سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده
بایگانی

۲۳ مطلب با موضوع «کتاب» ثبت شده است

یکی از کتاب هایی که این اواخر خوندم کتاب چهار میثاق ( کتاب خِرَد سرخپوستان تولتک ) نوشته ی دون میگوئل روئیز هستش که نسیم تو وبلاگش معرفی کرده بود. تولتک ها دانشمندان و هنرمندانی هستن که برای کشف و حفظ معرفت معنوی و آیین های باستانی گروه هایی تشکیل دادند و شهر تئوتی هواکان خارج از مکزیکوسیتی، جایی که دورهم جمع می شدن رو جایی می دونن که توش آدم ها به خدا تبدیل می شن.

تو این کتاب میگه ما از طریق مقررات و حرف هایی که از دوران کودکی، بزرگترها، خانه، مدرسه، تلویزیون و .. بهمون می گفتن و تنبیه و پاداش ها و ... اهلی می شیم، یعنی یاد میگیریم چطور زندگی کنیم و از همین طریق نظام جامع باورهامون رو می آفرینیم. و بعد در مورد میثاق هایی که بر زندگیمون حکومت میکنن صحبت میکنه و میگه ما هزاران میثاق با خودمون، دیگران، رویای زندگیمون، خداوند، جامعه، همسر، والدین و... داریم اما مهم ترین میثاق هامون اونهایین که با خودمون داریم و بهمون میگه چه کسی هستیم، چه احساسی داریم، به چه چیز اعتقاد داریم و چطور رفتار میکنیم. تعداد زیادی از این میثاق ها موجب رنج بردن ما میشن و موجب میشن تو زندگی شکست بخوریم. میثاق های مبتنی بر ترس موجب صرف انرژی میشن، اما میثاق های مبتنی بر عشق به ما کمک می کنن تا انرژی خومون رو حفظ کنیم و حتی انرژی بیشتری کسب کنیم. و در انتها هم میاد چهار میثاق قدرتمند که به ما کمک میکنه توافق هایی که از ترس زاده شدن و انرژیِ ما رو هدر میدن رو از بین ببریم معرفی میکنه و میگه هر بار که یک توافق رو میشکنید، همه ی انرژی ای که برای خلق و تداومش مصرف می کردین به شما برمیگرده. و میگه نحوه ی زندگی فعلی شما نتیجه سالها اهلی شده. نمی تونید امیدوار باشید که این اهلی شدن در عرض یک روز نابود بشه. ما نیاز به همون مقدار قدرت داریم تا میثاق قبلی خودمونو باطل کنیم، با قدرتی کمتر از اون چیزی که اون موقع به کار بردیم نمی تونیم موفق بشیم.

چهار میثاق که تو کتاب ازشون گفته اینهاست.

 

 1- 1-     با کلام خود گناه نکنید.

کلام یک نیروست؛ و بسته به اینکه چطور مورد استفاده قرار گیرد، ممکن است شما را آزاد سازد یا از آنچه اکنون هستید بیشتر در بند کند. بی گناه بودن در کلام یعنی استفاده درست و مناسب از انرژی. ما آموخته ایم طبق عادت دروغ بگوییم، هم در ارتباط با دیگران، هم خودمان. و این دومی خیلی مهمتر است. ما در استفاده از کلام معصوم نیستیم و اقتدار کلام اغلب مورد سواستفاده ی ما قرار می گیرد. ما از کلام برای نفرین، سرزنش، ایجاد احساس قصور و تخریب استفاده می کنیم. مسلما در راه درست هم از آن استفاده می کنیم اما دفعات کمتر، بیشتر اوقات از کلمات برای سم پاشی استفاده می کنیم، برای انتقال زهرِ خشم، حسد، بخل و نفرت. استفاده ی نادرست از کلام یعنی چطور همدیگر را از پا بیندازیم و یا در حالت شک و ترس نگه داریم. چون کلام جادویی است که انسان ها در اختیار دارند، سواستفاده از کلام یعنی جادوی سیاه. جادوگر سفید از کلام برای آفرینش، بخشش، شراکت و عشق استفاده می کند.

 

 2- 2-     هیچ چیز را به خود نگیرید.

وقتی چیزی را به خود می گیریم فرض می کنیم که آنها می دانند در دنیای ما چه می گذرد. ما آن را به خود می گیریم چون با آنچه گفته شده موافق هستیم. انسان ها به رنج کشیدن در سطوح مختلف و به درجات متفاوت اعتیاد پیدا کرده اند و به یکدیگر در تداوم این اعتیاد کمک می کنند. هرجا که بروید کسانی را پیدا می کنید که به شما دروغ بگویند و همین طور که آگاهی تان افزایش می یابد متوجه می شوید که خودتان نیز به خود دروغ می گویید. از دیگران انتظار نداشته باشید که به شما راست بگویند، زیرا آنها به خود نیز دروغ می گویند. شما باید به خود اعتماد کنید و تصمیم بگیرید که آیا مایلید آنچه را دیگران به شما می گویند باور کنید یا نه. شما در خواهید یافت که برای انتخاب های درست بیش از آنکه نیاز به اعتماد کردن به دیگران داشته باشید، نیاز دارید که به خودتان اعتماد کنید.

 

 3- 3-     تصورات باطل نکنید.

ما فقط آنچه را که می خواهیم می بینیم و آنچه را که می خواهیم می شنویم. چیزها را آن طور که هستند درک نمی کنیم. ما انواع تصورات را به سر راه می دهیم، چون شهامت پرسش کردن نداریم. ما تصور می کنیم که همه زندگی را مثل ما می بینند. تصور می کنیم که دیگران مثل ما می اندیشند، مثل ما احساس می کنند، مثل ما قضاوت می کنند و مثل ما سواستفاده می کنند. این بزرگ ترین تصوری است که انسان ها دارند. پیش از آنکه دیگران ما را طرد کنند، خودمان، خود را طرد می کنیم. ما باید آنچه هستیم باشیم، آن وقت نیازی نیست که تصویر غلطی از خود ارائه دهیم. راه احتراز از تصور کردن پرسش کردن است. اگر نمی فهمید بپرسید. اطلاعات یا عقاید بذری است که در ذهن ما کاشته می شود. آنچه واقعا تفاوت ایجاد می کند عمل است. عمل کردن مکرر و مکرر اراده شما را تقویت می کند، دانه را آبیاری می کند و بنیانی قوی و محکم می گذارد تا عادات جدید رشد کنند.

