سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده
بایگانی

من دوست ندارم مادر باشم (2)

شنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۵، ۰۶:۳۵ ب.ظ

سن و سالش زیاد نیست اما یه پسر بیست و چند ساله داره که با باباش زندگی میکنه و یه دختر نوجوون که با اون و همسر دومش. چندساله که پسرش رو میفرستن تو کمپ های مختلف برای ترک، خودش میگه پسرم اعتیاد به متادون داره، ولی میدونم که مشکلش تریـاک، هــروئین، شیشه، قرص و ... است. چند ماه خوبه اما دوباره شروع میشه. دخترشم که هر بار بهش فکر میکنم، به بچگی و معصومیتش که داره از بین میره، به اشکایی که میریخت، به محیطی که توشه و چیزهایی که باهاش تو این سن آشنا شده و به آینده ای که خدا میدونه با این وضع چی میشه، گریم میگیره و اعصابم رو بهم میریزه... بگذریم، هدفم گفتن از زندگیش نیست ...

میگه شوهرم دوست نداره بچه دار بشم، از اولم باهام شرط کرده که اگه باردار بشی باید سقطش کنی، (همسرش خودش از زندگی قبلیش چندتا بچه داره)، اما من با اینکه دیگه حال و حوصله بچه داری ندارم خیلی دلم بچه میخواد، احساس میکنم بچه دار که بشم توجهِ این مرد از اونا همه جوره به من جلب میشه و براش خیلی عزیزتر میشم. بهم میگه: نمیشه که تا ابد بچه نداشته باشی، یه بچه بیار، اینجوری جایگاهت تو زندگیش فرق میکنه، خیلی چیزا عوض میشه، اون وقت تو میشی اولویتش و همه ی زندگیش، هیچ وقت ولت نمیکنه بره، اینجوری زندگیت تا ابد بهش وصل میشه. میگه زن تا وقتی زنه یه مرده همه چیزش نیست، ولی اگه مادر بچش بشی، میتونی مطمئن باشی که تو زندگیش موندگاری، الان فلانی رو نگاه کن (همسر قبلی شوهرش) هزار بلا سر این مرد آورد، این همه این مرد ازش بدش میاد و خودت شاهدی چه کارها که نکرد، ولی چون مادرِ بچه هاشه، بازم با خیال راحت نشسته زندگیش رو میکنه و همیشه حمایت این مرد رو داره و نگرانِ زندگیش نیست...

