سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده

۸ مطلب با موضوع «چالش های وبلاگی» ثبت شده است

اگر دوست داشتید، خوشحال میشم به اینجا سری بزنید و نظرتون و نمره ای که به وبلاگم میدید یا هر انتقاد و پیشنهادی که دارید، تو مسابقه ای که آقای مهندس خوشبخت زحمتش رو کشیدن بیان کنید.

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۴ ، ۰۰:۱۶
رها

قرار شده، از یکی از خاطره هایی که تا به حال برای کسی تعریف نکردیم بنویسیم، و من نمیدونم چرا این خاطره تنها چیزیه که امروز برای نوشتن به ذهنم اومده!

7-8 سال پیش بود، بعد چند سال کارکردن با کسایی که بهشون عادت کرده بودم داشتم ازشون جدا میشدم، الهام نزدیک ترین همکار اون روزهای من بود. میزهامون روبروی هم بود و کارمون مرتبط با هم اما تو پروژه های مختلف بود. موقعیت شغلی و حقوقی و سابقه ی کار و همه شرایطمون هم مساوی بود، همه چیز مساوی بود جز شخصیت هامون.

تمام ساعت های روزمون با هم میگذشت و علاوه بر همکار بودن، با هم دوست بودیم و البته این دوستی همچنان هم ادامه داره.

 روز آخری بود که اونجا بودم -اون موقع هنوز هم عادت نکرده بودم به تغییر محیط های کاری- من و الهام تا چشممون به هم می افتاد به خاطر اینکه قراره هزاران کیلومتر از هم دور بشیم گریه میکردیم. وقتی برای آخرین بار کارت زدیم و از شرکت بیرون اومدیم رفتیم تو پارک نشستیم، الهام گفت: حالا که داری میری یه حرفی تو دلم مونده که بهت بگم.

گفت: من تو رو خیلی دوست دارم، اما ازت گله دارم، ازت ناراحتم چون حضور تو توی شرکت باعث شد کسی من رو نبینه، تو باعث شدی همه ی ایرادهای من به چشم بیاد. اون گریه میکرد و میگفت: تا قبل اینکه تو بیای، همه من رو دوست داشتن و وقتی تو وارد شدی، تو شدی محبوب و الگوی همه و بقیه شروع کردن به ایراد گرفتن از من و معیار مقایسشون شد تو، روش کارکردن تو، وظیفه شناسی تو، تلاش تو، تواناییهای تو، سرعت عملت، نظم و ترتیبت و ... میگفت: تو باعث شدی توقع همه از من بالا بره، تو باعث شدی همه ی کارهایی که اگه تا دیروز انجام نمیدادم و به چشمشون نمی اومد، دیده بشه، تو باعث شدی من کنار گذاشته بشم و ...

الهام گریه میکرد و من بغلش کرده بودم و ازش معذرت خواهی میکردم!! بیشترین صدایی که از اون روز تو سرم مونده صدای خودمه که بهش میگفتم ببخشید الهام، ببخشید که این همه عذابت دادم...

با اینکه این همه سال از اون روز گذشته، اما هنوز وقتی بهش فکر میکنم از خودم ناراحت میشم، هنوز با فکر کردن به این قضیه چشمامو میبندمو خودمو سرزنش میکنم به خاطر اینکه اینقدر ضعیف بودم که حرفای یکی دیگه بهم عذاب وجدان میداد و باعث میشد به خودم شک کنم، به خاطر اینکه ناتوان بودم برای دفاع از خودم، به خاطر اینکه گذاشتم یکی برای کار درستی که داشتم انجام میدادم منو محکوم کنه و من در برابرش سرم رو پایین بندازم، شرمنده بشم و اظهار تاسف کنم. (نه اینکه من اون روزها خیلی خوب بوده باشم، نه اصلا، اتفاقا خوب میدونم که همون موقع هم تو یه سری کارها ضعیف بودم، ولی تو اون شرایط، به علت تلاش و انرژی، مسئولیت پذیری و نظم ذاتی ای که تو وجودم هست، نسبت به بقیه تو محیط کار خیلی بهتر و برجسته تر بودم)

من فکر نمیکنم حرف الهام اون روز این بود که من میخواستم رفتاری کنم که نباشه تا خودم جاشو بگیرم، چون شرایط کاری ما جوری نبود که بخوایم جای همدیگه رو بگیریم و هر کدوم جایگاه خودمون رو داشتیم و علاوه بر این خودش خوب میدونست، هزاران بار به جای اون، بدون اینکه کسی متوجه بشه، وظایفش رو انجام داده بودمو کوتاهیاشو جبران کرده بودم تا مبادا کسی ازش ایراد بگیره. حرف الهام اون روز این بود که من نباید کارهام رو درست انجام میدادم ، چون باعث میشد کم کاریهای اون دیده بشه. من نباید منظم می بودم، چرا که بی نظمی اون به چشم می اومد. من نباید وظیفه شناس بودم، چرا که بی مسئولیتی اون دیده میشد و ....

من، هربار این قضیه رو به یاد میارم از خودم ناراحت میشم که ازش معذرت خواستم، نه به خاطر نفس عملِ معذرت خواهی، به خاطر اینکه به جای یک درصد فکر کردن به اینکه الهام داره از کم کاریها و بی توجیهای خودش فرار میکنه و متهمی میخواد تا خودش مظلوم و قربانی و اشکالاتش همچنان پنهون بمونه، تو باور خودم هم شروع کردم به سرزنش خودم به خاطر کسی که بودم، و اونقدر ذهنیت و باور منفی نسبت به خودم تو وجودم داشتم که اون روز تموم چیزهایی که خیلیهاش نقاط قوت من بود، یه اشکال بزرگ دیدم و باور کردم که من آدمِ بدیم و تا مدت ها خودم رو ملامت میکردم به خاطر اینکه اینقدر بدجنسم که به دوستم آسیب زدم! که اینقدر بدجنسم که با درست انجام دادن کارهام برای بقیه خودشیرینی میکردم! و حتی گاهی خودم رو محکوم میکردم که میخواستم باعث بشم بیکار بشه!!! من آدمی بودم تا این حد ناآگاه و دور از خودم، و تا این اندازه ضعیف و شکننده...

یکی دو سال بعد از رفتن من، بعد از جابه جا کردن الهام به بخش های مختلف، و از اون جایی که هیچ واحدی از کارکردنش راضی نبود، تو تعدیل نیروی شرکت جز نفراتی بود که بیرون شد.

خیلی وقت ها به این اتفاق فکر میکنم و تا به حال هم برای کسی تعریفش نکرده بودم، نه اینکه راز باشه، نه، اما فکر میکنم به خاطر ناراحتیم از خودی که تو اون سالها بودم، به خاطر ذهنیت های منفی ای که به خودم داشتم، و اینکه حتی وقتی مشکل از من نبود، خودم رو تا این اندازه بد میدیدم و این بدی رو باور میکردم، یا شایدم چون بدون اینکه حواسم باشه نیمه ی تاریک خودم رو که میخواد قربانی باقی بمونه تا با واقعیت روبرو نشه، تو وجود الهام میدیدم، دلم نمیخواست با کسی درمیونش بذارم. الان خیلی ازش گذشته و منم خیلی تغییر کردم، حالا دیگه اونقدر خودم رو میشناسم که با هر حرفی، همه ی چیزی که هستم رو زیر سوال نبرم، اونقدر که دیگه اجازه ندم هرکسی منو وارد بازیهای خودش کنه و خودم هم دنبال بازی برای فرار از واقعیت نباشم. (البته خوب میدونم خیلی از آدم ها این کار رو نه آگاهانه و نه از سر بدجنسی، که اتفاقا بدون اینکه حواسشون باشه، از سر نادانی و ضعف انجامش میدن)، اما یکی از بزرگترین درس هایی که از این ماجرا یاد گرفتم و همیشه هم تو ذهنم مرور میشه این بود که:

 تو همه ی لحظه های زندگیمون، هیچ کس چیزی رو از ما نمی گیره، به جز خودمون. این ما هستیم که چیزها رو از دست میدیم.  اگه ما، تو هر جایگاهی که هستیم و هر وظیفه یا نقشی که داریم، درست انجامش بدیم، اگه برای خودمون، داشته ها و کارهامون، به معنای واقعی ارزش قائل بشیم، و تا جایی که باید، براش تلاش کنیم، اگه واقعا به مسائل اهمیت بدیم و حتی وقتی اشکالی میبینیم، به جای سرپوش گذاشتن روش، برای جبران و اصلاحش مبارزه کنیم تا در حد توانمون بهترین باشیم، هیچ وقت ترس دیده نشدن، کنارگذاشته شدن یا از دست دادن نخواهیم داشت و دنبال کسی نمیگردیم که انگشت اتهام رو به سمت اون دراز کنیم. هیچ وقت.

۱۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۴ ، ۱۲:۴۳
رها

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


توسط وبلاگ زنان سرزمین من و محبوبه جان، به یه چالش فرهنگی کتابخونی دعوت شدم. که سعی میکنم با روش خودم ادامه دهنده ی اون باشم و چند تا از بهترین کتاب هایی که خوندم رو معرفی کنم تا اگه کسی دوست داشت اونها رو بخونه:

همیشه وقتی صحبت معرفی کتاب میشه، بدون تامل، اولین چیزی که اسم میبرم شازده کوچولوست. و به خیلی از آدم بزرگ هایی که دوستشون دارم، و همینطور خیلی از بچه های اطرافم این کتاب رو هدیه دادم و میدم. خوشحالم که شازده کوچولو – کتابی که همه ی زندگی من رو تحت تاثیر خودش قرار داده-  برای خیلی از عزیزانم تداعی کننده ی اسم من شده. کتابی که بارها و بارها خوندم، و شنیدمش اما هنوز برام تازگی داره و همیشه قدرت اینو داره که تو بدترین شرایط آرومم کنه. اگه قرار باشه فقط یه کتاب رو از میون کتابهام با خودم داشته باشم، بدون شک اون شازده کوچولوست.

 

یکی دیگه از بهترین کتابهایی که خوندم کتاب وقتی نیچه گریست اثر اروین د.یالوم هست. کتابی که فوق العاده ازش لذت بردم و یاد گرفتم.

محمود دولت آبادی، نادر ابراهیمی و مصطفی مستور از نظر من سه تا از برترین نویسنده های ایرانی ِ هستن و بیشتر کتاب هایی که ازشون خوندم رو بی نهایت دوست داشتم. با کلیدر و جای خالی ِ سلوچِ محمود دولت آبادی تو دنیایی از جنس دیگه ای زندگی کردم، با سلوکش، عاشق شدم، محو شدم، فارغ شدم و غرق شدم. با یک عاشقانه ی آرام، چهل نامه ی کوتاه به همسرم و فردا شکل امروز نیست نادر ابراهیمی، حس و زندگی و فکر و عشق رو با هم خوندم و لمس کردم، و با هر بار خوندن نوشته های عاشقانه های چند روایت معتبر و حکایت عشقی بی قاف، بی شین، بی نقطه ی مصطفی مستور، در اونها ذوب و حل میشم.

از نویسنده های غیر ایرانی، علاقه ی زیادی به نوشته های اریک امانوئل اشمیت و میلان کوندرا دارم و خیلی از کتابهاشون رو دوست دارم، مثل خرده جنایت های زناشوهری، ده فرزند ِ هرگز نداشته ی خانم ِ مینگ، اسکار و خانوم صورتی، مهمانسرای دو دنیا، نوای اسرار آمیز، بار هستی، بی خبری و ...

و میون نویسنده های زن، علاقه ی زیادی به نوشته های های اوریانافالاچی دارم، کتاب ِ یک مرد، فوق العاده منو تحت تاثیر خودش قرار داد، همینطور نامه به کودکی که هرگز زاده نشد و جنس ِ ضعیف.

و اگر بخوام چند تا از کتاب های ِ روانشناسی ای که زندگیم رو به شدت تحت تاثیرِ خودش قرار داد و کمک ِ خیلی زیادی بهم کرد نام ببرم، تو صدر ِ این لیست، قدرت ِ فکر ژوزف مورفی قرار میگیره و بعد از اون تحلیل ِ رفتار متقابل از یان استوارت و ون جونز، و بازی های ِ اریک برن.

 

اینها تنها گلچینی از کتاب های مورد علاقه و پیشنهادی ِ منه، و خیلی از کتابهای ِ دیگه ای که بهشون علاقه ی زیادی دارم تو این لیست نیست. همینطور کتاب های شعر ِ محبوبم.

+ هر کدوم از خواننده های این وبلاگ میتونه ادامه ی دهنده ی این چالش باشه.

 

موسیقی نوشت:

یه راهی نشونم بده- کامران رسول زاده

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۳ ، ۱۰:۴۱
رها

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


تو چندتا وبلاگ دیدم همدیگه رو به نوشتن در مورد ترس هاشون دعوت کردن، دلم خواست منم در مورد این موضوع بنویسم.

چندتا چیز ِ عمومیه که من ازشون میترسم، مثل ِ جنگ، مثل ِ بلایایی طبیعی، مثل ِ ارتفاع، مثل ِ پیر شدن، مثل ِ نقص عضو شدن و یا حتی سوختن و چروک شدن ِ پوستم!

اما اگه بخوام شخصی تر بهش نگاه کنم، ترس های خاص تری هم تو زندگیم دارم...

من از هر نوع حیوون و حشره و جونوری می ترسم، خیلی زیاد. برام عین ِ یه کابوسن. و دلیل ِ غیرطبیعی شدن این ترس رو هم خیلی خوب یادمه، میدونم کی و کجا به این حالت تبدیل شد. هشت سالم بود که نمیدونم بابام سر چه کاری خواست تنبیهم کنه. ظهر خوابیده بودم که با صداش بیدار شدم، رها، رها؛ وقتی چشمام رو باز کردم، دیدم دقیقا نزدیک صورتم، یه شیشه است و توش دو تا سوسک گنده است، دو تا سوسک ِ بالدار و شاخدار ِ بزرگ. گذاشته بود دقیقا کنار من ِ هشت ساله ی خواب؛ تو شیشه، سر شیشه رو هم سوراخ کرده بود که هوا بهشون برسه، سوسکا اون تو دست و پا میزدن، و بابام اصرار داشت شیشه رو بگیرم دستم!! هنوز ترس و وحشت اون روز رو یادمه، هنوز وقتی یادم میاد دندونام به هم میخوره، یادم نیست چطور آروم شدم و گریه ام بند اومد، اما یادمه که از بعد از اون، حتی از مگس ها و مورچه های بزرگ هم میترسم، حتی از حلزون ها که همیشه عاشق جمع کردنشون بودن هم میترسم، حتی از خرگوشی که تو بچگی یکی از بهترین همبازیام بود هم میترسم ...

من از حرف زدن تو جمع یا شوخی با بقیه میترسم، میترسم مورد تمسخر قرار بگیرم. یه نگاه ِ خیره ی ترسناک با پوزخند ِ کنار لبش، همیشه جلوی چشممه، وقتی تا می اومدم حرف بزنم، تا شوخی میکردم با حس تحقیر آمیزی باهام برخورد میکرد، بهم میگفت اشتباه میکنی، و یا با چشم و ابرو بهم می فهموند که باید ساکت بشم ...

راستش، اینا رو نوشتم که تا راحت تر بتونم بگم که یکی از بزرگترین ترس های زندگی ِ من بابامه، من از بابام میترسم. در حد ِ مرگ میترسم. از نگاهش میترسم، از اون نگاه ِ خیره و پر از کینه اش می ترسم. از طرز فکرش میترسم، از بودنش، دیدنش، حرف زدن باهاش میترسم. از اینکه از زندگیم چیزی بدونه، آدرسم رو پیدا کنه، اطرافیانم رو بشناسه یا حتی بخواد باهام دست بده... میدونید؛ با اینکه سالهاست خودش نیست اما سایه ی سیاهش تو ذهن ِ من از بین نرفته، هنوز وقتی خوابش رو میبینم، با سردرد وحشتناکی از خواب میپرسم و با اینکه از سرما می لرزم اما تنم خیس ِ عرق میشه. من از بابام میترسم، خیلی زیاد...

یکی دیگه از چیزهایی که ازش می ترسم، ندونستن، جهل، و پشیمونه، من میترسم از اینکه پشیمون بشم، از اینکه کاری کنم و بعد بفهمم اشتباه کردم، بفهمم راجع به چیزی درست فکر نکردم، درست تصمیم نگرفتم، درست انتخاب نکردم...

من از، از دست دادن، از طرد شدن، هم میترسم، یه دلهره یِ گاهی پنهون و گاهی آشکار تو وجود ِ من هست که منو نگران میکنه از نبودنِ چند تا آدم ِ مهم ِ زندگیم، میترسم که یه اتفاق اونا رو ازم بگیره، میترسم که دوستم نداشته باشن، میترسم که بخوان منو بذارن و برن. میترسم ازم ناراحت بشن، میترسم، خیلی زیاد میترسم که رهام کنن، فراموشم کنن، نخوانم، نباشن، طردم کنن ... من می ترسم از، از دست دادن کسایی که دوستشون دارم و برام مهمن...

اینا مهمترین ترس های زندگی من بودن، ترس هایی که سالها تو ناخودآگاه من ریشه داشتن و مطمئنا تاثیرهای زیادی هم تو زندگیم گذاشتن، ترس هایی که حالا چند ساله که خودشون و ریشه هاشون رو خوب میشناسم و تا جایی که بتونم تلاش میکنم باهاشون روبه رو بشم، مقابله کنم یا ریشه هاشون رو درمان کنم. یه تلاشی که باید دائمی و همیشگی باشه.

نمیگم خیلی خیلی موفق شدم، اما من کسی بودم که قبلا حتی از خودم هم میترسیدم چرا که ته ِ ته ِ ذهنم، فکر میکردم بدترین آدم ِ روی زمینم و همه از من بهتر و تواناترن، من کسی بودم که فکر میکردم پشت ِ خوبیترین کارهام هم انگیزه های بد پنهون کردم! ولی حالا خودم رو با همه ی نقاط ضعف و قدرتم خیلی دوست دارم و چیزی که این روزها خوب میدونم اینه که هر چقدر این ترس ها ضعیف تر میشن، من ِ امروز قوی و قوی تر میشه...

شما چی؟ شما ترس هایِ زندگیتون چین؟

 

موسیقی نوشت:

دوباره باز خواهم گشت- داریوش

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۳ ، ۰۲:۳۸
رها

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


زنگ انشای این هفته، بهانه ای شد برای اینکه به آقای اشمیت نامه ای بنویسم و اون رو از حقیقتی مطلع کنم:


 آقای اشمیت دوست داشتنی؛

من اکثر کتابهای شما رو خوندم و نوشته هاتون رو خیلی دوست دارم و خیلی قسمت های زندگیتون - تا اونجایی که من میدونم- برام جالب ِ...

واسه همین ِ که وقتی میخونمتون، به جای شخصیت های کتاب فکر میکنم، حرف میزنم، باهاشون میخندم، ناراحت میشم، بحث میکنم و ...

واسه همینِ که وقتی آقایِ تاجرِ اسباب بازیِ کتابِِ " ده فرزند هرگز نداشته ی خانم ِ مینگ " وارد کارگاه عروسک سازی شد، وقتی اون همه اعضای بدن و صورت و لباس و کلاه و ... و عروسک های آماده ی یک شکل رو روی هم افتاده رو دید و اونها رو به شخصیت های واقعی تعبیر کرد و از شباهتشون مبهوت شد، وقتی داشت میگفت: *" تصور می کنیم که کم یاب هستیم در حالی که از یک قالب درست می شویم؟ شبیه به هم هستیم، حتی در ادعای منحصر به فرد بودنمان شبیه به هم هستیم " وقتی دیدم ناراحتِ و داره میلرزه، نذاشتم چیز دیگه ای بگه و برای اینکه آرومش کنم، دستشو گرفتم و باهاش حرف زدم، بهش گفتم تشبیه عروسک هایِ نوزاد به ما آدمها کارِ درستی نیست؛ حتی اگه تو خیلی چیزها به هم شبیه باشیم...

بهش گفتم؛

من، تو و هیچ کدوم از میلیونها آدم روی این کره ی خاکی مثل ِ هم نیستیم

هر کدوم از ما تو لحظه ی منحصر به فردی به وجود اومدیم، زاده شدیم، تو دنیای متفاوتی قد کشیدیم، روزهای زیادی رو پشت سر گذاشتیم، چیزهای بسیاری دیدیم، جمله های بیشماری گفتیم و شنیدیم، مسیرهای مختلفی رو طی کردیم، و تجربه های ِ تلخ و شیرینی رو کسب کردیم، تا به اینجا، به اینی که هستیم رسیدیم...

بهش گفتم؛

من و تو و هر کدوم از میلیون ها آدم روی کره ی خاکی، حس هایِ خاصِ خودمون رو داریم، معنیِ شادی، غم، درد، لذت، عشق، زندگی، خوشبختی، آرامش و خیلی چیزهایِ دیگه برای هر کدوم از ما، با دیگری فرق داره...

ازش خواستم

چشماش رو ببنده، خودش و یا هرکس رو که دوست داره تصور کنه تا متوجه بشه شاید مثل عروسکِ های نوزاد، تو اجزا یک شکل باشیم، شاید یه سری اصول حیاتیِ ثابت رو رعایت کنیم، اما برق ِ چشمامون با هم فرق داره، زنگ ِ صدامون یه شکل نیست، دستامون هُرم ِ یکسانی نداره، و احساسمون از یه جنس نیست ...

بهش گفتم ؛

ما آدمها قدرت فوق العاده ای داریم به نام احساس، که این قدرت بی پایان، دوست داشتن ها و خواستن ها و لذت ها و حس های متفاوتی میسازه که به زندگی هرکس رنگ خاص خودش رو میده...

 

آقای اشمیت عزیز؛

باید اعتراف میکردم که مسیر داستان شما رو تغییر دادم، چرا که بعد از گفتن جملات من بود که آقایِ تاجرِ اسباب بازیِ کتابِ " ده فرزند هرگز نداشته ی خانم ِ مینگ " متوجه شد که نه تنها من، شما و هیچ انسانی شبیهِ هیچ کس نیست، بلکه حتی عروسک هایِ اسباب بازی هم، وقتی دستِ عشقِ بچه ای به سرشون کشیده میشه و با احساس خو میگیرن، مثل ِ هیچ کس نیستن و سرنوشت های متفاوتی خواهند داشت...


 *برگرفته از متن کتاب ِ ده فرزند هرگز نداشته ی خانم ِ مینگ – اریک امانوئل اشمیت


 موسیقی نوشت: پروانگی – ستار

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۲ ، ۱۴:۰۰
رها

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


این چند روزی که گذشت، وقتی میلم رو باز میکردم، وقتی کامنت ها رو چک میکردم و عکسهای دوستان رو میدیدم، احساس میکردم، یه قدم بهشون نزدیک تر شدم، میتونستم تصورشون کنم، این بار کمی پررنگ تر. بعضیها رو نمیشناختم، و این اتفاق باعث شد باهاشون آشنا بشم و از این بابت خیلی خوشحالم، و دوستانی هم بودن که خیلی وقت بود تصوری ازشون تو ذهنم نقش بسته بود و با دیدن عکسها، احساس میکردم چقدر بهشون نزدیک تر شدم...

