سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده

در ستایش دستهایش

يكشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۴، ۰۴:۲۶ ب.ظ

وقتی برای اولین بار، فارغ از نقابها و القاب همیشگی، باهاش همراه شدم، من بودم و یه دنیا دلهره، و اون بود و یه دنیا سکوت. من -منِ اون روزها که دنیا دنیا از امروزم فاصله داشت- بیقرار بود و ناآروم و میخواست پشت شیطنت های همیشگی و حرف زدنهای پی در پی پنهون بشه و اون فقط لبخند میزد و سکوت میکرد. تو دلم ترس عجیبی بود و تو دلمون پر از ناشناخته ها، عقل و منطق و تموم چیزهایی که بهشون باور داشتیم، حکم رد میداد به بودنمون در کنارِ هم، اما نمیفهمیدیم و نمیدونستیم چی شد و چطور بهم رسیدیم، و هیچ کدومو نمیدیدیم و نمیشنیدیم چون حکم دل عاشقی بود. حکمی که اتفاق افتاده بود، بدون اینکه ازش خبر داشته باشیم. بی تاب بودم، بی تابِ بی تاب، تا اینکه توی سکوت مطلق، بدون کوچکترین کلمه ای یا نگاهی حتی، دستهاش رو روی دستهام گذاشت، دستهاش رو روی دستهام گذاشت و من دلم میخواد تا ابد این لحظه رو تکرار کنم، دستهاش رو روی دستهام گذاشت و من همون لحظه ذوب شدم، دیگه هیچ چیز به جز اون نمیدیدم و نمیفهمیدم و نمیشنیدم، و معجزه ای که یک عمر مطمئن به تحققش بودم اتفاق افتاد.

تمام ِ رها، تمام ِ تمام ِ رها، شد او. وقتی دستهاش رو لمس کردم -دستهایی که قدرتش از همه ی وجود و حسِ مردی بود که حکمِ دلش با وجود همه ی نبایدها اون رو کنارم کشونده بود- من با همه ی بیقراریها، قرار گرفت، غرقش شدم، و از اون به بعد توی دنیای اون نفس کشیدم و نخل ها شاهدن، تموم نخلهای شهر شاهدن که بعد از مجعزه ی ظهورِ دستهاش تمام بیقراریها، قرار شد. تمامِ لحظه های بدون او فراموش شد و دنیا رنگ دیگه ای گرفت. دستهایی که من رو به آرامش، به زندگی، و به خدا نزدیک کرد.

بهم گفته بود تو رها هستی ولی رها شدنی نیستی، بهم گفته بود همیشه این دست ها ازت محافظت میکنه، حالا که این همه زمان از روز میلادِ من گذشته، از روزِ ظهورم، اما هنوز اون دست ها، حتی لحظه ای دستهام رو رها نکرده و هر روز محکم تر و عاشق تر از قبل دستهام رو نگه میداره.

بارها و بارها، بهش گفته بودم، بارها و بارها بهش گفتم که نمیدونم چرا دست هات رو حتی از چشمهات بیشتر دوست دارم، و همیشه یه جواب شنیدم: چشم هام خیلی ها رو میبینه، ولی دست هام فقط تو رو لمس میکنه. فقط و فقط تو رو...

و اونقدر با بندبند انگشتهاش، با تک تک خطوط دستهاش، با ناخن هایی که همیشه با دیدنشون لبخندی روی لبم میشینه، زندگی کردم، که حتی با چشمان بسته، از بین صدها، هزاران، میلیونها، و میلیاردها دست، میتونم حسشون کنم.

و من گاهی تا مرز جنون حسود میشم و حسودی میکنم به همه ی چیزهایی که دستهاش - که بزرگترین داراییِ من تو زندگین- لمس میکنه، به خودکارش، به گوشی موبایلش، به کیفش، به دکمه های کیبوردش، به استکان چایش، به کنترل تلویزیونش، و به همه دستهایی که دستهای اون رو حتی برای ثانیه ای لمس میکنن، حتی برای ثانیه ای...

من حسودی میکنم به ...

 

+ تو رو دیدم، خدا خندید...

 

توضیح نوشت:

+ این مطلب یکی از پست های وبلاگ قبلیمه که تصمیم گرفتم با کمی تغییر، به مناسبت امروز تقدیمش کنم به آقای خوب.

+ عنوان پست، برگرفته از یکی از شعرهای مصطفی مستور 

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۴/۱۱/۲۵
رها

نظرات  (۱۷)

چه عاشقانه ی لطیفی ❤️
حستون گرم و پایدار باشه رهای عزیزم!
پاسخ:
مرسی عزیزم
خیلی خوب و قابل درک بود :-) 
پاسخ:
ممنونم
حسودی اینجانب 😠 

پایدار باشید :)))
پاسخ:
:)))
زنده باشید
یعنی متنی عاشقانه تر از اینم هست ؟
یعنی درکی بالاتر از اینم هست؟ درک عشق دستهای یکی
دستها خیلی قوی ان
انرژی دستها خیلی زیاده
چقدر درست میگه همسرت در مورد دستها و چشمهاش
همه انرژی دستهاش جمع میشه و برای تو خرج میشه اما از انرژی چشمهاش جاهای دیگه هم مجبوره خرج کنه
خدا حفظش کنه
خدا عاشق ترتون کنه

پاسخ:
چه کامنت خوبی
مرسی نسیم جان، همچنین برای تو
عالی بود
و پاراگراف آخر ... چه حسادت لذت بخشی :)
پاسخ:
قبلا هم گفته بودم دیکتاتور دیوانه ی حسود عاشقی هستم ;)
دست ها قابلیت اینو دارن که یه عشق رو متولد کنن. منم به دست ها خیلی اهمیت خیلی. 
عالی بود پست و اینکه میشد حسش کرد :)
+ و البته فک کنم باید به خودت حسودی کنی که اون دستها لمست میکنن با کلی عشق :)
پاسخ:
آره دستها خیلی قدرتمندن، خیلی زیاد
+باارزش ترین داراییه من تو زندگی همین دستها هستن
۲۷ بهمن ۹۴ ، ۱۲:۵۵ آسـو نِویـس
چقدر خوبه این دستا
چقدر میتونه آرومت کنه
خی لی قابل درک و لطیف بود
مرسی ک حالمونو خوب کردی
پاسخ:
چه خوب که حالِ خوب من، به شما هم منتقل شد ^_^
تو رو دیدم 
خدا خندید 
عالی بود 
دست هایش در دست هایت مدام و مستدام 
پاسخ:
ممنونم 
ان شاالله
دستهای قدرت فوق العاده ای دارن
چشمها سخن میگن اما این دستهاست که همه احساس میتونه به تو منتقل کنه
امیدوارم این دستها روز به روز بیشتر در هم گره بخوره و هرگز رها نشه
پاسخ:
واقعا قدرت دست ها فوق العادن
ان شاالله، ممنون نازلی جان
۰۱ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۰۱ خانوم زرافه
فوق العاده بود ، چقدر زیبا حست رو نوشتی .. عالییییییییییییی 

:)
پاسخ:
مممنونم
خوشحالم که حرفِ دلم، اینقدر به دل نشسته ^__^
حیف که من بلد نیستم مثل تو کامنت های بلند و زیبا بگذارم. فقط می تونم بگم عشقتون مستدام
پاسخ:
مرسی عزیزم
سلام..حدودا یک سال از آشناییم با صفحه تون میگذره..خیلی واستون آرزوهای خوب دارم..پایدار باشید و قلمتون استوار :)
پاسخ:
ممنونم
۰۹ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۳۴ بانو فرشته
چه عاشقانه لطیفی..
حس اطمینانت و مالکیتت چه قشنگه  ..
پاسخ:
ممنونم فرشته بانو
۰۹ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۴۹ بانو فرشته
برای بار دوم که خوندم بغض کردم _
معجزه ای که یک عمر منتظر وقوعش بودم اتفاق افتاد خوش به حالت و مطمعنم سزاواری که همه خواسته هات معجزه وار اتفاق بیوفتن...
پاسخ:
^_^

۱۳ اسفند ۹۴ ، ۱۸:۲۱ کلنگ همساده پسر
عاشقانه. به قول این خارجی جماعت "سو رمانتیک". :)
پاسخ:
ممنون :)
۱۶ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۲۰ مــــــــ. یــ.مــ
:)
بیست دقیقه از نیمه شب گذشته و من اتفاقی رسیدم اینجا و اتفاقی این متن رو خوندم و اونقدر ذوق دارم و قلبم آکنده از حسای خوبه که مچله شدم تو خودم و دلم نمیخواد بخوابم:)))
خوشبختیتون ابدی:))
پاسخ:
چقدر خووب
ممنونم ۸_۸
۰۷ خرداد ۹۵ ، ۱۸:۴۱ بلاگر کبیر ^_^
وای اشکام سر خورد دختر :))
مورد عشق قرار گرفتن خیلی قشنگه و درک عظمت اون عشق هم خیلی قشنگه..
حس دوتاییتون تحسین برانگیزه عزیزم:)
خدا به صاحب اون دستها عمر با عزت بده :)
پاسخ:
ان شاالله بانو
زنده باشی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی