سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده
بایگانی

۱۸ مطلب با موضوع «برای آقای خوب» ثبت شده است

یکی دو ماه قبل، سامسونگ یه کمپین خیلی خیلی خوب، به اسم یادگاری تو به زمین راه انداخته بود که اگه گوشی سامسونگ داشتی میتونستی با ارسال شماره سریالش توش شرکت کنی تا یه درخت به نام خودت، یا به نام هرکس که میخوای به عنوان هدیه از طرف تو، تو جنگل هایی که برای این کار در نظر گرفته شده کاشته بشه.

من تو این کمپین شرکت کردم و درختی هم که قرار بود کاشته بشه تقدیمش کردم به آقای خوب، تا اینکه چند روز پیش برام پیام اومد که درخت شما کاشته شد.

خیلی حس خوبیه اینکه بدونی، یه جایی تو این زمین، همچین یادگار باارزشی از تو، به عزیزترین فرد زندگیت و همه ی زندگیت، وجود داره که تا سالیان سال به نام تو و اون باقی خواهد موند.

آقای خوب به اینکه چیزی رو به نام خودش بخره و ثبت کنه اعتقاد نداره، اما دیروز که گواهی کاشت درخت رو بهش نشون دادم گفت: "تا همیشه این تنها سندی خواهد بود که به نام من میمونه."


 


۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۵ ، ۱۸:۰۳
رها

حسِ عجیبیه وقتی تک تک سلول های وجودت، تمومِ روحت وابسته به وجودِ یه نفر میشه. حس عظیم و قدرتمندیه و گاهی حتی ترسناک! وقتی تا این اندازه، شادیت، غمت، خندت، گریه ات، خشمت، ترست، خوشبختیت، آرامشت، انگیزت، دلهرت، حسادتت، موفقیتت، زنده بودنت، امیدت، ناامیدیت، آرزوت، رویات، محبتت، ضعفت، اعتمادت، قدرتت و ... فقط و فقط وابسته به نگاه و نفس کشیدن یه نفر باشه، فقط و فقط یک نفر...

حس غیرقابل توصیفیه وقتی تمامِ حس های دنیا رو با یه نفر تجربه کنی، وقتی همه ی نیازهات خلاصه بشه در نیاز به تنها کسی که تو رو بی نیاز از همه ی دنیا میکنه، وقتی فاصله ی بین خنده و گریه ات، به ثانیه ای و نگاهی از کسی بند باشه که همه کس تو توی زندگیه و توانِ زنده بودنت رو از اون میگیری.

 حس عجیب و وصف ناشدنی ایه، حس بی نهایت و باشکوهی به نام عشق... 

 

* عنوان پست: از آهنگ کی بهتر از تو - عارف


موافقین ۶ مخالفین ۱ ۱۶ آبان ۹۵ ، ۰۱:۴۵
رها


خوشحالم که ساعت ها را عقب کشیده اند، حالا یک ساعت بیشتر عاشقت بوده ام...

 

 

+شونه به شونه با منی



موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۲۵
رها

درگیر رویای توام، منو دوباره خواب کن

دنیا اگه تنهام گذاشت، تو منو انتخاب کن

 

دلت از آرزوی من، انگار بی خبر نبود

حتی تو تصمیمای من، چشمات بی اثر نبود

 

خواستم بهت چیزی نگم، تا با چشام خواهش کنم

درا رو بستم روت تا، احساس آرامش کنم

 

باور نمیکنم ولی، انگار غرور من شکست

اگه دلت میخواد بری، اصرار من بی فایدست

 

هرکاری میکنه دلم، تا بغضمو پنهون کنه

چی میتونه فکر تو رو، از سر من بیرون کنه

 

یا داغ رو دلم بذار، یا که از عشقت کم نکن

تمامِ تو سهمِ منه

به کم قانعم نکن

 

 

 

 

 

 از اول قرارِ دو طرفه ی ما و تنها دلیلِ بودنمون کنار هم، همین جمله بود: " تمامِ تو سهمِ منه"، و ازم نخواه خودم رو تو داشتنِ تو به کم قانع کنم، به هیچ قیمتی ... چرا که نه میتونم و نه میتونی، و دیگه برایِ کنارِ هم بودنمون دلیلی وجود نداره اگه به هر علتی، بخوایم حتی ذره ای خودمون رو به کمتر از چیزی که بودیم و حس کردیم راضی کنیم.

 تموم شدنِ من و تو از جایی شروع میشه، که بخوایم از چیزهایی که نفس کشیدنمون بهش بند بود، کم کنیم و نبینیم و نشنویم و حس نکنیمشون به هر بهونه و دلیل و توجیهی...

 

+انتخاب – شادمهر عقیلی

 


کامنت ها رو میبندم، چون نه حوصله ی گفتن دارم، نه شنیدن. فعلا خسته تر از اونیم که بخوام حرف بزنم.

موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۵ ، ۱۳:۰۰
رها

همه ی برنامه ی اســتیج یه طرف، این ترانه ی بی نظیر ( بغضِ دریا ) با شعر رها اعتمادی و صدای جاودانه ی عارف یه طرف

انگار همه ی زندگیم، همه ی لحظه های دیروز وامروزم، همه ی حسم، همه ی عشقم تو این شعر خلاصه شده، تنم به لرزه میفته وقتی گوشش میدم... انگار خودِ خودِ منم و همه ی وجودم داره میخونش

 

 

همه از دور میشنیدن بغضه دریا تو صدامه          همشون به هم میگفتن غمه دنیا تو نگامه

همه درهاشونو بستن تنها موندم زیر بارون          تنهایی گاهی یه مرزه بینه آزادی و زندون

 

از نفس افتاده بودم اومدی... راهمو گم کرده بودم اومدی

جاده خالی و بدونه نور ماه... ماهمو گم کرده بودم اومدی

 

خودمو گم کرده بودم کسی حالمو نپرسید          دردامو میگفتم اما کسی حرفامو نفهمید

نمیدونم از کجای سرگذشتو سرنوشتی          که از اون دوزخ گرفتی منو دادی به بهشتی

که نه جاده رو به مرگه نه تو تنهایی میپوسم      بدون هر شب وقتی خوابی هر دو پلکاتو میبوسم

 

از نفس افتاده بودم اومدی...

 راهمو گم کرده بودم اومدی...

 

موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۲۷
رها

وقتی برای اولین بار، فارغ از نقابها و القاب همیشگی، باهاش همراه شدم، من بودم و یه دنیا دلهره، و اون بود و یه دنیا سکوت. من -منِ اون روزها که دنیا دنیا از امروزم فاصله داشت- بیقرار بود و ناآروم و میخواست پشت شیطنت های همیشگی و حرف زدنهای پی در پی پنهون بشه و اون فقط لبخند میزد و سکوت میکرد. تو دلم ترس عجیبی بود و تو دلمون پر از ناشناخته ها، عقل و منطق و تموم چیزهایی که بهشون باور داشتیم، حکم رد میداد به بودنمون در کنارِ هم، اما نمیفهمیدیم و نمیدونستیم چی شد و چطور بهم رسیدیم، و هیچ کدومو نمیدیدیم و نمیشنیدیم چون حکم دل عاشقی بود. حکمی که اتفاق افتاده بود، بدون اینکه ازش خبر داشته باشیم. بی تاب بودم، بی تابِ بی تاب، تا اینکه توی سکوت مطلق، بدون کوچکترین کلمه ای یا نگاهی حتی، دستهاش رو روی دستهام گذاشت، دستهاش رو روی دستهام گذاشت و من دلم میخواد تا ابد این لحظه رو تکرار کنم، دستهاش رو روی دستهام گذاشت و من همون لحظه ذوب شدم، دیگه هیچ چیز به جز اون نمیدیدم و نمیفهمیدم و نمیشنیدم، و معجزه ای که یک عمر مطمئن به تحققش بودم اتفاق افتاد.

تمام ِ رها، تمام ِ تمام ِ رها، شد او. وقتی دستهاش رو لمس کردم -دستهایی که قدرتش از همه ی وجود و حسِ مردی بود که حکمِ دلش با وجود همه ی نبایدها اون رو کنارم کشونده بود- من با همه ی بیقراریها، قرار گرفت، غرقش شدم، و از اون به بعد توی دنیای اون نفس کشیدم و نخل ها شاهدن، تموم نخلهای شهر شاهدن که بعد از مجعزه ی ظهورِ دستهاش تمام بیقراریها، قرار شد. تمامِ لحظه های بدون او فراموش شد و دنیا رنگ دیگه ای گرفت. دستهایی که من رو به آرامش، به زندگی، و به خدا نزدیک کرد.

بهم گفته بود تو رها هستی ولی رها شدنی نیستی، بهم گفته بود همیشه این دست ها ازت محافظت میکنه، حالا که این همه زمان از روز میلادِ من گذشته، از روزِ ظهورم، اما هنوز اون دست ها، حتی لحظه ای دستهام رو رها نکرده و هر روز محکم تر و عاشق تر از قبل دستهام رو نگه میداره.

بارها و بارها، بهش گفته بودم، بارها و بارها بهش گفتم که نمیدونم چرا دست هات رو حتی از چشمهات بیشتر دوست دارم، و همیشه یه جواب شنیدم: چشم هام خیلی ها رو میبینه، ولی دست هام فقط تو رو لمس میکنه. فقط و فقط تو رو...

و اونقدر با بندبند انگشتهاش، با تک تک خطوط دستهاش، با ناخن هایی که همیشه با دیدنشون لبخندی روی لبم میشینه، زندگی کردم، که حتی با چشمان بسته، از بین صدها، هزاران، میلیونها، و میلیاردها دست، میتونم حسشون کنم.

و من گاهی تا مرز جنون حسود میشم و حسودی میکنم به همه ی چیزهایی که دستهاش - که بزرگترین داراییِ من تو زندگین- لمس میکنه، به خودکارش، به گوشی موبایلش، به کیفش، به دکمه های کیبوردش، به استکان چایش، به کنترل تلویزیونش، و به همه دستهایی که دستهای اون رو حتی برای ثانیه ای لمس میکنن، حتی برای ثانیه ای...

من حسودی میکنم به ...

 

+ تو رو دیدم، خدا خندید...

 

توضیح نوشت:

+ این مطلب یکی از پست های وبلاگ قبلیمه که تصمیم گرفتم با کمی تغییر، به مناسبت امروز تقدیمش کنم به آقای خوب.

+ عنوان پست، برگرفته از یکی از شعرهای مصطفی مستور 

۱۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۴ ، ۱۶:۲۶
رها


همه ی شهرهای دنیا

در نقشه ی جغرافیا

به نظرم نقطه های خیالی اند

مگر یک شهر;

شهری که در آن عاشقت شدم

شهری که بعد از تو وطنم شد...



- سعاده الصباح -

موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۴ ، ۰۷:۰۰
رها

بهش میگم: اگه بتونی یه چیز رو در من تغییر بدی، چیو عوض میکنی؟ چه رفتاری؟ چه برخوردی؟ چه طرز فکری؟ 

نگام میکنه و میگه: هیچی. هیچه هیچی.

میگم: تو این لحظه نمیخوام عاشقانه بهم فکر کنی و جواب بدی، یا به خاطر من جواب دیگه ای بدی، میخوام واقعا بدونم چی تو من هست که تو ازش راضی نیستی؟ چیو دوست نداری؟ چی تو من هست که فکر میکنی درست نیست؟ چه اشکالاتی در من میبینی؟

میگه: من هیچ وقت برای دل خوش کردن تو بهت حرفی نزدم و نمیزنم، باور کن هیچی نیست حتی یک مورد. تو زن فوق العاده ای هستی، تو کامل ترین زنی هستی که دیدم و میشناسم. تو همه چیز رو با هم داری. میگه: من همیشه عاشقت بودم، از اولین لحظه ای که با سین گفتن شیرینت سلام کردی و دلم رو بردی تا الان، و هر روز هم احساسم بهت بیشتر شده، اما قبلا با وجود همه ی علاقم بهت، نمیتونستم یه سری اشکالات رفتاریت رو نادیده بگیرم و خیلی جاها واقعا اعصابمو خرد و ناامید و خستم میکردی... تو تلاشت و تغییراتت فوق العاده بود، تو کاملا تغییر کردی و حتی کوچکترین چیزی که فکر کردی تو وجودت یه ذره هم اشکال داره شناختی و اصلاحش کردی. تو بزرگترین حسنت -که برای من بی نهایت مهمه- اینه که شعور بالایی داری، تو بی نظیری، بی نظیر. و نه تنها یه زن، که یه انسان کامل هستی. من خیلی مرد خوشبختیم و خدا خیلی دوستم داشته که تو رو بهم داده و به خاطر بودنت همیشه شکرش میکنم. ازت خیلی راضیم. خیلی. خدا هم ازت راضیه و خوشحاله که همچین بنده ای داره.

میگه: من بهت افتخار میکنم رهام، تو آدم خیلی موفقی میشی، نه اینکه الان نباشی، الانم هستی، ولی روزهای خیلی خیلی بهتر و پربارتری در انتظارته. من به اون روزها و به درخشیدن تو ایمان دارم...

 

چه حسی بهتر از این که همه ی زندگیت، مردِ زندگیت، و کسی که عاشقشی و بیشتر از هرکسی تو دنیا قبولش داری و برات مهمه، کسی که تحت هر شرایطی و تو هر لحظه ایمان داری به زلالیش، به حسش، به فهمیدنش، به فکر کردنش، به شعورش، به صداقتش، به حمایتش، بهت اینو بگه؟ مطمئنم خوشبختی از این بالاتر نبوده و نیست...

 


+پست عاشقانه ی خودشیفته گرایانه ی من رو با "حس خوبیه ی شادمهر" بخونین ;)

+بالهای روی سرم پیداست آیا؟ :D

۲۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۴ ، ۱۹:۱۱
رها


نمی دانی چه روزهایی را بی تو گذرانده ام 
به خاطر این روزها از تو بدم می آید 
می توانستیم با هم خوشبخت باشیم ...

 


تقدیم به مردِ زندگیم: کی فکرشو میکرد- رضا یزدانی



حالا تو بعد از اون، دوران اشک و درد، 

کنار من هستی، کی فکرشو میکرد...

 


+عنوان پست از کتابِ محبوبم، "سلوک" نوشته ی محمود دولت آبادی و متن پست از رومن گاری.


موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۴ ، ۰۰:۰۱
رها

" منتقل شده از وبلاگ قبلی در بلاگفا "


نیچه میگه:

"تنها آن کس زنانگی را در زن آزاد می کند، که چندان که باید از مردی بهره ور باشد."

و من به این جمله، تو زندگی خودم ایمان آوردم. از وقتی که آقای خوب شد قشنگ ترین اتفاق زندگیم، دلم لرزید و زندگیم دگرگون شد، خیلی چیزها برام تغییر کرد. نمیخوام بگم همه چی رویایی بود و از اول تا آخر هیچ مشکلی نداشتیم، نمیخوام بگم که اوضاع همیشه بابِ میلمون بود، نمیخوام بگم که حتی یه لحظه ی تلخ رو با هم تحربه نکردیم، دعوا نکردیم، از هم ناراحت نشدیم یا هیچ اشتباهی نکردیم، اما میخوام بگم، با همه ی بالاپایین هایی که پشت سرگذاشتیم، اونقدر عشق و امنیت و آرامش از آقای خوب گرفتم، که تونستم به تعریفی از کلمه ی "مرد" برسم، تونستم چشم های عاشقِ یه "مرد" رو تو لحظه لحظه ی زندگیم حس کنم، تونستم حسِ خوبِ تکیه کردن و حمایت یه "مرد" رو درک کنم. تونستم امنیت داشتن با حضور یه "مرد" رو تجربه کنم، تونستم با گرفتن دست های یه "مرد"، تموم غم های دنیا رو فراموش کنم، تونستم به یه "مرد" اعتماد کنم، و تموم اینها با توجه به زندگی ای که داشتم، تصورش هم حتی برام غیرممکن بود!

و وقتی این اتفاقات درونم افتاد، تونستم خودم رو هم باور کنم، تونستم با بزرگترین نیروی درونم، با زنانگیم ارتباط برقرار کنم، تونستم ایمان بیارم این زنانگی تو وجودم اونقدر قدرت داره که بتونه یه "مرد"، کسی که با خودش به این لحظه رسیدم رو هم، از همه ی دنیا بی نیاز کنه، تونستم ببینم وقتی این دو قدرت عظیم تو وجودمون، با هم یکی بشن، با هم قدم بردارن، با هم همراه بشن، میتونن قشنگ ترین اتفاقات دنیا رو رقم بزنن، و دیگه هیچ غیرممکنی براشون وجود نداشته باشه. تونستم هرلحظه بهتر و قشنگ تر زندگی کردن رو با همه ی وجودم لمس کنم.

چند روز بود که با خودم فکر میکردم که روز مرد، چیزی بنویسم که شایسته ی آقای خوب باشه و بتونم حسم رو بهش بیان کنم. خیلی نوشتم و پاک کردم، خیلی. هربار کلمات کافی نبود، یه جاش میلنگید، یه چیزی کم داشت، اونقدر قدرت نداشت که اونچه که حس میکنم رو بیان کنه، هنوزم از اونچه که نوشتم راضی نیستم، اما میدونم قشنگ ترین حس هایِ دنیا با کلمات قابل وصف نیستن، و من هرچقدر که تلاش کنم اونها رو به نوشته تبدیل کنم، نمیتونم و فقط باید حس بشه و لمس بشه.

روز مرد رو به مردِ خودم، و تموم ِ پدرها و آقایونی که اینجا رو میخونن تبریک میگم.

 

 موسیقی نوشت:

چند روزه که بی وقفه دارم این آهنگ رو گوش میکنم، تقدیمش میکنم به بهترین مرد دنیا.

 

*من بیشتر اوقات به آقای خوب، چیزهایی رو هدیه میدم که خودم درستش کرده باشم، چند وقت بود که قول هایی بهش داده بودم، اگه دوست داشتین میتونین ادامه ی مطلب عکس هدیه های امسالم رو ببینید


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۵:۱۷
رها