سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده

۱۳ مطلب با موضوع «اینســتاگـرام» ثبت شده است

یه روز چهل و سه بار غروب آفتاب رو تماشا کردم! خودت که می دونی... وقتی آدم دلش خیلی گرفته باشه از تماشای غروب چه لذتی می بره...



+به من نگو گریه نکن - عارف


موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۵ ، ۱۹:۲۸
رها

این نامه رو چند روز پیش مامانم تو وسایلش پیدا کرده و عکسشو برام فرستاده. داداشم به محض اینکه رسیده بود خونه و دیده بودش بهم زنگ زد و با لحنی که بچگیاش صدام میکرد گفت: آجی جونم، پستچیش 22 سال نامه رو دیر بهم رسونده. اونقدر دلم براش تنگ شده که داشتم خفه میشدم و به سختی خودم رو کنترل کردم نزنم زیر گریه و اونا رو هم ناراحت نکنم.



وقتی این نامه رو نوشتم داداشم هفت ماهش بوده، صورت ناز و معصومش رو میتونم تصور کنم، احتمالا یه بعداز ظهر که از مدرسه اومدم نوشتمش و گذاشتم کنار گهوارش. نهایت هنر و ذوقمم تو طراحیش به کار گرفتم و جوری هم رنگش کردم که بچه ی به سن اون دوستش داشته باشه.

من کلا از بچگی هرچقدر از نقاشی خوشم نمیومد، به جاش علاقه ی زیادی به نوشتن و نامه نگاری داشتم، هرسال عید برای خاله هام و داییام کارت پستال میخریدم و پشت هرکدومشون یه شعر یا جمله ی تبریک سال نو مینوشتم، گاهی زودتر از عید براشون پست میکردم، یه وقتاییم موقعی که میرفتیم خونه ی مامان بزرگم، بهشون میدادم. همیشه برای کیهان بچه ها نامه مینوشتم و از همه چیز باهاشون حرف میزدم، حتی دعوا با دوستام! و با ذوق مجلشو میخریدم تا جواب نامه هام رو توش بخونم. اما بیشترین تعداد نامه و ابراز احساساتم رو به داداشم دارم. اون برعکس من اهل نقاشی بود و همیشه برام نقاشی میکشید و بهم میداد.

یه چیز جالب تو این نامه برام اینه که من از همون بچگی ان شاءالله رو استفاده میکردم، اونم به شکل صحیحش. همچین دخترِ ماهی بودم من، البته اگه شما چشمتون رو به روی خط زیبام ببندید ((((:

۲۰ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۹۴ ، ۰۰:۱۰
رها

وقتی بچه بودم همیشه موقعی که کتلت داشتیم، مامانم یه دونه کوچیکشو برام درست میکرد، خیلی ذوق میکردم، کنار گاز منتظر میموندم تا سرخ بشه و بعد به محض اینکه آماده میشد، داغِ داغ می خوردمش و برام خوشمزه ترین غذای دنیا بود. انگار مزش با بقیشون خیلی فرق داشت.

از وقتی که اولین کتلت رو درست کردم تا الان، به رسم اون روزا برای خودم کتلت کوچیکه رو درست میکنم و با همون ذوق، داغِ داغ میخورمش.

میدونم اون طعم رو نداره، اما حسِ خوبِ اون لحظه ها رو برام زنده میکنه و من باز همون دختر کوچولویی میشم که کنار گاز ایستاده و خوشمزه ترین کتلت دنیا رو از این دست به اون دست جابه جا میکنه تا نسوزه، و تند تند فوتش میکنه تا سریع تر خنک بشه و بتونه بخورش...


۱۴ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۹۴ ، ۰۰:۲۱
رها

معرفی میکنم؛

بچه ها: من و کودک درونم

من و کودک درونم: بچه ها 



مشابه اینو تو پیج یکی از دوستای هنرمندم دیده بودم و همون موقع تصمیم گرفتم درستش کنم. و نتیجه ی کار شد اینی که می بینید. بزرگه خودمم و اون بچه کوچیکه ی قنداقی با سنجاق و مهره ای که بهش وصله تا چشم نخوره هم کودکِ درونمه و برام نماد اینن که خودم رو دوست دارم و با عشق خودم رو در آغوش میگیرم و از کودک درونم محافظت میکنم و نمیذارم دچار احساس های ناخوب بشه.

عروسک درست کردن لذت خاصی داره، من فکر میکنم آدم ها وقتی میخوان عروسک خودشون رو درست کنن، خیلی قشنگ درونشون رو به تصویر میکشن. من موقع درست کردنشون فکر نکردم که چطور رو جزئیاتش کار کنم که شبیهم بشه و فقط به دلم و حسم اعتماد کردم و گذاشتم اونها تصمیم بگیرن که چطوری درستشون کنم، ولی وقتی تموم شد دیدم بهم خیلی شباهت داره، عکسشو برای دوستم که فرستادم، میگه دقیقا خودِ خودتی :D

اینجور کارا حس خیلی خوبی میده، احساس میکنی قاطی دنیای آدم بزرگا نشدی.


اینقدر ذوق داشتم که صبر نکردم قابش کنم و بعد عکس بگیرم (((:

۲۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۴ ، ۱۹:۰۵
رها

مامانم از وقتی یادمه تو ظرف قند، یه کیسه وانیل میذاشت، واسه همین همیشه قندای خونمون عطر خوشی داشت که همه هم خیلی دوستش داشتن و هرکی خونمون میومد میخواست رازش رو بدونه. من بهش میگفتم بوی مهربونی.

الان خیلی وقته که یه کیسه کوچولوی گل گلی دوختمو توش وانیل ریختم و گذاشتم تو ظرف قند ...



حالا هربار که قندونو پر میکنم بازم خونه پر از بوی مهربونی میشه، پر از حسِ خوشبختی اون روزها، پر از حسِ داشتنِ یه خونه ی گرم و یه خانواده ی پر از عشق، پر از یادِ وقتایی که من بچه بودم و مامانِ عاشق منتظرِ اومدن مَردِش از سرکار بود، پر از حسِ وقتایی که صدای کلیدای بابا رو که عمدا تکونشون میداد تا متوجه اومدنش بشم رو میشنیدم و پر میکشیدم به سمت در و داداش کوچولومم چهاردست و پا خودش رو بهم میرسوند، وقتایی که سماورِ خونه و قوری روش چایِ تازه دم داشت و قندونِ گل سرخیِ توی سینی عطرِ عشق و آرامش میداد...

حالا هربار که قندونو پر میکنم، با اینکه با چای اصلا قند نمیخورم، یه چایِ قند پهلویِ مهربونِ نوستالژی خودم رو مهمون میکنم، به یادِ تموم ِ روزهایی که نیست، به یادِ تموم روزهایِ قشنگی که حالا فقط برام مثلِ یه خوابِ مبهم، که تو یه ظهرِ داغ تابستون دیدم میمونه...

۲۷ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۴ ، ۲۲:۳۰
رها

وقتی ایده ی Memory Jar رو از فاطیما شنیدم و درستش کردم، از اونجایی که عادت دارم هرسال آرزوها و اهدافی که برای همون سال در نظر دارم ثبت میکنم، یه شیشه دیگه برای خودم تزئین کردم و توش هرچیز کوچیک و بزرگی که میخواستم تو سال 94 انجام بدم نوشتم و اسمش رو گذاشتم: Dream Jar.

امروز داشتم فکر میکردم، حالا که آخرین شب قدر رو پیش رو داریم، و این شبا، شبایِ خوبیه برای دعا کردن برای خودمون و بقیه، بیام اینجا و با شما هم در میونش بذارم، تا اگر جایی برنامه ها و خواسته های امسالتون رو ثبت نکردین، امشب این کارو کنید و آرزوهاتون رو، خواسته هاتون رو به طور مشخص و کاملا واضح، از امروز تا سال آینده همین موقع به هرشکلی که دوست دارین بنویسید. (سال قبل، من پشت فرشته هایی که درست کرده بودم نوشتمشون)


dream jar- mashghesokoot


من معتقدم که تا ما ندونیم چی میخوایم، نمیتونیم چیزی داشته باشیم، تا ما واضخ و روشن رویاهامون رو نبینیم و باهاشون زندگی نکنیم، نمیتونیم به دستشون بیاریم. البته منظور من از این حرف ها تو توهم غرق شدن نیست، اما باور دارم قدرتی که خدا به انسان داده بی نهایته و میتونه به هرچیزی که واقعا بخواد و براش تلاش کنه برسه. کافیه خودمون رو باور کنیم، و دستای خدا رو تو هر قدمی که برمیداریم تو دستمون حس کنیم.

من برای خواسته هام برنامه ریزی و هدف دارم. اگه هدف بزرگی داشته باشم، در عین اینکه تو ذهنم براش تصویرسازی میکنم، تو واقعیت هم میدونم تو دوره های زمانبندی مختلف (میتونه یک ماه باشه، یک فصل، یک سال و .. ) چه کارهایی میتونم براش انجام بدم. برای همین اهدافم رو ثبت میکنم، تا آخر هر دوره، بتونم ببینم چقدر پیشرفت داشتم و اگر جایی به چیزی که برنامه ریزی کرده بودم نرسیدم، دلیلش چی بوده و چطور میتونم برای دوره ی بعد این مشکل رو رفع کنم.

یه چیز دیگم که در مورد Dream Jar برام ارزش داره اینه که، خیلی وقت ها ما اونقدر داشته هامون برامون عادی میشه که فراموش میکنیم اونچه که الان داریم، یه زمانی آرزومون بوده. ثبت کردن اونها، باعث میشه بعد یه مدت وقتی مرورشون کنیم، ببینیم خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردیم، به دست آوردیم. ما یادمون میره، اما خدا هیچ وقت یادش نمیره بندش چه خواسته ای داشته.

بیاین امشب، برای بقیه هم دعا کنیم. شک نکنید انرژی حاصل ازش، بیشتر به زندگی خودمون برمیگرده. به قول یکی از مهمون های برنامه ماه عسل، دو دوتای خدا، چهار تا نیست، هزار تاست...

از اول ماه رمضون امسال، با خودم قرار گذاشتم تا همیشه، هر شب، قبل اینکه برای خودم دعا کنم، حداقل برای 5 نفر دعا کرده باشم، برای چند نفر آرزوی خوب کرده باشم، یه کم که گذشت، تلاش کردم آدمهایی که ممکن بود کمی ازشون ناراحت باشم هم به این لیستم اضافه کنم، اولش سخت بود، نمیتونستم، ولی بعد چند روز، خیلی بهتر تونستم براشون آرزوهای خوب داشته باشم و هر بار بیشتر از قبل احساس میکردم از سنگینی بار رو قلبم کم میشه. (از خدا میخوام بهم کمک کنه، بتونم به چند نفر باقیمونده هم فکر کنم) آرزوهای خوب برای دیگران داشتن، دل آدم رو روشن میکنه. ما اگه یه مهمون مهم داشته باشیم، خونمون رو حسابی تمیز میکنیم و خودمون رو هم آراسته میکنیم، دل انسان جایگاه خداست و باید براش ارزش قائل بشیم و حیفه که بخوایم با گرد و غبار کینه و ناراحتی سیاهش کنیم.

امیدوارم دلتون آروم باشه و به خواسته هاتون برسید.

 

پی نوشت:

*هیچ کدوم از این حرف ها به این معنی نیست که من تو تک تک لحظات زندگیم، همشون رو رعایت میکنم. اینها به این معناست که من همیشه براشون تلاش میکنم و اگه جایی اشتباه کردم، چشمام رو روش نمیبندم و ازش نمیگذرم و تلاشم رو برای اصلاح و جبرانش چندین برابر میکنم.

*مهم نیست از چه مذهبی و با چه اعتقاداتی هستیم، یا چه آداب و مناسکی دینی ای داریم، هممون از هرجنسی که باشیم، آفریده ی خداییم و یه سری روزها و شب ها، میتونه برامون بهونه باشه، بهونه های قشنگ رو از دست ندیم.

*کاری ندارم که تعریف درست هر کدوم از این کلمات چیه، اما برای من مفهوم رویا، آرزو و هدف یکیه. من همشون رو دست یافتنی میدونم. چرا که به قدرت نامحدودی که خدا بهم داده ایمان دارم. برای همین توی نوشته هام، همه ی این کلمات رو به یه معنی استفاده میکنم.

۱۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۴ ، ۱۵:۲۵
رها

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


روباه آه کشان گفت: همیشه ی خدا یک پای بساط لنگ است!

اما پی حرفش را گرفت و گفت:_ زندگی یکنواختی دارم. من مرغ ها را شکار می کنم آدم ها مرا. همه ی مرغ ها عین همند همه ی آدم ها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ می کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت من صدای پایی را می شناسم که با هر صدای پای دیگری فرق می کند: صدای پای دیگران مرا وادار می کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه یی مرا از لانه ام می کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن جا آن گندمزار را می بینی؟ برای من که نان نمی خورم گندم چیز بی فایده یی است. پس گندمزار هم مرا به یاد چیزی نمی اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می اندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار می پیچد دوست خواهم داشت...

 

و اما رازی که بهت گفتم خیلی ساده است: جز با چشم دل هیچی را چنان که باید نمی شود دید. نهاد و گوهر را چشم سَر نمی بیند.

شهریار کوجولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: _ نهاد و گوهر را چشم سَر نمی بیند.

_ ارزش گل تو به قدر ِ عمری است که به پاش صرف کرده ای.

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: _... به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ام.

روباه گفت: _ آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده ای نسبت به آنی که اهلی کرده ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: _ من مسئول گُلمَم.

 

 

پارسال یه عروسک شازده کوچولو خریده بودم اما قول داده بودم عیدی، با دستای خودم، یه شازده کوچولو با لباسِ دومش، روباه و گلش رو درست کنم که روز اول سال به قولم عمل کردم. از علاقم به شازده کوچولو بارها گفتم، و منی که هیچ وقت نه عروسک سازی رو دوست داشتم نه تجربشو داشتم، از تموم علاقه و احساسم به کتابی که باهاش زندگی میکنم استفاده کردم تا بتونم چند تا از شخصیت هاش رو بسازم. حالا هربار که بهشون نگاه میکنم و میبینم که کنار کلی دیگه از دوستای شازده ایشون نشستن، جلوی چشمام جون میگیرن، قسمتی از کتاب تو ذهنم مرور میشه، لبخند به لبم میشینه و انرژی و آرامش عجیبی میگیرم.

 

*عنوان پست قسمتی از متن کتاب.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۹۴ ، ۰۰:۲۹
رها

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


ایده ی این کار رو تو وبلاگ منو خدا دوستیم خوندم، و خیلی ازش خوشم اومد. جریان از این قراره که یه شیشه خالی رو به هرشکلی که دوست داری تزئینش میکنی و میذاری جلوی چشمت، یا جایی که دوست داری، و تو تموم طول سال، هر اتفاق کوچیک و بزرگی که برات افتاد و خوشحالت کرد رو، رو یه کاغذ رنگی مینویسی و آخرش برای خدا یه لبخند میذاری و مینویسی متشکرم :) و میندازی تو شیشه ی شادیات.

از فاطیما خیلی خیلی بابت اشتراک این ایده ی قشنگ ممنونم. من به این چیزا اعتقاد دارم، برای این تیپ کارا تو زندگیم وقت میذارم و خیلی هم ازش لذت میبرم و به هرکی که برسم هم پیشنهادش میدم. من اعتقاد و باور دارم شاد بودن نوعی تشکر از خداست و با شاکر بودن و دیدن قشنگیها، اونها رو بیشتر به زندگیمون جذب میکنیم. من ایمان دارم با این نگاه، در رو به روی اتفاق های خوب باز میکنیم و میتونیم تا آخر سال شاهد کلی معجزه تو زندگیمون باشیم.

میتونید کلی ایده از این کار رو که بهش Memory Jar هم میگن رو از اینجا ببنید. با دیدن این عکسا، تصمیم گرفتم شیشه ی دیگه ای درست کنم تا اهداف امسالم و آرزوهام رو تو اون بذارم. (هنوز تکمیل نشده وگرنه عکس اون رو هم اینجا میذاشتم.)

 

موسیقی نوشت:

توی راه عشقیم کار جدید از گروه 25 بانده، گرچه خیلی مشابه چندتا کار قبلیه، اما بهتون پیشنهاد میکنم علاوه بر شنیدنش، ویدئو کلیپ شاد و پرانرژیشون رو هم ببینید.

 

من این دوتا رو خیلی دوست دارم. مخصوصا تامین رو به خاطر سلیقه و سبک لباس پوشیدنش، شادی، انرژی، لوس و بانمک بودنش ;)

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۴ ، ۱۷:۵۳
رها

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


دوست جانم، بهم یه هدیه ی خیلی خیلی خیلی دوست داشتنی و خاص داده. اونقدر خوشحالم، که دلم میخواد گردنبندم رو به همه ی دنیا نشون بدم و بگم که چقدر حسِ خوبی دارم و به خاطر داشتن همچین دوستی خدا رو شکر میکنم.

فکر میکنم کسی نباشه که از علاقه ی بی حد و اندازه ی من به شازده کوچولو خبر نداشته باشه. شازده کوچولو کتابی که بارها و بارها خوندمش و هر بار هم برام تازه و جدید و سرشار از حس های خوب بوده. کتابی ِ که خیلی روزها، تو شادیم و یا حتی تو اوج ناراحتیم با خوندن یا شنیدنش آرامش گرفتم. شازده کوچولو کتابی ِ که به خیلی ها هدیه اش دادم، و تقریبا بیشتر اطرافیانم، هرجا اسم شازده کوچولو رو میشنون یاد من میفتن...

تو اهدافم، تو رویاهام، تو تصویرسازیام از روزهای آیندم واسه راهی که شروع کردم، دفتر کارم و دیوارهاش هم تصویر شازده کوچولو داره. و حالا این گردنبند، اومده تو خونه ی من کنار ِ بقیه ی دوستای شازده ایش، کنار کتاب و ماگ ها و دفتر ها و عروسک شازده کوچولوم، تا در کنار قدم هایی که برمیدارم، رویاهای من رو هم زنده و زنده تر کنه...

من از وقتی این گردنبند و گرفتم، با پیشنهاد و قوت قلبِ دوست خوبم، قول دادم امسال تولدم، یه لباس شازده کوچولو برای خودم بدوزم...

چیزی که این مدت بهش ایمان آوردم اینه که، مهربونی و حس های خوب  باارزش ترین و موندگارترین چیزیه که میتونیم به همدیگه بدیم. شاید آدم های تیره هم اطرافمون باشن، اما وقتی خالصانه محبت کردن و محبت پذیرفتن رو یاد بگیریم، خود به خود، بدی ها ازمون دور میشن و خوبیها رو به خودمون جذب میکنیم. وقتی خالص باشیم، نا خالصی ها حتی اگر به زندگیمون نزدیک هم بشه، نمیتونه خدشه ای بهش وارد کنه...

 

موسیقی نوشت:

آقای خوب بهم گفتن: آهنگی جدیدی که در وصف من خوندی رو شنیدی؟ با تعجب گفتم نه. گفت پس برو دانلودش کن گوش کن  حالا منم شما رو دعوت میکنم به شنیدن آهنگی که در وصف بهترین مرد دنیا خوندم :

بهترین مرد  - سحر

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۳ ، ۰۰:۰۵
رها

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


نزدیک به سه ماهه که این بامبوها رو از دو تا گلفروشی مختلف خریدم.

تو این مدت، یواش یواش هر کدومشون ریشه زدن، و رشد کردن، اما امروز که داشتم گلدونشون رو میشستم و آبش رو عوض میکردم، دیدم، ریشه هاشون اونقدر به هم گره خورده، که دیگه مثل دفعه های قبلی، از هم جدا نیستن. دیدم، کمتر از سه ماه همدم ِ  هم بودن، اونا رو  اونقدر به همدیگه نزدیک کرده، که دیگه به راحتی نمیشه جداشون کرد.

بامبوهای ِ عزیزم، دستای هم رو گرفتن و حالا دارن با هم قد میکشن. از سبزیشون، از رشدشون، از ریشه های قدرتمندشون، از آرامشی که کنارشون دارم، میفهمم که لحظه های خوبی رو با هم میگذرونن. حالا دیگه مطمئنم پیوندهایی بینشون به وجود اومده که روز به روز قویتر میشه، و اگه خدایی نکرده یکیشون مریض باشه، یا اگه بخوام یکیشون رو از بقیه جدا کنم، همشون درد میکشن، حالا مطمئنم اگه حتی از هم جدا بشن، هر کدومشون تا ابد، یادگارهای غیر قابل ِ انکاری از هم دیگه رو تو وجودشون دارن...

حکایت ما آدم ها همینه. اگه از خودمون دور نشیم، با هم بودنمون، باعث میشه به هم پیوند بخوریم و تا ابد مهر ِ همو به دل داشته باشیم... باعث میشه تا وقتی به دلمون نگاه میکنیم، یادگارهای ِ به جا مانده از دیگری رو ببینیم...

خیلی خوبه که ما آدم ها هم مثل ِ گل ها باشیم و بتونیم، اگه همراهِ هم شدیم، دست های همو بگیریم و کمک کنیم به قد کشیدن و بزرگ شدن همدیگه، کمک کنیم به رشد و بهتر شدن همدیگه ...

خیلی خوبه که ما آدم ها هم، یادگارهایی که تو دلای هم به جا میذاریم، از جنس ِ خوبی و روشنی باشه...


 

موسیقی نوشت:

عنوان پست، برگرفته از این شعر احمد شاملو می باشد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۳ ، ۲۲:۲۵
رها