سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده

۴ مطلب با موضوع «سوال» ثبت شده است

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "



چند روز پیش، توی یکی از سایتهای اجتماعی این تصویر رو دیدم و پاسخ های اون برام خیلی جالب بود، چرا که کاملا آشکار کننده طرز فکر و شخصیت کساییه که در اون شرکت کردند.

من، مثله همیشه، با بررسی تک تک گزینه ها، به این سوال پاسخ میدم.

 

پول:

پول انتخاب 29% از شرکت کننده های این نظرسنجی بود. عده ای عنوان کرده بودند، با پول میشه شانس و عشق رو به دست آورد ( و از نظر من این یعنی پول، قدرت خرید عشق و شانس رو میده! )، عده ای اعتقاد داشتن، حتی در صورت وجود شانس و عشق، عدم وجود پول، باعث از دست دادن اونها میشه و بعضیها هم شرایط جامعه رو باعث انتخاب پول میدونستن! اما برای من هیچ وقت پول، گزینه ای نیست که به خاطرش بتونم از باارزش ترینهای زندگیم بگذرم، به نظر من، پول مثله خیلی از چیزهای دیگه به دست آوردنیه، و داشتن و نداشتن پول بستگی به عملکرد ما داره. اعتقاد دارم، هر آدمی، با شناخت صحیح تواناییهاش و استفاده ی مناسب از اونها به علاوه ی کمی صبوری، میتونه، پول رو به دست بیاره. من به هیچ وجه نقش مادیات در زندگی رو انکار نمیکنم، ولی اون رو جز به دست آوردنیهایی میدونم که برای لذتِ بیشتر بردن از زندگی استفاده میشه، نه اینکه خودش معنای زندگی رو بگیره و لذتهای زندگی رو وابسته به وجود خودش کنه!

" اگر من فقیر به دنیا آمدم تقصیر پدر و مادرم بود، اما اگر فقیر بمیرم تنها خودم مقصرم...."

 

شانس:

این گزینه درصد بالایی رو به خودش اختصاص داده بود، 48% شرکت کننده ها تنها راه رسیدن به خوشبختی رو شانس میدونستن، و زندگی و همه ی تلاشهاشون رو بدون اون، بی ارزش تلقی میکردن. اونها اعتقاد داشتن، برای رسیدن به عشق و پول باید شانس داشته باشی وگرنه هیچ وقت نمیتونی به دستشون بیاری!

با توجه به طرز فکر من، کاملا واضحه که هیچ وقت همچین چیزی رو به عنوان شانس قبول نداشتم، ندارم و نخواهم داشت. از نظر من، شانس سرپوشیه برای پنهان کردن کوتاهیهامون. انسان از قدرت تفکر برخورداره و مسلما اگه خودش، تواناییهاش و اهدافش رو بشناسه، اونها رو در جهت صحیح به کار ببره و برای از بین بردن ضعفهاش تلاش کنه، میتونه به همه ی اونچه که از زندگی انتظار داره برسه. اتفاقات ناگوار زندگی، همونطور که تو پست های قبلی هم گفتم، از نظر من، ناشی از عدم تفکر صحیحه و تا وقتی که علت رو جایی خارج از وجود خودمون جستجو کنیم، و منتظر امدادهای غیبی بمونیم، نمیتونیم در جهت حل مشکلاتمون و رسیدن به خواسته هامون قدم برداریم.

" اگر دست هایت را بالا بگیری شاید باران ببارد... ولی اگر زمین را حفر کنی حتما به آب میرسی."

 

عشق:

23% شرکت کننده ها عشق رو انتخاب کرده بودن و نکته ی جالب این بود که این انتخاب از طرف عده ای دیگه مورد تمسخر قرار گرفته بود! اما عشق و احساس، برای من با ارزش ترینیه که هیچ چیز پیدا نمیشه که بخوام عشق رو فدای اون کنم.

از نظر من چیزی خارج از درون من، به نام شانس وجود نداره و پول هم اصلا دور از دسترس نیست، و تنها چیزی که توی زندگی، باید حسش کنی، و اگه نباشه، اگه توی وجودت ریشه ندوونده باشه و اگه دل و روحت باهاش خو نگرفته باشه، زندگیت معنا و مفهمومی نداره، فقط و فقط و فقط عشقه. عشق به معنای واقعی، توی وجود هر آدمی میتونه بزرگترین قدرت زندگیش باشه. عشق واقعی اونقدر بهت توان و آرامش میبخشه که هیچ محالی توی زندگیت وجود نخواهد داشت. عشق به دست اوردنی نبوده و نیست، تنها باید غرقش شد و زندگی کرد. باید عاشقی کرد، عاشقی کرد و بعد دید که هیچ غیر ممکنی وجود نداره و دنیا توی دستای توئه.

اگه قرار باشه، توی تنها یک مسیر حرکت کنم، حتی از بین هزاران گزینه ی دیگه، نفس کشیدن توی هوای عاشقی رو انتخاب میکنم.

" عمر که بی‌عشق رفت، هیچ حسابش مگیر      آبِ حیات است عشق، در دل و جانش پذیر "

 

خوشحال میشم که پاسخ شما، و البته دلیل انتخابش رو بدونم.

 

 

توضیح نوشت:

گرچه جای تاسف داره، اما لازمه برای عده ای توضیح بدم که انتخاب گزینه ی عشق، به معنای، دست از تلاش کشیدن و تنها و تنها منتظر معجزات عشق بودن نیست!

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۰ ، ۱۱:۴۴
رها

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


اگه یه پاک کن و یه خودکار داشتی، از گذشته چیزی رو حذف میکردی یا چیزی رو تو اون پررنگ تر میکردی؟

این سوال شاید برای بعضیهامون آشنا باشه و قبلا اون رو شنیده باشیم، اما اگه بخوایم بهش پاسخ بدیم، کدوم یکی از این دو رو انتخاب میکنیم؟

فکر میکنم برای خیلی از ما پیش اومده که توی برهه ای از زندگیمون، دوست داشتیم به گذشته برگردیم و بعضی چیزها رو تو اون تغییر بدیم. نمیخوام راجع به درست و غلط بودن این مسئله صحبت کنم، این رو هم میدونم که من و شما از همون گذشته ای مییایم که گاهی از اون ناراضی میشیم، اما هیچ کس نمیتونه منکر این بشه که توی زندگیش مرتکب اشتباهاتی شده، اشتباهات کوچک و بزرگی که بابت اون تاوان های مختلفی رو پرداخته و و گاهی مسیر زندگیش به خاطر اونها تغییر کرده، اشتباهاتی که اگه فرصت دوباره ای داشت، اونها رو تکرار نمیکرد.

صحیح یا غلط، عوامل زیادی باعث میشن که گاهی اوقات همزمان با اینکه بزرگ و بزرگتر میشیم، نگاهمون به مسائل تغییر کنه، و توانایی این رو پیدا کنیم که با دید کاملتری اتفاقات زندگیمون رو بررسی کنیم، برای همینه که اگه امکان تکرار خیلی از اونها رو داشتیم، بهتر میتونستیم در موردشون تصمیم بگیریم و دست به انتخاب بزنیم.

یکی از بزرگترین مسائل مشکل ساز زندگیه من، عدم شناختی بود که نسبت به خودم داشتم. خیلی وقتها، بدون اینکه واقعا بدونم چی میخوام و دنبال چی هستم، دست به انتخاب ها و تصمیم های عجولانه ای میزدم که خیلی زود از اونها پشیمون میشدم. بعضی وقتها بدون اینکه احساساتم رو بشناسم باهاشون رو به رو میشدم و بر اساس اونها راهی رو در پیش میگرفتم که مسلما نمیتونست سرانجام خوبی داشته باشه. و بارها و بارها اتفاق افتاده بود، با اینکه حس میکردم قدم توی مسیر اشتباهی میذارم، بدون توجه به هشدارهای درونیم، اون رو اونقدر ادامه میدادم که زیباترین لحظات زندگیم رو تبدیل به تلخترین ها میکرد. عدم شناخت من نسبت به خودم، نشات گرفته از عدم تفکر صحیح من بود. اونقدر خودم رو آگاه میدونستم، که نیازی به تفکر توی وجودم حس نمیکردم. من با توجه به نوع شخصیتم، ارتباطاتم، و محدودیتها و مسائلی که باهاشون درگیر بودم، همیشه به نوعی در مرکز توجه قرار داشتم و به همین دلیل با اطمینانی کاذب، به سمت آینده حرکت میکردم. بر اساس این شیوه، خیلی وقتها اطرافیانم رو بیشتر از خودم مقصر میدونستم و همین باعث میشد که حتی توی سخت ترین لحظات، راجع به مسائلی که برام پیش اومده به طور صحیح فکر نکنم، چرا که علت رو جایی به جز درون خودم جستجو میکردم و خودم رو فقط یه قربانی میدونستم.

از بخت یاری من بود که توی بحرانی ترین لحظه های زندگیم، همراهی رو پیدا کردم، که به جای تائیدهای کاذب، زیرسوال بردن های بی مورد، قضاوت های شخصی و تصمیم گیری به جای من، بهم یاد داد با خودم صادقانه برخورد کنم تا بتونم درست فکر کنم. بهم یاد داد به جای جستجوی دلیل برای اثبات نتیجه گیریهام، با نگاه بی طرف به مسائل فکر کنم، و همه ی جوانب رو بسنجم تا بتونم انتخاب کامل تری داشته باشم و ازش یاد گرفتم اونقدر به اونچه که انجام میدم فکر کرده باشم که قدرت دفاع از اون رو داشته باشم.

درسته که هنوز توی این مسیر، قوی نشدم، اما دارم تمرین میکنم به جای اینکه، سریع و عجولانه با مسائل برخورد کنم، حتی به کوچکترین چیزی که انجام میدم فکر کرده باشم. ماههای زیادیه که من، بیشتر از اونچه که صحبت میکنم و مینویسم، فکر میکنم و از اون موقع است که خیلی چیزها پیرامونم تغییر کرده. این روزها آرامش بیشتری رو تجربه میکنم، آرامشی که خیلیها از اون تعجب میکنن. این روزها میبینم که آدمهای اطراف من همون انسانهای گذشتن، و اونچه که تغییر کرده منم. منی که با اشتباهاتم توی زندگیه خیلی از اونها هم تاثیر گذار بودم و ...

اگه یه روز به گذشته برگردم، به جای حذف هرچیزی، با خودکاری که داشتم، به تفکر صحیح توی تک تک لحظه های زندگیم رنگ میبخشیدم، و اون رو اونقدر پررنگ میکردم، که امروز به جای آرزوی بازگشت به گذشته، از تحقق آرزوهام لذت ببرم و از انرژی و توانی که امروز برای جبران اشتباهاتم استفاده میکنم، برای ساختن هرچه بهتر آیندم ام بهره ببرم.

قبول دارم که روزهای زیادی رو از دست دادم و کاملا آگاهم که مسیر سختی رو برای جبران اونها پیش رو دارم، اما ایمان دارم که هیچ وقت برای شروع دوباره دیر نیست. درسته گاهی سالهای سال باید برای اشتباهاتمون تاوان بدیم و خیلی از زیباترین روزهای زندگی و عمرمون رو به خاطر اونها از دست میدیم، اما باز اونچه که در پیش رو داریم اونقدر بزرگ و ارزشمنده که بخوایم بابتش تلاش کنیم و بجنگیم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۰ ، ۲۱:۱۴
رها

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


در یک ارتباط کدام یک از گزینه های زیر از همه مهمتر است؟

1-       احساس 9% پاسخ ها

2-       اعتماد    77% پاسخ ها

3-       احترام     2 % پاسخ ها

4-       شعور     12 % پاسخ ها

 

سوال بالا، سوالی بود که خیلی وقت پیش تو فیس بوک دیدم و بر اساس تعداد شرکت کننده ها، به پاسخ های ارائه شده درصد دادم.

بدون شک همه ی ما در طول روز ارتباطات مختلفی رو تجربه میکنیم و درگیر اون میشیم، ارتباطات خانوادگی، احساسی، دوستی، کاری و ... و هر یک از گزینه های بالا هم به نوبه ی خود نقش مهمی رو در این ارتباطات ایفا میکنند، اما به راستی کدوم یک از اونها مهمترین مسئولیت رو در یک ارتباط به عهده داره؟

 مسلما مثل خیلی سوالهای دیگه، شخصیت های مختلف به این سوال پاسخهای متفاوتی خواهند داد. برای پاسخ دادن به این سوال، من قبل از انتخاب، تک تک گزینه ها رو برای خودم تحلیل کردم و بعد با توجه به نتایجی که به دست آوردم به سوال پاسخ دادم.

از نظر من، احساس رو نمیشه به تمامی رابطه ها تعمیم داد در بعضی رابطه ها احساس نقش حیاتی رو بازی میکنه اما در همون نوع روابط و انواع دیگر رابطه باز هم حضور احساس نمیتونه تضمینی برای کیفیت اون باشه.

اعتماد که بالاترین درصد پاسخ ها رو به خودش اختصاص داده بود، از اهمیت فوق العاده ای برخورداره. بر عکس احساس، اعتماد در انواع مختلف رابطه، میتونه یکی از بزرگترین شروط موفقیت باشه، و به پیشبرد هرچه بهتر اون رابطه کمک کنه. وقتی انسانها به هم اطمینان دارن، نه تنها هرکدوم از طرفین برای بهترشدن رابطه تلاش میکنن بلکه تلاش طرف مقابل هم براشون قابل باور و قابل قبول خواهد بود. اما یکی از مهمترین مسائل پیرامون اعتماد اینه که، خود اعتماد برای به وجود اومدنش نیاز به پیش زمینه های دیگه ای داره و اونطور نیست که شروع یک رابطه تضمین کننده ی اعتماد اون باشه. در اکثر انسانها اعتماد به مرور زمان و با توجه به شناخت و درکی که از همدیگه پیدا میکنند به وجود میاد. و به همین دلیله که گزینه ی اعتماد نمیتونه برای من مهمترین عنصر یک رابطه باشه.

احترام گزینه ای بود با کمترین درصد پاسخ. به نظر من این کمترین نشون از بی اهمیت بودن احترام نیست، خیلی واضحه که حداقل نیازی که هر انسانی میتونه داشته باشه احترامه، اما احترام چیزی نیست که توی یه رابطه به وجود بیاد و یا از بین بره. هرکس با توجه به شخصیت خودش، و برخوردش با اطرافیانش توی هرنوع رابطه ای میتونه احترام شایسته ی خودش رو به دست بیاره و انسانهایی که برای خودشون و شخصیتشون ارزش قائلن توی هر رابطه ای پا نمیذارن و باقی نمیمونن و با این کار بیشتر از هرکس دیگه ای به خودشون احترام میذارن. از نظر من کسب احترام یه مسئله ی شخصیه و نمیتونه ربطی به رابطه داشته باشه.

آخرین گزینه شعوره. معنای لغوی شعور دریافتن، ادراک و آگاهیه و نه تنها در یک رابطه که در همه ی زمینه های زندگی نقش مهمی رو ایفا میکنه. وقتی هر انسانی درک مهمی از خودش، خواسته ها، نیازها و اهدافش داشته باشه، نسبت به انواع ارتباطات و ملزومات خاص هر نوع ارتباط آگاهی مناسبی پیدا میکنه. بر خلاف سه گزینه ی دیگه، وقتی در یک ارتباط شعور حضور داشته باشه، اعتماد، احترام و حتی احساس هم توانایی شکوفایی در اون رو خواهند داشت. هرکس در محدوده ی شعور و ادراک خودش میتونه دوست داشته باشه، اعتماد کنه، احترام بذاره و به طور کلی ارتباط برقرار کنه. انسانهای با شعور متفاوت برای برقراری ارتباط دنبال افراد مشابه خودشون خواهند گشت و این تشابهات نه تنها احترامیه به خودشون، بلکه در به وجود اومدن اعتماد و حتی احساس بینشون هم نقش پررنگی رو بازی خواهد کرد.

با توجه به توضیحاتی که دادم، شعور از نظر من مهترین عنصر در یک رابطه است. خوشحال میشم توضیحات و انتخاب شما رو هم در مورد این سوال بدونم

 

پی نوشت: کلیه توضیحات در محدوده ی پاسخ دهی به این سوال بود .

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۰ ، ۱۷:۴۵
رها

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


اگه بخوای بزرگترین تجربه ی زندگیتو بهم یاد بدی چی یادم میدی؟

این سوالی بود که طی روزهای گذشته از اطرافیانم پرسیدم و جوابهای جالبی ازشون گرفتم . جوابهایی که با توجه به سن و سال، شرایط زندگی، جنسیت و شخصیت فرستنده ها تفاوت های بسیار زیادی با هم دارن. شاید این سوال مهم، برای خیلی از ما تکراری باشه، ولی جالبه که گاهی بهش حتی فکر هم نمیکنیم. عکس العمل های مختلف به این سوال برای من خیلی جالب بود. بعضیها خیلی سریع جواب دادن، بعضیها جواب این پیام رو با جوک های مختلف یه به صورت طنز برام نوشتن، بعضی ها از جملات ادبی برای پاسخ بهم استفاده کردن، عده ای با توضیح و دقت به این سوالم جواب دادن و براش وقت گذاشتن، عده ای ازم خواستن که ازشون سوالهای سخت نپرسم چون وقت فکر کردن به این سوالها رو ندارن. برخی اصلا جوابی به این سوالم ندادن، و در این بین تنها چند نفر بودن که از خودِ من هم این سوال رو پرسیدن.

پاسخ های مختلفی که من از این سوال به ظاهر ساده دریافت کردم، حاکی از نگرشهای مختلف به زندگیه. نگرشهایی که گاه بر اساس تجربه ها به وجود میان و گاهی هم خود این نگرشها هستند که تجارب رو میسازن.

عکس العمل به این سوال برای من معانی متفاوتی داشت.

اونهایی که جواب ندادن یا در جواب سوال من فقط برام جوک یا متن های ادبی نوشتن حتی حاضر به فکر کردن به این مسئله نشدن و مثله یه بازی از کنارش گذشتن و شایدم این سوال  رو مسخره دونستن. ( کاش حداقل پیش خودشون به این مسئله فکر کرده باشن )

تعدادی که سوال من رو خیلی سخت دونستن و اعلام کردن که برای پاسخ بهش وقت ندارن برای من خیلی عجیب بودن، چه چیز میتونه مهمتر از این باشه که به زندگیمون و به درسهایی که ازش گرفتیم فکر کنیم. آیا واقعا مهمتر از زندگی وجود داره؟

اونهایی که از من این سوال رو پرسیدن، برای من قابل تامل ترین ادمها بودن، به خاطر اینکه دونستن پاسخ این سوال براشون مهم بود. نه چون از من پرسیده شده بود، نه اصلا. چون به دونستن پاسخ اون سوال فکر کردن

نکته ی جالبی که من از یک سری از پاسخها دریافت کردم این بود که بعضیها دقیقا نقطه ی مقابل اونچه که بودن رو برام به عنوان تجربه فرستادن، اگه بخوام مثبت بهش نگاه کنم، معنی این پاسخ اینه که از اونچه که انجام میدن راضی نیستن و میدونن اشتباهه و میخوان که اصلاحش کنن و اگه بخوام از جنبه ی منفی بهش نگاه کنم معناش اینه که بین شخصیت و عمل آدمها فاصله است و بین اونچه که هستند با اونچه که فکر میکنن هستند فاصله ی زیادیه که این خودش میتونه مشکل ساز باشه. اما امیدوارم این پاسخ شروعی باشه برای رسیدن به اونچه که بودنش رو دوست دارن.

البته این رو نباید فراموش کرد که ممنه بعضیها با توجه به شناختی که از من داشتن، بهم پاسخ داده باشن.

 

اما پاسخ من به این سوال:

زندگی سراسر تجربه است اما بزرگترین چیزی که من یاد گرفتم از زندگی اینه که لحظه های زندگیم رو با آگاهی کامل زندگی کنم تا بتونم ازش لذت ببرم. لذتی که با آگاهی و فکر به دست میاد، هیچ وقت از بین نخواهد رفت و در کل زندگی جاری خواهد بود.

 

پاسخ دوستانم به این سوالها برای من خیلی ارزش داشت و ازشون ممنونم و امیدوارم تونسته باشم، لحظه ای، هرچند کوتاه و گذرا، فرصت فکر کردن به زندگیشون رو بهشون هدیه داده باشم.

یادمون نره که تجربه های زندگی آدمها، یه قانون کلی نیست که توی همه ی زندگیها معنای ثابتی رو بده، اما میتونیم از تجربه های دیگران هم استفاده کنیم. و مهمتر از همه اینکه، با فکر درست، و برداشت درست از مسائل به نتیجه برسید و تجربه هاتون رو هیچ وقت به دست فراموشی نسپرید

خوشحال میشم که پاسخ های شما رو هم بشنوم

 

 

پی نوشت : در ادامه چند نمونه از پاسخ ها رو با ذکر سن، جنسیت و شرایط کوتاهی از زندگی فرستنده  قرار دادم که اگه دوست داشتنید بخونید و منتظر بهره بردن از تجارب شما هم هستم.

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۰ ، ۱۵:۱۷
رها