سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده
بایگانی

۲۷ مطلب با موضوع «میدانم، میخواهم، میتوانم» ثبت شده است

از خودم راضی نیستم. فکر کنم این مناسب ترین جمله ای باشه که که بعد از چندین و چندبار نوشتن و پاک کردن برای شروع مطلبم پیدا کردم. از خودم، رفتارهام، فکرهام، احساساتم و عملکردم تو سال گذشته راضی نیستم و حس میکنم بدجور عقب گرد کردم. درسته که به تنها هدفی که تعیین کرده بودم رسیدم و از این بابت خدا رو شاکرم، اما از خودم غافل شدم و بدجور گمش کردم.

پارسال برام سالِ خیلی سختی بود. خیلی سخت. چیزی رو تجربه کردم که حتی تصور هم نمیکردم روزی تجربش کنم. تو شرایطی قرار گرفتم -یابهتره بگم قرار داده شدم- که کابوسِ زندگیم بود، اما راه گریزی ازش نداشتم. با چیزهایی که روزی حتی با تصورکردنشون رنج میکشیدم، زندگی کردم. چیزهایی که برای کنار اومدن باهاشون و جلوگیری از بهم ریختنِ بیشتر اوضاع، مجبور بودم چشمم رو به قسمت هایی از وجودِ خودم ببندم. بعضی اتفاق هایی که تو سالِ گذشته برام افتاد هنوز باور نمیکنم و اونقدر برام بارِ منفی داشته که نمیخوام به یاد بیارمشون، چون نمیتونم کاری انجام بدم و فقط و فقط رنجم رو بیشتر میکنه.

از اول تا پایان سال، برام خیلی سنگین بود، اونقدر سنگین که من از قسمتِ زیادی از مسیری که برای ساختنِ خودم پشت سرگذاشته بودم سقوط کردم و اونقدر ضعیف شدم که تقریبا نیمی از سال رو به شکل ها و مدل های مختلف مریض بودم. البته گفتن از اینها معنیش این نیست که غافل از تمومِ لحظه هایِ واقعا خوبی که داشتمم و فراموش کردم چیزهایی به دست آوردم که زمانی بزرگترین رویاهای زندگیم بودن. و بابتشون خدا رو شکر نمیکنم!

اتفاقات سالِ گذشته و فشاری که بهم وارد کرد باعث شد ترس های درونیم سرباز کنه و طرحواره ها و پیش نویس هایی که از کودکی همراهم بود و برای خارج شدن ازشون خیلی تلاش کرده بودم، مثل دمل چرکی سرباز کنن و دوباره  فعال بشن و هدایتِ زندگیم رو دستشون بگیرن و خودم هم مثلِ کودکی رفتار کنم که ترسیده و گوشه ای پنهون شده و با وحشت و بهت داره به همه جا نگاه میکنه.

تعطیلات عید و فاصله گرفتن از همه چیز، بهم فرصتِ خوبی داد که با وجودِ دردی که تو دلم داشتم و باعث میشد هر لحظه بدون اینکه بخوام بغض کنم و اشک بریزم، ذهنم رو آروم کنم و از بهار و تازگی و طراوت، هوایِ زیبا و طبیعت، انرژی و قدرت بگیرم و حس های خوب برای خودم ذخیره کنم تا بتونم در آرامش به دلایلِ بیرونی و عواملِ درونی مسائل سال گذشته فکر کنم و برای خارج شدن ازشون برنامه ریزی کنم.

حالا چند روزه تلاش میکنم، بیشتر ریشه ی ترس هام، عکس العمل هام نسبت به مسائل و رفتارهام تو خودم رو بشناسم و یاد بگیرم چطور باید باهاشون برخورد کنم. سالِ گذشته، به جز حیطه ی درسی که توش کاملا موفق عمل کردم، تو زمینه ی های دیگه به جایی نرسیدم، چون برعکسِ همیشه، برنامه ای براش نداشتم و نمیدونستم چی میخوام و باید چکار کنم. یک سال از این چندِ دهه ی زیستیِ سریع تمام شونده* ی متعلق به خودم رو بی دلیل، هدر دادم و شاید برای همینه که این روزها اضطرابِ جدیدی به اسم ترس از تمومِ شدن وقتم رو هم دارم تجربه میکنم و احساس میکنم دیگه فرصتِ انجام هیچ کاری رو ندارم.