 

 4- 4-     همیشه بیشترین تلاشتان را بکنید.

هنگامی که نهایت تلاشتان را بکنید، نه بیشتر و نه کمتر، آن وقت می آموزید که خود را همان طور که هستید بپذیرید. اما باید آگاه باشید و از اشتباهاتتان درس بگیرید. آموختن از اشتباه به این معنی است که تمرین کنید، به نتیجه کارتان منصفانه نگاه کنید و به تمرین ادامه دهید. این امر آگاهی شما را افزون می کند. شما ممکن است افکار بزرگی در سر داشته باشید اما آنچه تفاوت ایجاد می کند عمل است. بدون عمل، فکر هیچ وقت متجلی نمی شود؛ نه نتیجه ای در پی دارد و نه پاداشی. تمرین است که استاد می سازد. اگر بیشترین تلاشتان را بکنید، احساس خوبی نسبت به خود خواهید داشت

 

 

در مورد هر کدوم از این میثاق ها تو یه فصل توضیح داده شده. خیلی سخت بود ازش قسمت های کوتاهی رو انتخاب کنم تا بتونه مفهومِ اصلی که تو کتاب ازش گفته برسونه، چون خیلی جاهاش با توجه به جملات قبل و بعدش معنی پیدا میکرد و خلاصه ی من نمیتونه خلاصه ی کاملی باشه. با اینکه خیلی از چیزهای که تو کتاب بهش اشاره شده برام جدید نبود و میدونستم و تا حدی بهشون عمل میکردم، اما خوندن این کتاب، برای خودِ من مفید بود و باعث شد بیشتر حواسم به افکار و رفتارم جمع بشه. از عملکرد خودم تو این چهار مورد راضی نیستم و باید بیشتر بهشون توجه کنم. مخصوصا مورد اول. گاهی وقتا بدون اینکه توجه کنم از کلامم به نامناسب ترین حالت ممکن استفاده میکنم و بعدش خیلی از انرژی ای که اینجوری تو زندگیم وارد کردم ناراحت میشم. به نظرم ما خیلی وقت ها فکر میکنیم چیزی رو میدونیم، اما تو مرحله ی عمل که میرسه رفتارمون آگاهانه نیست و تموم چیزهایی که فکر میکنیم میدونیم و بلدیم، تا وقتی که تو عمل دیده نشه، دانش و آگاهیِ کاملی نیست. امیدوارم دفعه ی بعد که این کتاب رو از قفسه ی کتابهام برمیدارم، راضی باشم از اینکه تونستم این میثاق ها رو تو خودم ایجاد کنم.

 



۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۵ ، ۲۰:۴۱
رها

یه روز چهل و سه بار غروب آفتاب رو تماشا کردم! خودت که می دونی... وقتی آدم دلش خیلی گرفته باشه از تماشای غروب چه لذتی می بره...



+به من نگو گریه نکن - عارف


موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۵ ، ۱۹:۲۸
رها

جین: من انقدر ساده و بدترکیبم که شوهر موهر خبری نیست.

دوست: چرا نمی ری به یکی از این سالنهای زیبایی و آرایش موی تازه ای...

جین: آره، اما این کارها مگر کم خرج داره؟

دوست: خوب پس، چرا یکی از این ژورنهالها رو که طرز کار این چیزها رو نشون میدن نمیگیری که خودت بکنی؟

جین: آره، اما فایده نداشت. کردم. موهای من خیلی نرمه، هیچی به خودش نمی گیره.

دوست: خوب چرا توالت نمی کنی؟ توالت صورت آدم رو هیجان انگیز می کنه.

جین: آره، اما من پوستم به توالت آلرژی داره. یک دفعه کردم اما تمام صورتم داشت با جوش و کهیر منفجر میشد.

دوست: این روزها انواع و اقسام اسباب توالت جدید ضد آلرژی و ضد جوش ساخته اند و انواع دواهای مخصوص دارند... چرا نمی ری پیش یک دکتر؟

جین: آره، اما میدونم چه جوابی بهم میده: "شما درست غذا نمی خوری خانم." من خودم میدونم که هله هوله زیاد می خورم و غذاهای درست حسابی و به اصطلاح معینی نمی خورم. خوب آدم وقتی تنهاست چی درست کنه بخوره؟ خوب بابا، تازه معلوم نیست خوشگلی هم شانس بیاره.

دوست: حق با توست. نگاه کن، چرا اصلا نمی یای بری به یکی از این کلاسهای هنر یا زبان یا علوم اجتماعی  و ... خیلی خوب اند.

جین: آره، اما اینجور کلاسها همه شون شبانه اند، من هم بعد از کار انقدر خسته و مرده ام که حال و حوصله ندارم.

دوست: خوب می تونی برای دوره های مکاتبه ای ثبت نام کنی.

جین: آره، اما کی وقتش رو داره. من که حتی وقت ندارم به مامانم نامه بنویسم، کی وقت می کنم بنشینم برای کلاسهای مکاتبه ای کار کنم؟

دوست: اگر خوب باشند بالاخره وقتش رو پیدا می کنی.

جین: آره اما این حرف گفتنش برای تو آسونه. تو همیشه انرژی داری. من وقتی از کار میام مرده ام.

دوست: چرا شبها زود نمی خوابی؟ وقتی شبها تا دو و سه بعد از نصف شب مینشینی و فیلمهای آخر شب تلویزیون رو تماشا می کنی، خسته می شی.

جین: آره اما بالاخره آدم باید یک جوری سرگرم بشه. چکار کنم؟ اگر تو جای من بودی چکار می کردی؟

 

در اینجا بحث یک دایره ی کامل را طی کرده و به نقطه اول رسیده. چین به ترتیب هریک از پیشنهادهای دوستش را رد کرده و گذاشته کنار. او با این کلام شروع می کند که من زشتم و بالاخره به اینجا می رسدکه من همینم که هستم. دوست او بالاخره خسته می شود و دیگر سعی نمی کند به این بازی ادامه دهد، احتمالا بعد از آن هم دیگر اشتیاق کمتری برای دیدن جین دارد چون خوشحال کننده نیست. برای جین هم این تجربه بی شک ریشه های احساس غیر خوب او را تقویت می کند و پاداشی که او از این بازی می برد این است که دیگر اصلا نباید در باره ی خودش کاری بکند، برای اینکه به کرات به او ثابت شده کاری نمی شود کرد.

 

این یه مثال از بازی " چرا فلان کار رو نمی کنی- آره اما" است، که اولین بازی شناخته شده و نخستین محرک ابداع مفهوم بازیهاست. یکی از بازیهایی که من به شدت ازش اعصابم خرد میشه و وقتی با یه همچین آدمایی صحبت میکنم خیلی عصبی میشم و به جای این همه ادامه دادن به بحث، همون اول یا سکوت میکنم یا از آنتی تز بازی، یعنی سوال: "خودت چی فکر میکنی" یا جوابای کوتاه "چقدر بد!"، "چقدر خسته کننده"، " ای بابا" و ... استفاده میکنم که تو بیشتر موارد منجر به تموم شدن این مکالمه و بازی میشه و معمولا هم دیگه با اون آدم وارد بحث های اینطوری نمیشم و تا جایی که میتونم و حواسم باشه خودم هم سعی میکنم انجامش ندم. البته این با وقتی که یکی داره باهام درددل میکنه فرق داره، اینجور مواقع اول گوش میدم و همدلی میکنم، بعد که کمی آرومتر شد سعی میکنم با هم یه راه حلی پیدا کنیم.

چند نفر از این آدما میشناسین؟ خودتون چقدر اینطوری هستین؟ این یکی از رایج ترین بازیهایی باشه که درگیرش میشیم، چه به عنوان نفر اصلی که داره بازی رو انجام میده، چه به عنوان کسی که دیگران باهاش این بازی رو میکنن. تو این بازی اصل اینه که هیچ پیشنهادی هرگز پذیرفته نشه. نفر اصلی برای منظور ظاهری خودش بازی نمیکنه. یعنی سوال نمیپرسه که به یه جواب بالغانه و حل مسئله برسه، یا سوال نمیپرسه که بتونه مساله ای که داره حل کنه، بلکه میپرسه تا به اون سکوت اطرافیان که نشون میده که پیروز شده و بقیه که دارن هی راه حل نشون میدن هستن که کفایت ندارن برسه و اینطوری احساس بدبخت بودن و غیرخوب بودن خودش رو تکمیل کنه. البته ظاهر اینه که فرد داره دنبال راه حل میگرده، اما در باطن نمیخواد هیچ راه حلی رو قبول کنه و میخواد خودش رو به صورت کودکی نشون بده که قدرت و کفایت این رو نداره که به وضعیت خودش غلبه کنه و میخواد به جایی برسه که دیگران که براش حکم یه والد عاقل رو پیدا کردن و دارن تلاش و دانش خودشون رو برای کمک بهش به کار می برن، شکست بده. اینها یه نوع دفاع روانی هستند، تا احساس غیر خوب تو آدمها رو در نهان حمایت کنن.

من از وقتی که با نقش ها و بازیها و مخصوصا این بازی آشنا شدم، خیلی حواسم به کارهای خودم جمع شده و سعی میکنم کمتر درگیرشون بشم. البته خب یه وقتاییم موفق نمیشم ;)

 


*این مثال و قسمتی از توضیحاتش رو من از کتاب وضعیت آخر از تامس هریس نوشتم، ولی اگر میخواین اطلاعات جامع و کاملی در مورد بازیها داشته باشین، بهترین منبع کتاب بازیهای اریک برن هستش. 

۱۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۵۹
رها

هر چند ماه یه بار جای وسایل خونه رو عوض میکنم، و این تغییر بیشتر از هرچیز توی تغییر چیدمان وسایل اتاق پذیرایی مثل مبل ها، میز ناهارخوری و ... است. بیشتر مبل ها چسبیده به دیواره و از اونجایی که تکیه گاه پهن و مسطحی داره، خیلی وقت ها علاوه بر میز، گوشیم، کنترل تلویزیون، دفترچه، کتاب و مدادی که دستمه، میذارم بالای مبل ها.

بعد اینکه وسایل رو جابه جا میکنم، از اونجایی که عادت کردم معمولا این چیزا روی وسیله ای که نزدیک اتاق هاست باشه، هربار که میخوام تو اتاق رفت و آمد کنم و اینا دستم نیست، ناخودآگاه بدون اینکه یادم باشه که جای وسایل تغییر کرده و الان دیگه اون مبل یا میز اونجا نیست، دستم میره به جهت و ارتفاع همون جای قبلی و دنبال وسیله ای که میخوام میگردم، و یه وقتایی تا یکی دو روز و چندین بار این اتفاق برام تکرار میشه. یعنی مغزم به مرور زمان عادت کرده که روند قبلیش رو تکرار کنه و طول میکشه تا دوباره به جای جدید عادت کنه. هربار که این اتفاق میفته برام مثل یه تلنگر میمونه و یه ترسِ سازنده ای تو وجودم حس میکنم. برای یه همچین مساله ی ساده ای که اصلا هم به چشم نمیاد یه زمان و انرژی -هرچند کوتاه و کم - نیازه که بتونم بر خلاف عادت مغزم، رفتار کنم، برای عادت ها، رفتارها و افکار بزرگتر چقدر باید وقت و انرژی بذارم تا چیزی که طی زمان بهش شکل دادم تغییر بدم؟ یا چقدر انرژی و زمان نیاز دارم تا بتونم یه رفتار دیگه رو جایگزینش کنم طوری که مغزم به طور معمول اون رو اولویت خودش قرار بده؟ یا چقدر زمان میبره چیزهایی که حتی متوجهشون نشدم و به خاطر تنبلی، به خاطر ترس، به خاطر بی حوصلگی یا سرسری گذروندن و بی اهمیت ازشون گذشتن و... در من ایجاد شده، بتونم دوباره به حالت سازنده و کاربردیش بر گردونم؟

دو سال پیش داشتم کتاب ماندن در وضعیت آخر از تامس ای. هریس رو میخوندم، یه قسمتی در مورد عملکرد مغز داشت که خیلی برام جالب بود و حواسم رو خیلی به رفتارهام جمع کرد، براتون خلاصش رو مینویسم.

مغز انسان حدود ده میلیارد نورون داره که تو هفت سالگی به وزن و اندازه ی بزرگسالان میرسه. هر نورون از سه قسمت تشکیل شده: 1: جسم سلولی (پروتوپلاسم) که شامل هسته است 2: دندریتها که تارهای گیرندن و پیام رو از سایر نورون ها دریافت میکنن 3: آکسون ها که تارهای فرستندن و از طریق اونها پیامها بعد از ارزیابی شدن به وسیله ی هسته انتقال پیدا میکنن.

تارهای فرستنده ی یه سلول با تارهای گیرنده سلول دیگه تماس نداره. این پیام ها باید از محل اتصال یه سلول به سلول دیگه (سیناپس) بپرن. نورون های مغزی با هم ارتباط الکتریکی ندارن، و هر تار فرستنده به یه کیسه کوچیک پروتئینی به نام بوتون منتهی میشه. انتقال پیام از یه طرف به طرف دیگه در واقع یه انفعال شیمیایی است. مواد شیمیایی تولید شده به وسیله ی بوتون ها پیام رو به طرف دیگه میرانند، با تکرار یه عمل و به دفعات تحریک شدن سلولها، اندازه و تعداد بوتونها افزایش پیدا میکنه و فاصله ای که پیام باید از روی اون بپره، کم میکنه. هرچی تعداد بوتون ها بیشتر باشه، انرژی کمتری برای انجام یه عمل لازمه و عادت ها اینطوری شکل میگیره. هرچی یه عمل رو به دفعات بیشتری انجام بدیم، عادت با عمق بیشتری ریشه میگیره.(توی شکل توضیحات مشخص تر و ساده تر میشه) ما نمیتونیم بوتونهای قدیمی رو نابود کنیم، اما میتونیم بوتونهای جدیدی رو تو مغزمون رشد بدیم و راههای جدیدی به دور راههای قدیمی بسازیم. مهمترین عنصر برای ایجاد عادت های تازه زمان نیست، انرژی است.

ماندن در وضعیت آخر


کتاب رو که میخوندم متوجه شدم برای همینه که خیلیها وقتی میخوان یه عادت جدید رو تو خودشون شکل بدن، 21 روز یا چهل روز براش دوره یا تمرین میذارن و اون رو تکرار میکنن. خوندن این کتاب ایمانم رو صد برابر کرد به اینکه توانایی آدم حد و مرز نداره و میتونه هرجوری که میخواد خودش رو بسازه و همونی باشه که دوست داره و براش وقت میذاره و زحمت میکشه و اگه چیزی تو خودش میبینه که نادرسته یا ازش راضی نیست، تغییرش بده یا اگه کمبودی حس میکنه، تو خودش ایجادش کنه. البته من به فقط تغییر رفتار بدون شناخت ریشه و بدون فکر (بااینکه در مورد بعضی ها موثره) اعتقاد ندارم و به نظرم وقتی به طور ریشه ای و عمقی به یه مسئله فکر میکنی و میشناسیش و بعد خودت به این نتیجه میرسی که نیازه که تغییرش بدی، همین فکر، انرژی لازم برای شکل گیریش رو بهت میده و برای همین یه زمان مشخص و ثابت هم اعتقاد ندارم، چون فکر میکنم میزان انرژی و در واقع فکری که پشتوانه ی یه کار میکنی، تعیین کننده ی زمان مورد نیازشه.

من چون تجربش کردم، میدونم این مسیر اصلا آسون نیست. این مثال من خیلی ساده و اصلا قابل مقایسه با مسائل رفتاری و فکری نبود، وقتی میخوایم یه عادت رو تو خودمون تغییر بدیم یا ایجادش کنیم، خیلی وقتا با مقاومت شدیدی از طرف مغزمون و خودمون رو به رو میشیم، که مقابله باهاش توان و انرژی خیلی زیادی میخواد، و خستگیِ زیادی هم به همراه داره و باید انگیزه و سطح انرژیمون بالا باشه، چون یه سری چیزها تو ده ها سال، یا شاید از بچگیمون تو ما شکل گرفته و تغییر دادنش به این راحتی ها نیست و حتی گاهی چند سال این روند طول میکشه تا تثبیت بشه و جز عملکرد اولیه و اولویت های رفتاری ما قرار بگیره، اما نشدنی نیست، به دست نیاوردنی هم نیست. میشه خیلی چیزها رو اینطوری تو خودمون بسازیم. من از روزی که این شکل و تصویر رو دیدم تو ذهنم حک شده، میدونم اطلاعاتم در مورد عملکرد مغز و این قضیه خیلی خیلی کم و در حد صفره (البته به خودم قول دادم تا پایان سال حتما بیشترش کنم) اما سعی میکنم از هرچیزی که میخونم و میبینم، حتی در همین حد کم، مثبتش رو برداشت و استفاده کنم. و جنبه ی مثبت این چیزی که یاد گرفتم برام اینه که در منِ انسان، با سیستم بسیار منظم و بی نهایتی که خداوند من رو آفریده، توانایی ها نامحدوده و این منم که محدود ازش استفاده میکنم و هیچ چیز نشدنی و غیر ممکنی برام وجود نداره و نخواهد داشت.

 


+قسمت های آبی از متن کتاب ماندن در وضعیت آخر، نوشته ی تامس ای. هریس و امی ب. هریس با ترجمه ی اسماعیل فصیحه

۱۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۴ ، ۰۰:۵۷
رها

من آدمی نیستم که سریع ارتباطم رو با بقیه قطع کنم و یا خیلی راحت از روابطم بگذرم و معمولا تا آخرین لحظه سعی میکنم آدما رو از دست ندم، اما یکی از چیزایی که باعث میشه یه نفر از چشمم بیفته و ازش فاصله بگیرم و اون آدم یه جورایی بره تو بلک لیست ذهنم، حسدورزی، بخل و تنگ نظریِ ، چیزی که متاسفانه این روزها انگار به طرز عجیبی فراگیر شده.

هیچ وقت تو زندگیم – به جز مواردی که مربوط به آقای خوب میشه که حسودترین و غیرمنطقی ترین آفریده ی خدا میشم-  آدم حسودی نبودم، پیش اومده که چیزی رو تو وجود یکی دیگه ببینم و خوشم بیاد و ازش الگوبرداری کنم، یا دلم بخواد منم داشته باشمش، اما هرگز پیش نیومده که داشته های کسی، خوشحالیش، موفقیت هاش و دلخوشیهاش من رو ناراحت کنه و بهم آزاری برسونه و یا آرزو کنم از دستشون بده. هرگز پیش نیومده از خوشی بقیه ناخوش بشم.

از اونجایی که اصلا آدم حسودی نیستم، معمولا هم خیلی خیلی دیر حسادت رو تو بقیه تشخیص میدم. یعنی وقتی تشخیصش میدم که طرف حداقل در مورد خودم، تا آخرین مرحله پیش رفته باشه و همه نوع رفتار نادرستی کرده باشه، تازه اون موقع متوجهش میشم و معنی یه سری رفتارها و حرف ها که تاقبلش نمیفهمیدم رو هم تازه اون موقع میفهمم و این قضیه وقتی در مورد دوستام و یا نزدیکام تو زندگی پیش میاد، بیشتر از هر کس دیگه ای هم دلگیرم میکنه و هم منو از اون آدم دور میکنه.

آدمای حسود و تنگ نظر رو نمیتونم تحمل کنم، نمیدونم فهمیدن اینکه هر کدوم از ما تو دنیا جایگاه خودمون رو داریم، روزی و زندگی خودمون رو داریم، موفقیت ها و شادیهای خودمون رو داریم اینقدر سخته که یه عده از خوشحالی بقیه ناراحت میشن؟ واقعا اینقدر سخته که ما بفهمیم داشته های یکی دیگه باعث نداشته های ما نیست؟ واقعا درک اینکه خدا عادل تر از همه ی ماست، و اینکه هرکدوم از ما خوب و بد زندگیمون رو خودمون میسازیم، و اگه هرچیزی داریم یا نداریم، دلیلش دیگران نیستن و با ضربه زدن به اونها یا نداشتنشون چیزی تو زندگی ما عوض نمیشه مسئله ی پیچیده ایه؟

دوست ندارم آدمایی رو که در برابر شادی تو، در برابر موفقیت هات به جای تبریک گفتن یا خوشحال شدن، دهنشون خشک میشه و زبونشون بند میاد و اولین چیزی که میتونن بعد جمع و جور کردن خودشون بگن موقعیت های مشابه و غیرمشابه و با ربط و بی ربط خودشون و اطرافیان یا بی ارزش کردن کار توئه.

دوست ندارم آدمایی که با قیافه و چهره ی مصنوعی، به طرز نمایشی و مسخره ای، سعی میکنن ثابت کنن که چقدر از شادیت خوشحالن، و به انواع مختلف قربون صدقه ات میرن و در مابینش با کلمات و جمله های زیرزیرکی و موذیانه، متلک های مختلف رو به سمتت روونه میکنن.

نمیتونم تحمل کنم، کسایی که تو هر لحظه ای که تونستم، کنارشون بودم، با صبوری، با دل و جون، بدون کوچکترین نگاه بالا و پایینی، بدون کوچکترین توهین و تحقیری، و همون آدما درست لحظه ای که من خوشحال بودم، درست لحظه ای که اتفاقای خوب برام افتاد، شروع کردن با پنهون شدن پشت لبخندها و شوخی های بی معنی اما پرکینه، پشت یه وقت فکر نکنی منظورم با توئه و ... به طعنه زدن، شروع کردن به متلک بارون کردنم، شروع کردن به توهین کردن به چیزهایی که دوستشون داشتم، به الگوهای زندگیم، به روش فکر کردنم، به کارهایی که از دل و جون براشون تلاش کردم، به گذشتم و ...

نیچه تو یه بخشی از کتاب چنین گفت زرتشت جملاتی داره که فکر میکنم نوشته ی من رو تکمیل کنه:

به تنهایی ات بگریز! به خُردان و بیچارگان بس نزدیک زیسته ای. از کینِ پنهانِ شان بگریز! آنان در برابرِ تو سراپا کین اند و بس.

بیش از این برایِ راندنِ شان دست میاز! آنان بسیار اند و سرنوشتِ تو مگس تازاندن نیست.

این خُردان و بیچارگان بسیار اند و ای بسا بناهایِ سرفراز که از چکه هایِ باران و رویشِ گیاهان هرزه از پای در آمده اند.

تو را از مگسانِ زهرآگین به ستوه می بینم و می بینم زخم هایِ خون آلوده را بر صد جایِ تن ات. اما غرورت از خشم گرفتن نیز پروا دارد.

مغرورتر از آن ای که به کشتن ِ این ریزه خواران دست یازی. اما بپای سرنوشت ات برتافتنِ همه ی بیدادهایِ زهرآگین شان نشود!

بسا مهربانانه به نزد تو می آیند. اما این همانا زیرکی ترسویان است. آری، ترسویان زیرک اند!

با روان های تنگ شان به تو بسیار می اندیشند و همواره از تو اندیشناک اند!

تو را به خاطر تمام ِ فضیلت هایت کیفر می دهند و آن چه بر تو می بخشایند تنها لغزش های توست.

از آن جا که مهربان ای و دادگر، می گویی: " گناه ِ شان چیست اگر که زندگی شان کوچک است!" اما روانِ تنگِ شان می اندیشد که "هر زندگی بزرگ گناه است."

چون با ایشان مهربان باشی نیز خود را خوارشده می بینند و خوش رفتاری ات را با بدرفتاری نهایی پاسخ می گویند.

غرور خاموش ات ایشان را ناخوشایند است. و هرگاه چندان فروتن باشی که سَبُک جلوه کنی، شاد خواهند شد.

با شناختنِ هر چیزی در کسی آن چیز را در او شعله ور می کنیم. پس از خُردان بپرهیز!

در برابرت خود را کوچک می بینند و پستی شان در کینِ نهانِ شان به تو کورسو می زند و می تابد.

آری دوستِ من، تو همسایگان خویش را مایه یِ عذابِ وجدان ای، زیرا شایسته یِ تو نیستند

بگریز دوست ِ من، به تنهایی ات بگریز! بدان جا که بادی تند و خنک وزان است! سرنوشت تو مگس تاراندن نیست.

 

یه قسمت دیگه از کتاب هم میگه: : "هرچه بیشتر خود را شاد کنیم، آزردن دیگران و در اندیشه یِ آزار بودن را بیشتر از یاد میبریم." و من فکر میکنم اگه هرکدوم از ما به این جمله ایمان بیاریم و عمل کنیم، خیلی دنیایِ آروم تری خواهیم داشت.

 

 

 

+عنوان پست از جناب تتلو :D (از این بهتر نتونستم براش عنوان پیدا کنم!)

۱۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۴ ، ۱۶:۲۲
رها

این رو فقط جهت اطلاع دوستان گذاشتم. شاید هممون کتاب هایی تو کتابخونه هامون باشه که استفاده نکنیم، اما مطمئنا تو همچین جایی خیلی ازشون استفاده خواهد شد.

من باهاشون تماس گرفتم، گفتن کتاب آموزشی نمیخوان و بیشتر کتاب های ادبی، تاریخی، رمان، شعر و ... نیاز دارن. خودشون برای تحویل کتاب از دوستانی که تهران هستن میان، و اونایی که شهرای دیگه هستن، باید تماس بگیرن و هماهنگی های لازم رو انجام بدن.

به من گفتن، هرچی تعداد کتاب بالاتر باشه بهتره، مثلا 3-2 تا نباشه تا هم تحویل دهنده و هم تحویل گیرنده به زحمت نیفته.

اگر هر سوال دیگه ای دارید، میتونین با این شماره ها از ساعت 10 تا 18 تماس بگیرین تا راهنماییتون کنن.

 

شماره های تماس:

 9- 88053068- 021                    

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۴ ، ۰۹:۳۰
رها

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


برای آقای خوب که با اینکه کمی دیر همدیگه رو دیدیم، اما با خودش زندگی آورد، برایِ تمام خوبیاش، برای نگاهش، برای دستهاش، برای لبخندش، برای قهرش، برای آشتیش، برای شعورش، برای حضورش، برای بودنش، برای خشمش، برای مهربونیش، برای صبوریش، برای سختیش، برای استواریش، برای بزرگیش، برای عشقش، برای خلوصش، برای همراهیش، برای امنیتش، برای صداقتش، برای حسادتش، برای غرورش، برای خواستنش، برای نگرانیش، برای چشم هاش و .... در نهایت برای همه ی ِ همه ی ِ وجودش با هرآنچه که هست و هرشکلی که هست.

گفتی دوستت دارم و رفتی. من حیرت کردم. از دور سایه هایی غریب می آمد از جنس دل تنگی و اندوه و غربت و تنهایی و شاید عشق. با خود گفتم هرگز دوست ات نخواهم داشت. گفتم عشق را نمی خواهم. ترسیدم و گریختم. رفتم تا پایان هر چه که بود و گم شدم. و اینها پیش از قصه ی لبخند تو بود.

جای خلوتی بود. وسط نیستی. گفتی:"هستم." نگریستم اما چیزی نبود. گفتم:"نیستی." باز گفتی:"هستم." بر خود لرزیدم و در دل گفتم نه نیستی. اینجا جز من کسی نیست. بعد انگار گرمای تو در دل ام ریخت. من داغ شدم. گر گرفتم تا گیج شدم. بعد لبخند زدی و من تسلیم شدم. گفتم:"هستی!تو هستی!این من هستم که نیستم." گفتی:"غلطی." و اینها هنوز پیش از قصه ی دست های تو بود.

وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه. از پاره ابرهای هجر باران شوق می بارید و این تکه گوشت افتاده در قفسِ قفسه ی سینه ام را آتش می زد. و من ذوب می شدم و پروانه ها نه، فرشته ها حیرت می کردند و این وقتی بود که هنوز دست هایت انگشتانم را نبوییده بودند.

یک شب که ماه بدر بود و چشم هایش را گشوده بود تا با اشتیاق به هر چه که دلش می خواهد خیره شود، تو شرم نکردی و ناگهان با انگشتان دست هایت هجوم آوردی تا دست هایم را فتح کردی. انگشتانت بر شانه ی انگشتانم تکیه زدند و در آغوش آنها غنودند. تو ترانه های عاشقانه می سرودی. من اما همه ترس شده بودم. چیزی درون ام فریاد می کشید. چیزی شعله ور می شد. شراره های عشق می سوزاند و خاکستر می کرد و همه از انگشتان تو بود. من نیست شده بودم. گفتی:"حال چگونه است؟"گفتم:"تو همه آب، من همه عطش. تو همه ناز، من همه نیاز. تو همه چشمه،من همه تشنگی." گفتی:"تو هم چنان غلطی" و این هنوز پیش از قصه ی نگاه تو بود.

فرشته ای پر کشید تا نزدیک تر آید و در شهود با ماه انباز شود. من به خاک افتادم. ناخن هایم را با انگشتانت فشردی و لبخند پاشیدی. گفتی:"برخیز !" گفتم: "نتوانم." بعد ناگهان چشمهایت تابیدند و من تاب از کف دادم. مرا طاقت نگریستن نبود. اما توان گریستن بود. بعد تو اشکهایم را از گونه هایم ستردی. فرشته پیش تر آمده بود. من گویی در چیزی فرو می رفتم. گفتم: "این چیست؟" گفتی:"اندوه! اندوه!" بعد فروتر رفتم. بعد تو دست بر سرم نهادی و مرا در اندوه غرقه کردی. فرشته از حسادت لرزید و بال هایش از التهاب عشق من سوخت. گفتی:"حال چگونه است؟" دیگر حالی نبود. عاشقی نبود. عشقی نبود. فرشته ای نبود.هر چه بود تو بودی. بعد تو لبخندی زدی و گفتی: "چنین کنند با عاشقان."

 

 

*متن پست: کتاب چند روایت معتبر از مصطفی مستور

*عنوان پست: آهنگی از احسان خواجه امیری

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۳ ، ۱۹:۵۲
رها

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


کتاب "درمان شوپنهاور" دومین کتابی ِ که بعد از "وقتی نیچه گریست"، از اروین یالوم میخونم. به نظر من این کتاب به قدرت وقتی نیچه گریست نیست، اما این قضیه چیزی از عالی بودنش کم نمیکنه و به خودم قول دادم بقیه ی کتابهای این نویسنده رو بخونم.

درمان شوپنهاور بیشتر جنبه ی آموزشی در حوزه ی روان درمانی داره. تو کتاب علاوه بر پرداختن به موضوع آگاهی از مرگ و تاثیرش تو زندگی و همچنین روند گروه درمانی، به زندگی و عقاید و گفته های آرتورشوپنهاور، فیلسوف آلمانی قبل از فروید و نیچه که یکی از برجسته ترین فلاسفه و در عین حال بدبین ترین اونها بوده هم پرداخته.

با اینکه من کل کتاب و موضوع و سبکش رو خیلی دوست داشتم، اما از کتاب هایی نیست که به همه توصیش کنم، چون خوندنش حوصله و علاقه خاصی میخواد. به همین خاطر تصمیم گرفتم قسمت هایی از کتاب که بیشتر مورد توجهم بوده با توضیحات مختصری از اونچه که تو فکرم گذشته اینجا بنویسمشون.

 

مسیر زندگی خطی و غیرقابل بازگشت است. / انتخاب یک راه، محرومیت از انتخاب راه دیگر را به همراه دارد؛ یعنی، برای هر بله، قطعا یک نه وجود داشته باشد. / جایگزین کردن را کنار بگذار. هر بله که گفتی، باید همزمان به دیگر انتخاب ها نه بگویی.

وقتی زمان از یه تصمیم میگذره، اونقدر عادت میکنیم به چیزهایی که به دست آوردیم که یادمون میره در ازای چه چیزهایی، از چیزهای دیگه گذشتیم و اینطوریه که جاهای خالی پررنگ، و داشته هامون کمرنگ میشه. از این به بعد سعی میکنم این جمله رو قبل از هر تصمیم و انتخابی به یاد بیارم.

 

در واقع روان درمانی با این روش پیش می رود: برانگیختن هیجانات و سپس درک آن ها که پی در پی و به تناوب صورت می گیرد.

من خودم شخصا، وقتی تلاش میکنم برای رسیدن به بالغانه ترین تفکر و رفتار، بیشترین سطح هیجانی و فشار و اضطراب رو تجربه میکنم، اما دقیقا طی مواجه شدن با همین مرحله است که چیزهایی جدیدی یاد میگیرم و اتفاقی که باید بیفته در من رخ میده.

 

همکارم می گفت: بیمارش عادت دارد نیزه هایی را که به سویش پرتاب می شود، بگیرد و خود را با آن ها زخمی کند. شاید مثال درستی نباشد اما وقتی دیدم چطور همه چیز را به خودت نسبت می دهی و سپس با آنها خودت را تنبیه می کنی این موضوع به ذهنم رسید.

شما چطور؟ شما چه برخوردی دارین و چقدر قدرتمندین در برابر همه ی اتفاق هایی که براتون می افته یا آسیب هایی که دیگران میخوان بهتون وارد کنین؟ چقدر قدرت دفاع از خودتون دارین و یا چقدر کمک میکنین و اجازه میدین دیگران و اتفاقات بیرون بهتون آسیب بزنه؟

 

من هم در مقابل انتقاد واکنش های انعکاسی غیرارادی را دارم. اما بگذار به تو بگویم که آموخته ام چه کار کنم. شگرد اصلی اینست که بازخورد را یک هدیه تصور کنی، اما در ابتدا باید تشخیص بدهی آیا این بازخورد صحیح است. روشی که من پیش می گیرم اینست که خودم را بررسی می کنم و از خودم می پرسم آیا این بازخورد با تجربه ی شخصی من جور در می آید. آیا هر بخش آن، حتی کمی از آن، مثلا پنج درصد حقیقت دارد؟ سعی می کنم به یاد بیاورم آیا قبلا کسانی همین بازخورد را به من داده بودند. به افراد دیگری هم فکر می کنم که با آنها می توانم صحت همین بازخورد را بسنجم و کنجکاوم ببینم آیا کسی روی یکی از نقاط ضعف من کار کرده، یعنی ضعفی در من دیده که خودم متوجه آن نشده بودم. / اغلب وقتی دیگران متوجه اعمالی می شوند که ما ناخودآگاه انجام می دهیم، حالت تدافعی به خود می گیریم.

این جملات دقیقا همون روشیه که من یاد گرفتم انجامش بدم. شاید هنوز هم هرازگاهی کسی بخواد ازم انتقاد کنه یا چیزی بگه که خودم ازش دارم فرار میکنم، کمی تو حالت تدافعی قرار بگیرم، اما بلافاصله، شروع میکنم به فکر کردن بهش و پرداختن به خودم. من به این نتیجه رسیدم به حرف ها و نظرهای دیگران در مورد خودم، حتی وقتی نسبت بهشون عکس العمل دفاعی میگیرم، حداقل یک بار درست گوش بدم. گاهی انتقادها ناشی از اینه که بین اونچه که فکر میکنم انجام میدم و اونچه که واقعا انجام میدم تفاوت هایی وجود داره که شخصی که از بیرون بهم نگاه میکنه میتونه متوجهش بشه. گاهی انتقادها به خاطر این من رو عصبی میکنه که من دوست ندارم باهاشون روبه رو بشم و البته گاهی هم انتقادها به خاطر تفاوت دیدگاه ها اتفاق می افته. اما وظیفه ی من اینه که وقتی تو این موقعیت قرار میگیرم، بتونم بدون تعصب و افکار منفی و تدافعی، بهش نگاه کنم و تفاوتشون رو تشخیص بدم و بهترین برخورد و تصمیم رو داشته باشم.  

 

اگر در مورد راز خود سکوت کنم، آن راز زندانی من می شود؛ اگر اجازه دهنم از دهانم خارج شود، من زندانی آن می شوم. بر درخت سکوت میوه های آرامش می روید. ( شوپنهاور )

بیاین حریم شخصی خودمون رو حفظ کنیم. معنی صمیمیت این نیست که همه از کوچکترین مسائل زندگی ما خبرداشته باشن. اینجوری خودمون و روابطمون آرامش بیشتری داشته باشه.

 

چون تو بخشنده نیستی بدین معنا نیست آن مسایل غیرقابل بخشش هستند. / غیرقابل بخشش بودن مسئولیت را خارج از اختیار شخص نگه می دارد، در حالی که در مورد نبخشیدن خود فرد مسئولیت خودداری از گذشت را به عهده دارد.

من نمیگم ما تو همه ی موارد باید بخشش کنیم، اما متعقدم بخشش علاوه بر اینکه قدرت و روح بزرگی میخواد، بار سنگینی رو هم از رو دوش آدم برمیداره و آرامش زیادی بهش میده و خودم تو بیشتر قسمت های زندگیم هم این کارو میکنم. گرچه شاید یه اتفاق هایی تو زندگیِ من باشه که دیگری هم مشابهش رو داشته باشه اما خیلی راحت ازش گذشت کرده و من نتونسته باشم این گذشت رو داشته باشم، ولی من با جمله ی بالا کاملا موافقم و عدم بخشش خودم رو، به ماهیت اون مسئله ربط نمیدم. من نمی بخشم، چون نمیتونم گذشت داشته باشم.

 

وقتی بچه بودم اکثر غذاهایی را که مادرم می پخت نمیخوردم. همیشه می گفتم من این غذا را دوست ندارم و او همیشه پاسخ می داد: چطور می دانی دوست نداری وقتی هرگز آن را نچشیده ای؟

جمله ی بالا دقیقا کاری بود که من خیلی وقت ها انجام می دادم. موضع گرفتن در برابر چیزهایی که من کوچکترین اطلاعات و یا شناختی ازش نداشتم و با یه تعصب و جهل به قولِ خودم قدرتمند فقط ردش میکردم. یه وقتایی برای خوشحال تر بودن و رشد کردن، باید راه های متفاوت از اونچه که قبلا انجام میدادیم بریم و در مورد موثر بودن یا نبودن اونها نمیتونیم بدون دانش یا امتحان کردنشون نظری بدیم.

 

 

*جملات آبی رنگ برگرفته از متن کتاب می باشد.

*در مورد توضیح جمله های کتاب من سعی کردم کوتاهترین چیزی که میتونستم رو بنویسم.  

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۳ ، ۱۷:۰۱
رها

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


* " برای ازدواج پایدار علایق مشترک مهم نیست، بلکه نکته حائز اهمیت ارزش‌های مشترک است که همانند چسب روابط را استحکام می‌بخشد"

اگر کلمه ی " رابطه " رو جایگزین ازدواج کنیم، به نظرم یکی از جملاتی ِ که میشه به همه ی روابط تعمیمش داد. نگاه کردن به روابط و زندگی خودم و آدمایی که از نزدیک میشناسمشون، بهم ثابت کرده برای داشتن یه رابطه ی موفق، تفاوت سلیقه و چیزی که در ظاهر به چشم میاد اهمیت زیادی نداره و چیزی که باعث میشه دو نفر، حتی با وجود اختلاف نظرها و مشکلاتی که دارن، با هم ادامه بدن و رابطشون برقرار بمونه داشتن ِ ارزش های ِ مشترک ِ

اینکه هر دو نفر یه چیز دوست نداشتنه باشن، نمیتونه هیچ رابطه ای رو از هم بپاشه، اما وقتی ارزش ها یکی نباشه، گاهی تا حدی همدیگه رو نمیفهمن، که یه  مسئله  که حتی به چشم یکی از طرفین نمیاد، از آنچنان اهمیتی برای دیگری برخورداره که توانایی دور کردن اونها از هم و نابود کردن اون رابطه رو پیدا میکنه. تو این شرایط، خیلی وقت ها، آدما با وجود تلاشی که برای حفظ رابطه میکنن، بدون اینکه متوجه بشن، میتونن با کارهاشون همدیگه رو آزار بدن و به هم آسیب بزنن و همچنان میزان اهمیت و ارزش مسئله برای طرف مقابل براشون قابل درک نباشه؛ که این عدم درک و تکرارش میتونه فاصله ی اونها رو از هم بیشتر و بیشتر کنه.

مرور ِ زمان شاید بتونه یه سری از جزئیات رو تو آدمها تغییر بده، اما کلیات و اصول هرکس، با مرور زمان، همچنان ثابت می مونه و گاهی حتی قدرت بیشتری هم میگیره و برای همینِ که نمیشه نقش تفاوت های فرهنگی، خانوادگی، طبقاتی، مذهبی و ... رو تو روابط نادیده گرفت.

خیلی خوبه که ارزش های خودمون رو بشناسیم و بهشون پایبند باشیم و قبل از جدی شدن هر رابطه ای، با اصول طرف مقابلمون هم آشنا بشیم و ببینیم آیا برامون قابل درک یا پذیرش هستن یا نه، و از همه ی اینها مهمتر اینه که به این شناختمون اعتماد داشته باشیم ...

 

 *از کتاب " زن بودن" نوشته ی "تونی گرنت "


موسیقی نوشت:

این آخرین باره - ابی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۳ ، ۱۴:۵۳
رها

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


دکتر شریعتی تو کتاب " پدر! مادر! ما متهمیم " نظریه ای از سارتر رو عنوان میکنه که فوق العاده برام جالب بود و روم تاثیر گذاشت و چون دیشب خوندنش رو تموم کردم، دلم نیومد اینجا اونو ننویسم:

هیچ ضابطه ی عینی مطلقی برای خیر و شر – که پایه های اخلاق اند- وجود ندارد جز "حسن نیت" بدین معنی که فرد، هرچه را بخواهد می تواند انتخاب کند، یک انتخاب، اگر احساسش این باشد که دوست داشته باشد همه چنین انتخابی کنند خیر است و اگر احساس کند که می خواهد تنها او باشد که چنین کاری می کند و هرگز نپسندد که دیگری هم از او تقلید نماید، یک شر! مثلا قصابی که گوشت بز را به جای بره به مشتری می دهد هرگز دوست ندارد دیگری هم چنین کند، اما وقتی از نرخ مجاز شهرداری کیلویی یک ریال ارزان تر می فروشد و گوشت خوب هم می دهد و به حداقل منفعت بسنده می کند، دوست دارد، همه قصاب ها چنین کنند ...

از دیشب که این سطرها رو خوندم، میتونم به مسائل از زاویه ی جدیدتری نگاه کنم. زاویه ای که شاید با اینکه خیلی وقت ها در نظرش میگرفتم، اما تا حالا اینطور و با این جمع بندی و به این وضوح تو ذهنم شکل نگرفته بود و بهش نپرداخته بودم. دارم فکر میکنم به چیزهایی که اسم خوب و بد روشون گذاشتم. به اینکه خودم چقدر تونستم انصاف رو در نظر بگیرم تو این تعریفم از اونها؟ چقدر معیارهایی که برای خودم ساختم، برای دیگران هم میپسندم؟ و چقدر با خودم روراستم و تکلیفم با خوب و بدهای زندگیم مشخصه ؟

 

خبرای خوب نوشت:

1-دوستی که اینجا ازش نوشتم یادتونه؟ همون دوستی که دکترها اوایل بارداریش، احتمال ابتلا به سندروم داون برای جنین داده بودن؛ خداروشکر، الان دو هفته از تولد دخترش میگذره. یه دختر سالم و سرحال، بدون هیچ مشکلی.

 2- فرشته های این پست یادتونه؟ فرشته سفیده، به اولین خونه ی رویاش که به سمتش پرواز کرده بود، رسیده. حالا از این به بعد باید، پر قدرت تر باشه و اوج بگیره تا بتونه بره بالاتر و رویاش رو بزرگتر و واقعی تر بسازه.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۹۳ ، ۲۳:۲۱
رها