سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده
بایگانی

قول به خودم

شنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۴، ۱۱:۳۱ ق.ظ

چند وقته دارم به این موضوع دقت میکنم که یه وقتایی از آدما خوشمون نمیاد، به خاطر اینکه اونا کارهایی رو انجام میدن که ما دلمون میخواد انجامش بدیم، اما احساس میکنیم تواناییش رو نداریم و زحمتی هم به خودمون نمیدیم برای حلش و ازش میگذریم و خودمون رو راضی میکنیم به اینکه بگیم بقیه هستن که رفتارشون نادرسته. بهتره منظورم رو با نزدیکترین مثالی که به ذهنم میرسه بگم: یه دختری تو خوابگاه داریم از وقتی وارد اتاق ما شد همه به شدت در برابرش موضع گرفتن. خب من یه شب در هفته اونجام و خیلی درگیر این مسائل نمیشم، ولی تو همین شب ها هم وقتی بهش دقت میکنم و با توجه به شکایت هایی که بچه ها ازش میکنن، میبینم درسته از همه کوچکتره و بالاخره اونم مثله بقیه بدون اشکال نیست و یه سری رفتارهای ناخوب داره، اما بیشترین چیزی که باعث میشه همه بخوان تو اتاق نباشه اینه که بلده شرایط رو به نفع خودش بسازه، بلده جوری با محیط و اطرافیانش ارتباط برقرار کنه که به نتیجه ای که دلش میخواد برسه. با کسی تعارف نداره، نمیذاره کسی بهش زور بگه یا شایدم یه وقتایی دوست داره به بقیه تحکم کنه، یه چیزایی رو باب میل خودش میخواد و به جای اینکه نبودش رو تحمل کنه میگرده راهش رو پیدا میکنه تا به دستش بیاره، ایده و طرح هایی برای اتاق میده که خیلی وقت ها خوشایند بقیه نیست و اونم همه تلاشش رو میکنه تا حرف خودش رو به کرسی بنشونه و... اما مشکلی که بقیه باهاش دارن اینه که چون بلد نیستن از حق و حقوق خودشون دفاع کنن و اگه میبینن اون داره زورگویی میکنه یا رفتارهاش و برخوردها و ایده هاش مورد تائیدشون نیست یا داره آزارشون میده، بهش تذکر بدن و شرایطی به وجود بیارن که به جای اینکه یه نفر تصمیم گیرنده باشه، همه باهم تصمیم بگیرن، ازش بدشون میاد. همه از اون دختر زورشون میگیره، چون اون کارهایی رو انجام میده که دیگران جرات یا توانایی انجام دادنش رو ندارن و به نظر من اینها ایراد اون دختر نیست.

به خودم هم که نگاه میکنم میبینم منم یه وقتایی این نوع نگاه تو وجودم هست و در برابر دیگران موضع میگیرم یا ازشون خوشم نمیاد، چون بلد نیستم از حق خودم دفاع کنم و از اون بدتر اینه که خیلی وقتا به خاطر اینکه بلد نیستم حریم خودم رو حفظ کنم و نذارم کسی واردش بشه یا ناراحتم کنه، یا اگه یکی ناراحتم کرد، ناراحتیم رو ابراز کنم و ...، میام خوبیهام رو به بدی تبدیل میکنم یا کارهای خوبی که خودم، برای دلِ خودم میخوام انجام بدم هم حذف میکنم و انگار به جای اینکه ضعف خودم رو اصلاح کنم، میام یه کار دیگه انجام میدم که باعث میشه حس خوبی به خودم نداشته باشم و این با یکی از قوانین اصلی زندگیم که میگه " اولویتم این باشه که کاری یا رفتاری رو انجام بدم که دلم که خونه ی خداست راضی و خوشحال باشه و آرامش داشته باشم" جور در نمیاد و باعث میشه از خودم ناراضی باشم.

البته من الان خیلی با چندسال پیشم متفاوت شدم و در این زمینه خیلی بهتر شدم و بارها هم وقتی تو شرایطش قرار گرفتم تونستم درست عمل کنم، اما هنوز کاملا در من نهادینه نشده و برام حل نشده و یکی از ضعف هاییه که باید بیشتر براش انرژی بذارم و تلاش کنم. دوست ندارم یه مساله رو تو خودم تشخیص بدم، و سال بعد هم که به خودم نگاه میکنم ببینم هیچ پیشرفتی توش نداشتم. به نظرم این با شعورِ یه انسان جور در نمیاد. باید هم ریشه هایی که باعث شده این ضعف رو هنوز داشته باشم حل کنم و هم اینکه تمرین بیشتری براش داشته باشم.

اینا رو  اینجا نوشتم که یادم باشه به خودم قول دادم به روش صحیح و با حفظ تعادل تو همه ی جنبه ها، برای خودم این مساله رو حل کنم.

