سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده

۹ مطلب با موضوع «مناسبتی» ثبت شده است

اى دوست آن کس که دوستى ندارد

اى طبیب آن کس که طبیبى ندارد

اى پاسخ ده آن کس که پاسخ ده ندارد

اى یار دلسوز آن کس که دلسوزى ندارد 

اى رفیق آن کس که رفیق ندارد

اى فریادرس آن کس که فریادرسى ندارد 

اى راهنماى آنکه راهنمایى ندارد

اى مونس آنکس که مونسى ندارد

اى ترحم کننده آن کس که ترحم کننده اى ندارد

اى همدم آن کس که همدمى ندارد

 

فراز 59 دعای جوشن کبیر

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۴ ، ۰۲:۰۶
رها

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


روزای پایانی سال برای منم، مثلِ خیلیا، وقت حساب کتاب سالی که پشت سرگذاشتم و برنامه ریزی برای سال بعده.

فروردین پارسال، یه لیست تهیه کرده بودم که توش از آرزوها و اهدافم برای زندگی و قسمت هایی که باید تو سال 93 انجامشون بدم، کارکردن روی شخصیت خودم و همینطور یه سری چیزهایی که جنبه ی مادی داشت، نوشته بودم و اوایل خرداد هم تمام این لیست رو به صورت خلاصه پشت 5 تا فرشته ام نوشتم و جلوی چشمم گذاشتم.

تو آخرین روز سال، لیستم و فرشته هام رو آوردم تا به یه جمع بندی از سال 93 داشته باشم و ببینم چه چیزهایی میخواستم، چقدرشون رو یادم مونده و به کدومهاشون رسیدم و یا نرسیدم و چه دلایلی پشت هر کدوم از این اتفاقاست.

اول از همه اینکه، هیچ کدوم از خواسته هام نبود که تو طول سال فراموششون کرده باشم و از این بابت خیلی خیلی خوشحالم.

وقتی داشتم لیستم رو مرور میکردم، میدیدم امسال من به بیشتر قول و قرارهایی که با خودم داشتم عمل کردم و هیچ چیز برام فقط یه برنامه ریزی اول سالی نبوده که بعدش فراموش بشه. من امسال نتیجه ی تموم چیزهایی که براشون وقت و انرژی گذاشته بودم رو به بهترین وجه ممکن دیدم. تا قبل ترها همش نگران تغییر یه سری نگرش ها و رفتارهام و تثبیتشون بودم، ولی امسال پیش خودم کاملا سربلندم چرا که بدون اینکه متوجه باشم، چیزهایی که براشون تلاش کرده بودم تقریبا جزئی از وجود و شخصیتم شده بود و تو زندگیم جاری بود.

به تک تک حرف هایی که تو این پست نوشته بودم عمل کردم. پا روی تموم ترس هام، تموم ذهنیت های نادرستم گذاشتم و حالا هر قدمی رو خالص و با تموم انرژی مثبتی که تو وجود هر انسانی هست برمیدارم، تونستم از خودم، از زندگیم خواسته داشته باشم، و برای رسیدن به این خواسته هام مرحله به مرحله برنامه ریزی کنم و انجامشون بدم. تونستم آدمها رو با خوبی و بدیهاشون در کنار هم ببینم و در عین اینکه محبتم رو از کسی دریغ نکردم، اجازه هم ندادم کسی وارد حریمم بشه یا بخواد من رو وسیله ی رسیدن به اهداف خودش قرار بده.

توی لیستم نزدیک به 15 تا مورد شخصیتی نوشته بودم که به جز یکی، به بقیشون به شایسته ترین حالت ممکن رسیدم و یکی باقیمانده هم نیاز به تلاش و تمرین بیشتری داره. با وجود اینکه ماههای اول سال، مشغول درس خوندن بودم، بقیه ی سال رو دو برابر اونچه که برنامه ریزی کرده بودم تونستم مطالعه داشته باشم. چیزی بالغ بر سی کتاب و هفت هزار صفحه که من رو خوشحال میکنه، چرا که با توجه به شناخت و روندی که قبلا داشتم، برام یه دستاورد بزرگه. زنانگیم، چیزی که قسمت عمده ی اون لابه لای نگاه های نادرست، یا اتفاق های ناخوشایند گذشته جا مونده بود، خودش رو پیدا کرد و چهار جنبه ی زنانگیم دستای همدیگه رو گرفتن و با هم تعامل و ارتباط خوبی برقرار کردن.

