سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده
بایگانی

از پشت بام مسجد ، آمد ندای توحید

دوشنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۴، ۰۶:۵۷ ق.ظ

یکی از بهترین حس های دنیا برام وقتیه که صدای اذان صبح رو میشنوم و یا با صداش از خواب بیدار میشم

عاشقِ لحظه هاییم که هوا خنکه و پنجره باز و یه نسیم ملایم شروع به وزیدن میکنه، و همزمان باهاش صدای اذان مسجدای اطراف میپیچه تو کل خونه، میشینه تو قلب و روحم، میره تو تک تک سلولهای وجودم...

روزایی که اینجوری از خواب بیدار میشم، احساس میکنم دوباره متولد شدم و پاکِ پاکم، احساس سبکیِ عجیبی میکنم، احساس میکنم خلوت من و خدا به اندازه ی کل هستیه، به اندازه یِ کلِ دنیا، فقط منم و خودش، و اون تمومِ حس های خوبِ دنیا، همه ی نعمت هاش رو یکجا برام فرستاده و تمام کائنات رو مسئولِ تزریقِ آرامش به تک تک سلولهای وجودم کرده...

بارها و بارها شده که تو این لحظه ها حس کردم خدا داره نگاهم میکنه، داره نوازشم میکنه، داره باهام حرف میزنه، نگاهشو حس میکنم، نوازششو حس میکنم، صداشو میشنوم، اما نمیتونم بیانش کنم یا بگم از چه جنسیه، یا حتی بهش فکر کنم. فقط میتونم چشمامو ببندم و لمسش کنم، برام حسِ غیرِقابلِ وصفیه که چندین و چندبار خواستم ازش بنویسم، ولی دیدم نمیتونم، نمیتونم عظمت و بزرگیش رو توصیف کنم، دیدم در عین اینکه دارم حسش میکنم، اونقدر ناشناخته است که نمیتونم هیچ جوری ازش بنویسم.

کاش میشد زمان رو تو بعضی لحظه ها متوقف کرد و تا ابد تکرارشون کرد.

امروز از بعدِ رفتن آقایِ خوب بیدار بودم، موقعِ اذان که شد پتو رو پیچیدم دورم و رفتم رو بالکن، دل سپردم به صدای اذان و غرقش شدم، هوا خیلی سردبود، خیلی، اما یه چیزی داشت درونم رو گرمِ گرم میکرد و من دوباره تمومِ شکوهِ نابِ این لحظه ها رو، درست وقتی که بهش نیاز داشتم حس کردم.

نمازِ صبح همیشه برام لذت بخش ترین نماز بوده و هیچ وقت حاضر نیستم از دستش بدم، نابیِ خاصی داره، برای همینه که من عاشق صبح های زودم، عاشق وقتی که هنوز هیچ صدایی به جز صدای خدا که داره باهات حرف میزنه نمیشنوی و خلوت دونفره ی باشکوه و بی نهایتی باهاش داری...

خدایا شکرت، شکرت که بهم توفیقِ حس کردن این لحظه ها رو دادی.

 

+عنوان پست: قسمتی از شعر نیایش سپیده دم -  بابک نیک طلب


یش از طلوع خورشید، وقتی سپیده سر زد               وقتی پرنده‌ی شب ، از بام خانه پر زد 

بر خواستم من از خواب ، رفتم وضو گرفتم                 دست دعا گشودم، یاری از او گرفتم 

از پشت بام مسجد ، آمد ندای توحید                       بار دگر به دلها ، نور نشاط بخشید 

من جانماز خود را ، آهسته باز کردم                         آنگاه با خدایم، راز و نیاز کردم

 

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۴/۱۰/۱۴
رها