بهش میگم: اگر یه روزی تصمیم بگیرم مادر بشم، کمترین حقِ موجودی که قراره به دنیا بیارم اینه که به خاطر عشق و علاقم به دنیاش بیارم تا بتونم انسان شاد و سالمی پرورش بدم، و درسته که اومدن یه بچه شکل رابطه ی زن و مرد رو تغییر میده و شاید به قول تو اون زندگی محکم تر میشه، ولی من اصلا این تغییر شکل رو دوست ندارم و این تغییر برام معنایِ بهتر شدن نداره، از اون مهمتر هیچ وقت دلم نمیخواد تنها دلیلم برای بچه دار شدن این باشه که جایگاهم رو تو رابطم محکم کنم! بهش میگم دنیای آدما با هم فرق داره و حرفام به معنیِ خوب و بد بودن هیچ کس نیست، اما از نظر من، کنار هم بودنمون، اگه رابطمون به بن بست برسه یا آقای خوب ازش دل بریده باشه، ولی فقط و فقط به خاطر بچمون حفظش کنه، به خاطر مسئولیت و تعهدش در قبال اون، به خاطر اینکه بچمون در کنار هردومون تربیت و بزرگ بشه، و با وجود اینکه دلش با من و زندگیش نیست ولی به خاطر بچه تو رابطه بمونه و امید داشتن و احساس برد کردن که تحتِ هر شرایطی بچمون تا ابد ما رو به هم پیوند میده، برای من مفهومی نداره. تحت هیچ شرایطی، من نمیتونم خودم رو راضی کنم برای عشقِ زندگیم، فقط و فقط مسئولیت باشم و از سر اجبار کنارِ من بمونه، اونم نه مسئولیتی که دلیلش عشقی که تو دلش بهم داره باشه، بلکه از سر مسئولیت و عشقی که به بچه اش داره یا حتی اگه بچه ای نبود به خاطر اخلاقیات و وجدان بخواد با من باشه! زندگی برام بی مفهوم میشه اگه از رفتار و حرفهاش بفهمم که فقط به خاطر یه سری تعهدات کنارمه نه دلش. و زندگی برام بی ارزش میشه اگه جایگاهم تو زندگیِ آقای خوب یا کنار هم موندنمون به هرچیزی، به غیر از مهرِ خودم وابسته باشه یا هرچیزی غیر از مهرِخودم، دلیلی برای علاقش به من باشه. میگم: هرکس تو زندگیش یه سری ارزش ها داره، برای منم عشق و دوست داشتن همه چیزه و دارم بر این اساس زندگی میکنم. درسته که لذت میبرم از اینکه آقای خوب نسبت به قرارهاش با من پایبند باشه و در قبالم احساس مسئولیت کنه، ولی اگه یه روز حس کنم دلیلِ همه ی اینها علاقش بهم نیست یا دیگه مهرم به دلش نیست، و فقط به خاطر تعهد و قولی که روزی بهم داده کنارمه نه به خاطر اینکه دوستم داره، رابطمون و زندگیم برام تموم میشه. بهش میگم من فقط دنبال محکم کردن جایگاهم به هر قیمتی تو زندگیِ آقای خوب نیستم، و تنها چیزی که برام اهمیت داره اینه که با وجودِ همه ی داشته هاش و بی نیازیِ زندگیش، بزرگترین جایگاه رو تو وجودش، یعنی قلبش داشته باشم و هیچ وقت برای اثبات خودم، نه دنبال بود و نبود اسمش تو صفحات شناسنام هستم، نه دنبال تو مشتم گرفتن و نگه داشتن و زنجیر کردنش به این شکل، نه خودم رو تو میدون مسابقه می بینم که به هر روش و سیاستی که شده، حتی با دعوت کردن یه انسانِ دیگه به زندگی، تمام رقیبام رو پس بزنم و نفر اول بشم!

بهش میگم، من توانایی ساختن هرچیزی رو تو زندگیم دارم، اما دلیل و معنیِ رابطه داشتن برای من دوست داشتنه و عشق ساختنی نیست و منم آدمی نیستم که بتونم تو عشق خودم رو گول بزنم و به حتی ذره ای کمتر از چیزی که باورش دارم قانع کنم و اگه روزی به هر دلیلی باور کنم که این علاقه واقعا کم و کمتر شده و دیگه قابل تغییر نیست، این رابطه و بودنمون با هم بی معنا میشه و با وجود همه ی تلخی و دردی که پذیرفتنش برام داره، طبق قرارِ اولیمون، نمیخوام و نمیتونم که کنار هم بمونیم.

میگم: تلخ ترین و شکننده ترین اتفاقی که میتونه منو از پا در بیاره اینه که یه روزی، به هردلیلی، جایگاهم رو تو قلبش از دست بدم، اون موقع است که تمومِ باورهام و چیزهایی که بهشون ایمان داشتم، تمومِ زندگیم برام تموم شده است و دیگه برام بعدی وجود نداره، و اینکه به شکل مسئولیت، پدرِ بچم، یا یه دوست، یا هر چیز دیگه ای تو زندگیِ هم باشیم، من رو به رضایت و آرامش نمیرسونه. و برام کمترین اهمیتی نداره که کدوم نفر دیگه ای خودش رو رقیبه پیروز میدون یا برنده ی مسابقه بدونه...