امسال برای من سال فوق العاده پرباری بود و حالا که به لحظه های پایانیش نزدیک میشم، سرشار از آرامش هستم و در برابر خدا و خودم شرمنده نیستم که لحظه هام رو به پوچی گذرونده باشم و ارزش و حرمتِ موهبتی که خدا بهم داده و بودنم رو ندونسته باشم.

تمام ِ چیزهایی که بالا گفتم، به معنای ِ این نیست که من سالِ بی دغدغه و راحتی و یا مسیر بدون کوچکترین ناهمواری ای رو پشت سر گذاشتم. حرف های من به این معنی نیست که همه ی روزهام بر وفق مرادم گذشته باشه. اتفاقا برعکس، امسال از خیلی لحاظ تحت فشار بودم، کلی حادثه کوچیک و بزرگ رو تجربه کردم که همچنان هم ادامه داره، خیلی روزها صبرم رو از دست دادم و ساعت های زیادی رو گریه کردم. شرایط خیلی سختی رو گذروندم، از خیلی اتفاق ها یا خیلی حرف ها درد کشیدم، لحظه های خیلی تلخی رو گذروندم، خیلی جاها احساس تنهایی کردم، خیلی وقتا به بدترین حالت ممکن، با اشتباهات خودم روبه رو شدم و بابت کارهایی که کردم، حرف هایی که زدم، آدمی که بودم پشیمونی و عذاب وحشتناکی رو تجربه کردم، کارهایی که خیلیهاشون قابل بازگشت نیستن. امسال من نتونستم به چندتا از چیزهایی که میخواستم برسم و ... اما با وجود همه ی لحظه های ناخوشایند، سعی کردم خودم رو نبازم و رشته ی زندگی از دستم خارج نشه، سعی کردم نرسیدن ها من رو ناامید نکنه و برای ناراحتی و یا غمگین بودنم حدی قائل بشم و به جای غرق شدن تو ناامیدی، فکری کنم تا روزهای آیندم همچنان اینطور نگذره. امسال من یاد گرفتم که خیلی وقتا با وجود اینکه همه ی تلاشت رو میکنی، شرایط اونطور که انتظار داری پیش نمیره، خیلی وقت ها اتفاقها اونطور که تو دلت میخواد نمیفته و مجبوری از یه سری چیزهای کوچیک بگذری، رنج های کوچیک رو تجربه کنی، تا به آرامش برسی. اینها به معنی گذشتن از خودت یا تموم شدن همه چیز نیست، من یادگرفتم باید در برابر زندگی منعطف اما سخت بود، منعطف باشیم و آمادگیش رو داشته باشیم تا بتونیم با تغییرات و حوادث ناگهانیش کنار بیایم و لحظه هامون رو تو هر شرایطی خوب بسازیم، و سخت برای اینکه از چیزی که می خوایم، باید باشیم و یا هستیم دست نکشیم و دور نشیم. گاهی وقت ها مسیر رسیدن ما به شادی، اون جوری نیست که ما دلمون میخواد یا تو زمانی اتفاق نمیفته که ما میخوایم ، اما ما میتونیم با نگاهمون از دل بدترین لحظه ها و شرایط شادی رو بیرون بکشیم.

من امسال کاملا دیدم که چطور نگاهِ نادرست من، و یا نگرش های منفیم، میتونه قشنگ ترین مسائل رو به صورت تلخ ترین فاجعه ها ببینه و یا برعکس. شاید آدم دیگه ای تو شرایط مشابه من، امسال رو یکی از بدترین سالهای زندگیش بدونه، اما من وقتی داشته ها و نداشته هام رو نگاه میکنم، میبینم ارزش چیزهایی که به دست آوردم، خیلی خیلی بیشتر از چیزهایی هست که بهشون نرسیدم. داراییهای من، یعنی؛ ایمان و توکلی که تو وجودم هر لحظه ریشه دارتر میشه، نگاهِ شکرگذارم، عشقِ تو دلم، آرامش درونیم، صبر و استقامتم، سلامتیم، خودشناسی و خودسازیم، عمل گراییم، دنبالِ شادی بودنم، و ... چیزهاییه که حاضر نیستم حتی لحظه ای با هر چیزی غیر از خودشون عوضشون کنم.

برای همتون آگاهی، آرامش، ایمان، عشق و رسیدن به هرآنچه که شایستش هستید آرزو میکنم و امیدوارم سال خوبی پیش رو داشته باشین.

