم که اون اتفاق نیفتاد.

 

* این هم اضافه کنم باید حواسمون باشه این قضیه با دخالت کردن و کنجکاوی و نسخه پیچیدن تو زندگی بقیه فرق داره و به هر رفتارمون همچین برچسب موجهی نزنیم.

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۰۵
رها

بیشترین خطاهام رو وقتی انجام دادم که خودم رو بدون هر اشتباهی می دیدم، مخصوصا تو روابط . بیشتر اوقات درست همونجایی که فکر میکردم مقصر تمام مسائل موجود طرف مقابله، شروع اشتباهم بود. حتی وقتی که اگه همه ی اطرافیان هم جمع میشدن، باز هیچ کس منو مقصر نمیدونست!

الانم هر وقت میبینم دارم تند میرم، با خودم خلوت میکنم و سعی میکنم حداقل یه اشتباه تو رفتارم پیدا کنم. اینکار از چند جنبه بهم کمک میکنه: اول از همه اینکه سهم خودم رو از مسائل پیش اومده میبینم و مسئولیت اون رو میپذیرم و این قبولِ مسئولیت، باعث میشه اصلاحش کنم. دوم اینکه شاید اون چیزی که پیدا کردم برای من کوچک یا بی اهمیت باشه ولی برای طرف مقابلم اونقدر مهم باشه که خیلی از مسائل بینمون با حل شدنش از بین بره و آخر اینکه وقتی درک کنم که منم تو شکل گیری ناراحتی یا مشکلات موجود سهمی داشتم، وارد نقش قربانی نمیشم و میتونم به صورت بالغانه و سازنده در مورد اتفاقات فکر کنم و تصمیم بگیرم.

اگر قرار باشه یه سبک خاص تو مشاوره ی خانواده یا زوج درمانی داشته باشم، از مراجعینم میخوام که هر کدومشون جداگانه، خودشون شخصا، حداقل یک یا چند تا از اشتباهاتشون رو تو رابطه پیدا کنن و سعی کنن اصلاحش کنن. مطمئنم درصد بالایی از مشکلاتشون حل خواهد شد.

 

 

 

+البته باید اینو اضافه کنم که این قضیه با باور نداشتن خودمون و شک و تردید بیمارگون فرق داره و این نگاهی که من ازش نوشتم، نه تنها از بین برنده ی اعتماد به نفس نیست که خیلی هم سازنده است.

۱۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۹۵ ، ۱۲:۴۵
رها

آدما با همون شخصیتی که دارن، با همون چیزی که هستن، با خصوصیات اخلاقیشون، با نگاه خاصشون به زندگی، با کمبودها و تواناییهاشون، همو دوست دارن.

من فکر میکنم دوست داشتن برای هرکس یه تعریف و شکلی داره و آدمها به اندازه ی خودشون، به ظرفیت و بزرگی روح و دلشون، به میزان شعور و فهمشون، به میزان رشدیافتگیشون، دوست داشتن رو تجربه میکنن.

خودِ دوست داشتن بی نهایته، اما چون ظرفیت آدمها و دنیاشون محدود و متفاوته، هرکس به میزان خودش و شکل خودش بهش دست پیدا میکنه و به همون میزان میتونه حس و تعریفش کنه. و هرچقدر که روح، قلب، فکر و ... ما بزرگتر و روشن تر میشه، هم توانایی درکِ مقدار بیشتر و عمق بیشتری از دنیای دوست داشتن که بی نهایته رو پیدا میکنیم. هم بیشتر میتونیم دوست داشته باشیم، و هم عشق و دوست داشتن بیشتری تو زندگی دریافت میکنیم. و به نظر من، خودِ همین دوست داشتن هم میتونه آدم رو به مراحل بالاتر از جایی که قرار داره ببره و باعث رشدیافتگی بشه اگه با جنبه های سالم تر شخصیتمون تجربش کنیم یا بخوایم به این سمت بریم.

نمیدونم نگاهی که به این قضیه دارم چقدر میتونه کلی باشه اما چیزی که همیشه بهش باور داشتم و خودم تو زندگیم تجربش کردم اینه که هرچقدر روحم رشد میکنه، هرچقدر خودم - دلم، درونم، قلبم، فکرم و...- بزرگتر و روشن تر میشه، هرچقدر ارزش هام سالم تر و شفاف تر میشه، توانایی درکِ بیشتری از این احساس رو پیدا میکنم و احساسِ ناب تر، عمیق تر، سالم تر و سازنده تری رو تجربه میکنم. خود ِ این حس ها و ماهیتشون همیشه ثابت بوده، ولی من چون ظرفیتم کم بوده، به همون میزان دریافتش میکردم.

ما با یه درک از دوست داشتن، وقتی کنارِ آدمی قرار میگیریم که درک و توقع و برداشتش از دوست داشتن یه چیز متفاوت و شاید هم متضاد باهامونه، راضی نمیشیم و احساس کمبود میکنیم و نمیتونیم در کنارش به آرامش و شادی درونی برسیم، و اون آدم هم، حتی وقتی که خودمون فکر میکنیم داریم دنیای بزرگتری رو بهش میدیم، مشابه همین احساس رو تجربه میکنه و راضی نمیشه.

امیدوارم همه این احساس ناب و بی نهایت رو لمس کنن و تو زندگیشون جاری بشه و کنار آدمی قرار بگیرن که باعث بزرگ شدن روح و قلب همدیگه بشن.

 

 

موسیقی نوشت: برای آقای خوب: خودِ همونی که میخوامی 

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۴۹
رها