 

 

 

+ در مورد خودم اعتقاد دارم نگاهی که امروز دارم مادرانه نیست و این دیدگاه رو از یه مادر قبول ندارم و با توجه به شناختی که از خودم و شخصیتم و خیلی چیزهایی که قبلا هم گفتم دارم، باز هم مطمئنم که اصلا دلم نمیخواد مادر بشم. اما اگر روزی بعد از بچه دار شدنم، همچین شرایطی برام پیش میومد، اون موقع به خودم حق نمیدادم که تصمیم گیری در مورد رابطم رو فقط با توجه به احساساتِ خودم انجام بدم. اگر روزی مادر بودم، اولویت هر تصمیمی تو زندگیم رو بیشتر از هرچیزی فرزندم و مسئولیتی که نسبت به به وجود آوردنش، تربیتش و آیندش دارم قرار میدادم.

 

+این یه مطلبِ پیش نویسه که بالاخره بعد از نزدیک به یک سال تکمیل شد! و هنوز هم فکر میکنم خیلی از چیزهایی که میخواستم بگم رو نتونستم کامل بنویسم!


+ من دوست ندارم مادر بشم (1)

موافقین ۰ مخالفین ۱ ۹۵/۰۶/۱۳
رها

نظرات  (۱۰)

۱۳ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۴۱ فاطیما کیان
من اون مطلب قبلیت (سال پیش) رو خیلی خوب یادمه :)
چقدر عقایدت رو دوست دارم رها , باور من هم در مورد ازدواج و عشق مثل تو هست و از این نظر خیلی شادم ^_^
امیدوارم بتونم کسی رو برای زندگیم پیدا کنم که مثل من در مورد این جریان فکر کنه :)
شاد و خوشبخت باشی گلم :)
پاسخ:
ممنون فاطیما جان
 ان شاالله که بهترین و شایسته ترین همراه رو برای زندگیت پیدا میکنی
تو هم همینطور ^_^
چقد حرفات رو قبول داشتم ^-^

کسی که بخاطر موندن کسی بچه بیاره سرخودش رو شیر مالیده
پاسخ:
و آدم نمیتونه تا ابد به خودش دروغ بگه
سلام
من هم دوست ندارم.بخصوص اگر فقط بخاطر این باشه که رسم زندگیه!ک همر
البته شما خبلی خوشبختید که یک هم عقیده دارید.من که بخاطر همین مسله هنوز فرد مورد نظر رو نیافتم:|
پاسخ:
ان شاالله که بهترین ها برات اتفاق بیفته
درود
اسم رها برازنده این افکار هست
عشقتون مانا
پاسخ:
ممنون
حرفات بینهایت بالغانه و منطقی هست
میدونی به چی فکر میکردم ؟ به اینکه چند نفر از ما زنها میتونه علیرغم دونستن این مطایل و درستی این دیدگاه باز رو تصمیمش پابرجا باشه
به خودم فکر کردم و دیدم علیرغم اینکه تک به تک کلماتت قوبل دارم و بهش معتقدم اما ممکنه سست بشم و غریزه مادری بر همه این منطق هام غلب کنه
دیروز خانمی رو دیدم با بچه اش و تمام رو.ز داشتم فکر میکردم من احتمالا برخلاف چیزی که تصور میکنم مادر خوبی نخواهم شد
بعد به اون بچه که نتونستم به دنیا بیارم حسودیم شد !
پاسخ:
اره واقعا عملی کردن این حرف ها به این آسونی نیست. من خودمم گاهی اونقدر اتفاق های مختلف میفته و یا دیگران بهم میگن اشتباه میکنم و... که نگران میشم و فکرای زیادی میاد تو سرم; نکنه دارم اشتباه میکنم، نکنه بعدا پشیمون بشم، نکنه دارم خلاف قاعده ی انسان بودن حرکت میکنم و ... و باز دوباره سعی میکنم اعتقاداتم رو بررسی کنم و در نهایت برای شخصه خودم به اینجا میرسم که:
شاید چیرهایی که بهشون اعتقاد دارم کمی خلاف قاعده یا شبیه خیلیا نباشه، یا سهم غریزه توش کمرنگ باشه، اما خوب یا بد من تو خودم این چیزها رو شناختم و میدونم وجود داره و حالا باید همه ی تلاشم رو به کار بگیرم که بر اثر هیجانات و حس یا فکرهای زودگذر تصمیمی نگیرم و یا صرفا این مسئله رو به غریزه واگذار نکنم، چون شک ندارم کمی که بگذره دچار تعارض میشم و آرامش و رضایتی که میخوام تو زندگیم از بین میره

۱۵ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۰۳ نیمه سیب سقراطی
داشتم فکر میکردم یه زن چقدر باید نسبت به حفظ جایگاهش دلهره داشته باشه که واسه تثبیتش بچه دار بشه :(
پاسخ:
آره، اینم یه جنبه ی دیگه ی همچین مسئله ایه
۱۵ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۵۶ آسمان(وقتی خدا بتو چشمک میرند)
سلام.
کاملا باهات مواققم.آفرین گلم

حتی راجع به ازدواج هم یه سری دیدشو سطحی و مسخره س. قکر میکنن وجوده ازدواج و بچه یه مورد اجباریه که بایده باید اتفاق بیفته. درحالیکه هیچ بایدی در کار نیست.
از نظر من راجع به زندگی خودم، زندگی فقط یه مسیره که هرکسی توی مسیرش برای رسیدن به کمال اگر نیاز به همراه بود و اون همراه میتونست کنار آدم باشه و عاشق هم باشن هردو، فرد ازدواج میکنه و اگر نیاز به بچه بود و این بچه حضورش به کمال والدین و خودش کمک میکرد خب بچه دار میشن. و اگر نیاز به حضور و وجود ازدواج وبچه نبود خب ادم انتخاب نمیکنه. اجباری نیست. دیدها خیلی،سطحی شده در بعضی آدمها و دلیلش چیزی جز بی عشقی و بی هدفی و موندن به هرقیمت نیست
پاسخ:
سلام، ممنون دوستم
دیدها با هم تفاوت داره و هرکس یه جور نگاه میکنه

منم با حرف هات موافقم
۱۵ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۲۴ بلاگر کبیر ^_^
پستت خیلی خوب بود رها جانم:)

من گاهی فکر میکنم اگر کسی به اندازه ی من عاشق بچه ها و بچه دار شدن و مادری کردن بود و همزمان با من ازدواج کرده بود الان باید میرفت براش روپوش پیش دبستانی میخرید..
واقعا اینقدر عاشقش بودم.. اما واقعا هیچ وقت نخواستم که تو مشکلاتم معصومیتش رو واسطه کنم که زندگی من و شوهرم به زور به هم گره بخوره..
شوهرم از سال 92 به طرز فجیعی پاشو کرد تو یه کفش و خیلی ها هم اینو گفتن که شما بچه دار بشید همه چیز درست میشه اما هر بار بهش فکر کردم چیزی جز اینکه این یه خیانت بزرگه به ذهنم نیومد..
خلاصه خوشحالم که صبر کردم.
زندگی خوب الانم پاداش صبرمه :)
الان دیگه میدونم بچه ی من فقط بخاطر هدفای خوبی که دارم دنیا میاد و قرار نیست برای من عشق پدرشو بخره :)
پاسخ:
منم خیلی از خوندن صحبت هات خوشحال شدم
امیدوارم همیشه در کنار هم عاشق و خوشحال باشید
خب اگه واقعا اینجوری فکر میکنی که خیلی خوبه
کاش همه همین طرز تفکر رو داشتن!
پاسخ:
ممنون
هیچوقت نتونستم از جنبه پایبند کردن مرد به زندگی، به بچه داار شدن فکر کنم.اما بچه دار که شدم ،حاضر بودم برای بچه ها هر کاری انجام بدهم.
پاسخ:
به نظر من اینطوری درست تره

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی