سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده
بایگانی

22 سال پیش

يكشنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۴، ۱۲:۱۰ ق.ظ

این نامه رو چند روز پیش مامانم تو وسایلش پیدا کرده و عکسشو برام فرستاده. داداشم به محض اینکه رسیده بود خونه و دیده بودش بهم زنگ زد و با لحنی که بچگیاش صدام میکرد گفت: آجی جونم، پستچیش 22 سال نامه رو دیر بهم رسونده. اونقدر دلم براش تنگ شده که داشتم خفه میشدم و به سختی خودم رو کنترل کردم نزنم زیر گریه و اونا رو هم ناراحت نکنم.



وقتی این نامه رو نوشتم داداشم هفت ماهش بوده، صورت ناز و معصومش رو میتونم تصور کنم، احتمالا یه بعداز ظهر که از مدرسه اومدم نوشتمش و گذاشتم کنار گهوارش. نهایت هنر و ذوقمم تو طراحیش به کار گرفتم و جوری هم رنگش کردم که بچه ی به سن اون دوستش داشته باشه.

من کلا از بچگی هرچقدر از نقاشی خوشم نمیومد، به جاش علاقه ی زیادی به نوشتن و نامه نگاری داشتم، هرسال عید برای خاله هام و داییام کارت پستال میخریدم و پشت هرکدومشون یه شعر یا جمله ی تبریک سال نو مینوشتم، گاهی زودتر از عید براشون پست میکردم، یه وقتاییم موقعی که میرفتیم خونه ی مامان بزرگم، بهشون میدادم. همیشه برای کیهان بچه ها نامه مینوشتم و از همه چیز باهاشون حرف میزدم، حتی دعوا با دوستام! و با ذوق مجلشو میخریدم تا جواب نامه هام رو توش بخونم. اما بیشترین تعداد نامه و ابراز احساساتم رو به داداشم دارم. اون برعکس من اهل نقاشی بود و همیشه برام نقاشی میکشید و بهم میداد.

یه چیز جالب تو این نامه برام اینه که من از همون بچگی ان شاءالله رو استفاده میکردم، اونم به شکل صحیحش. همچین دخترِ ماهی بودم من، البته اگه شما چشمتون رو به روی خط زیبام ببندید ((((:

موافقین ۸ مخالفین ۰ ۹۴/۱۰/۲۰
رها

نظرات  (۲۰)

در تاریخ نگارش این نامه خواهر من 2 ماهش بوده و من 5 سال و نیمم.. منم 7 ماهگی خواهرم سواد خوندن نوشتن داشتم و بسیار الان خجالت کشیدم که یه نامه خشک و خالی هم براش ننوشتم :))
خیلی دوست داشتنی و دلنشین بود رابطه ی خواهر برادریتون انشاءالله (!!) همیشه زیر سایه عزیزانتون سلامت به هم عشق بورزین و پاینده باشین.
پاسخ:
هنوزم دیر نشده ;)
مرسی، همینطور شما
"دیگر سرت را درد نمی اورم"
فکر کنم همه امون اون موقع ها ازین عبارت تو نامه هامون استفاده می کردیم :))
پاسخ:
آره :)))
۲۰ دی ۹۴ ، ۰۱:۴۳ دکتر میم
چقدر خووب بود :-))
پاسخ:
مرسی :)
۲۰ دی ۹۴ ، ۰۸:۱۳ کودک فهیم
ای جان چقد قشنگ بود این نامه هه ❤️
پاسخ:
^_^
چقدر قشنگ ^ ^
اینجا شما چند ساله بودید؟
پاسخ:
مرسی
کلاس دوم بودم D:
ملالی نیست جز دوری شما هم زیاد کاربرد داشت اون وقتا!!!
پاسخ:
اره خیلی :))
چه نوستالژیک بود...
اون روزارو خیلی دوس دارم.. همیشه میگم اختصاصا اون روزا خوب بود یا بچه های الانم در آینده همچین حسایی رو تجربه میکنن؟؟
پاسخ:
من فکر می کنم همه ی آدما، از هر نسلی که باشن این حسها رو نسبت به دوران بچگیشون دارن
۲۱ دی ۹۴ ، ۱۱:۴۶ مجید صدر
ان شاء الله :))))))))))))

ولی خب واقعا خوب نوشتید تو همون دوران کودکی خداییش :)))

 اصلا نمی تونستم اینو ببینم و چیزی نگم :)
پاسخ:
:)))
۲۱ دی ۹۴ ، ۱۶:۲۱ خانوم پاف
ای جااان
پاسخ:
^_^
۲۴ دی ۹۴ ، ۱۷:۳۴ آقای سر به هوا ...
سلام رهای عزیز .
وبلاگ خوبی داری ، این سبک نوشتن رو خیلی دوست دارم و حس خوبی بهم میده .
احساس میکنم یه جورایی مثل من می نویسی و فکر میکنی ...
خوشحال میشم بهم سر بزنی ...
راستی ! تبادل لینک هم میکنم ...
پاسخ:
ممنون از حضورتون
روز وصل دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد
پاسخ:
:)
۲۶ دی ۹۴ ، ۱۲:۵۶ نیمه سیب سقراطی
الهی ی ی ی ی ی ............... 
اصلا ما خواهرا خیلی گلیم به خدااااااا قدرمونو نمیدونن :))
پاسخ:
آآآآی گفتی ;)))
ببینم میشه بالاخره من رو این پست کامنت بذارم یا نه
اون قربانت و فدایت اخر خیلی جالبه یعنی با یکیش عمق احساست انگار تجلی پیدا نمیکرده
منم یه برادر دارم که 11 سال از من کوچکتره هربار که اومدم برای این پست کامنت بذارم اولش اشکم در اومد منم دلم خیلی تنگشه خیلی
روزی که به دنیا اومد یه دفتر خاطرات داشتم از صبح که از خواب بیدار شدم و دیدم مامانم نیست تا وقتی که آوردیمشون خونه رو لحظه به لحظه با ساعت توش یادداشت کرده بودم