چند روز پیش به طور اتفاقی تو یکی از صفحات اینستاگرام**، فعالیتِ دسته جمعی ای به اسم چله ترک گناه دیدم که از امروز شروع میشه و تایک روز قبل از ماه رمضان ادامه داره به این صورت که تو چهل روز پیش رو، هرکس همراه با یه سری اعمالِ مذهبی روزانه، جدولی تهیه میکنه و تلاش میکنه گناهانی که انجام میده رو تو چهل روز انجام نده و در صورت انجامش جریمه های خاصی براش تعیین میکنه. وقتی دیدمش احساس کردم همچین چیزی به طور اتفاقی سر راهِ من قرار نگرفته و یک تلنگره برای اینکه بیش از این وقتم رو هدر ندم. بنابراین تصمیم گرفتم به روشِ خودم و با توجه به اعتقادات و اولویت های خودم این برنامه رو تغییر بدم و از این چهل روز برای اصلاحِ عاداتِ رفتاری نادرست که درگیرش شدم و ایجادِ رفتارهایی که میخوام تو خودم شکل بدم یا قویترش کنم استفاده کنم و به جای اینکه مثلِ قبل جریمه هایی انتخاب کنم که بار منفی برام داشته باشه و منو ضعیف تر کنه، جریمه هایی برای خودم تعیین کنم که در جهت قویتر شدنم هدایتم کنن و خودشون هم مثبت و سازنده باشن. تغییرات رفتاری، بهم کمک میکنه تا روندِ پرداختن به مسائلِ ریشه ایِ درونم قدرت بیشتری بگیره و صحیح تر در موردش به نتیجه برسم.

در کنار اینها با خودم عهد بستم تمامِ تلاشم رو برای حفاظت از خودم انجام بدم و نذارم هیچ چیز و هیچ کس منو تو شرایطی قرار بده که میدونم بهم آسیب میزنه، شرایطی که برای گذراندنش باید یه سری چیزها رو تو خودم سرکوب کنم و در نتیجه از خودم دور و درگیرِ انرژی های منفی بشم.

و در نهایت به تمامیِ جنبه های زندگیم اهمیت بدم و بدونم تو هر کدومشون چه چیزهایی میخوام و میخوام در پایان سال تو چه جایگاهی باشم و برای رسیدن بهشون چه برنامه و زمان بندی ای نیاز دارم.

چیزی که بهش ایمان دارم اینه که شاید نسبت به وقوعِ یک سری از مسائلِ تو زندگیمون اختیاری نداشته باشیم، اما تنها و تنها خودمون هستیم که انتخاب میکنیم که در مقابلشون چه رفتاری داشته باشیم. و زندگیِ چیزی نیست که بتونیم حتی لحظه ای از پرداختن بهش غفلت کنیم و به حال خودش رهاش کنیم، پس بهتره هیچ لحظه ای رو از دست ندیم.

 

شروعِ ماه رمضان، بهونه ی خوبیه برای صیقل دادنِ روحمون. پیشنهاد میکنم شما هم از این بهونه ی چهل روزه استفاده کنید تا به انسانِ بهتری بودنِ خودتون کمک کنید.

 

   


*چند دهه ی زیستیِ سریع تمام شونده، اصطلاحی است که دکتر بابایی زاد (روان درمانگر تحلیل رفتار متقابل) برای کلمه ی زندگی به کار می برند.

 

**آی دی صفحه ی اینستاگرام: nazdike_khoda

Nazdike_Khoda_channel هم آی دی کانال تلگرامشونه که اگر بخواین میتونید اطلاعات مربوطه و نمونه هایی از برنامه های نوشته شده توسط اعضا رو با هشتگ #چله پیدا کنید.

  

+عنوان پست از علیرضا روشن



۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۵۹
رها


سکوت کردن و کمتر حرف زدن رو یاد گرفتم، خوبم یاد گرفتم.

اما درست گوش دادن رو؛ هنوز نیاز دارم تمرین کنم.


۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۵ ، ۱۸:۵۶
رها

بیشترین خطاهام رو وقتی انجام دادم که خودم رو بدون هر اشتباهی می دیدم، مخصوصا تو روابط . بیشتر اوقات درست همونجایی که فکر میکردم مقصر تمام مسائل موجود طرف مقابله، شروع اشتباهم بود. حتی وقتی که اگه همه ی اطرافیان هم جمع میشدن، باز هیچ کس منو مقصر نمیدونست!

الانم هر وقت میبینم دارم تند میرم، با خودم خلوت میکنم و سعی میکنم حداقل یه اشتباه تو رفتارم پیدا کنم. اینکار از چند جنبه بهم کمک میکنه: اول از همه اینکه سهم خودم رو از مسائل پیش اومده میبینم و مسئولیت اون رو میپذیرم و این قبولِ مسئولیت، باعث میشه اصلاحش کنم. دوم اینکه شاید اون چیزی که پیدا کردم برای من کوچک یا بی اهمیت باشه ولی برای طرف مقابلم اونقدر مهم باشه که خیلی از مسائل بینمون با حل شدنش از بین بره و آخر اینکه وقتی درک کنم که منم تو شکل گیری ناراحتی یا مشکلات موجود سهمی داشتم، وارد نقش قربانی نمیشم و میتونم به صورت بالغانه و سازنده در مورد اتفاقات فکر کنم و تصمیم بگیرم.

اگر قرار باشه یه سبک خاص تو مشاوره ی خانواده یا زوج درمانی داشته باشم، از مراجعینم میخوام که هر کدومشون جداگانه، خودشون شخصا، حداقل یک یا چند تا از اشتباهاتشون رو تو رابطه پیدا کنن و سعی کنن اصلاحش کنن. مطمئنم درصد بالایی از مشکلاتشون حل خواهد شد.

 

 

 

+البته باید اینو اضافه کنم که این قضیه با باور نداشتن خودمون و شک و تردید بیمارگون فرق داره و این نگاهی که من ازش نوشتم، نه تنها از بین برنده ی اعتماد به نفس نیست که خیلی هم سازنده است.

۱۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۹۵ ، ۱۲:۴۵
رها

چند وقته دارم به این موضوع دقت میکنم که یه وقتایی از آدما خوشمون نمیاد، به خاطر اینکه اونا کارهایی رو انجام میدن که ما دلمون میخواد انجامش بدیم، اما احساس میکنیم تواناییش رو نداریم و زحمتی هم به خودمون نمیدیم برای حلش و ازش میگذریم و خودمون رو راضی میکنیم به اینکه بگیم بقیه هستن که رفتارشون نادرسته. بهتره منظورم رو با نزدیکترین مثالی که به ذهنم میرسه بگم: یه دختری تو خوابگاه داریم از وقتی وارد اتاق ما شد همه به شدت در برابرش موضع گرفتن. خب من یه شب در هفته اونجام و خیلی درگیر این مسائل نمیشم، ولی تو همین شب ها هم وقتی بهش دقت میکنم و با توجه به شکایت هایی که بچه ها ازش میکنن، میبینم درسته از همه کوچکتره و بالاخره اونم مثله بقیه بدون اشکال نیست و یه سری رفتارهای ناخوب داره، اما بیشترین چیزی که باعث میشه همه بخوان تو اتاق نباشه اینه که بلده شرایط رو به نفع خودش بسازه، بلده جوری با محیط و اطرافیانش ارتباط برقرار کنه که به نتیجه ای که دلش میخواد برسه. با کسی تعارف نداره، نمیذاره کسی بهش زور بگه یا شایدم یه وقتایی دوست داره به بقیه تحکم کنه، یه چیزایی رو باب میل خودش میخواد و به جای اینکه نبودش رو تحمل کنه میگرده راهش رو پیدا میکنه تا به دستش بیاره، ایده و طرح هایی برای اتاق میده که خیلی وقت ها خوشایند بقیه نیست و اونم همه تلاشش رو میکنه تا حرف خودش رو به کرسی بنشونه و... اما مشکلی که بقیه باهاش دارن اینه که چون بلد نیستن از حق و حقوق خودشون دفاع کنن و اگه میبینن اون داره زورگویی میکنه یا رفتارهاش و برخوردها و ایده هاش مورد تائیدشون نیست یا داره آزارشون میده، بهش تذکر بدن و شرایطی به وجود بیارن که به جای اینکه یه نفر تصمیم گیرنده باشه، همه باهم تصمیم بگیرن، ازش بدشون میاد. همه از اون دختر زورشون میگیره، چون اون کارهایی رو انجام میده که دیگران جرات یا توانایی انجام دادنش رو ندارن و به نظر من اینها ایراد اون دختر نیست.

به خودم هم که نگاه میکنم میبینم منم یه وقتایی این نوع نگاه تو وجودم هست و در برابر دیگران موضع میگیرم یا ازشون خوشم نمیاد، چون بلد نیستم از حق خودم دفاع کنم و از اون بدتر اینه که خیلی وقتا به خاطر اینکه بلد نیستم حریم خودم رو حفظ کنم و نذارم کسی واردش بشه یا ناراحتم کنه، یا اگه یکی ناراحتم کرد، ناراحتیم رو ابراز کنم و ...، میام خوبیهام رو به بدی تبدیل میکنم یا کارهای خوبی که خودم، برای دلِ خودم میخوام انجام بدم هم حذف میکنم و انگار به جای اینکه ضعف خودم رو اصلاح کنم، میام یه کار دیگه انجام میدم که باعث میشه حس خوبی به خودم نداشته باشم و این با یکی از قوانین اصلی زندگیم که میگه " اولویتم این باشه که کاری یا رفتاری رو انجام بدم که دلم که خونه ی خداست راضی و خوشحال باشه و آرامش داشته باشم" جور در نمیاد و باعث میشه از خودم ناراضی باشم.

البته من الان خیلی با چندسال پیشم متفاوت شدم و در این زمینه خیلی بهتر شدم و بارها هم وقتی تو شرایطش قرار گرفتم تونستم درست عمل کنم، اما هنوز کاملا در من نهادینه نشده و برام حل نشده و یکی از ضعف هاییه که باید بیشتر براش انرژی بذارم و تلاش کنم. دوست ندارم یه مساله رو تو خودم تشخیص بدم، و سال بعد هم که به خودم نگاه میکنم ببینم هیچ پیشرفتی توش نداشتم. به نظرم این با شعورِ یه انسان جور در نمیاد. باید هم ریشه هایی که باعث شده این ضعف رو هنوز داشته باشم حل کنم و هم اینکه تمرین بیشتری براش داشته باشم.

اینا رو  اینجا نوشتم که یادم باشه به خودم قول دادم به روش صحیح و با حفظ تعادل تو همه ی جنبه ها، برای خودم این مساله رو حل کنم.

۱۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۶ آبان ۹۴ ، ۱۱:۳۱
رها

من فکر میکنم چیزی که خیلی وقتا ازش غافل میمونیم اینه که جبران اشتباهاتم یه تاریخ انقضا و محدودیت زمانی ای داره که بعد از اون دیگه ماهی ای نیست که هر وقت از آب بگیریمش تازه باشه! یعنی درسته که هر موقعی که آدم متوجه اشتباهش بشه باز به نفعشه، چون حداقل حسنش اینه که میتونه آیندش رو بدون تکرار اونها ادامه بده، اما تا یه جایی با برگشتن از اشتباهی که کردی، راه غلطی که رفتی، غفلتی که داشتی، ناراحتی ای که ایجاد کردی، چشم هایی که انتخابش برای دیدنِ حقیقت، باز موندن نبود، ضربه ای که زدی و غیره و غیره، میشه همه چیز رو یواش یواش به حالت اول یا حداقل به شرایط مناسب تر برگردوند و خطاها رو جبران کرد، همه چی رو Undo  کرد و با تلاش و در طی زمان دوباره ساختش، از یه جایی به بعد، مشمول قانون مرور زمان میشه و تو هر چقدرم که پشیمون باشی و تلاش کنی، اون اتفاقای افتاده جبران نخواهد شد و آثارش تا ابد تو زندگیت باقی خواهد موند.

یه چیزی که خیلی خوب یاد گرفتم و جزئی از زندگیم شده اینه که حواسم به تمامِ انتخاب هام باشه، به اینکه هیچ کاری نکردن هم نوعی انتخابِ و من در برابرش مسئولم. به اینکه اگه یه روزی تصمیم گرفتم اشتباهاتم رو نبینم و به روی خودم نیارم، یا اگه به هر دلیلی متوجهشون نشدم، یا با وجود اینکه میدیدم دارم اشتباه میکنم، هیچ کاری براش نکردم و به امید امدادهای غیبی گذروندمش، یا اگه هزار تا توجیه برای خودم ردیف کردم که همه ی عالم مقصر تمومِ بدبختیامه و منِ مظلومِ بی گناه دارم چوب ساده لوحی و خوبیم رو میخورم و کاری ازدستم بر نمیاد، نمیتونم انتظار داشته باشم تا وقتی که من بفهممش، یا بخوام به خودم زحمت بدم چشم هام رو به روش باز کنم و حرکتی در جهت بهتر کردن اوضاع بردارم، یا به این نتیجه برسم که هیچ کس جز خودم نمیتونه شرایط رو عوض کنه، یا درک کنم که هرآنچه که تو زندگیم دارم یا ندارم، محصولِ افکار، اعمال و انتخاب های خودمه، دنیا منتظرم مونده باشه. نمیتونم انتظار داشته باشم وقتی یه دیوار دفاعی خیالی از غرور، از دروغ، از انکار، از فرافکنی، از توجیه، از قربانی بودن یا هرچیز دیگه ای دور خودم کشیدم و خودم رو تو یه حباب تو خالی گذاشتم، اون حبابِ پوچ از من در برابر همه چیز دفاع کنه و منو به جایی برسونه که میخوام اما هیچ تلاشی برای رسیدن و یا حفظ کردنش نکردم.

من چندسال از عمرم رو تو اون حبابِ پوچ و توخالی گذروندم و اثراتش هم با چشم های خودم دیدم و باور کردم که نه تنها باهاش به هیچ کجا نخواهم رسید که دیر یا زود در اثر قدرت حقیقت، اون حباب هم از بین خواهد رفت، برای همینه که خوب میشناسمش و یاد گرفتم که این خودم هستم که تو هر لحظه انتخاب میکنم که چطور زندگی کنم و چه لحظاتی رو برای خودم رقم بزنم و در برابر همه ی تصمیم ها و در برابر زندگیم هیچ کس جز خودم مسئول نیست. هیچ کس جز خودِ خودِ خودم.

۱۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۴ ، ۱۲:۰۴
رها

نمی دونم اولین بار کی بود که با نیروی افکار و تاثیرش آشنا شدم، ولی میدونم که از چندسال پیش که کتاب قدرت فکر ژوزف مورفی رو خوندم، سعی کردم ازش به صورت جدی تو زندگیم استفاده کنم و هرچقدر باورِ من به خودم و این قدرت بیشتر شد، تاثیرگذاریشم رو زندگیم بیشتر شد.

اوایل چیزهایی که گم کرده بودم رو از این طریق پیدا میکردم. شب قبل خواب، با خودم به عنوان یه مخاطب حرف میزدم و از ایمان و اعتقادم به خودم میگفتم، از "رها" تعریف میکردم و به خاطر تواناییهاش تحسینش میکردم، بعد میگفتم که فلان چیزو گم کردم، میدونم کمکم میکنی پیداش کنم، لطفا خودت منو ببر جایی که هست و ... خیلی وقتا صبح که از خواب پا میشدم تقریبا این حرفها یادم رفته بود، حتی چیزی که میخواستم یادم رفته بود، و درست وقتی که خیلی اتفاقی گمشدم رو پیدا میکردم، شبِ قبل به خاطرم میومد. (مثلا یه وسیله ای رو گم میکردم که با زیر و رو کردن کل خونم پیدا نمیشد، و شب قبلش این مراحل رو میگذروندم، صبح میومدم از توی کشوهای میز چیز دیگه ای رو بردارم که کشو بر خلاف روزای دیگه گیر میکرد و بسته نمیشد، بعد مجبور میشدم کل کشو رو بیرون بیارم تا درست جا بزنمش، که پشت اون چیزی که گم کرده بودم پیدا میشد!)

بعدها سعی کردم تو چیزایِ کوچیکی که میخوام از این حس استفاده کنم. مثلا یه موزیک بی کلامی رو دوست داشتم که اسمش رو نمیدونستم و فقط شنیده بودمش، شب از رها میخواستم بهم کمک کنه پیداش کنم و صبح روزِ بعد موقع وب گردی، تو یه وبلاگ، آهنگی برای دانلود میدیدم، دانلودش میکردم و میدیدم دقیقا همون چیزیه که میخواستم!

یه کم که گذشت کمی روشم متفاوت تر شد، برای چیزایی که دوست داشتم، تو آرامش کامل که معمولا بیشترش گیجی و سُستیه بین خواب و بیداری بود، شروع به تصویرسازی میکردم، هنوز هم سخت ترین مرحلش همین تصویر سازیه و گاهی هفته ها طول میکشه تا تصاویر برام شکل بگیرن و واضح و روشن بشن. چون یه وقتایی اونقدر سطح انرژیم پایینه یا خودم رو ضعیف میبینم که نمیتونم تو حالتی که دوست دارم خودمو ببینم، یا چون با ذهنِ محدودِ خودم و منطقِ استدلال گر، بهش نگاه میکنم، انجام شدنی نمیبینمش و برای همین نمیتونم حتی تصورش کنم. یه وقتایی به شدت ترس دارم و چون نمیتونم به این ترسم غلبه کنم، تصویری هم نمیتونم ازش بسازم، اما چیزی که این مدت ازش یاد گرفتم این بود که سعی کنم اگه شده صدها بار، دست از این کار نکشم و باهاش مقابله کنم، تا بتونم موانع تصویرسازیش رو تو ذهنم از بین ببرم. الان چندماهیه که فهمیدم، اون حالت گیجی و سستی ای که توش تصویرسازی میکردم، یعنی همون خلسه ی بین خواب و بیداری که معمولا یه ربع قبل از خواب و بعد از بیداریه، وقتیه که فرکانس های مغزیه ما تو حالت آلفاست، و بیشترین حالت تلقین پذیری رو داره. و آلفا همون حالتیه که آدم ها وقتی هیپنوتیزم میشن توش قرار میگیرن. و نقطه ی اوجش هم لحظه ای که داره خوابمون میبره و درست وقتی که بیدار میشیم هست و تو این حالت، هر فرمانی که به مغزمون میدیم، وارد ناخودآگاهمون میشه.

من اعتقاد دارم هرکس یه ذکر منحصربه فرد و جادویی برای خودش داره که باید کشفش کنه و باهاش ارتباط برقرار کنه، ذکری که میتونه هرچیزی و به هر زبونی باشه، برای من این ذکر "لاحول و لا قوه الا بالله" هستش که ایمان غیرقابل وصفی بهش دارم و احساس میکنم معجزه میکنه. خیلی شب ها قبل خواب، وقتی به دونه های آخرِ تسبیح میرسم، تو خلسه ای که میخوام قرار گرفتم و میتونم وارد مرحله ی تصویر سازی بشم، تو این مرحله خودم رو تو حالتی فرض میکنم که چیزی که میخواستم رو به دست آوردم و سعی میکنم حتی کوچکترین جزئیات رو هم تو ذهنم داشته باشم. خیلی وقتا از خوشحالی ِ لحظه ی به دست آودنش شروع میکنم؛ حالتِ صورتم، محیطی که توش هستم یا لباسی که پوشیدم، حرفهایی که میزنم، کارهایی که انجام میدم و غیره رو با جزئیات میبینم. یه وقتایی اینقدر غرقِ این تصویرسازی میشم که متوجه میشم دارم جملات رو بلند میگم، یا حس میکنم دارم میخندم، البته در مقابل وقتاییم یهو به خودم میام و میبینم حواسم پرتِ چیز دیگه ای شده یا حتی چند ساعت بعد متوجه میشم خوابم برده (;

اوایل من به عظمتِ این نیروها اعتقاد داشتم، ولی خودم رو کوچیک میدیدم، برای همین بلد نبودم چیزهای زیادی بخوام، اما هرچقدر که بیشتر ازش نتیجه میگرفتم، و در کنارش تغییراتی درونم اتفاق افتاد، پیوندم با خدا متحول شد، آرامش فکریم بیشتر شد و عشقی که خدا بهم هدیه داده بود تو روحم رخنه کرد و همزمان با اینها، این نیرو هم در من قدرت بیشتری گرفت و باورم به اینکه خدا این تواناییها رو یکسان تو وجود همه قرار داده و همه چی بستگی به نحوه ی عمل و استفاده ی ما داره ریشه دارتر شد. منم یه وقتایی این قانون رو نادیده میگیرم، تنبلی میکنم یا وقتی میبینم بلافاصله نتیجه نمیگیرم، ازش دست میکشم، اما زود به خودم میام و سعی میکنم بهش ادامه بدم و اثراتش رو از بین نبرم. خیلی وقت ها برای رسیدن به نتیجه باید روزها و شاید ماهها تصویرها رو تکرار کرد و خیلی مهمه که هرکس راهی رو برای خودش پیداکنه که به این تکرار و خسته نشدن ازش کمک کنه.

تو این مدت خیلی از چیزهایی که میخواستم به دست آوردم که هرکدوم قصه ی تلاش های خودش رو داره، که شاید بعدها ازشون بنویسم، چیزهایی که شاید برای بقیه اونقدرها بزرگ نباشه، اما چون من هرکدومشون رو یه معجزه میبینم و به خاطرشون بی نهایت سپاسگزارم، نمیتونم کوچیک بشمرمشون و همشون برام خیلی با ارزشن - از غلبه بر یکی از بزرگترین ترس های زندگیم گرفته، تا پیداکردن لباسِ خاصی که تو یه مهمونی دیده بودم با قیمت غیرقابل باور یا چادر نمازی که تو یه عکس دیده بودم و خیلی دلم میخواستش، از پیداکردن شبکه ای ماهــواره ای که شبانه روز تفسیر اشعار مولانا رو میگه برای منی که آرزوش رو داشتم اما شرایط شرکت تو کلاس ها رو حالاحالاها نداشتم، تا حس کردن و لمس کردن چیزهایی که همیشه آرزوی فهمشون رو داشتم یا قرار گرفتن تو مکان هایی که همیشه تو خیالم بودن.

 حالا جوری شده که خیلی خیلی بیشتر از قبل حواسم به افکارم هست، چون میدونم نیرویی که خدا درونِ هر انسانی قرار داده، اونقدر قدرت داره که همه ی کائنات رو مجبور کنه تا دست به دست هم بدن تا افکارش به وقوع بپیونده. حالا وقتی میبینم افکار منفی داره به سراغم میاد، واقعا میترسم و بدون معطلی یا رهاش میکنم یا به مثبت تبدیلش میکنم. و سعی میکنم ریشه ی این افکار رو بشناسم و از ریشه برای خودم حلشون کنم.

یکی از مواردِ مهمی که من تو این قضیه یاد گرفتم اینه که خواسته هایی که بیشترین میزان خیر برای خودمون، دیگران و دنیا رو دارن، خیلی سریع تر محقق میشن. و من با توجه به اتفاقاتی که برای خودم افتاد، بهم ثابت شد، برای اینکه بتونیم از نیروی عظیم توی وجودمون بهره ببریم، و بتونیم روی همه ی عالم تاثیر بذاریم تا در جهت رسیدن به خواسته های ما بسیج بشه، باید روح و دلمون رو از چیزهای اضافی پاک کنیم، باید واقعا و خالصانه شاکر باشیم و قبلِ هرچیزی با همه ی وجود، به حکمت و عدالت خدا ایمان آورده باشیم. اونوقته که معجزه های بیشماری رو تو زندگیمون تجربه میکنیم، و اگر قلبا به خدا و منبعِ بی کرانِ انرژی متصل نباشیم، نمیتونیم اونجور که باید این حقایق رو لمس کنیم.

آخرِ همه ی اینها یه نکته رو باید بگم که: منظورِ من از نوشتن این مطالب این نیست که میتونیم با نشستن تو خونه و بدون کوچکترین زحمتی، فقط از طریق ذهنمون به خواسته هامون برسیم، اگر خواستنِ واقعی نباشه، اگر کوششی نباشه، چطور کائنات تشخیص میدن که ما واقعا خواهانِ چیزی که ازشون حرف میزنیم هستیم؟ شرط اصلیِ خیلی خواسته هامون اینه که براشون برنامه ریزی، اقدام، حرکت و برای به دست آوردنشون تلاش داشته باشیم، و به جای استفاده از افکارمون به عنوان مانعِ رسیدن و از بین برنده ی همه ی زحمت هامون، ازش به عنوان پشتوانه، حامی، هدایت کننده و مهرتائید استفاده کنیم و همه چیز رو به دستِ خدا و قدرتی که توی تک تک آفریده هاش که قرار داده بسپریم.

 


توضیح نوشت:

با اینکه خیلی چیزها رو ننوشتم یا نمیدونستم چطور توضیحش بدم، این پست خیلی طولانی شد، ولی نمیشد بیشتر از این کوتاهش کنم.

اینها رو ننوشتم تا بخوام شعاری بدم، ادعایی برای کسی داشته باشم یا تو چیزی اغراق کنم. اینها رو نوشتم چون؛ حالا که میبینم تو زندگیم، هرلحظه بیشتر از قبل آثارش رو لمس میکنم، احساس میکنم حداقل زکات و شکرانه ی اون اینه که همون مقداری که خودم ازش میدونم، به دیگران هم انتقال بدم، حتی اگه فقط و فقط یه نفر اون رو بخونه، یا روی فقط یه نفر تاثیر بذاره.

 

+عنوان پست از: غزل شماره 939 دیوان شمس مولانا

۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۴ ، ۰۲:۱۷
رها

وقتی که مشکلی داریم، یا بی حوصله و عصبانی هستیم، یا به هر دلیلی دوست داریم تو خودمون باشیم و دلمون نمیخواد کسی رو ببینیم یا باهاش حرف بزنیم، گفتن جمله ی " میخوام تنها باشم " خیلی ساده تر، محترمانه تر، با شعورانه تر و قابل درک تر از یه عکس العمل غیرعادی در برابر رفتار و حرف های عادی و همیشگیِ اطرافیانه که از احساسات و نیاز ما خبر ندارن و یا نگرانمونن، و یا حتی ممکنه فکر کنن خودشون کاری کردن که باعث رنجش و ناراحتیمون شده...

از ما گفتن بود!

 



موسیقی نوشت:

دوست داشتم: شب آخر – داریوش

۱۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ مرداد ۹۴ ، ۱۴:۱۶
رها

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


یادت باشه رها؛

 

اگه یه روز، یکی از نعمت هایی که تو زندگیت داری رو ندیدی، قدرش رو ندونستی و واسه بودنش خدا رو شکر نکردی، و از دستش دادی، این حق رو به خودت نده که برای از دست دادنش به خدا شکایت کنی و  ازش گله مند باشی...

 

*از وقتی اینجوری نگاه کردن رو یادگرفتم ، دنیام خیلی روشن تر و آروم تر شده.

 

 

موسیقی نوشت:

آلبوم های 53 ترانه ی عاشقانه با شعر و صدای شمس لنگرودی، فوق العادست. اولین آهنگ از آلبوم شماره ی 2 رو اینجا میذارم، من لحظه ها و ساعت های زیادی رو با این صدا گذروندم و میگذرونم. لحظه هایی سرشار از آرامش. پیشنهاد میکنم شنیدن بقیه ی آلبوم رو هم از دست ندید، تو این هوای ِ دلنشین و بارون های زیبای ِ پاییزی میتونه همدم خوبی برای شب ها، و یا پیاده روی هاتون باشه...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آبان ۹۳ ، ۰۹:۳۶
رها

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


این فرشته ها رو درست کردم و چسبوندم به قفسه ی کتاب هام؛ درست روبه روی میز کامپیوترم، و پشت هر کدومش یه آرزو، هدف یا داراییه که یا باید تا آخر سال بهش برسم یا اینکه دارمش و باید امسال، تقویت و حفظش کنم...


میون اینها، دوتاشون برام خیلی خاصن...

فرشته ی سبز، که به زندگیم ماهیت و تقدس میده....

و  فرشته ی سفید که یه خواسته و رویایِ قدیمی ِ خیلی مهم ِ، یه هدف ِ با ارزش که برای تحققش از سال قبل اقدام کردم اما اونطور که باید برای رسیدن بهش تلاش نکردم، چیزی که همیشه بودنش رو آرزو داشتم، چیزی که باعث میشه وقتی به آیندم فکر میکنم، احساس ِ خلا نکنم و دلم به روزهای ِ پیش ِ رو، روشن تر باشه...

فرشته های آرزوهام بالهاشون رو باز کردن و دارنپرواز میکنن و من مطمئنم که ، امسال به خونه ی رویاهاشون میرسن...

 

*اگه دوست داشتین، طرز تهیه ی فرشته ها رو میتونید اینجا ببینید

 

موسیقی نوشت:

زندگی خوبه- سپیده

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۳ ، ۱۰:۵۸
رها

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "



اگه یه روز فقط به امید تغییر یه نفر، وارد رابطه باهاش شدی

شک نکن دیر یا زود، همون ها، مشکلاتِ اصلی ِ رابطتون میشه

 

خیلی زیباست که آدمها در کنار هم، با هم و به خاطر هم کمی تغییر کنن، اما باور کنید غیر ممکن ِ که بشه از اونها آدم دیگه ای ساخت...

 

 

موسیقی نوشت:

یه آهنگ قدیمی که خیلی دوستش دارم از مازیار : ماهیگیر

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۲ ، ۱۶:۰۹
رها