این کار مخالفها و موافقهای زیادی داشت. عده ای اون رو خارج شدن از مرزهای وبلاگی میدونستن و تعدادی هم تصنعی بودن تصاویر رو پیش بینی کرده بودن و این باعث نارضایتیشون بود و ...

به نظرات همه ی دوستان احترام میذارم، و خوشبختانه هر کس این اختیار رو داره که بر اساس عقیده ی شخصی خودش تصمیم بگیره...

اما، من به این واقعی نبودن ها، به این ژستهای جلوی دوربین اعتقاد ندارم، تصاویر دوستان رو که میدیدم، باور داشتم که هرکس هر اونچه که بوده رو ثبت کرده، همه ی ما آدمهایی هستیم که با نوشته های هم، همراه میشیم و خیلی وقتها، قسمت هایی از خودمون، افکارمون و حرفهامون رو  مینویسیم، که تو دنیای حقیقی از گفتنش معذوریم! به گمونم دنیای واقعی و محدودیتهاش، اونقدر ما رو درگیر نقاب ها و سانسورها میکنه که دیگه اینجا نیازی به ادامه ی اون نباشه...

و در کنار اینها، حتی اگر فرض کنیم که تعدادی از تصاویر تصنعی باشن، باز هم نشون دهنده از دنیای ماست.

هدف من از این کار، بودن در کنار هم، و آشنا شدن با دنیای کسایی بود که تو این دنیای مجازی باهاشون همراهم...

ممنون از همه دوستانی که لطف داشتن و منو، ما رو، مهمون خلوتشون کردن...

و یک تشکر ویژه از خزان عزیز، بابت نوشته ی زیبایی که بهم هدیه داد

لحظه هاتون سرشار از قشنگی، دلاتون شاد، لباتون خندون

پاییزتون مبارک

 

موسیقی نوشت:

این دکلمه ی زیبا تقدیم به همه ی دوستان

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۱ ، ۲۱:۳۸
رها

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


ناشناخته بودن یکی از مهمترین و از نظر من دوست داشتنی ترین خصوصیات دنیای مجازیه. تو این دنیا با آدمای زیادی همراه میشیم - آدمهایی  از جنس های متفاوت، سن های مختلف، شهرهای دور و نزدیک، و ویژگیهای فکری و روحی متنوع و شرایط زندگی مختص به خودشون - اکثرا بدون اینکه اونها رو حتی دیده باشیم!

این ندیدن و ناشناخته بودن، بیشتر اوقات باعث میشه وقتی  نوشته ای رو میخونم به صورت ناخودآگاه تصویری از نویسنده ی اون تو ذهنم شکل میگیره که با خوندن هرچه بیشتر نوشته هاش، جزئیات تصویر من هم کامل و کامل تر میشه.

خیلی وقتها پیش اومده که وقتی با دوستانی ارتباط نزدیک تر برقرار کردم، تصویر شکل گرفته با اونچه که من تصور میکردم کاملا متفاوت بوده، و گاهی اوقات هم اونچه که من تو ذهنم تصور میکردم بسیار نزدیک به واقعیت بوده...

اما چیزی که تو این ذهنیت سازی ها برام از همه چیز جذاب تره، اینه که وقتی دارم وبلاگ ها رو میخونم، هرکس رو تو حالت خاصی در حال نوشتن تصور میکنم؛

 بعضیها رو میبینم که لابه لای همهمه و شلوغی، همینطور که دارن میگن و میخندن، تو هر محیطی که باشن شروع به نوشتن میکنن ، یک سری رو تصور میکنم که تو دفتر خاصی نوشته هاشون رو مینویسن و بعد از بین اونها، مطلبی رو برای درج تو وبلاگشون انتخاب میکنن، یه سری رو در حالی میبینم که همینطور که تو مسیرهای روزانه قدم میزنن، یکدفعه کاغذ و قلم رو در میارن و شروع به نوشتن میکنن و یا بعضی وقتها با موبایلشون اونچه که تو ذهنشون میگذره رو ثبت میکنن. بعضیها رو همیشه تو محل کار و با فرم اداری مشغول نوشتن میبینم و ...

و همه ی اینها باعث شده تا این پیشنهاد تو ذهنم نقش ببنده

هر کدومتون که دوست دارید، از مکان و حالتی که اکثرا اونجا مینوسید و با دنیای مجازی همراه میشین، عکسی تهیه کنید و تا سی ام شهریور همراه با آدرس وبلاگتون و یه توضیح کوتاه راجع به عکس برام میلش کنید. اون مکان میتونه میز محل کارتون باشه، یه سیستم تو یه کافی نت باشه، میتونه لپ تابی باشه که اکثرا روی میز پذیرایی خونتون قرار داره، یا سیستمی که توی یکی از اتاقهاتون بیشتر وقت ها ازش استفاده میکنین و ... شاید شما همیشه همراه با نوشته چای یا قهوه میخورید، شاید کنار گلدون گلهاتون مینویسید، شاید تو  دفتر خاصی و با قلم مخصوصی یادداشت هاتون رو ثبت میکنین و یا شاید هم خودکارهای رنگی برای نوشتن دارید و ...

سی و یک شهریور همه ی تصاویر ارسالی رو  اینجا قرار میدم و با این کار آخرین شب تابستون رو با هم سپری میکنم و احساس میکنم سری زدیم به دنیای همدیگه، بدون اینکه خدشه ای به ناشناخته بودنمون وارد بشه...

ایمیل من : Raha.mashghesokoot@gmail.com

 

اگر دوست داشتید، به دیگر دوستان هم اطلاع بدید

 

بعدا نوشت:

اسامی دوستانی که تصاویرشون رو دریافت کردم اینجا قرار میدم، اگر کسی هست که هنوز عکس ارسال نکرده، تا ساعت 9 میتونه برام میلش کنه . 

امیر - سلام زندگی

حسام- جویای کار

مریم انصاری- کِلک ما نیز زبانیّ و بیانی دارد

مرجان - روزگار درد و امید

بهروز ( مخاطب خاموش ) - فقط نگاه میکنم

عاطی- مثلا

 وقتی خدا به تو چشمک می زند

خزان- تاریخ روزهایی که گذشت...!

یسنا- دلکوک

قطره - خوابم یا بیدار؟

نکیسا - دیوار نوشته های سلول انفرادی

محمد روغنی- مردی برای هیچ کس

دل آرام - دنیای دل آرام

مائده - به همین سادگی

خانم یک هفتم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۱ ، ۱۴:۱۷
رها

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


توسط ژکوند عزیز به بازی " Self Portrait " الهام گرفته از وبلاگ توکای مقدس، دعوت شدم. در این بازی قرار بر اینه که هر کدوم از شرکت کننده ها از تعدادی از اشیایی که دوست دارن و با اونها احساس نزدیکی میکنن، عکسی تهیه کنن که این عکس در واقع تصویری از خود اون شخصه. از نظر من، انتخاب، ترکیب و ترتیب چیدمان اشیایی که به عنوان بهترینهامون توی عکس به نمایش میذاریم نمادی از اولویت های زندگی و شخصیتمونه و این عکس میتونه راه بزرگی برای شناخت عکاس اون باشه.

برای تهیه عکس مربوط به خودم، با توجه به احساسم ، چیزهایی که دوست داشتم و برام مهم بودن رو انتخاب کردم و با همون احساس اونها رو کنار هم قرار دادم و تا قبل از گرفتن عکس، به تحلیل اون فکر نکردم. اما بعد از اون با توجه به سوال دوستم، اونچه که ارائه داده بودم رو به طور کامل تفسیر کردم و برای خودم خیلی جالب بود که یه عکس تا چه حد تونسته از من و شخصیت و احساسم بگه.

خوشحال میشم برداشت شما رو از اونچه که ثبت کردم، بدونم.


 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۰ ، ۰۲:۵۰
رها