من الان دوست دارم بدونم برادرت با خوندن اون نامه چه حالی شده
دوست دارم بدونم اون آرزوی تندرستی و شادی که بزرگتر دعا در حق یه نفره رو تو از رو عادت نوشتی یا واقعا از ته قلبت همون موقع میخواستی
چقدر اون "بسیار دوستت دارم" معصوم و عمیق و با احساس و واقعیه
خدا شما رو برای هم حفظ کنه الهی  انشالله زودتر ببینیش
پاسخ:
بالاخره آقا هومان اجازه داد کامنتت به سلامت بهم برسه :))
من وقتی فهمیدم مامانم بارداره تاچندماه ناراحت بودم و غصه میخوردم، هرکی ازم میپرسید خوشحالی یه نخیییر کشدار و با تاکید تحویلش میدادم،خیلی هم بداخلاق شده بودم، اما وقتی به دنیا اومد، از همون لحظه ی اول که دیدمش همه چیز برام تغییر کرد. 
اااای جاااان، چه دفتر خاطرات خوبیه، باید خیلی خوندنی باشه

برادرم اون شب که زنگ زده بود خیلی احساساتی شده بود، و مثل بچگیاش یکسره صدام میکرد و میگفت دلش خیلی تنگ شده.
یادم نمیاد اون موقع اون آرزوی تندرستی رو با چه حسی نوشتم، فقط میدونم از وقتی به دنیا اومد برام از همه مهمتر شد، و همیشه براش دعا میکردم و دلم میخواست هرجور میتونم ازش محافظت کنم

یکی از ناراحتیهای من اینه که وقتی کوچیک بود یه وقتایی باهاش بدرفتاری کردم، چیزهایی که الان میدونم اشتباه بوده و هربار که یادم میاد، خیلی ناراحت میشم، هم از رفتار بد خودم که مخالف دوست داشتنم بوده و اینکه من چرا نمیفهمیدم این کارها اشتباه بوده، هم از اینکه ممکنه اون رفتارهای من روش تاثیر بدی گذاشته باشه. هربار هم که میبینمش ازش معذرت خواهی میکنم که مثلا تو ده سالگیم فلان رفتارو باهات کردم و .. 

مرسی نسیم جان، همینطور تو
امیدوارم تو هم زودتر برادرت رو ببینی

حالا من برعکس تو از 6-7 سالگی هر شب دعا میکردم خدا یه بچه به مامانم اینا بده تا ما تو خونمون بچه کوچیک داشته باشیم به هیچکس هم نمیگفتم وقتی مامانم باردار شد شوکه بودن معجزه شده بود مامانم دستگاه ایودی داشت  همچین اتفاقی جزو محالات بود ولی افتاده بود
دکترش هم باور نمیکرد
خیلی سعی کردن از بین ببرنش و من با گریه تهدید میکردم اگر از بین بره من دیگه هرگز مدرسه نمیرم و درس نمیخونم
خانواده منم حساس رو درس خوندن و من واقعا نمیخوندم تا وقتی تصمیم گرفتن نگهش دارن

اون دیگه دنیای من بود هر روز شکم مامانم رو لمس میکردم تا ببینم بزرگ شده یا نه سرم رو میذاشتم رو شکم مامانم تا کوچکترین صدایی رو ازش بشنوم
خب تصور کن وقتی به دنیا اومد من خودم رو باعث به وجود اومدنش میدونستم و اون مال من بود و خیلی زیاد نسبت بهش احساس مسئولیت داشتم و خیلی مواظبش بودم  خیلی رفیق بودیم
خودش هم میگه تو مامان منی
وقتی بهش فکر میکنم قلبم می لرزه هنوزم که هنوزه

پاسخ:
 چه حس خوبی داشت، خیلی خوب بود خیلی ^_^
خدا برادرتو برات حفظ کنه و ان شاالله همیشه سلامت باشین
رها عالییییی بود
عزیزممم
چه خوب که مامان اینو نگه داشتن
و چه خوب که حس داداشتو میشد الان دید
پاسخ:
خداروشکر مامانم خیلی از چیزهایی که به خاطرات بچگیمون ربط داره نگه داشته
اینقدر دوست ددداشتم نزدیکش بودم میدیدمش و محکم بغلش میکردم
وااای خیلی عالی بود :-))
پاسخ:
مرسی :))
وااااای چقدر عالی بود خدا. یاد اون روزهای خوب بخیر. آخر هر جمله یک شکلک که حالا بهش میگن  "استیکر" یا مثلا "اسمایلی"... چقدر احساس بود تو اون کارها. واقعا یادش بخیر و ممنون بخاطر این پست زیبا
پاسخ:
مرسی پریسا بانو
خیلی عالی بود :)
من منفیه دو سالم بوده اون روز :| :)))
پاسخ:
آخخخی :)))
چه نوستالژی خوبی شد براتون:))) خیلی کِیف میده :)
پاسخ:
آره خییلی حس خوبیه، خییلی
۰۷ خرداد ۹۵ ، ۱۸:۳۵ بلاگر کبیر ^_^
چقدر این خوب بود :))
مثل بچگی های خودم بود..
خواهرام هنوز نامه هامو دارن :))
بنظرم ماها از بچگی وبلاگ نویسی تو خونِمون بوده :)
پاسخ:
:)))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی