سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده
بایگانی

۱۶ مطلب با موضوع «فیلم» ثبت شده است

با جویس مایر اولین بار از وبلاگ نسیم و مطلبی که در مورد بخشش نوشته بود آشنا شدم و از همون موقع هر روز سخنرانی هاش رو از شبکه محبت میبینم. یه واعظ مسیحیه که همراه با اینکه در مورد دینش تبلیغ میکنه، تجربیات شخصی خودش و اتفاقاتی که تو زندگیش افتاده و درس هایی که ازشون گرفته رو هم خیلی ساده و صادقانه میگه. اینکه سالها از جانب پدرش مورد سواستفاده جنسی قرار میگرفته و بعد هم برای فرار از اون محیط تو هجده سالگی با اولین مردی که آشنا میشه ازدواج میکنه که اونم به محض اینکه جویس باردار میشه رهاش میکنه. جویس حتی به سمت دزدی و اعتیاد هم کشیده میشه اما بعدِ اون با همسر دومش آشنا میشه و از اون موقع به بعد زندگیش دگرگون میشه. اینکه بالاخره تونسته پدرش رو ببخشه و چقدر بعد اون قلب و روحش آزاد شده و تونسته پیشرفت کنه. تجربیاتی که از روند زندگی خودش میگه و تغییراتی که تو زندگی با همسرش درونش اتفاق افتاده فوق العاده است. در کمال صداقت و با پذیرشِ تمام جلوی اون همه آدم میگه که چقدر، به چه شکل و کجاها اشتباه داشته و چطور یواش یواش تونسته اونقدر تغییر کنه که الان تبدیل شده به یکی از تاثیرگذارترین سخنران ها که تو کشورهای مختلف برنامه داره و زندگیه خیلی ها رو تحت تاثیر قرار میده و برام خیلی جالب و دوست داشتنیه که همسرش هم تو تموم سخنرانیاش حضور داره.

بارها شده که اونقدر تحت تاثیر حرفهاش قرار گرفتم که یهو به خودم اومدم و دیدم دارم گریه میکنم. نمیخوام بگم حرفایی میزنه که هیچ وقت نشنیده بودم، اما مسیر زندگیش و روندی که طی کرده تا به امروزش برسه، و خیلی از مسائلی که باهاشون درگیر بوده و تغییر و تحولاتش باعث میشه به شدت باهاش احساس نزدیکی کنم. گاهی وقتی از یه سری باورهای اشتباهی که براش شکل گرفته بود و طبق اونها آدم ها و دنیا رو میدید و عمل میکرد، یا یه سری از رفتارهای نادرستش تو زندگیش و یا برخورد با اطرافیان و مخصوصا همسرش میگه، یا اون چیزهایی که درون خودش باهاشون رو به رو شده و تلاش کرده با همه ی سختیش اصلاحشون کنه یا ایمان و باوری که به مرور با تحلیل هایی که از مسائل زندگیش داشته و درسی که خدا خواسته رو از اون اتفاق ها گرفته و بهش رسیده میگه، یا وقتی از اینکه نوری که خدا درون قلبش قرار داده بود رو حس کرده و به صدای قلبش گوش کرده صحبت میکنه، احساس میکنم خودمم که اون بالام و دارم در مورد این مسائل حرف میزنم.

اتفاق جالب دیگه ای که می افته اینه که هر بار که برنامه هاش رو گوش میدم، دقیقا از همون چیزهایی میگه که من باهاشون تو طول اون روز یا روز قبلش درگیر بودم، یا چندین و چندبار شده دقیقا جملاتی رو گفته که من روز قبلش تو ذهنم به خودم میگفتم و مرور میکردم، و یا حتی خیلی چیزهایی رو میگه که مثلا من سال قبل در موردش تو وبلاگم نوشتم و این مسئله حس خیلی خاصی بهم میده. اینکه خیلی از حس هایی که بهشون رسیدم و ایمانی که توی قلبم به وجود اومده و نوع نگاهی که الان به زندگی پیدا کردم، از زبون یه انسان تاثیرگذار و سازنده دارم میشنوم، خیلی تحت تاثیرم قرار میده و بهم انگیزه و امید میده. احساس میکنم خدا یکی رو فرستاده تا الان چراغ راه من باشه و بهم قوت قلب بده که دارم تو صراطِ مستقیم و راهی که به خودش ختم میشه قدم برمیدارم یا اگه جایی نیاز به کمک دارم یا دارم خطایی مرتکب میشم، این یکی از راه هاییه که من رو باهاش متوجهشون کنه. اینکه حس میکنم خدا تو همه ی لحظه هام اینطور حواسش بهم هست و حتی جایی که نیاز دارم بهم نیرو و انگیزه میده، باعث میشه از سر شوقِ فهمیدن و حس کردنِ حضورش اونم به این وضوح، همینطور اشک بریزم.

یکی از بزرگترین آرزوهام اینه که روزی اندازه ی خودم بتونم همه ی لطف هایی که خدا بهم داشته و پیغام هایی که ازش تو مسیر زندگیم گرفتم رو به دیگران هم برسونم و من هم بتونم برای بقیه این نقش و تاثیر رو تو زندگیشون داشته باشم.

الهی آمین.


+ساعت پخش برنامه: هر روز ساعت هفت بعدازظهر از شبکه ی محبت و تکرارش یک ظهر فردا

۱۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۴ ، ۲۱:۱۸
رها

همه ماها می میریم. نمیتونیم بگیم کی و چطوری. ولی ما می تونیم تصمیم بگیریم چطور زندگی کنیم. پس انجامش بدین؛

تصمیم بگیرین؛

آیا این همون زندگیه که میخواین داشته باشین؟

آیا این همون فردیه که می خواین عاشقش باشین؟

آیا این بهترین آدمیه که می تونین باشین؟

می تونستین قوی تر باشین؟ مهربان تر؟ دلسوزتر؟

تصمیم بگیر. نفست رو بده تو، نفست رو بده بیرون و تصمیم بگیر.

صبر کردن می تونه شما رو بکشه.

یه تصمیم گرفتی و دنیا هم باید نسبت بهش تغییر کنه...

 

سریال Gray's Anatomy – فصل ده

 


+هنوزم معتقدم بهترین سریالی که دیدم سریال آناتومی گری بوده و هست و با وجود تفاوت های فرهنگیِ خیلی زیادی که با ما داره، اونقدر نکته و حرف توشه و اونقدر چیز میشه ازش یاد گرفت که منی که هیچ وقت حوصله ی سریال دیدن نداشتم، دوبار کامل نگاهش کردم و هیچ بعید نیست که تو سالهای آینده یک بار دیگم ببینمش.

۱۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۴ ، ۱۳:۱۳
رها

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


سال گذشته، فیلمی دیدم به اسم In Time که برام خیلی جالب بود و تو ذهنم موندگار شد. تو این فیلم، آدمها در حالت عادی تا 25 سالگی بیشتر عمر نمیکنن و بعد از اون هر چقدر که وقت بیشتری به دست بیارن و بخرن میتونن زنده باشن. مبنای محاسبه عمرشون هم از 25 سالگیه و تا وقتی که زنده هستن، چهره ای که تو 25 سالگی داشتن رو، خواهند داشت.

از 25 سالگی به بعد، یه ساعت هم رو دستشون قرار میگیره که زمانی که براشون باقیمونده رو بهشون نشون میده. زمان، واحد پولشونه و دریافت ها و پرداخت هاشون هم، همه با زمان انجام میشه. به این صورت که در ازای هر درآمد یا حقوقی، به زمان باقیمانده ی عمرشون اضافه میشه، و قیمت ها بر اساس زمانه، و مثلا قیمت یه پرس غذا دو ساعته که با خریدش از زمانشون کم میشه.

تصور کنید همچین ساعتی رو دستتون باشه و هر لحظه، سالها، روزها، دقیقه ها و حتی ثانیه های باقیمانده عمرتون رو جلوی چشمتون داشته باشید.

تصور کنید که بدونید فقط یک روز یا یه ساعت دیگه وقت دارید. تصور کنید به این وضوح رو روشنی، این حقیقت که خیلی وقت ها فراموشش میکنیم رو ببینید: "ببینید بهای هر چیزی رو با از دست دادن عمر باقیماندتون دارید پرداخت میکنید." اونوقت چطور لحظه هاتون رو میگذرونین؟ برنامتون برای زندگی چطور میشه؟ چه کارهایی براتون اهمیتش رو از دست میده، یا برعکس چه کارهایی براتون اولویت پیدا میکنه؟ وقتتون رو کجا و با کیا میگذرونین؟ خواب و بیداریتون چه تغییری میکنه؟ شغلتون چطور؟ تفریحاتتون چقدر عوض میشه؟ و...

من که فکر میکنم خیلی بیشتر از اینها برای خودمون، وقت و زندگیمون ارزش قائل می شدیم. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۳:۴۵
رها

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


دلیل اول من برای دیدن فیلم زندگی مشترک آقای محمودی و بانو بازیگراش بودن، ترانه علیدوستی، هنگامه قاضیانی و حمید فرخ نژاد، اما از اون فیلم هایی بود که با اینکه اتفاق خاصی توش نیفتاد، ولی خیلی دوستش داشتم. فیلمی که دو تا زندگی متضاد مدرن و سنتی رو فقط نشون میداد و برداشت و هر تفسیری رو به عهده ی خود ببینده می ذاشت. از نظر من فیلم قصه ی آدمایی بود که خیلی بهمون نزدیکن. آدمایی که بر اساس عادت، دیگه قدر چیزهایی که دارن رو نمیدونن و خوشبختی رو تو نیمه ای میبینن که بر اساس انتخاب های زندگیشون از دستش دادن یا چیزهایی که ندارن. این فیلم روایت افراط و تفریط آدمها بود. آدمهایی که تو جایگاهی که هستن، تو ارزش گذاریهاشون و تو رفتارشون، نمیتونن اعتدال رو در پیش بگیرن و همین عدم اعتدال باعث شکستشون میشه. آدمهایی که تو یک جمله، تکلیفشون با خودشون روشن نیست.

یکی از شخصیت های جالب این فیلم برای من ساناز (ترانه علیدوستی) بود. دختری که اصرار داشت مثل بقیه رفتار نکنه و راه بقیه رو نره، اما تو عمق وجودش، نمیدونست راه خودش چیه و میخواد به کجا برسه. وقتی به دور و برم و شاید حتی گذشته ی خودم نگاه میکنم سانازای زیادی میبینم. کسایی که اونقدر تحت فشار بودن یا با تضاد و دوگانگی رو به رو شدن و یا از قواعد حاکم آسیب دیدن، که میخوان همه ی مرزها رو بردارن، به قول خود ساناز، همه ی دیوارها رو بردارن. اما نمیدونن چرا؟ یا تصوری ندارن از اینکه وقتی این مرزا برداشته بشه چه اتفاقایی قراره بیفته. نمیدونن، مرحله ی بعد از شکستن این دیوارها چیه؟ ساناز برای من تکرار زندگی خیلی از آدمایی که میبینم، آدمایی که تعریفشون از روشنفکری و موفقیت و پیشرفت، محدود شده به مخالفت و زیرسوال بردن هرچیزی که از قبل بوده، نه نگاه واقع بینانه و بدون پیش داوری به اونچه که وجود داره و بعد تصمیم گیری در موردشون، و نه ساختن چیزهای جدید و ارزش های جدید و نه حتی پایبندی و قبول مسئولیت در قبال اصولی که خودشون میسازن. وقتی به ساناز نگاه میکنم میبینم، اونقدر تو وجودش ترس، دلهره یا بیزاری بود، که حتی اجازه رشد به احساسی که تو دلش بود رو هم به خودش نمیداد. اون دوست داشت اما حاضر نبود برای دوست داشتنش زیر بار هیچ تعهدی بره. اون آزادی میخواست، اما نمیدونست هدفش از خواستن این آزادی چیه و آیا ظرفیت داشتنش رو داره یا نه؟

یکی دیگه از نکته های جالب فیلم برام این بود که هیچ کس جواب سوال ها رو نمیداد و همه جواب پرسش های بقیه رو با پاسخ های کوتاه یا سوال های دیگه ای میدادن. انگار هیچ کس پاسخ و دلیلی برای افکار و رفتارش نداشت!

شخصیت های این فیلم، همه غرق افراط و تفریط بودن. یا اونقدر به سنت ها چسبیده بودن که فرصت و جرات فکر کردن و یا امتحان روش جدیدی رو به خودشون نمیدادن، یا اینکه اونقدر از سنت ها بریده بودن که راه اصلیشون رو گم کرده بودن و نمیدونستن میخوان به چی و کجا برسن، اما به هرحال، مسئله ای که بیشتر از هر چیز تو این فیلم و حتی پایانش جلب توجه می کرد، این بود که هیچ کدوم از آدمهاش، از جایگاهاشون و از چیزی که هستن، راضی نبودن، راضی نبودن چرا که ریشه ها و باورهاشون محکم نبود، راضی نبودن چون که خودشون و نیازهاشون رو نمیشناختن و نمیدونستن اولویت هاشون چی هستن و چی از زندگی میخوان. و راضی نبودن چرا که جسارت و قدرت دفاع از باورها، شخصیت و سبک زندگیشون و ساختن اونچه که میخوان رو نداشتن.

زندگی مشترک آقای محمودی و بانو برای من تلنگر دوباره ای بود برای اینکه خودم رو خوب بشناسم و حداقل با خودم صادق باشم و بدونم اصلی ترین چیزهایی که از زندگیم میخوام چیه و به کجا میخوام برسم. این فیلم دوباره به من گوشزد کرد که زندگی در هر صورت میگذره اما من باید همیشه با آگاهی قدم بردارم و نسبت به اونچه که انجام میدم مسئول و متعهد باشم و باری به هر جهت زندگی نکنم. به قول محدثه (هنگامه قاضیانی): همه کار شدنیه، اما اینکه بعدش چی میشه مهم ِ

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۳ ، ۲۰:۱۹
رها

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


یادمه بهم گفتی: " این اشتباهاته که آدم رو میسازه " اما به نظرم

" کاری که آدم برای جبران اونها میکنه آدم رو میسازه "

 

 

- و من هم به این دیالوگ از سریال مرداک که امشب شنیدم، جملاتی اضافه میکنم :

عکس العمل های مختلف ما و نحوه ی برخورد و ادامه ی مسیرمون، وقتی که پی به نادرستی کارمون بردیم، چیزی ِ که باعث میشه دیروزمون با فردا تفاوت داشته باشه ...

 

 

 

موسیقی نوشت:

همین که یاد تو با منه زیباست...


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ تیر ۹۳ ، ۰۰:۲۱
رها

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


اگر تو اینجا بمونی و اینجا تبدیل به زمان حالت بشه، خیلی زود شروع میکنی به فکر کردن به این موضوع که یک دوره ی دیگه دوران طلایی تو هستش و این خاصیت زمان حال ِ ...

Midnight in Paris رو که میدیدم به خودم و خیلی از کسایی که میشناسم فکر میکردم، به اینکه گاهی شرایطی که توش هستیم اونقدر برامون عادی و کسالت بار میشه که خیلی چیزها از خاطرمون میره و تو این میون درگیری با مشکلات باعث میشه، قبل هر اقدامی از آینده بترسیم و چنگ بزنیم به گذشته ای که حالا به خاطر دور شدن و گذشتن ازش نگاهمون بهش کمی غیرواقعی تر شده... گذشته ای که گذر زمان، خاطرات تلخش رو کمرنگ تر و خاطرات خوبش رو برامون پررنگ تر کرده...

و اینطوری ِ که به جای به تاکید و مرور دارایی های امروزمون، و خوشحال و قدردان بودن بابت چیزهایی که تو گذشته آرزوش رو داشتیم و امروز بهشون رسیدیم، از دست داده های دیروزمون رو میشمیریم و نداشته های امروزمون رو میبینیم و غرق میشیم تو احساس ِ بدبختی...

دیشب به خودم میگفتم: نباید فراموش کنم خوشحال بودن تو زندگی فرمول ثابتی نداره که بشه تو همه ی سن و سال و شرایط زندگی به طور یکنواخت و با انجام یه سری کارهای تکراری بهش رسید و اگه تو لحظات امروزم شادی ای که میخوام رو ندارم، به جای مقایسه ی خودم با گذشته باید نیازها و نوع رضایتمندی امروزم رو بشناسم و بیشتر بهشون اهمیت بدم. همونطور که تو این فیلم میگفت:

 اگر من بخوام یه چیز با ارزش بنویسم، باید از شر توهماتم خلاص بشم و این توهم خوشحال بودن در زمان گذشته یکی از همین توهم هاست...

 

 با دیدن این فیلم سرشار شدم از آرزوی پیاده روی تو شب های بارونی پاریس ...

 

موسیقی نوشت:

وقتی این آهنگو گوش میکنم، حس میکنم یه نفر آروم نشسته و داره کل زندگیش رو مرور میکنه:

پیکان – رضا یزدانی 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۲ ، ۱۳:۲۲
رها

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


چند سال پیش از زبان سمیرا مخملباف مطلبی خوندم راجع به نوع خاص تحصیلات این خانواده تا اینکه جمعه آ.پ.ا.رات " بابا فیلم دارد " ساخته ی حسن صلح جو که در همین مورد بود رو پخش کرد...

سمیرا تو سن 17 سالگی، وقتی چیزی نمونده بود که دیپلم بگیره، تصمیم میگیره مدرسه رو ترک و فیلمسازی رو تجربه کنه و این اتفاق باعث تشکیل مدرسه ی فیلم مخملباف میشه...

بنا به گفته های اونها، تو این مدرسه که کلاس هاش تو خونشون تشکیل میشد، مسئولیت بیشتر آموزش ها رو خود آقای مخملباف- با تجربه ها و اطلاعات قبلی و مطالعات اضافی تو زمینه های مختلف - به عهده داشتن و تو بعضی موارد هم از اساتید اون رشته کمک میگرفتن. برنامه ی درسی اونها اینطور بود که همگی با هم – از حنای 8 ساله تا مادر خانواده- حداقل یک ماه و روزانه بین 16-8 ساعت، رو یادگیری یک درس تمرکز و مهارتهای خودشون در اون زمینه رو تو اون یک ماه کاملا تقویت میکردن، درس هایی که شامل همه چیز میشد؛ نقاشی، دوچرخه سواری، نگاه کردن، فسلفه، عرفان، آشنایی با سبک های نقاشی، جامعه شناسی، اسکیت، تدوین، عکاسی، تهران شناسی و ...

من بیشتر از چندتا فیلم از آقای مخملباف و خانوادشون ندیدم و مطمئنا خیلی چیزها راجع بهشون نمیدونم، اما از همون روزی که در مورد نوع خاص آموزشهاشون خوندم، سبک زندگیشون برام فوق العاده دوست داشتنی، قابل ستایش و احترام ِ...

مهم ترین چیزی تو این خانواده دوست داشتم، احترامیِ که این پدر به تصمیم فرزندش گذاشت و به جای تلقین درست و غلط های خودش به اون، با تموم وجود از خواسته و تصمیمش حمایت کرد، حمایت درست و به موقعی که باعث رشد و شکوفایی خیلی استعدادها توی وجود اون و حتی بقیه ی اعضای خانوادش و نزدیکی اونها به هم و پیشرفتشون شد... این قضیه برای من بی نهایت ارزش داره، چرا که تو گذشته، وقتی میخواستم دنبال چیزهایی که دوست داشتم برم، اگر مطابق میل پدرم نبود یا به نظرش لزومی نداشت -که معمولا یادگیری هیچ چیز جز علایق خودش ضروری نبود!-، نه تنها حمایت و تشویقی نمیشدم، که با مخالفتش و اگه راه به جایی نمیبرد تمسخر و از بین بردن اعتماد و روحیه ام از طرفش روبه رو میشدم...

دیدن این فیلم به خاطرم آورد زمانی چیزهای زیادی رو آرزو داشتم، روزهایی که گاهی وقتی مرورشون میکنم ناراحت میشم و حالا که شرایط تغییر کرده باید وقت تلف کردن رو تموم کنم و از الان برای سال آیندم و زمانِ زیادی که دارم هدف و برنامه ریزی کاملتری داشته باشم و اجازه ندم یک بار دیگه این اتفاق ها تکرار بشه.

گرچه قبل این تلنگر هم، چندماهیِ که قسمتی از این راه رو آغاز کردم و برای به دست آوردن یکی از رویاهایی که همیشه داشتم تلاش میکنم؛ اما من هنوز گاهی بچه ای میشم که حمایت و خوشحالی هیچکس اندازه ی چند عزیز زندگیش دلگرمش نمیکنه، و همچنان به جای تشویق، فقط و فقط انتقاد میشنوه و اشتباهات و ضعفهاش رو بزرگ میبینن و دیدن و شنیدن این رفتارها قدرتش رو کم میکنه... برای رسیدن به خواسته هام بیش از هرچیز باید یادبگیرم خودمو عمیقتر باور داشته باشم و اجازه ندم کسی خواسته یا ناخواسته این باورها رو از بین ببره...


  اگه دوست داشتین میتونید تکرار این فیلم رو از C.بی.B ببینید:

سه شنبه ساعت 15  / چهارشنبه ساعت 24   / پنج شنبه ساعت 11 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۲ ، ۱۲:۵۱
رها

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


تماشای ِ دوباره ی طلا و مس و حسی که بهم داد، بهونه ای شد برای از اون نوشتن.

این فیلم داستان طلبه ای ِ(آقا سید) که برای شرکت تو کلاسهای اخلاق به تهران میاد، و متوجه میشه همسرش (زهرا سادات) به بیماری ِ ام اس مبتلاست، و این بیماری، بهونه ای میشه برای به هم نزدیک تر شدنشون...

طلا و مس و خیلی از خصوصیات ِ شخصیت هاش رو دوست داشتم.

زهرا سادات و زنونگی هاش، نگاه ِ خالصانه و عاشقانه اش، تلاش و استواریش، محبت ِ بی دریغش، نجابت و حیاش، پاکی و سادگیش، حرمت و احترامی که برای انسانهای اطرافش – از هر جنس و سن و فکری - قائل بود، و ایمان و اعتقادی که تو وجودش جاری بود رو دوست داشتم.

آقا سید، مردی که درس ِ اخلاق رو به معنای واقعی تو زندگیش جاری کرد و غفلت هاش رو دید و بهتر شدن رو یاد گرفت برام عزیز بود. مردی که بیماری ِ همسرش تلنگری شد براش تا سرش رو از دنیایی که توش غرق بود بیرون بیاره و اطرافیانش رو هم ببینه و به جای گشتن تو کتاب ها و کلاس ها، عمل کردن، انسان بودن، زندگی و دوست داشتن رو، تو لحظه لحظه اش تجربه کنه و یاد بگیره. مردی که فهمید هیچ نوشته ای و راهی، نمیتونه اون رو به آرامش برسونه، به جز محبت و به واسطه ی همین نیرو، قدرت گرفت برای پشت سر گذاشتن مشکلات...

طلا و مس درسها و حس هایی میده که باعث میشه ارزش دیدن داشته باشه. این فیلم میگه، زندگی ترکیبی ِ از خوشی ها و ناخوشی ها در کنار ِ هم و این مائیم که انتخاب میکنیم چطور بهشون نگاه کنیم. این فیلم میگه وقتی روحمون با محبت انس بگیره، قد میکشیم، قدرت میگیریم و بالا میریم و اون موقع است که بزرگ ترین مسائل در نظرمون کوچک میشن و کوچکترین داشته ها، بزرگ و این یعنی خوشبختی.

 

و این فیلم با جملاتی تموم شد که هیچ وقت از خاطرم نخواهد رفت.

 

یه عمری همه دنبال کلید بهشت می گردن، دنبال گنج، دنبال کیمیا، دنبال راز و رمز سعادت، ولی جایی دنبالش می گردن که نیست... معلومه که نیست...

آنچه تو گنجش توهم می کنی             از توهم گنج را گم می کنی

اون کیمیا که همه دنبالش می گردن محبته، باقی اش بی راهه ست، سنگلاخه...

حالا فهمیدی قربونت برم که چرا می گم:

بشوی اوراق اگر هم درس مایی      که علم عشق در دفتر نباشد..

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۹۲ ، ۰۰:۲۰
رها

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


داشتم فیلمی میدیدم که تو صحنه ای از اون مادر به پسرش میگه: " یه وقتایی دو نفر تو دنیا نباید به هم برسن و نمی رسن، به همین سادگی! از دلت نمیتونی، از سَرِت بیرونش کن"

دلم میخواست اونجا بودم، تو چشماش زل می زدم و میگفتم، مادر ِ من، دل مرکز ِ فرماندهی ِ وجود ِ، یه فرماندهی پر قدرت، وقتی یکی تو دلت خونه کنه کل سلولهای بدنت رو تسخیر میکنه، خون ِ تو رگهات میشه، هوایی میشه که نفسش میکشی، نمیتونی هیچ جوری، از هیچ جایی، بیرونش کنی...

دوست داشتم دستاشو میگرفتم و میگفتم: دلت که بشه خونه ی یکی، از آسمون بمب بباره و زمین هزار تکه بشه، همه ی دنیا برات دلیل و منطق ردیف کنن و کل کائناتم دست به دست هم بدن برای بیرون کردنش، تو باز امید داری، باز دل نمیکنی، باز تلاشت رو میکنی و همه ی زندگیتو میدی که همه ی زندگیت رو داشته باشی، حتی اگه همه ی همه ی آدما تو رو احمق بدونن...

دلم میخواد اینجا بگم، تو دنیای ِ من، حس هام حرف ِ اول رو میزنن- حالا دیگه خوب میشناسمش- و باور دارم، عقل و منطق و فکر و ...، پشت ِ سر احساسم قدم برمیداره.

 تو نگاه ِ من، دوست داشتن و بودن کنار کسایی که دوستشون داریم، با تموم دلخوریها، رنج ها، یا ناراحتی هایی که یه روزایی پیش میاره، یا خستگیهای گاه و بیگاهش، یا بعضی وقت ها لنگیدن یه جای ِ کارش، مثل ِ یه طناب ِ قوی ِ که ما رو به زندگی وصل میکنه. مثل ِ یه رنگ ِ شاد ِ که به هستیمون روح می بخشه.

دلبستگیها و وابستگی های عاطفی، شاید گاهی به ظاهر نفس گیر یا دست و پاگیر به نظر بیاد! شاید بعضی وقت ها، فکر کنیم ما رو از راهی که میخواستیم بریم دور کرده یا جایی برده که نمیخواستیم، اما یه انگیزست، و یه نور و امید ِ برای زنده بودن و زندگی کردن، حتی تو تاریک ترین لحظه ها.

زندگی بدون احساس محدودِ و پُر از فرمولهای از پیش نوشته شده و تکراری ِثابت، شبیهِ اشکال هندسی ِ با خطوط منظم، اونقدر که گوشه های تیزش آسیب میرسونه، هم به خودمون هم به بقیه.

آدمها بدون دلبستگی هاشون، انسان نیستن، فقط پوست و گوشت و خونن...

ارزش دلبستگی های رو بشناسین و قدرشون رو بدونین، از هر جنسی که هستن ...

 

موسیقی نوشت:

بدون تو هیچم - یکی از بهترین های رضا یزدانی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۲ ، ۰۴:۵۹
رها

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "



امروز خیلی اتفاقی تحلیل روانشناسی ای خوندم از فیلم ِ سعادت آباد با نام " دوست های همراز، زوج های بیگانه ". نوشته ای که فارغ از نگاه های فیلم شناسانه و نقد اون، به بررسی شخصیت ها و زوج های داستان و روابطشون پرداخته بود.

تو این متن، یکی از مسائلی که بیشتر از بقیه توجهم رو به خودش جلب کرد، بررسی پدیده ی " راز " بود. پدیده ای که بر اساس این نوشته، به خودی خود نه تنها نقشی منفی در روابط میون انسان ها بازی نمی کنه، بلکه میشه اون رو بنیاد و همچنین حافظ حیات روانی و زندگی فردی و اجتماعی انسان دونست. پدیده ای که با پدیدار شدن تدریجی مرزها و تفکیک دو دنیای درون و بیرون از همدیگه شکل می پذیره و به تقویت و تثبیت هویت افراد کمک میکنه. اما اونچه که در این فیلم بیشتر روش تاکید شده وقتی ِ که وجود این راز از وجود یا پیدایش و حفظ اختلال عمیق روابط میگه، وقتی که روابطِ پنهان شکل گرفته بر اساس راز، از یک طرف رو روابط مجاز و آشکار ( مثل زن و شوهری ) تاثیر میذاره و از یه طرف دیگه رابطه افراد همراز رو تغییر میده و باعث میشه افراد صرف داشتن یا نداشتنِ اطلاعات از موضوعات یا موقعیت ها، تو روابطشون از قدرت و کنترل برخوردار باشن یا نباشن!

 

خوندن این مطلب برای من نوعی جمع بندی افکار بود و این باور رو در من تقویت کرد که راز میتونه تعیین کننده ی میزان نزدیکی افراد به هم باشه و به روابط اسامی و شکل های متفاوت بده و وجود، عدم وجود و میزانِ اونِ که محدوده ی روابط رو تعریف میکنه. من حالا به این باور رسیدم که طرفین یک رابطه وقتی تو رابطشون به سمت ِ کمال میل میکنن که میزان ِ وجود این راز، با توجه به محدودیت های اون رابطه، به صفر برسه. از نظر من وجود داشتن راز با توجه به خصوصیات بعضی روابط نشونه ای ِ از اختلال و یا ایراد در یک جای کارِ که با شکل گیری این رازها و سرپوش گذاشتن و گذر موقتی ازشون، نه تنها اونها رو حل نمیکنه بلکه باعث تقویت و تشدیدشون هم میشه! تو یکی از سریالهای تلویزیونی دیالوگ جالبی شنیدم که میگفت: " راز ِ تو، داره تو رو ضعیف میکنه " وقتی نسبت به حریمی که نوع رابطه می طلبه پنهان کاری ایجاد میشه، گذشت زمان باعث میشه برملا شدن و یا حتی پنهان موندن مسئله، عمق ِ بیشتری به مشکل بده و علاوه بر اون، شخص پنهانکار، برای حفظ ِ این پنهانکاری مجبور به دروغ گویی و رفتارهای نادرست ِ مکرری میشه که به از دست دادن قدرتش منتهی میشه. من ایمان دارم رابطه ای که پایه هاش پنهان کاری و دروغ باشه، دیر یا زود معنا، زیبایی، حرمت و ارزش واقعی ِ خودش رو از دست میده.

تو سالهای گذشته، یکی از بزرگترین مشکلاتی که داشتم، نشناختن این راز و عدم کنترل رو اون بود. محیط و شرایط زندگی ِ من طوری رقم خورده بود که گفتن ساده ترین مسائل نه تنها، همدردی و همراهی به همراه نداشت، بلکه بر علیه من و به عنوان نقطه ضعف ِ من از اون استفاده میشد. در این بین من که دلیل و ریشه های این مشکل و راه ِ حل اون رو درست نمیشناختم، بعد از مدتی با گرفتار شدن خودم هم به این قضیه بهش دامن زدم ( گیرم که حتی این روش ِ من باعث پیشگیری از بروز ِ مشکلات ِ بعدی برای ِ خودم میشد ).  یکی از بزرگترین اشتباهات ِ من این بود که آگاهی و تفکری نسبت به روابطی که توش بودم ( عاطفی، خانوادگی، دوستانه، کاری و ... ) و مرزهای بینشون نداشتم و همین عدم آگاهی باعث از بین رفتن حرمت ها و خارج شدن روابط از نوع خودش و شکل گیری و تعریف ِ  نادرست ِ روابط ِ جدید میشد!

به خودم قول دادم و انجام میدم، که با مسئولیت ِ بیشتری رفتار کنم. قول دادم آگاه باشم به اونچه که داره اتفاق می افته و مسیر رو هدایت کنم به سمت ِ اونچه که میخوام اتفاق بیفته. من یاد گرفتم به همون نسبت که باید در روابط نزدیک پرده ها از میون برداشته بشه، در روابط دورتر، باید فاصله ها حفظ بشه و اجازه ندم کسی وارد حریم ِ شخصی خودم، و حریم ِ مشترکِ من و دیگری بشه.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۲ ، ۱۴:۴۳
رها