سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده
بایگانی

و رسالت من این خواهد بود

جمعه, ۲ مهر ۱۳۹۵، ۰۲:۴۶ ق.ظ

یکی از سخت ترین کارها برای من ارتباط برقرار کردن با دنیای نوجوونهاست. نه حال و هواشون رو درک میکنم، نه ادبیاتشون رو دوست دارم، و نه اهمیتِ چیزهایی که براشون مهمه رو میفهمم. واسه همین وقتی یکی از دوستام بهم زنگ زد که با دختر 14-15 سالش که شکست عشقی! خورده و از دوست پسر 19 سالش جدا شده و حالا روز و شب گریه میکنه صحبت کنم یکم طول کشید تا بتونم باهاش ارتباط برقرار کنم.

نمیدونم به خاطر تغییرات خودم و اینکه برام یه سری کلمات و مفاهیم ارزش و معنای خاصی پیدا کردن اینقدر از دنیای نوجوون های الان دور شدم یا اینکه کلا تغییر شرایط و نوع نگاه و تربیت خانواده ها و روابط باعث این همه فاصله شده. فقط میدونم الان با نگاهِ امروزم، شنیدن یه سری حرف ها به این صراحت از بچه های این سن و سالی برام عجیبه. مثل اینکه دختر دوستم خیلی عادی و راحت میگه: نه ماه باهاش بودم، عاشقش شدم، بیشتر ارتباطم باهاش نتی بود، ولی خب بیرونم میرفتیم، ولی باهام کاری نکرد. با هم تو خونه نرفتیم، ولی جاهای خلوت بودیم، میخواست کاری کنه میکرد. البته فکر کنم کلا مشکل جنسـی داشت! یه بار بهم خیانت کرد، ولی تو دوره ای که بود که با هم کات کرده بودیم، بعدش گفت میخواستم تو رو فراموش کنم رفتم با اون دوست شدم. الانم بهم گفته، من فعلا وقت دختربازی ندارم، میخوام درس بخونم و کار کنم تو هم دختر پاکی هستی، نمیخوام معطل من بشی و ...

خیلی با دخترِ دوستم و دوستم حرف زدیم و خداروشکر این مدت تا جاییم که پیگیری کردم نتیجش مثبت بوده، ولی این اتفاق و یه سری حرفهایی که شنیدم ذهنم رو به خودش مشغول کرد. ازش پرسیدم هیچ فکر کردی چه چیزی دوست داری؟ میخوای چکاره بشی و یا تو آیندت چه اتفاقایی بیفته؟ بهم با لحنِ خیلی خاص و سنگینی گفت: خاله باورت نمیشه اون اونقدر همه ی زندگیه ی من رو گرفته که من حتی دیگه یادم نمیاد کی هستم و چی دوست دارم؟ یا وقتی بارها و بارها تو حرف هاش بهم گفت: خاله من برام هیچ چیز مهمتر از این نیست که بدونم اون منو دوست داره یا نه؟ تو بهم بگو دوستم داره یا نه؟

درسته الان با دوره ی ما خیلی فرق کرده و فرهنگ ها هم متفاوته، ولی به نظرِ من یه سری اصول تو زندگی باید ثابت باشه تا آدمها بتونن درست زندگی کنن. شرایط زندگی قرار نیست همه چیز رو زیر سوال ببره. من فکر میکنم، یه بچه تو این سن، تو هر خانواده و فرهنگی که باشه، وقتی اونقدر عشق و محبت و توجه از خانوادش بگیره که تامین بشه، کمتر به طرف چیزهایی میره که وقت و انرژیش رو تو جهت به درد نخوری هدر بده و کمتر نیاز به توجه و محبتِ آدمهای دیگه پیدا میکنه. برام تلخه که ببینم یه دختر بچه، اینقدر راحت و بی پرده اینکه دوست پسرش باهاش رابطه ای نداشته رو، رو حساب مشکلِ جنسیش بذاره و یا اونقدر دوست پسر داشتن و باهاش تو یه خونه رفتن عادی باشه که اتفاق نیفتادن اینها براش غیرعادی به نظر برسه یا براش تائیدی باشه برای اینکه رابطش درست بوده. یا کلماتی مثلِ عشق، خیانت، سیگار کشیدن، مشـروب خوردن، مسافرت رفتن با هم، س.کــ.س و ... اینقدر راحت به زبون بیاد و بشه دغدغه های ذهنی یه انسان تو این سن و سال.

حرفم فقط این مورد خاص نیست، متاسفانه امثال این دختر زیادن و به نظر من بیشتر از هرچیزی خانواده ها مقصرن، خانواده هایی که حالا از این ور بودم افتادن و خیلی چیزها براشون ارزش و کلاس و نشونه ی روشنفکری شده. پدر و مادرهایی که خودشونم راهشون رو گم کردن و حالا شدن الگوی بچه هاشون، کسایی که هزاران هزار کار جلوی چشم بچه ها انجام میدن و انتظار دارن اونها به صورت خودجوش تو مسیر صحیح قرار بگیرن. مسیرِ صحیحی که خودشون هم نمیشناسنش و نمیدونن کجاست و فقط از نتایجی که تو زندگیِ بچه هاشون اتفاق میفته ناراضین.

من یا هر کس دیگه ای، هر چقدرم تلاش کنیم تا امثال این بچه ها در جهت صحیح تری هدایت بشن، تا وقتی محیط خانوادها آشفته است و سرشاره از چیزهایی که نباید باشه و اتفاق میفته، چیزهایی که برای بچه ها زشتی و قبح و یا ارزش و حرمتشون رو از دست داده، تاثیرمون کوتاه مدت و محدوده و نمیتونیم انتظار داشته باشیم طرف تو مسیر کاملا ایده آلی قرار بگیره.

شاید یکی از دلایلی که اینقدر این اتفاق روم تاثیر گذاشت و دلم رو به درد آورد، و همینطور اینکه خودمم فقط یه تصویر محو از نوجوونیم یادمه و هیچ کدوم از اتفاقاتش به وضوح برام روشن نیست و فقط میتونم نتیجش رو ببینم، اینه که اون سن و سال من، دقیقا روزهایی بود که پدر و مادرم به شدت با هم اختلاف داشتن و هر کدوم به اندازه ی خودشون، بدترین کارها رو میکردن و همه ی چیزهایی که برام شکل گرفته بود و باورشون داشتم، با رفتارهاشون زیر سوال بردن و من به شدت تو اون دوره دچار تناقض شدم و برای فرار از اون همه دغدغه و فشاری که حس میکردم، تصمیم گرفتم هر چیزی که تا به اون روز باور داشتم و هرکاری که تا اون دوران میکردم و شده بود پایه های شخصیتی و فکریم، دیگه انجام ندم و نتیجش رو هم چندسال بعد تو زندگیم دیدم.

نمیدونم در آینده چطور میتونم خواستم رو به انجام برسونم یا چقدر توش موفق میشم، اما یکی از چیزهایی که به زنده بودنم معنا و به خودم آرامش میده، اینه که تا جایی که در توانم هست، تلاش کنم تو زندگیِ آدمها، به هر شکلی که شده تاثیر مثبتی بذارم و کمک کنم تا راهِ بهتری برای زندگیشون پیدا کنن. درسته که یه سری اتفاقات زندگیم برای من خوشایند نبوده و باعث شده رنجِ زیادی بکشم و لحظه های زیادی رو از دست بدم، اما شاید تمومِ اونها باید اتفاق می افتاد تا من امروز و اینجا، تو مسیرِ رسیدن به چیزی که برای تحققش به دنیا اومدم قرار بگیرم و محکم تر و استوارتر برای به حقیقت پیوستنش قدم بردارم و امیدوارم به بهترین حالت ممکن بتونم رسالتم رو به انجام برسونم.



+عنوان پست، شعری از حسین پناهی


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۷/۰۲
رها

نظرات  (۱۰)

۰۲ مهر ۹۵ ، ۰۴:۴۸ محمد آذرکار
خدا قوت بابت مطالب زیباتون.

موفق و موید.
پاسخ:
ممنون
۰۲ مهر ۹۵ ، ۱۰:۵۵ فاطمه سین
سر و کله زدن با نوجوون های این دوره خیلی سخته . با اینکه خودم تقریبا جزو همینام ولی خیلی از رفتاراشون برام عجیبه‌ و نمی فهممشون . یه دوستی دارم شبیه همین دختر خانم اصلا معلوم نیست تو کدوم دنیا سیر می کنه هر چی نصیحتش می کردم با حالت تمسخر بچه مثبت صدام می کرد :| دیگه سرم‌ درد میگرفت فکر می کردم اگه دو دقیقه ی دیگه با این زبون نفهم حرف بزنم دیونه میشم . دو‌مورد خودکشی پسر داشتیم توی شهرمون  که هر دو مورد بخاطر دو تا از دوستای صمیمی این بود  . جالبه هیچوقت هم پشیمون نمیشن فاز غم و عاشقی و هجران بر میدارن و همدیگه رو دلداری میدن  .
ببخشید شما روانشناسید؟
پاسخ:
چه ناراحت کننده :(
بله
من 15 سالم بود باور میکنید اصلا هیچی درمورد روابط جنسی و.. نمیدونستم !
یعنی تمام دغدغه م این بود فردا برم مدرسه و برگردم و درسام رو بخونم و دوست داشتم فلان تیپ رو بزنم در همین حد
بنظرم برنامه های ماهواره ایی باعث شده پدرومادر خیلی از روابطی که باید بین زن وشوهر، رو بین بچه ها هم عادی مطرح کنند و قبح اونکار شکسته بشه
پاسخ:
منم موافقم، برنامه های ماهواره خیلی تاثیر داشته
فقط پاراگراف اول رو خوندم :( 
پاراگراف دوم را سرسری خوندم ! 

شاید باید بگذارید بچه ها یه سری چیز ها رو خودشون لمس کنند 
پاسخ:
:)
من به مادری که فکر میکنم تنها چیزی که باعث میشه بترسم همین سن بلوغ بچه هاست
حس میکنم از پسش برنمیام
جایی که اون رفاروز ده میدونی اید چی افتادم ؟
یاد استیصال از دوست داشتن یا نداشتنی که باعث میشد برگ گلهارو تک تک بکنیم و بگیم دوسم داره ؟  دوست نداره ...دوسم داره ... دوسم نداره
تا اخرین گلبرگ به فریادمون برسه
سالها بعد همین نوجوونها میرسن به سن ما و درست عین ما از هیجانات اون سنشون میخندن
یا شایدم آه میکشن
انگار تو این زمینه قرار نیست کسی از تجربه کسی بهره ببره و همه باید خودشون حتما این راهو برن
پاسخ:
واقعا سن مهم و حساسیه

آره، میفهمم
۰۳ مهر ۹۵ ، ۱۶:۰۸ بانوچـ ـه
خیلی ناراحت شدم.
ولی یه جاهاییش رو درک کردم... چون سه سال پیش من هم سر همین جریانات با دختردایی نوجوانم درگیر بودم و به لطف خدا بود که تاثیر مثبتی روش گذاشتم...
هرچند بعدها باز در مسیری قرار گرفت که تسلیم حرف چند نفر دیگه شد و باز هم اشتباهاتی کرد ولی خب سرش به سنگ خورد و فکر کنم تغییر مسیر داد.
پاسخ:
ان شاالله که تو مسیر خوبی قرار گرفته باشه
۰۳ مهر ۹۵ ، ۱۹:۰۲ آسمان(وقتی خدا بتو چشمک میرند)
سلام.
متنتو خوندم و کاملا باهات موافقم ولی چیزی که بیشتر دلم میخواد حرف بزنم راجع بهش خودتی. خیلی خیلی خوبی😊😘
پاسخ:
سلام
واقعا ممنون از تو، خوبی ها و مهربونیات که همیشه کلی بهم حس خوب و انرژی میدی😍
۱۰ مهر ۹۵ ، ۱۹:۱۲ بلاگر کبیر ^_^
سلام رهای عزیزم :)

هوم من الان یه خواهر زاده ی نوجوون دارم و مثل تو بارها از یه چیزهایی که اینهمه تو دوران اینا با ما متفاوته تعجب میکنم شاخ درمیارم و حتی ناراحت میشم..
البته خواهر زادم خودش دختر خوب و ساده ایه اما چیزهایی که از دوستاش تعریف میکنه واقعا عجیبن..
چقدر خوب گفتی یه سری ارزش ها باید ثابت بمونن با گذشت زمان..

متاسفانه ماهواره قبح خیلی چیزها رو تو خانواده ها شکسته :(

پاسخ:
سلام بلاگر جان

آره متاسفانه و اینها خیلی ناراحت کنندست. 

موافقم. واقعا ماهواره تاثیر مخربی داشته
سلام
زندگی بعصی وقتا ناخوداگاه کسایی رو سر راهت میگذاره که نباید ...
من مثل شمام خیلی اهمیت میدم به دیگران ولی الان خودم قربانی شدم رفتم یکی رو نجات بدم درگیرش شدگ الان سه سال میگذره و هر روز با وجود آسمم برا اینکه اعصابم همراهی کنه سیگار میکشم ...
امیدوارم ریه جواب کنه 
پاسخ:
کسی میتونه به دیگران کمک کنه، که در درجه اول برای خودش اهمیت قائل باشه و برای خودش مفید باشه، در غیر این صورت ممکنه هم به خودش، هم به دیگران آسیب بزنه
گیر کردن تو نقش قربانی، و اعمال خودتخریبی این چنینی، به جز بدتر کردن شرایط، نشون از مسائلی در ناخودآگاه داره که پیشنهاد میکنم برای شناختن و حلش حتما به یه روانشناس مراجعه کنید
۲۹ مهر ۹۵ ، ۲۰:۳۵ گرگور مسخ شده
اینکه آدم تو این سن باشه ولی بازم حرف همسناشو نفهمه خیلی سخته...
من اینطوریم 
یه نوجوونی که در بزرگسالی به سر میبره 
این وضع از یه طرف خوبه از یه طرف باعث تنها بودن و افسردگی میشه... 
پاسخ:
تعادل تو همه زمینه ها لازمه

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی