سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده

کتلت

چهارشنبه, ۹ دی ۱۳۹۴، ۱۲:۲۱ ق.ظ

وقتی بچه بودم همیشه موقعی که کتلت داشتیم، مامانم یه دونه کوچیکشو برام درست میکرد، خیلی ذوق میکردم، کنار گاز منتظر میموندم تا سرخ بشه و بعد به محض اینکه آماده میشد، داغِ داغ می خوردمش و برام خوشمزه ترین غذای دنیا بود. انگار مزش با بقیشون خیلی فرق داشت.

از وقتی که اولین کتلت رو درست کردم تا الان، به رسم اون روزا برای خودم کتلت کوچیکه رو درست میکنم و با همون ذوق، داغِ داغ میخورمش.

میدونم اون طعم رو نداره، اما حسِ خوبِ اون لحظه ها رو برام زنده میکنه و من باز همون دختر کوچولویی میشم که کنار گاز ایستاده و خوشمزه ترین کتلت دنیا رو از این دست به اون دست جابه جا میکنه تا نسوزه، و تند تند فوتش میکنه تا سریع تر خنک بشه و بتونه بخورش...


موافقین ۸ مخالفین ۰ ۹۴/۱۰/۰۹
رها

نظرات  (۱۴)

۰۹ دی ۹۴ ، ۰۰:۳۵ بی نام بی نشون
:((
من کتلت دوست داشت
ولی جدیدا فهمیده ام چربی ام بالاست
اگر بخورم چپ می کنم
ولی من این چیزا حالیم نیست
میخورم روش آبغوره میخورم (مراجعه شود به لینک حلوا و آبغوره):
http://bnamoneshoon.blog.ir/post/85
آره واقعا داغ داغ اش یه چیز دیگه است
پاسخ:
حلوا و آبغوره !!
گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی روشنیدم بودم ، ولی آبغوره خوردن بعد حلوا رو نشنیده بودم D:
۰۹ دی ۹۴ ، ۰۱:۰۸ فاطیما کیان
وای رها ! منم مامانم با من و خواهرکم همین کارو میکرد , هنوزم که هنوزه خرسای گنده ای شدیم و سر اون کتلت گرد کوچولو بکش بکش میکنیم و بعدش میفهمیم مامان دوتا درست کرده و باز اونم نصف میکنیم ^_^
پاسخ:
ای جاااان :))
عااااااااااااااااالی بود....
حس نوستالژی عجیبی بود...
من مادرم همیشه تعریف می کرد می گفت بچه که بودم برام یه کباب تابه ای کوچولو درست می کرد منم تماشاش می کردم بهم می گفت
"یه کبابِ کوچولو، برای شهابِ کوچولو."
بعد می گفت تو هم می گفتی "نخیر... یه کبابِ بزرگ برای شهابّ بزرگ..."...
نوش جانتان =]
پاسخ:
مرسی
چه شیرین. به کباب بزرگ، برای شهاب بزرگ 
فک کنم همه ی مامانا اینکارو میکردم ، انگار یجور حرکت سمبلیک باشه. و هیچ کتلتی ، کتلت مامان پز نمیشه. الان که سالهاس آشپزی میکنم بازم وقتی مامان گاهی آشپزیمیکنه فرق داره عطر غذاش
پاسخ:
آره منم فکرکنم همه ی ما این خاطره رو داریم.
وقتی داشتم این مطلبو مینوشتم، دقت کردم و دیدم چندین ساله کتلت های مامانم رو نخوردم ، کسی که نهایتا سالی یکی دوبار مامانش رو میبینه همینم میشه دیگه. عید که برم پیشش، میگم حتمااا برام کتلت درست کنه
۰۹ دی ۹۴ ، ۱۲:۲۳ مجید صدر
اون ناخن انگشت اشاره رو یادتون رفته کوتاه کنین گویا :)))
پاسخ:
اون ناخن انگشت اشاره یادش رفته بشکنه :)
رها من وقتی بچه بودم، پیش مادربزرگم که بودم
شامی که درست میکرد
آخ آخ
اتفاقا چند وقت پیشا یادش افتادم که وایمیستادم بغل دستش، بینیش کنار پیچ شعله های گاز بود!
بعد بوی آردنخود چی که تو مواد بلند میشد، سرمو بالا میکردم میگفتم میشه یه تیکه خام خام بخورم؟
بعد مادربزرگم سر انگشت اشاره تو، بهم میداد تا مزه مزه کنم و دلم خوش باشه که به به.
واقعا مزه های کودکی تکرار نشدنی ان.
پاسخ:
آره واقعا، تکرار نشدنین
۰۹ دی ۹۴ ، ۱۵:۰۴ محمد علی
من کتلت خواست
پاسخ:
از قدیم گفتن، خدا مراد،شکم رو زود میده
یادش بخیر.. همین سر گازی ها گوشت میشده میچسبیده به تن ها:D
پاسخ:
:)))
۱۰ دی ۹۴ ، ۱۹:۰۵ پلاک هفت
کتلت..^_^
پاسخ:
^_^
۱۲ دی ۹۴ ، ۰۱:۰۵ آوو کادو
فکر کنم در گذشته این کارو اکثر مامان ها انجام دادند ...:-)
پاسخ:
آره همینطوره
۱۳ دی ۹۴ ، ۱۲:۰۸ آسـو نِویـس
وای عاره وااای کتلت :)*
پاسخ:
^_^
یک خانمی بود منزل پدرم,زمان بچگی ما نان میپخت.برای ما نانهای کوچکی میپخت اندازه نان پیتای امروزی.خدا رحمتش کنه.
پاسخ:
چه دوست داشتنی
خدا رحمتشون کنه
من هیچ خاطره خوش آشپزی تو بچگیم با مامانم ندارم
خیلی به زور و به سختی آشپزی میکرد و خیلی به خاطرش خشمگین بود و ما رو باعث و بانی این سختی روزگارش که مجبوره آشپزی کنه ظرف بشوره و خونه داری کنه میدونست
من دوست دارم تمام خاطرات خوش کودکی هومان در مورد آشپزی و غذا و همه چی با مامانش براش ثبت بشه و تو بزرگسالی از یادآوریشون لذت ببره

در مورد پست آخرت با وجودیکه کامنت دونیت بسته است ولی اجازه بده بهت تبریک بگم حالات خوشت مستدام الهی

یه بار یکی داشت با عصبانیت و توهین آمیز وجود خدا رو نهی میکرد و بهم میگفت خب تو شعور نداری حرفهای من رو در مورد رد خدا بفهمی ناراحتم هنوز چرا اونموقع بهش نگفتم رد کردن خدا شعور نمیخواد درک کردنش شعور میخواد

شعورت به عرش اعلی برسه رها جانم و خدا طاقت درک نور بیشتر رو بهت بده الهی
پاسخ:
مامان من آشپزی و خونه داریش معروف بود و همه دوستش داشتن و خیلی اهل این چیزا بود و باعشقم انجامشون میداد، برای همین منم کلی خاطره ی خوب از آشپزی با مامانم دارم
مطمئنا هومان وقتی بزرگ بشه هربار که خاطره های بچگیش یادش بیفته کلی لذت میبره


آره درک کردن خداست که شعور میخواد، حس کردن و فهمیدنشه که فهم میخواد. و من تشنه ی اینم که هرروز بیشتر از روز قبل این نور رو ببینم
مرسی نسیم، ان شاالله
همچنین برای تو
میدونم مسخره است ولی گریه ام گرفت...
پاسخ:
عزیززم ^_^

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی