سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده
بایگانی

۳۲ مطلب با موضوع «درد دل» ثبت شده است

از خودم راضی نیستم. فکر کنم این مناسب ترین جمله ای باشه که که بعد از چندین و چندبار نوشتن و پاک کردن برای شروع مطلبم پیدا کردم. از خودم، رفتارهام، فکرهام، احساساتم و عملکردم تو سال گذشته راضی نیستم و حس میکنم بدجور عقب گرد کردم. درسته که به تنها هدفی که تعیین کرده بودم رسیدم و از این بابت خدا رو شاکرم، اما از خودم غافل شدم و بدجور گمش کردم.

پارسال برام سالِ خیلی سختی بود. خیلی سخت. چیزی رو تجربه کردم که حتی تصور هم نمیکردم روزی تجربش کنم. تو شرایطی قرار گرفتم -یابهتره بگم قرار داده شدم- که کابوسِ زندگیم بود، اما راه گریزی ازش نداشتم. با چیزهایی که روزی حتی با تصورکردنشون رنج میکشیدم، زندگی کردم. چیزهایی که برای کنار اومدن باهاشون و جلوگیری از بهم ریختنِ بیشتر اوضاع، مجبور بودم چشمم رو به قسمت هایی از وجودِ خودم ببندم. بعضی اتفاق هایی که تو سالِ گذشته برام افتاد هنوز باور نمیکنم و اونقدر برام بارِ منفی داشته که نمیخوام به یاد بیارمشون، چون نمیتونم کاری انجام بدم و فقط و فقط رنجم رو بیشتر میکنه.

از اول تا پایان سال، برام خیلی سنگین بود، اونقدر سنگین که من از قسمتِ زیادی از مسیری که برای ساختنِ خودم پشت سرگذاشته بودم سقوط کردم و اونقدر ضعیف شدم که تقریبا نیمی از سال رو به شکل ها و مدل های مختلف مریض بودم. البته گفتن از اینها معنیش این نیست که غافل از تمومِ لحظه هایِ واقعا خوبی که داشتمم و فراموش کردم چیزهایی به دست آوردم که زمانی بزرگترین رویاهای زندگیم بودن. و بابتشون خدا رو شکر نمیکنم!

اتفاقات سالِ گذشته و فشاری که بهم وارد کرد باعث شد ترس های درونیم سرباز کنه و طرحواره ها و پیش نویس هایی که از کودکی همراهم بود و برای خارج شدن ازشون خیلی تلاش کرده بودم، مثل دمل چرکی سرباز کنن و دوباره  فعال بشن و هدایتِ زندگیم رو دستشون بگیرن و خودم هم مثلِ کودکی رفتار کنم که ترسیده و گوشه ای پنهون شده و با وحشت و بهت داره به همه جا نگاه میکنه.

تعطیلات عید و فاصله گرفتن از همه چیز، بهم فرصتِ خوبی داد که با وجودِ دردی که تو دلم داشتم و باعث میشد هر لحظه بدون اینکه بخوام بغض کنم و اشک بریزم، ذهنم رو آروم کنم و از بهار و تازگی و طراوت، هوایِ زیبا و طبیعت، انرژی و قدرت بگیرم و حس های خوب برای خودم ذخیره کنم تا بتونم در آرامش به دلایلِ بیرونی و عواملِ درونی مسائل سال گذشته فکر کنم و برای خارج شدن ازشون برنامه ریزی کنم.

حالا چند روزه تلاش میکنم، بیشتر ریشه ی ترس هام، عکس العمل هام نسبت به مسائل و رفتارهام تو خودم رو بشناسم و یاد بگیرم چطور باید باهاشون برخورد کنم. سالِ گذشته، به جز حیطه ی درسی که توش کاملا موفق عمل کردم، تو زمینه ی های دیگه به جایی نرسیدم، چون برعکسِ همیشه، برنامه ای براش نداشتم و نمیدونستم چی میخوام و باید چکار کنم. یک سال از این چندِ دهه ی زیستیِ سریع تمام شونده* ی متعلق به خودم رو بی دلیل، هدر دادم و شاید برای همینه که این روزها اضطرابِ جدیدی به اسم ترس از تمومِ شدن وقتم رو هم دارم تجربه میکنم و احساس میکنم دیگه فرصتِ انجام هیچ کاری رو ندارم.

چند روز پیش به طور اتفاقی تو یکی از صفحات اینستاگرام**، فعالیتِ دسته جمعی ای به اسم چله ترک گناه دیدم که از امروز شروع میشه و تایک روز قبل از ماه رمضان ادامه داره به این صورت که تو چهل روز پیش رو، هرکس همراه با یه سری اعمالِ مذهبی روزانه، جدولی تهیه میکنه و تلاش میکنه گناهانی که انجام میده رو تو چهل روز انجام نده و در صورت انجامش جریمه های خاصی براش تعیین میکنه. وقتی دیدمش احساس کردم همچین چیزی به طور اتفاقی سر راهِ من قرار نگرفته و یک تلنگره برای اینکه بیش از این وقتم رو هدر ندم. بنابراین تصمیم گرفتم به روشِ خودم و با توجه به اعتقادات و اولویت های خودم این برنامه رو تغییر بدم و از این چهل روز برای اصلاحِ عاداتِ رفتاری نادرست که درگیرش شدم و ایجادِ رفتارهایی که میخوام تو خودم شکل بدم یا قویترش کنم استفاده کنم و به جای اینکه مثلِ قبل جریمه هایی انتخاب کنم که بار منفی برام داشته باشه و منو ضعیف تر کنه، جریمه هایی برای خودم تعیین کنم که در جهت قویتر شدنم هدایتم کنن و خودشون هم مثبت و سازنده باشن. تغییرات رفتاری، بهم کمک میکنه تا روندِ پرداختن به مسائلِ ریشه ایِ درونم قدرت بیشتری بگیره و صحیح تر در موردش به نتیجه برسم.

در کنار اینها با خودم عهد بستم تمامِ تلاشم رو برای حفاظت از خودم انجام بدم و نذارم هیچ چیز و هیچ کس منو تو شرایطی قرار بده که میدونم بهم آسیب میزنه، شرایطی که برای گذراندنش باید یه سری چیزها رو تو خودم سرکوب کنم و در نتیجه از خودم دور و درگیرِ انرژی های منفی بشم.

و در نهایت به تمامیِ جنبه های زندگیم اهمیت بدم و بدونم تو هر کدومشون چه چیزهایی میخوام و میخوام در پایان سال تو چه جایگاهی باشم و برای رسیدن بهشون چه برنامه و زمان بندی ای نیاز دارم.

چیزی که بهش ایمان دارم اینه که شاید نسبت به وقوعِ یک سری از مسائلِ تو زندگیمون اختیاری نداشته باشیم، اما تنها و تنها خودمون هستیم که انتخاب میکنیم که در مقابلشون چه رفتاری داشته باشیم. و زندگیِ چیزی نیست که بتونیم حتی لحظه ای از پرداختن بهش غفلت کنیم و به حال خودش رهاش کنیم، پس بهتره هیچ لحظه ای رو از دست ندیم.

 

شروعِ ماه رمضان، بهونه ی خوبیه برای صیقل دادنِ روحمون. پیشنهاد میکنم شما هم از این بهونه ی چهل روزه استفاده کنید تا به انسانِ بهتری بودنِ خودتون کمک کنید.

 

   


*چند دهه ی زیستیِ سریع تمام شونده، اصطلاحی است که دکتر بابایی زاد (روان درمانگر تحلیل رفتار متقابل) برای کلمه ی زندگی به کار می برند.

 

**آی دی صفحه ی اینستاگرام: nazdike_khoda

Nazdike_Khoda_channel هم آی دی کانال تلگرامشونه که اگر بخواین میتونید اطلاعات مربوطه و نمونه هایی از برنامه های نوشته شده توسط اعضا رو با هشتگ #چله پیدا کنید.

  

+عنوان پست از علیرضا روشن



۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۵۹
رها

این مدتی که گذشت مشغول کارهای پایان نامه بودم و همین باعث شده بود فکرم درگیر باشه و خیلی از وبلاگم و دنیای مجازی دور بمونم. خداروشکر الان درصد بالایی از کارها انجام شده و اگه مشکلی پیش نیاد، میتونم یکی دوماه آینده دفاع کنم.

به خاطر موضوعم، باید برای یه تعداد از زوج ها و افرادی که اختلافات زناشویی داشتن یا در آستانه طلاق بودن، به صورت گروهی هشت جلسه آموزشی با رویکرد تحلیل رفتار متقابل تشکیل میدادم و قبل از شروع دوره و بعد از پایانش با پرسشنامه میزان اثربخشی کارم رو میسنجیدم. این کار از یه طرف برای منی که تا به حال سابقه ی تدریس تو جمعی که خودم مسئولیتِ اداره ی اون به عنوان استاد و درمانگر داشته باشم رو نداشتم یه تجربه و چالش جدید بود، و از طرف دیگه تحققِ رویایی بود که همیشه تو سرم بود و میتونم بگم حداقل نزدیک به 15 ساله که آرزوش رو داشتم و فقط تو یه برهه ای از زندگیم ازش دور شده بودم، دوره ای که  مطمئنا باید اتفاق می افتاد تا من بتونم دوباره خودم رو پیدا کنم.

چون جامعه ای که من انتخاب کرده بودم دچار اختلاف بودن، پیداکردن افرادی که داوطلب باشن کار سختی بود. مخصوصا در مورد آقایون. اما چیزی که تو این اتفاق برام جای تاسف داشت این بود که خیلی ها، برای همه چیز تو زندگیشون فرصت دارن و ساعت ها زمان جلوی تلویزیون، پای تلفن، تو مهمونی ها، پاساژها و مراکز خرید، تو شبکه های اجتماعی و ... صرف میکنن، اما یکی دو ساعت در هفته زمان گذاشتن برای فکر کردن، کمک به خودشون و زندگیشون براشون طاقت فرسا و مسخره و بی ارزش به نظر می یاد. یا اگر وقتی هم میذارن، انتظار دارن در کوتاه ترین زمان ممکن، تمام مشکلات زندگیشون از بچگی تا به امروز از بین بره و یه نفر با چوبِ جادویی دنیای اونها رو متحول کنه، بدون اینکه کمترین زحمتی به خودشون داده باشن!

به هر حال در نهایت گروه با چندتا زوج و چند تا خانوم متاهل که همسراشون همراهشون نبودن برگزار شد. جلسات اول، اشتیاق افراد کمتر بود، ولی هر جلسه ای که میگذشت علاقشون بیشتر میشد تا جایی که دیگه بعد از پایان جلسه هم دلشون نمیومد برن! در آخر، اون عده ای هم که جلسات اول با بی انگیزگی حضور داشتن پشیمون بودن که مطالب اولیه رو اینطوری از دست دادن و اکثرشون از تموم شدن دوره ناراحت بودن و ازم میخواستن که حتما دوباره همچین کلاس هایی رو برگزار کنم.

جلسه ی پایانی، دوباره بهشون همون پرسشنامه هایی که قبل شروع کلاس ها پر کرده بودن رو دادم و خیلی خیلی خوشحال شدم وقتی دیدم حتی موقع پرکردن پرسشنامه میگن که با دیدن این سوالها بیشتر متوجه تغییراتشون میشن و منم وقتی بعدش پاسخ هاشون رو مقایسه کردم دیدم بیشترشون حتی تو این مدت کم، تو حداقل دو تا از متغیرهایی که داشتم تغییر کردن.

یکی از چیزهایی که تو این مدت باعث خوشحالی و انرژی گرفتن من شد زوج حدودا هفتاد ساله ای بودن که تک تک جلسات رو با اشتیاق کامل حضور داشتن و اصرار داشتن که حتما دوره ی جدیدی برگزار کنم و حتی پرسشنامه ی اونها هم تغییرات مثبتشون رو نشون میداد.

واقعا با همه ی وجودم خداروشکر میکنم که همه ی شرکت کننده های این دوره که به عنوان اولین تجربه تا همیشه به یادم میمونه، با وجود همه ی کاستی هایی که خودم میدونم داشت، از اون راضی بودن و ازش نتیجه و تاثیر خوب گرفتن.

حالا من مراحل قبلی رو با موفقیت پشت سر گذاشتم و دیگه تو مسیری حرکت میکنم که تنها دغدغم غلبه بر ترس هایِ خودم نیست و واقعی تر با اهدافم و اینکه برای پیشبردشون چه چیزهایی نیاز دارم و چه چیزهایی رو باید از خودم دور کنم، درگیر شدم. حالا دیگه نگاه و مشغولیاتم از حالتِ شخصیِ و تک بعدیهِ معطوف به خودم بیرون اومده و دارم تو ابعاد وسیع تری با مسئله ی آموزش و درمان و برنامه هام روبرو میشم و همه ی اینها حاصل نگاه و عنایتِ بی حد و مرز خداوند و در کنار اون خواسته و تلاشِ خودمه. 

۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۹۵ ، ۲۱:۳۵
رها
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۲ تیر ۹۵ ، ۱۳:۱۹
رها

اى پشتیبان کسى که پشتیبان ندارد

اى پشتوانه ی آن کس که پشتوانه ندارد

اى ذخیره ی‏ آن کس که ذخیره ندارد

اى پناه آن کس که پناهى ندارد

اى فریادرس آنکس که فریادرس ندارد

اى افتخار آن کس‏ که مایه ی افتخارى ندارد

اى عزت آنکس که عزتى ندارد

اى کمک آن کس که کمکى ندارد

اى همدم آنکس که همدمى ندارد

اى امان بخش آنکس که امانى ندارد

 

 

 

شب قدرِ قبلی، درست چند روز بعد از نوشتن اون پست بود که داشتم از تلویزیون مراسم پخش زنده ی دعای جوشن کبیر رو می دیدم، به این قسمت های دعا رسیده بود که وسط جمعیت بابام رو دیدم، بغض داشت خفم میکرد و اشکام بی وقفه می ریخت. باورم نمیشد بعدِ نزدیک به ده سال، تو اوج ناراحتی های من، تو اوج لحظه هایی که از بازشدن یه زخمِ قدیمی به خودم میپیچم، تو اوج روزهایی که احساس تنهایی و بی کسی میکنم و تو اوج خشمم دارم میبینمش که غرقِ دعا خوندنه، موهاش سفید شده بود، خیلی زیاد، عینکی شده بود و خیلی پیرتر و شکسته تر از آدمِ بدجنسِ تو تمامِ تصاویرِ تاریکی که تو ذهنم ازش مونده، آدمی که باعث رقم خوردن بدترین اتفاقات زندگیمه، بود. تا آخر دعا منتظر بودم که دوباره ببینمش. نمیدونم چرا. شاید یه چیزی تهِ دلم ساده لوحانه تلاش میکرد باور کنه تمومِ این سالها فقط یه کابوس بوده و تصویر تاریک مونده ازش تو ذهنم رو با تصویر ظاهری و خیالی مردِ مهربون و با ایمانی که دیدم غرقِ راز و نیاز با خداشه، مرد و پدری که بزرگترین تکیه گاه و مامنِ خانوادش و بچه هاش تو زندگیه و من همون دخترِ باباییم که هیچ خط تیره ای رو روح و وجودش نیست و به پاکی و معصومیت خودم و به خانوادم افتخار میکنم و وقتی از دنیا دلم میگیره، حتی وقتی اشتباه میکنم پناه میبرم و تکیه میکنم به شونه های قدرتمندترین پدر دنیا و باور دارم میتونم با کمکش همه ی مشکلات رو از سر راهم بردارم و اونم نمیذاره هیچ کس بهم آسیبی برسونه، جایگزین کنه. شاید یه قسمت از وجودم میخواست به خودش بقبولونه که همه ی تیرگی ها و بی مهری های این سالها یه خواب بوده...

حتما این اتفاق و تقارنش با این روزایِ من حکمتی داره و امیدوارم قدرتِ درکِ حکمت خدا رو داشته باشم.

 

 

 

*فراز 28 دعای جوشن کبیر

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۵ ، ۲۳:۵۹
رها

امروز رفتم سراغ شیشه ی شادی ها و آروزهام تا یه نگاهی به سالی که گذشت داشته باشم.

نیمه ی اول سال برام روشن بود و خیلی خوب پیش رفت و از خودم راضی بودم، اما نیمه ی دوم دقیقا تو جهت مخالف پیش رفتم و کنترل و هدایت زندگیم از دستم خارج شد و وقت و انرژی و فکرم رو خیلی جاها نامناسب استفاده کردم، در صورتی که کلی برنامه برای امسالم داشتم و این بهم ریختگیِ درونی باعث شد مسیرم رو گم کنم و به خیلی از برنامه هام اونجور که میخواستم نرسم.

امسال برعکس پارسال، وقتی به پشت سرم نگاه میکنم از تمام روزهاش لبخند به لبم نمیشینه، حتی دلم نمیخواد یه سری لحظه ها رو با خودم مرور کنم چون فشار زیادی بهم وارد کرده و برام خیلی سخت گذشته. احساس میکنم خودم رو ول کردم و از یه جایی به بعد از خودم هر لحظه دورتر شدم. با وجود اینکه این مسئله برام خیلی ناراحت کنندست و باعث شده کمی اعتمادم رو به خودم از دست بدم، اما نشستم و به دلایلش و چیزهایی که باعث به وجود اومدنش شد و راه حل هاش فکر کردم و مطمئنا با توکل به خدا دیگه نمیذارم همچین حالتی برام تکرار بشه.

اما اینها یه جنبه ی کوچک امسال بود. قسمت با ارزش تر و بزرگترش برام وقتی بود که شیشه ی شادیهام رو باز کردم و کلی اتفاق خوب که امسال افتاده بود و ازشون شاد شده بودم رو مرور کردم و یه عالمه انرژی گرفتم. خیلی لذت بخش بود لمسِ دوباره ی شیرینی و خوشحالی تموم اون لحظه ها و برای همین تصمیم گرفتم چند تاشون رو اینجا بنویسم.


امسال قشنگ ترین شروع سال تو کل زندگیم رو داشتم، چون دست تو دست آقای خوب تو خونه ی خودمون بودیم که سال تحویل شد، و این با ارزش ترین هدیه ای بود که از خدا گرفتم.

تونستم به ترسم از صحبت تو جمع و کلاس ها غلبه کنم اونم به بهترین نحو و بارها و بارها تونستم تو شلوغ ترین کلاسها بدون استرس کنفرانس داشته باشم و بازخورد بسیار مثبت و غیرقابل باوری از اساتید و همکلاسیام بگیرم. چیزی که حتی تصوری هم ازش نداشتم و سالها و تو تمام دوران تحصیلم ازش فرار کرده بودم و به خاطر این ترس، آرزوی تدریس رو هم کنار گذاشته بودم. آرزویی که دوباره در من زنده شد.

فکر میکنم آخرین باری که از درسی بیست گرفته بودم اول دبیرستان بودم، ولی دو ترمی که امسال پشت سر گذاشتم بیشتر نمراتم شامل 19 و 20 بود و این برام خیلی با ارزشه چون بهم ثابت کرد که چقدر انگیزه و انرژی پشت هرکدوم از تصمیماتی که برای زندگیم گرفتم هست و دارم به قشنگترین حالت ممکن برای رسیدن به اهدافم تلاش میکنم.

قدیمی و صمیمی ترین دوستم که به شدت نگران مادرشدنش بود، یه روز بهم زنگ زد و گفت: آماده ای خاله بشی؟ و من اولین شنونده ی خبر بارداریش بودم و از خوشحالیش بی نهایت شادم.

خیلی از لحظه های ثبت شده تو شیشه ی شادی ها مربوط به آقای خوبه اما یکی از جالب ترین و قشنگترینش برام این بود: " امروز یه روز بی اندازه شلوغ کاری و پر مشغله و پر از جلسه ی آقای خوب بود، درست وسط یکی از این جلسه ها با هیجان و عجله بهم زنگ زد و گفت: دلم خیلی برات تنگ شده خانومم، فقط زنگ زدم صداتو بشنوم و بهت بگم که چقدر عاشقتم. و سریع خداحافظی کرد"

مامانم بعد از یک سال طاقت فرسا و پر استرس، تو ماه آخر شرایط کاریش روبه راه شد و تونست خیلی از مشکلاتی که از پارسال باهاش درگیر بود حل کنه و همین مشکلات مادرم باعث شد برادرم مسئولیت پذیرتر بشه و تو مسیر بهتری قرار بگیره.

اینها فقط تعداد خیلی محدودی از لحظه های خوب امسال بود که لبخند به لبم آورده. کلی معجزه از جانب خدا، درست تو لحظه هایی که فکرش رو نمیکردیم و هیچ راهی به ذهنمون نمیرسید برامون اتفاق افتاد. تو زندگیمون مثل همیشه خیر و برکت بود. یه سری بلاهای بزرگ از سرمون رفع شد و از همه مهمتر اینه که با تن سالم و قلب روشن آماده ایم تا سال آینده رو بهتر و قشنگ تر بسازیم.

خوشحال میشم شما هم اگه دوست داشتین من و همه ی کسایی که اینجا رو میخونن تو چند تا از بهترین لحظه های قشنگ امسالتون شریک کنید.

۱۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۴ ، ۱۷:۰۰
رها
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۸ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۰۲
رها

اولین باری که با هم دور همچین سفره ای نشستیم، بیشتر از ده سال قبل بود. اون موقع مهرناز که از هممون بزرگتر بود، با یه دختر کوچولوی خوشگل، تنها متاهل گروه چهارنفره ی دوستای همکلاسی دانشگاهمون بود و برای همین بیشتر قرارهامون تو خونه ی اون بود. ما 4 نفر، تو همه ی کلاس ها با هم بودیم و تقریبا هیچ وقت بدون هم دیده نمیشدیم. من و افسانه و فاطمه، مجرد بودیم با سه تا دنیای متفاوت. من کوچکترین و تنها شاغل جمع و گرفتارترین عضو گروهمون بودم، کسی که خیلی به درس اهمیت نمیداد و براش انگیزه نداشت، تو خیلی از کلاسا نبود و نمیدونست ترم چطور شروع یا تموم میشه، افسانه شاگرد درسخونِ گروه و شاگرد اول دانشگاه بود، همونی که مسئولیت نوشتن همه ی جزوه ها با اون بود، و البته شیطون ترین فرد جمعمونم خودش بود، و فاطمه با وجود همه ی آرامشی که داشت، به خاطر عقاید افراطی مذهبی و همینطور فکریش، یکم باعث ایجاد فاصله بین خودش و بقیه میشد، چون هروقت مساله ای پیش می اومد یا حرفی میزد یا میزدیم، جوابای نامربوط میداد و متعصبانه برخورد میکرد و نمیشد خیلی روش حساب کرد. افسانه بعدها برای اینکه ما رو به همسرش معرفی کنه مثال جالبی زد. بهش گفته بود فرض کن من الان میگم میخوام برم تو چاه، مهرناز میگه: "ااای ول، چقدر خوب، منم باهات میام، بریم خوش بگذرونیم." رها میگه: "خودت تصمیم گیرنده ای، و بعد برات از حسن ها و معایب تو چاه رفتن میگه" و فاطمه " کلی حرف میزنه و سخنرانی میکنه که تو هرچقدرم فکر میکنی نمیتونی ارتباطش رو با تو چاه رفتنت پیداکنی!"

همه ی بچه ها زودتر از من فارغ التحصیل شدن. من اولین کسی بودم که از گروه جدا شدم، ازدواج کردم و ساکن شهر دیگه ای شدم و چندترم باقیمونده رو هم همونجا ادامه دادم و با توجه به شرایطی که داشتم، نزدیک به ده ترم طول کشید تا درسم رو تموم کنم...



مهرناز همون سال های اول از همسرش جدا شد، و منم بعد چندسال این اتفاق تو زندگیم افتاد و دوباره به تهران برگشتم. وقتی فاطمه یه ازدواج سنتی کرد که خیلی هم از این ازدواج راضی نبود و حتی چندبار تا مرز جدایی رفت، تهران نبودم و نتونستم تو عروسیش شرکت کنم، اما بعدش، وقتی افسانه با عشق بچگیش، پسرخالش، بعد از اینکه سالها جنگ بین خانواده ها تموم شده بود ازدواج کرد و با وجود همه ی مشکلاتی که تو دوران عقد براشون پیش اومد، زندگیش رو با عشق شروع کرد، این بار من تونستم، تو شادیش کنارش باشم. اون روزها، تازه با آقای خوب آشنا شده بودم و داشتیم به ساختن زندگیِ آیندمون فکر میکردیم.

حالا بیشتر از ده سال از دوستیمون میگذره، حالا اونقدر همه چیز چرخیده که  مهرناز تنها مجرد گروهمونه و همچنان خونش بهترین جا برای دورهمی های ماست. دخترش قد کشیده و بزرگ شده و تو جمع های ما بیشتر حضور داره و ما رو خاله صدا میزنه. افسانه یه دختر کوچیک داره و با وجود بالاپایین های ازدواجش، از زندگیش راضیه. فاطمه و همسرش که حالا منتظر به دنیا اومدن فرزندشونن، برام نمونه ی یه زندگی متعادل و موفقن، وقتی فاطمه حرف میزنه، با عشق و محبت و رضایت عمیقی از زندگیش میگه و خدارو شکر میکنه که اون روزها از همسرش جدا نشد، که تلاش کرد، که یادگرفت باید به جای فرار، چیزهایی که میخواد رو تو زندگیش بسازه، که نمیشه تک بعدی بود، نمیشه متعصب زندگی کرد، که آدما با هم فرق دارن و این به معنای بد و یا خوب بودنشون نیست و نباید همون اول راه ناامید شد..  و من که یه زمانی درس نخون ترین فرد گروه بودم،  تصمیم گرفتم درسم رو ادامه بدم و حالا جز شاگردای اول دانشگاهم و با حضور آقای خوب، عشق و آرامش رو تو تک تک لحظه های زندگیم حس میکنم...

ما خیلی تغییر کردیم، خیلی زیاد. هر کدوممون بالا و پایین های زیادی رو گذروندیم، خوشی و ناخوشی های زیادی رو پشت سر گذشتیم، با همدیگه و به خاطر همدیگه خندیدیم و گریه کردیم، حالا دیگه هیچ کدوممون آدمهای ترم های اول نیستیم و سبکسری و سرخوشی و دیوونه بازیای اون روزها تو وجودمون نیست، ما هنوز هم عقاید و افکارمون با هم خیلی متفاوته اما حالا دیگه زن های بالغی شدیم که شاید مسائل زندگی هرکدوممون اجازه نمیده مثل گذشته هر لحظه از حال هم باخبر باشیم، یا تو بعضی از دورهمی هامون، هممون نمیتونیم حضور داشته باشیم، اما دوستیمون با هم معنا و عمقِ دیگه ای گرفته. ما عضوی از زندگی و خانواده ی هم شدیم، با افکار هم، با تفاوت هامون، با خوبی و بدیهامون، کنار اومدیم، ما به مرور زمان، اعتماد به همدیگه رو ساختیم و هر روز که از دوستیمون گذشت، رابطمون قدرت بیشتری گرفت.

حالا وقتی دورهمیم، حرفهامون از جنسِ دیگه ایه، دغدغه ها و مشغله های فکریمون متفاوت شده، دیگه از قهر و آشتیهای اون موقع، از سوتفاهم های خنده دار، از دلخوریهای بچه گانه خبری نیست، دیگه فقط خودمون رو نمیبینیم و نگاهِ خودمون درست ترین نگاه نیست، دیگه خودخواهانه به مسائل نگاه نمیکنیم، دیگه در برابر هم جبهه نمیگیرم یا پشت سر هم حرف نمیزنیم، دیگه ناراحتیها و مشکلات همدیگه رو با تعصب و احساسی نگاه نمیکنیم و فقط بقیه رو مقصر گرفتاریهامون نمیدونیم و نمیترسیم از اینکه اشتباهاتمون رو به هم تذکر بدیم و دست همو بگیریم تا مراحل سخت رو بگذرونیم، حالا هر روز به اون جمعِ چهارنفره، به واسطه دوستیمون، آدمای جدیدی اضافه شدن و خواهند شد. آدمایی که هر کدومشون عضو با ارزش و دوست داشتنی ای از دوستی ما هستن و خواهند بود، خانواده هامون، همسرامون، بچه هامون، و شاید عروس و دامادها و یا نوه هایی که بعدها خواهند اومد... و همه ی اینها اسمش زندگیه، زندگی ای که همیشه در جریانه... زندگی ای که وقتی بهش نگاه میکنم، پر از حسِ لذت میشم...

خدا میدونه ده سال یا بیست سال آینده، هر کدوممون کجا هستیم و چه میکنیم... و چند نفر به این جمع اضافه شدن یا شاید ازش کم شدن... خدا میدونه...

۱۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۴ ، ۱۲:۴۸
رها

توی وسایل قدیمیم، لای یه دفتر خاطرات قدیمی، نامه ای که با صداقت بچه گانه، با همه ی احساسی که تو دلم داشتم، تو 9-8 سالگی، به مناسبت روز پدر، از طرف خودم و داداشم –که اون موقع یک سالش بود-، برای بابام نوشته بودم رو پیدا کردم.

روز پدر

و این نامه، تموم علاقه و وابستگی هایی که تو وجودم انکارشون کردم، فراموششون کردم، چشم و دلم رو روشون بستم، ازشون گذشتم، تا بتونم :

 رنج حاصل از آزارها و دردهایی که به زندگیمون وارد کرد،

رنج حاصل از تمام اتفاقاتی که با نبودنِ حضورش و بودنِ سایه ی سرد و شومش تو زندگیمون افتاد،

تلخی ِ تک تک اشک هایی که من، مادرم و برادرم، ریختیم، روزهایی که با دلهره و وحشت گذروندیم،

تموم ِ لحظه هایی که غمی به دل ِ برادرم نشست، مسیرش عوض شد، آیندش تغییر کرد، حالش آشوب شد،

تمومِ تنهایی های مادرم و خستگی دل و روح و وجودش،

ترس و وحشت از تیرگی هایی که تو وجود یه انسان میدیدم، انسانی که خونش تو رگ هام بود،

عذاب ِ وجدان تمام اشتباهاتی که اگر می بود و دستم رو میگرفت، اگر می بود و برای بودنش دنبال دیگری نبودم،

خستگیِ تموم بیراهه هایی که به امیدِ پیداکردن ذره ای محبت، آرامش و فرار از اتفاقاتی که فراتر از توان من بود، رفتم ،

بارِ سنگین ِ خطاهایی که تا ابد به دوشم خواهد موند،

و...

 فراموش کنم رو، دوباره به یادم آورد و شد یه بغض ِ سنگین و خفه کننده که تو گلوم نشسته و تبدیل به اشک نمیشه ... و نمیخوام که بشه... و نمیخواد که بشه...

با دیدن این نامه دوباره، بدون اینکه بخوام، یادم اومد، میزانِ وابستگیِ من به بابام، خیلی بیشتر از مامانم بود، و من – منی که همه ی زندگیم بر پایه ی احساسه، منی که با دلبستگیام زندگی میکنم، منی که حتی گذشتن از آدم های غریبه برام سخته–  مجبور شدم همه ی اون حس ها رو، تموم ِ اون پیوندهای خونی رو، تموم اون وابستگی ها رو، تو وجودِ خودم، بکُـــــــــــشَم، نابود کنم، فراموش کنم، تا بتونم دوباره زندگی کنم...

 سه سال بعد، تو دفتر خاطراتم، با خودکار قرمز، نوشته بودم:

من خیلی آرزوها دارم، اما از همه مهمتر : " سلامتی پدر و مادر و برادرم و داشتن یک خانواده ی صمیمی است." و اولِ مهمترین آرزوم هم، اسم پدرم رو آورده بودم...


موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۴ ، ۱۹:۳۹
رها

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


تو سریال خانه ی سبز، بابای علی، بعد چند سال از آمریکا برگشته و میخواد بچه اش رو با خودش ببره. و علی این وسط به دنبال پیدا کردن هویت خودشه و به دنبال جواب این سواله که اون مال کیه؟ و حالا باید منتظر بمونه تا دادگاه تشخیص بده اون مال کیه؟

اون حرف میزنه و من چشمام پر اشک میشه، اون حرف میزنه و من اشکای داداشم یادم میاد... سرم رو به آشپزخونه گرم میکنم و ظرفها رو محکمتر میشورم، و همینجور اشکام میریزه و تصویر چشمای گریون داداشم یه لحظه هم محو نمیشه...

یه سری اتفاقا، حس ها یا خاطره ها تو زندگی هستن که هرچقدر فکر کنی که فراموش شدن، یه نقطه ی مشترک کافیه تا دوباره همش رو به طور واضح برات تداعی کنه.

من از هرچی دادگاهه بیزارم، از هرچی دادگاهه خانوادست متنفرم، متنفرم از این تصویر که بچه ها، به دنبال خانواده هاشون از این اتاق به اون اتاق کشیده میشن. متنفرم از هرچی پدر و مادره که بچه هاشون رو بین مزخرف ترین دوراهی زندگیشون قرار میده. متنفرم از سن بلوغ، از گواهی رشد، از کلمه ی حضانت، از وکیل، از حکم، از طلاق و ...

یکی از برزگترین دلبستگی ها و وابستگی های زندگیم برادرمه. همه این رو میدونن. یکی از بزرگترین کابوس های زندگی من نبودن و ندیدن اون بود و هست. و دادگاه با اینکه خاطرات ناراحت کننده ی زیادی ازش دارم، اما بیشتر از همه من رو یاد لحظه هایی می اندازه که بابام میخواست اونو ازمون بگیره و از پیشمون ببرش.

اون روزا شوم ترین لحظه های زندگیمون بود، روز و شبش به استرس و دلهره میگذشت، تصور یک لحظه تو خونه نبودن برادرم هم کشنده بود، چه برسه به اینکه بخوایم روزها نبینیمش. داداشم از لحاظ قانونی سنی نبود که خودش بخواد در مورد اینکه پیش کی بمونه تصمیم بگیره و باید دادگاه در مورد سرپرستیش حکم صادر میکرد. جلسات زیادی رفتیم و اومدیم. آخرین جلسه، قاضی طوری برخورد کرد که ناامید شدیم، من هیچ وقت اون چهره ی داداشم از جلوی چشمام نمیره، از قاضی ترسیده بود و شروع کرد به گریه کردن، بلند شده بود و میلرزید و بهش التماس میکرد. میگفت من مامان و خواهرم رو میخوام، گریه میکرد و میگفت مگه زندگی من نیست، من از بابام بدم میاد، التماس میکرد به قاضی و به بابام میگفت منو نفرست پیش بابام. و بابام به قاضی میگفت من میخوام پسرم پیش خودم باشه. و قاضی به داداشم میگفت: شاید تا وقتی به سن قانونی برسی، مجبور بشی مدتی رو با بابات زندگی کنی. و داداشم بیشتر گریه میکرد.

از اتاق اومده بودیم بیرون و بابام دست داداشمو گرفته بود و میگفت بیا از الان بریم، میگفت باید عادت کنی پیشم باشی، بالاخره دیریازود دادگاه مجبورت میکنه، و داداشم میگفت ازت بدم میاد. میگفت من مامانمو میخوام.... دستشو از تو دست بابام در آورد و دوید سمت ما و با مامان دوتایی بغلش کردیم، همه جمع شده بودن و نگاه میکردن، اونقدر حالم بد شده بود که نمیتونستم راه برم، خیلی طول کشید تا بیایم بیرون، وقتی رسیدیم دم در، بابام که منتظرمون مونده بود رفت اون ور خیابون و از اونجا خندید و شصتش رو به مامانم نشون داد و بلند داد زد و گفت ازت میگیریمش. مامانم اونقدر عصبی شده بود، نفهمیدیم چطور از وسط اون همه ماشین داره می دوه اون ور، یادم نیست از کجا اون سنگ بزرگو پیدا کرد و پرت کرد به سمت بابام، نزدیک بود بکشش اون روز...

زندگیمون شده بود جنگ و تهدید و اضطراب و دلهره. تا حکم دادگاه بیاد، مردیم و زنده شدیم، اما خداروشکر در نهایت حضانت برادرم به مامانم سپرده شد و ما هیچ وقت ازش جدا نشدیم.

ما هیچ وقت ازش جدا نشدیم و بابام هم هیچ وقت داداشم رو نمیخواست، و فقط قصد داشت بعد گرفتن حکم حضانت، با مامانم سر برگردوندن داداشم بهش، معامله ی مادی کنه. مثل بقیه ی معاملاتی که سر حکم های دادگاه باهامون کرد. ما هیچ وقت از هم جدا نشدیم، اما تو ذهن های هر کدوم از ما، تصویرهای ترسناک و دردآوری از اون روزها جا مونده، تصویرهای سرکوب شده ای که با یه تلنگر، از لایه های پنهون ذهنمون بیرون کشیده میشه و خیلی واضح به نمایش در میاد و روحمون رو آزار میده. مامانم هنوز گاهی خواب اون روزها رو میبینه و با وحشت از خواب میپره و حالش بد میشه. خدا رو شکر من و برادرم، تو وضع نسبتا خوبی هستیم و اگه هر اتفاقی تو زندگیمون افتاده، خدا رو داریم که یه لحظه هم به حال خودمون رهامون نکرده. برادرم گاهی رو لبه ی تیغ راه میره، و اشتباهاتی میکنه که نگرانم میکنه، اما درست تو همون لحظه ها، درست وقتی که خیلی فکرم به رفتارش مشغول شده، کاملا احساس میکنم که خدا چشم ازش بر نمیداره و میبینم دستش رو میگیره و به سمت بهتری میبره. میبنم که اون چیزی که نگرانش بودم، فقط براش تجربه ای شده که تونسته ازش درس بگیره.

این پست رو خیلی وقت پیش نوشته بودم و همون موقع از ثبتش پشیمون شده بودم، اما یه اتفاق امروز باعث شد دوباره همش تو ذهنم بیاد و تصمیم گرفتم بیام اینجا و ثبتش کنم تا هم با خودم در مورد تصمیمی تو زندگیم قرار گذاشته باشم، هم خودم رو با نوشتنش آروم کرده باشم و هم شاید خوندن این نوشته باعث بشه تو تصمیم شده حتی یک نفر برای زندگیش و بچه هاش تاثیر داشته باشم.

نمیدونم چطور بگم و بنویسم، اما خواهش میکنم، اگه میخواین جدا بشین، اگه تحمل زیر یه سقف بودن با هم رو ندارین، بچه ها رو وارد این بازی نکنید. بچه ها رو وارد میدون جنگ نکنید و ازشون واسه ضربه زدن به همدیگه استفاده نکنین. بچه ها رو مثل توپ به هم پاس ندین یا سر به دست آوردنشون با هم مسابقه ندید. اونا رو آواره نکنین، اونا رو از این دادگاه به اون دادگاه نکشونین، راهروهای سرد و شلوغ دادگاه برای بزرگترها هم خیلی تلخ و ترسناکه چه برسه به بچه ها. بچه ها از هر دوی شما سهم دارن و حالا که دارین با هم کنارشون بودن رو ازشون میگیرین، حالا که دارین طبیعی ترین حقشون رو ازشون دریغ میکنین، حداقل بیش از این عذابشون ندید. هیچ چیز تو زندگی ارزش اینو نداره که به دل همدیگه، به دل کسایی که پاره ای از وجود ما هستن، همچین دردایی رو بذاریم. درسته که این روزها تو زندگی بچه ها هم میگذره و این بحران تموم میشه، درسته که در حالت خوشبینانه و فرض محال میتونیم تصور کنیم جدایی شما تاثیری روشون نداره و درسته که در آینده فرصت زیادی دارن و میتونن روزهای خیلی قشنگی رو تجربه کنن، اما هیچ پاک کنی پیدا نمیشه که بتونه این تصویرهای عذاب آور رو برای همیشه از ذهن اونها پاک کنه و از بین ببره. هیچ پاک کنی...


 

 موسیقی نوشت:

برای برادرم، که بزرگترین آرزوم آرامش و خوشبختی اونه. دلم میخواد اونقدر قدرت داشته باشم که بتونم دستشو بگیرم تا به تک تک آرزوهاش برسه. امیدوارم اونقدر زندگیش پر از لبخند و موفقیت باشه که هیچ تصویری تلخی از گذشته به یادش نمونه. خدایا به خودت میسپرمش. در پناه خودت حفظش کن.

داداشی- گوگوش

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۴ ، ۰۰:۳۶
رها

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


یه جاهایی تو زندگی پیش میاد که احساس تنهایی میکنی، که ترسیدی، که حس میکنی داری زندگیتو می بازی، که حس میکنی داری شکست میخوری و وحشت میکنی، اینجور جاها فقط و فقط آغوش گرم ِخانواده میتونه پناهت باشه و بهت احساس امنیت بده. فقط یه پدر قوی و یه مادر پر از عشق میتونه آرومت کنه. اینجور وقتا، اگه هیچی نداشته باشی، همین که بدونی خونه ای هست که همیشه درش به روت بازه، که هستن، که دستت رو میگیرن، که آغوششون بدون منت، بدون تحقیر، بدون سرزنش، و فقط با عشق به روت بازه، دلت قرص میشه و توان ادامه دادن پیدا میکنی. اینجور مواقع، فقط علاقه و مهر پدر و مادری ِ که هرگز دروغ نمیگه و بعدها از اعتماد بهش پشیمون نمیشی.

دلم شکسته، بیشتر از هر وقت دیگه ای تو زندگیم

احساس تنهایی و بی پناهی میکنم، بیشتر از هر دوره ای تو زندگیم

و مثل ِ همه ی روزهای ِ دیگه اینچنینی، مثل ِ همه جاهایی که سردرگم و گرفتار بودم، مثل ِ همه ی وقتایی که دلم شکست، مثل ِ همه ی وقت هایی که نیاز به کمک داشتم، مثلِ همه ی روزها و شبایی که بدترین چیزها رو تحمل کردم، چون کسی رو نداشتم که دستم رو بگیره، بدترین حرف ها رو شنیدم و بیشترین تحقیرها رو به جون خریدم چون قدرتم اونقدر نبود که از خودم دفاع کنم، چون خانواده ای نداشتم که حمایتم کنه، احساس تنهایی و درموندگی میکنم...

تلخ ترین حقیقتی که تو زندگیم باهاش بارها روبه رو شدم اینه که خانواده ای ندارم که منتظر من باشن و در خونشون به روم باز باشه. جایی رو ندارم که بهش پناه ببرم، خانواده ای ندارم که کنارشون احساس مهمون بودن، احساس سربار و مزاحم بودن نداشته باشم. پدر و مادری ندارم که یک بار، فقط یک بار، محض رضای ِ خدا فقط یک بار، تو بحرانی ترین شرایط زندگیم ، ازم بپرسن حالم چطوره؟ روزام چطور میگذره؟ ازم بپرسن نیاز به چیزی نیاز دارم یا نه؟ ازم بپرسن کمک میخوام یا نه؟ ازم بپرسن نه برای رفع مسئولیت، بپرسن چون واقعا نگران منن. خانواده ای ندارم که بدونن من خیلی وقت ها همون دختر کوچولویی هستم که از خیلی چیزها میترسم و حالم بد میشه و نیاز به کمک و حمایتشون دارم. که بدونن من خیلی وقت ها دختربچه ای هستم که ممکنه راه رو خطا برم و اونا باید تو خیلی از تصمیم گیری های زندگیم کنارم باشن. خانواده ای که بدونن و بفهمن و باور کنن و حس کنن که بار تحمل این همه اتفاق پشت سر هم روی شونه های من خیلی سنگینی میکنه و منم نیاز به همراهیشون دارم و یواش یواش دارم صبر و توانم رو از دست میدم..

دلم پدری میخواد که هرگز نداشتم، پدری که وقتی تو این همه مصیبت گیر میکنم، وقتی روزگار غافلگیرم میکنه،، وقتی هر روز و هر شب، با اشک خوابم میبره، به اون پناه ببرم، بدوم به سمتش، سرمو بذارم روی شونش و زار بزنم. پدری که دستمو بگیره، اشکامو پاک کنه، موهامو نوازش کنه و بهم بگه که تنها نیستم، پدری که بهم بگه کنارمه و دیگه نمیذاره هیچ کس تو دنیا، هیچ طوری، بهم آسیب بزنه و همین یه جملش کافی باشه تا باور کنم، در برابر همه ی آدمایی که خواسته و ناخواسته دلم رو به درد میارن، قدرت جادویی ای برای حفاظت از خودم دارم و بی نیازم کنه از همه ی مردهای دنیا...

این روزها، بیشتر از هر وقت دیگه ای از کسی که تو شناسنامم اسمش به عنوان پدر ثبت شده ناراحتم چرا که بیشتر از هر وقت دیگه ای به حضور و حمایتش نیاز دارم و میبینم که نبودنش، هیچ وقت نبودنش، چطور تو زندگیم تاثیر گذاشته و گاهی چقدر مسیر رسیدن به خواسته هام رو طولانی کرده یا منو از چیزهایی که براشون تلاش کردم دور کرده. بارها و بارها به وبلاگش رفتم و خواستم پای نوشته های سرتاپا دروغش، بنویسم که چقدر ازش بدم میاد و هیچ وقت نمیتونم ببخشمش. بارها و بارها خواستم تو ف.یسبـــوک و هزارتا شبکه ی اجتماعی دیگه ای که داره توشون نقش یه شاعر و نویسنده ی باشعور و فهیم و یه انسان سربه زیر و مطیع در پیشگاه خداوند رو بازی میکنه و دخترای زیادی هم جذبش شدن، دخترایی تقریبا همسن و سال خودم، براش پیغام بفرستم و...

ازش بپرسم چطور میتونه اینقدر دروغگو باشه؟ چطور میتونه اینهمه نامرد باشه؟ چطور شب ها خوابش میبره؟ چرا برای ما هیچ وقت پدری نکرد؟ چرا به دنیامون آورد وقتی نمیخواستمون؟ چرا باعث وجود آوردن ما شد، وقتی لیاقت داشتن حتی اسم پدر رو هم نداشت؟ چرا؟ واقعا چرا؟ بارها خواستم ازش بپرسم چطور نماز میخونه و روزه میگیره؟ چطور اینقدر ادعای مسلمونی داره؟ چطور میتونه سرش رو رو مهر بذاره و در برابر خدا شرمنده نباشه از اینکه بچه هاش رو تو این دنیای به این بزرگی رها کرده و خودش داره شاد و سرخوش زندگی میکنه؟ چطور میتونه دستاش رو رو به آسمون بلند کنه و ازخدا خواهشی داشته باشه در صورتی که حتی نمیدونه بچه هاش شب ها چطوری سرشون رو زمین میذارن؟ چطور همه جا به آخــ.ـونــد زاده بودن خودش و خاندانش و اصل و ریشه ی روحـــانی.ش، به تربیت مذهبـیش، افتخار میکنه و دم از دین و ایمان و خدا و پیغمبر میزنه و دعای ندبه و زیارت عاشورا و نماز اول وقتش ترک نمیشه، اما نه تنها به بزرگترین وظیفه ی دینیش که حمایت از بچه هاشه عمل نمیکنه که برای اونها آرزوی بدبختی و سیاه روزی داره و از کمترین فرصت ها برای از بین بردن اونها استفاده میکنه؟ چطور سالها، حتی خیلی بیشتر از وظیفش و قانون مــملکتش، برای دفـاع از کشـورش تو سخت ترین شرایط جنگیده اما اینقدر راحت میگذره از این حقیقت که حالا گاهی بچه هاش برای نفس کشیدن، برای یه قدم برداشتن، برای زندگی، باید با هزار تا مشکل کوچیک و بزرگ تنها و بدون هیچ پشتوانه و تکیه گاهی بجنگن؟ خواستم ازش بپرسم، چه جرمی؟ چه جرمی میتونه از یه اولاد اونقدر سنگین باشه، اونقدر نابخشودنی باشه که سهمش از مردی به اسم پدر تو زندگیش فقط کابوس و وحشت و نفرت باشه؟

خواستم ازش بپرسم گناه من و برادرم چی بود؟ چی شد که یادش رفت من همون رها کوچولوی بابایی بودم که شنیدن صدای کلیدش برای از خوشحالی به آسمون پریدنم کافی بود؟ چی شد که یادش رفت برادرم همون بچه ای بود که وقتی به دنیا اومد، همه اولین بار شوقش رو دیدن؟ چی شد که موهای خرگوشی من، لب های قرمز و براق داداشم، چشم و ابروی مشکی شبیه به خودشِ من، چشمهای آبی داداشم و شیرین زبونیاش یادش رفت؟ خواستم بپرسم الان چی تو زندگیت داری که به همه ی اینها می ارزه؟ این روزها، تو زندگی کثیف و پر از نیرنگت، چی به دست آوردی که بی خیال بودن کنار پسرت که حالا مرد رشیدی و دخترت که حالا برای خودش زن ِ بالغیه شدی؟ امشبم مثل ِ چند شب گذشته خواستم این کارو کنم اما میدونستم با پرسیدن این سوال ها و بر فرض محال، جواب گرفتن ازش، جوابایی که قبلا هم شنیدمشون، جواب هایی که نمیتونه حتی لحظه ای التیام بخش دردهای ِ بچه هایی از جنس ِ ما باشه، جواب هایی که برادرم رو هم به مرز جنون رسوند، حالم از اینی که هست بدتر میشه ...

پس دستام رو بردم به سمت آسمون و از خدا خواستم، خودش جای ِ خالی همه ی نداشته های زندگیم رو پر کنه، ازش خواستم تکیه گاهم باشه و برام پدری کنه، ازش خواستم واسه گذران این روزا بهم صبر و آرامش بیشتری بده، ازش خواستم خودش آغوششو به روم باز کنه و کاری کنه دلم کمی آروم و قرار بگیره...

میدونم صدامو میشنوه، میدونم....


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۳ ، ۰۲:۱۵
رها