 

 

موسیقی نوشتعید - پیروز 

*عنوان پست، شعری از قیصر امین پور

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۳ ، ۱۳:۳۱
رها

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


این من ِ سالهای دور است.

 من ِ 1939.

وقتی هنوز می توانست چیزهای کوچک را ببیند یا صداهای دور با بشنود.

این من ِ متوقف شده در 1939 است.

وقتی هنوز نمی دانست برادرش را جنگ 1943 خواهد کشت.

خواهرش را 1958 طلاق خواهد داد.

مادرش را 1968 با وبا به زانو در خواهد آورد.

این من ِ 1939 است.

وقتی هنوز عاشق نشده بود

و در یک زن و سه بچه تکثیر نشده بود.

وقتی هنوز هیچ چیز نمی دانست.

از وبا و جنگ و طلاق.

و حالا 1972 است.

و من مثل مرگ می ترسم،

از چیزهای کوچکی که نمی بینم،

از صداهای دوری که نمی شنوم.

از اعداد هنوز نیامده.

از 1973. 1978. 1985...

 این من ِ سالهای دور است وقتی هنوز چیزی نمی دونست از دوست داشتن و ازدواج و عشق و درد و تکیه گاه و آغاز و پایان و راست و دروغ و اشتباه و مسئولیت و امید و تنهایی و گذشته و حال و آینده...

 

موسیقی نوشت:

گهواره - گوگوش

 

* شعر از کتاب ِ پرسه در حوالی زندگی، به روایت مصطفی مستور

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۳ ، ۰۰:۰۴
رها

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


سال گذشته و تموم اتفاقهاش با وجود استرس و فشار خیلی زیادی که همراه داشت باعث شد قسمت هایی از وجودم، حساسیت هام، ترسهام و روش های برخوردم و تاثیری که برخی حرف ها و رفتارها در من و عکس العمل هام ایجاد میکنه برام آشکار بشه که خودم هم بهشون آگاه نبودم و با وجود ناراحتی زیادی که متحمل شدم، حالا که با آرامش و صداقت بیشتری بهشون نگاه میکنم میبینم تونستم درس های خوبی ازش بگیرم، درس هایی که به خودم قول دادم فراموششون نکنم:

 نباید اجازه بدم ترس از دست دادن، ترس از شکست خوردن، ترس از تکرار اتفاقات گذشته، امروزم، عکس العمل هام و رفتارم رو تحت تاثیر خودش قرار بده. نباید اجازه بدم این نگرانی نابودکننده، قدم هام رو برای هر کاری سست کنه و انگیزه ی حرکت رو از من بگیره و هم امروز و هم فردامو به نابودی بکشه. نباید اجازه بدم قدرت این ترس، از قدرت ِ سازندگیم بیشتر بشه و باید یاد بگیرم به جای دفاع از خودم برای کمتر آسیب دیدن از شکست های ِ احتمالی، راه هایی که من رو به موفقیت میرسونه امتحان کنم.

باید یادم بمونه تا وقتی همون مسیر ثابت گذشته رو برم، نمیتونم انتظار داشته باشم چیز جدیدی به دست بیارم، باید به جای چسبیدن به رفتارها و روش های اشتباهی که تو بعضی موقعیت های خاص و به طور ناخودآگاه والدهام شدن، اونها رو بشناسم و کمی بالغانه تر به اطرافم نگاه کنم. گذشته تا وقتی که تو زندگیم جاری باشه، نمیتونم حال و آینده ای متفاوت برای خودم رقم بزنم.

باید همیشه دلایل انتخاب هام و تصمیم گیریهام رو یادم بمونه، و هر لحظه به خاطر داشته باشم که چه چیزهایی رو به چه دلایلی خواستم و چرا بعضی تصمیم ها رو گرفتم. اگر مسیر کمی دشوار بود یا کاملا مطابق خواسته ام پیش نرفت، نباید همه ی چیزهای با ارزشی رو که دارم زیرسوال ببرم و فراموش کنم هرچه که امروز تو زندگیم دارم، محصول انتخاب هایی ِکه دیروز به دلایل محکم و قدرتمندی گرفتم و نتیجه ی همین آگاهی میتونه بالابردن امید، انگیزه و توان ِ امروزم باشه.

به خودم قول دادم صفر و صدی به اتفاقات، مسائل و آدمهای اطرافم نگاه نکنم و بیشتر از همیشه تلاش کنم تا قبل از دیدن تمام جوانب، قبل از فکرکردن به حداقل چند راه مختلف، نتیجه گیری نکنم.

و در آخر هیچ وقت نباید از خاطر ببرم که تا وقتی چیزی از زندگی و از خودم نخوام، چیزی هم به دست نخواهم آورد.


 دوست دارم شما هم درس هایی که از سال گذشته گرفتید رو با من به اشتراک بذارید.

 

  موسیقی نوشت:

یه آهنگ با نمک، با حس و حال ساده و خوب ;)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۳ ، ۱۲:۲۶
رها

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


امروز سالروز تولد یکی از همراهای خوب ِ زندگیم ِ، همراهی که از وجود ِ من زاده شد و با هم قد کشیدیم، همراهی که خیلی از اتفاقات ِ زندگیم رو تو دلش نگه داشته، تو این دو سال هر لحظه کنارم بودِ و حرف زدن باهاش انگیزه ی خوبی شد برای پشت سر گذاشتن خیلی از دغدغه هام. دوستی که بودن و حضورش بهم فرصت کمتر حرف زدن و ادعا داشتن، بیشتر فکر کردن، عمل کردن و تلاش کردن داد.

ما چیزهایِ زیادی رو با همدیگه یاد گرفتیم، قول های زیادی در حضورش به خودم دادم و بهشون عمل کردم و متعهد موندم، تجربه هام رو باهاش در میون گذاشتم، با نگاه های متفاوتی به واسطه ی حضورش آشنا شدم، و خیلی از روزها حس هام رو با اون قسمت کردم....

امروز تولد ِ رهاست، رهایی ِ که زاده شدنش، شروع ِ تازه ی ِ من بود. امروز تولد این خونه است و من خوشحالم از  این سکوت مشق کردن، رها و رها بودن...

 

و من همچنان بهش اطمینان میدم که هیچ وقت علت  و ارزش ِ حضورش رو فراموش نخواهم کرد

 

موسیقی نوشت:

یه دنیا حس خوب تو دل ِ این موزیک ِ 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۹۲ ، ۱۸:۱۷
رها

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


سالروز تولد برای من روز مهم و قابل احترامیه. 30 تیر پارسال به خاطر تلاش ها، تحلیل ها، تفسیرها و تغییرهام، برام معنای به پایان رسوندن یک سالگیم رو داشت، اما امسال به خودم که نگاه میکنم، تو صورتم، چهره ی جدیدی می بینم، چهره ی زنی زاده شده از رها ...

امسال تجربه هایی که پشت سر گذاشتم و تموم اونچه که حرکت به سمتش رو آغاز کرده بودم، چیزهایی درونم رو تثبیت کرد و من به معنای واقعی، بزرگ شدم. بچگی و نوجوونی رو گذروندم و تبدیل به زنی شدم، که همیشه فکر میکردم تو  دهه ی 30 زندگیم بهش میرسم!

من دیگه دختر سرخوش و مست گذشته نیستم که وقتی تو ارتباط با آدمها قرار میگیرم، تو گوشه های ذهنم، همه رو نسبت به خودم بزرگ و خودم رو کوچیک بدونم. من دیگه، فقط برای فرار از زندگی ِ شخصیم کار نمی کنم. به خاطر نشناختن داشته هام، پشت انواع رنگ ها صورتم رو پنهون نمیکنم. برای فراموش کردن کمبودهام، به هر کس و چیزی پناه نمی برم. صورتم گرچه به رنگارنگی گذشته نیست، اما رنگ روزگار روش نشسته و بهش معنای دیگه ای داده. موهام درسته هر روز به شکل جدیدی در نمیاد، اما سادگیش درخشنده تر شده. حالا ناخن هام، هر روز یه طرح و مدل نداره، اما دستهام، گرما و قدرت خاصی گرفتن. من دیگه به جای اینکه با رنگ پلکهام حالت چشمم رو تغییر بدم، نگاهم رو همراه کلامم میکنم برای گفتن هر حرفی، برای خندیدن، برای گریه کردن.

نه اینکه هیچ کدوم از اینها قشنگ نباشه، اما به جای چنگ زدن به اونها و فرار از خیلی چیزها باهاشون، برای لذت بردن بهشون دل می دم.

حالا دیگه من رهایی هستم که خانومانه تر و پخته تر حرف میزنه، می خنده، گریه میکنه، سکوت میکنه، دلداری میده، میخواد، می بخشه، صبوری میکنه، و ...

حالا من دیگه نیازی به مردونه فکر و عمل کردن ندارم و میتونم تو لذت های ساده از زن بودنم لذت ببرم، از اینکه خونه عطر ِ کیک خونگی بده و روزهای تابستونم، طعم ِ بستنی هایی که دستهام خالقشون ِ. از اینکه بتونم از ترکیب پارچه ها، کاغذها و کامواهای مختلف، به لحظه هام تنوع بدم. از اینکه رنگِ لذت رو تو نگاه کسی که از غذاهایی که با برترین چاشنی دنیا – احساس – پختم، ببینم. از اینکه به خونه روح بدم و گرمش کنم و زندگی بخش باشم...

من در کنار ِ رنگ های روشن این بزرگ شدن؛

دیدم که برای بودن ِ عزیزترین ِ زندگیم هم، باید بها بدم، بهایی که با قسمتی از وجود ِ خودم، لحظه هام و بعضی نیازهام پرداختش میکنم!

فهمیدم، واقعا فهمیدم، هرچقدر داشته هات بزرگتر باشن، مسئولیتت و اونچه که باید ازش بگذری سنگین تر میشه.

بچگی تموم و دنیای رویاپردازی و خیالبافی به پایان رسید و حالا تو واقعیت زندگی می کنم. واقعیتی که باعث میشه نه تنها وقتی خودم از پشت مانیتور حرکات اون دختر رو نگاه کنم، تو خیالمم – حتی!- نفهمم و نشناسمش؛ که خیلی از آدمهایی که روزهای گذشته تو زندگیم بودن هم، من رو باور نکنن، نشناسن و تو خیالشون کوچیک بدونن! واقعیتی که باعث میشه من امروز با دیدن این همه فاصله و تغییر بغضی تو گلوم بشینه ترکیبی از خوشحالی و ناراحتی.

من اونقدر بزرگ شدم که دیگه نه دلتنگ ِ روزهای بچگیم میشم، نه همبازیام، نه حتی دوستشون دارم! اما یه چیزی توم گم شد، یه چیزی لابه لای همین بزرگ شدن ها و فراموش شدن ها جا مونده، یه چیزی که  حسین پناهی بهتر از من ازش گفته:

جا مانده است چیزی، جایی

که هیچ گاه، دیگر هیچ چیز

جایش را پر نخواهد کرد

نه موهای سیاه

نه دندان های سپید...

 

من اونقدر بزرگ شدم که میدونم فقط بچه هان که بی دلیل و از ته ِ دل می خندن. و روزی کودکانه ها پایان می گیرن و گریزی از بزرگ شدن نیست؛ و من یاد گرفتم زندگی از حرکت نمی ایسته و مبارزه ای دائمی و ترکیبی از لحظه های خوشی و نا خوشی ِ در کنار ِ هم. من ایمان دارم زندگی قشنگ ِ اگه ناملایمتی ها باعث نشه چشمت به روی بهونه های کوچیک و بزرگ خندیدن بسته بشن. اگه یاد بگیریم یه لحظه هم به حال خودمون رهاش نکنیم...


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۲ ، ۱۷:۱۱
رها

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


این روزا رو دوست دارم، این حال و هوا، این جنب و جوش، این انرژی ...

این روزها چقدر بهونه و دلیل ِ کوچیک و بزرگ هست برای شاد بودن و خندیدن، برای زنده بودن و زندگی کردن، برای نفس کشیدن و لذت بردن...

زندگی سرشار از اتفاقات خوب و بد ِ و اونطور میگذره که بهش نگاه میکنیم، برای همین من میخوام در کنار همه ی سختی های گاه و بیگاهش از قشنگی های این روزها بگم، از حس های خوبی که به هر بهونه ای تجربشون میکنم، از حس هایی که بهم امید و شوق می ده، از لحظه هایی که اومدن بهار رو حس میکنم ...

 

نسیم ِ خنک بهاری وقتی ِ که همراه با آفتاب از لای پنجره تو اتاق میاد و پرده رو تکون میده ...

خواب آلودگی صبحها، وقتی که دلت نمیاد از رختخواب جدا شی ...

بچه های کوچیکی که تو خیابون ماهی دستشون ِ ...

وبلاگ هایی که بوی عید ِ میدن، بوی ِ بهار، بوی تبریک ِ سال نو ...

شکوفه هاو جوونه ی درخت ها ...

اس ام اس های ِ آخر سالی ...

بوی انواع و اقسام شوینده ها و نویی و تمیزی ...

جوجه های رنگی ...

ملحفه ها و لباس های شسته شده ی روی بند های رخت ...

حاجی فیروزای تو خیابون و زدن و رقصیدنشون ...

دغدغه ی اینکه واسه هرکی، عیدی، چکار کنم ...

فرش هایی که این روزها تک و توک از دیوار خونه ها آویزونن ...

فکر کردن به اینکه هفت سین امسالم چه شکلی باشه و درست کردنش ...

مجله های ویژه ی نوروز ...

دسته ی طوطی های رنگی ای که میان رو درخت ِ رو به رویی میشینن ...

شلوغی خیابونا، صدای دستفروشا، همهمه ی آدما، عجله ی بچه ها و  ...

هیجان برای رسیدن به خونه و دیدن خریدهام ...

دونه دونه خط زدن لیست ِ کارهایی که باید همین امسال تموم بشه  ...

دیدن ِ موهای ِ تازه رنگ کرده ی ِ خانوم ها  تو خیابون ...

آهنگ های نوروز، آهنگ هایی که از عید و سالِ جدید میگن ...

خریدن تقویم ِ جدید و یادداشت کردن مناسبت ها توش ...

دیدن ِ پلاستیک های پر از خرید تو دست هر سن و سال آدمی و هر خانواده ای ...

سبزه سبز کردن ...

وقتی هنوز سال ِ جدید نیومده، دوست دارم بک گراند کامپیوترم فروردین 92 بشه ...

گلچین کردن دوباره آهنگ ها ...

قول و قرارایی که با خودم می ذارم ...

بالون آرزوها ...

 

این پست می تونه تا بی نهایت ادامه داشته باشه اگه شما همراهم باشین و از لحظه هایی بگین که بهار و به دلتون هدیه میده، منتظرتونم ...

 

 

بعدا نوشت:

عیدی ِ من به رهای ِ وجودم به خاطر ِ تموم زحماتِ امسالش 


 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۱ ، ۱۳:۵۶
رها

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


همیشه یکی از بزرگترین مشکلات من این بود که بیشتر از اونچه که فکر کنم، حرف میزدم و نتیجه ای جز اشتباه و پشیمونی از اون نمی گرفتم، تا اینکه یک سال پیش ، درست در تاریخ 90/09/06 به خودم قول دادم، مسیر زندگیم رو اونطور که میخوام بسازم و تمام تلاشم رو برای شناخت خودم، تقویت خصوصیات مثبت و از بین بردن نقطه ضعف هام به کار بگیرم. از اون  روز به خودم قول دادم بیشتر و بیشتر به تموم اونچه که میبینم، میشنوم، میگم، میخونم، میخوام، انجام دادم، انجام میدم و ... فکر کنم و اینطور بود که مشق ِ سکوت شکل گرفت و من  رها شدم...

یک سال ِ گذشته، با تموم اتفاقات خوب و بدش، برای من پربارترین لحظه ها رو داشت، لحظه هایی که با آگاهی اونها رو ساختم و ازشون گذر کردم، و تنها سالی ِ که وقتی به پشت ِ سرم نگاه میکنم، جایی برای پشیمونی و بی فکری توش نمیبینم

میدونم که راه درازی پیش ِ رو دارم و برای این مسیر پایانی نیست و تا وقتی که باشم، سکوت رو تو تموم لحظه هام مشق میکنم تا از زندگیم و بودنم راضی باشم

ممنون از تک تک شما که تو این یک سال همراهم بودید

 


موسیقی نوشت:

این آهنگ پر معنا یکی از دوست داشتنی ترین های من ِ، تقدیم به شما

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۹۱ ، ۰۸:۵۳
رها

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


اولین سالیه که با تمام وجود حس میکنم، تولدم چیزی است فراتر از اضافه شدن رقمی به سنم...

امسال منِ جدیدی در من زاده شده، منی که تو تک تک لحظات سال گذشته برای شناختن خودش، اشتباهاتش، خواسته هاش و ... قدم برداشت. منی که تلاش کرد قبل از هر کاری فکر کنه، اشتباهاتش رو بشناسه و اصلاحشون کنه و برای خواسته هاش و داشته هاش ارزش قائل بشه. منی که رها رو در من آفرید...

و من تمام اعداد سالهای گذشته رو که برام از سن و سالم میگه به فراموشی میسپارم، و خودم رو رهایی یک ساله میدونم. و به مناسبت این روز چیزهایی رو بهش هدیه میدم که همیشه داشتنشون رو آرزو داشته ...

تولدت مبارک رها..


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۱ ، ۱۹:۵۱
رها