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۴/۰۸/۱۶
رها

نظرات  (۱۰)

من بعضی وقتا می مونم که بعضیا چطوری این چرب زبونی و حالت دفاعی و ... رو یاد گرفتن، اصن چطوری روشون میشه مثلاً فلان جمله رو بکار ببرن در صورتی که من باشنیدن بجای اون خجالت میکشم..
چطوری؟ فهمیدین به منم بگین..:|
پاسخ:
آره میفهمم 
:)
باهات موافقم. چون اونها نمیتونن مثل اون باشن ناراحتن ازش. منم همینجوریم متاسفانه. کسی رو در اطرافم دارم که خیلی با سیاست و بی تعارفه. با رفتارش هرچی دلش میخواد رو به دست میاره حتی اگه ازدید بقیه یه پرو  باشه! اما اون براش همین مهمه که به دلخواهش دست پیدا کرده.راستش منم خیلی اوقات از کارهاش ناراحت میشم و فقط و فقط به خاطر ضعف و کم رویی خودمه!
پاسخ:
آره منم یه وقتایی همینطور میشم
واقعا متعادل بودن تو همه چیز خیلی سخته...
پاسخ:
آره همینطوره
سلام
من هم دارم تمرین میکنم
تمرین میکنم که وقتی حس حسادت و خشم یاد تو وجودم ببینم مشکل اصلی چیه
پاسخ:
سلام
چقدر خوب
این کار واقعا به آدم کمک میکنه
ماها معمولا یه نقاب کلفتی از رودربایستی رو داریم از بچگی هم در ما شکل گرفته خیلی خوب میشد اگر می تونستیم این نقاب رو برداریم سبک میشدیم و خیلی راحت درونیاتمون رو بیرونی میکردیم ناراحتی هامون رو عنوان میکردیم و داستانهای زیادی رو حل میکردیم ولی نمیشه وخیلی سخته که بشه
در مورد دخترک داستان تو هرچقدر هم که بلد باشه اوضاع رو به نفع خودش تغییر بده هرچقدر هم بتونه بی تعارف باشه نباید رفتار آسیب زننده به دیگری داشته باشه می تونه در حین اینکه داره خواسته های خودش رو در نظر میگیره و زندگی میکنه مهربون و عشق ورز هم باشه تا بقیه در کنارش دچار رنج نشن
با دقت تو رفتار همه آدم ها می بینیم که ما و همهءآدم های دیگه داریم براساس خواسته های خودمون زندگی میکنیم حتی اون آدم فداکاری که داره فقط نیازهای دیگران رو برآورده میکنه هم داره یه نیاز اساسی تو خودش رو رفع میکنه
وای رها بعضی وقتا آدم چقدر حرف زدنش میاد به خصوص که سالها باشه هیچ آدمی دور و برش نباشه تا دو کلام باهاش از این حرفا بزنه ( لبخند)
پاسخ:
متاسفانه همینطوره، خیلی سخته و وقتی تو یه ارتباط قرار میگیری، حتی وقتی تلاش میکنی خودت رو اصلاح کنی، میبینی رابطه ها معمولا ظرفیت و کشش برخوردهای بدون نقاب رو نداره و اطرافیان ترجیح میدن باهاشون از همون نقابه برخورد کنی و کار خودت رو انجام بدی تا اینکه خیلی رک و راست حرفت رو بزنی
منم اصلا موافق همه ی رفتارای این دختر نیستم و یه وقتاییم پیش میاد که رفتارش بی حرمتی یا نادیده گرفتن بقیست، ولی این گاردی که همه در مقابلش گرفتن، همش مربوط به این قسمت کارهاش نیست، یعنی اصلا به اینجاها نمیرسه براشون بس که درگیر چیزهای دیگه شدن

کاملا با حرفت موافقم، دقیقا هممون داریم بر اساس نیازهای خودمون زندگی میکنیم، من فکر میکنم اگه هرکسی این رو باور کنه و تو وجودش بشناسه و بفهمش، خیلی بهش کمک میشه. نه اینکه فداکاری برام محترم نباشه و یا بی ارزش باشه، ولی از وقتی که بیشتر از هرکسی به خودم دارم با این دید نگاه میکنم، خیلی فداکاریایی که فکر میکردم خودم انجام دادم یا بقیه تو زندگیشون انجام میدن و بهش میبالن بزرگ نمیان، و جالب اینه که خیلی وقتا آدم پشت این فداکاریا پنهون میشه تا کسی اشتباهاتش رو نبینه. یاد اون جملات کتاب وقتی نیچه گریست که تو وبلاگ قبلیت نوشته بودی افتادم:

"هیچ کس، هرگز کاری را تنها به خاطر دیگران انجام نداده است. همه ی اعمال ما خودمدارانه اند، هرکس تنها در خدمت خویش است؛ همه تنها به خود عشق می ورزند. به نظر می رسد از صحبتم متعجب شده اید. این طور نیست؟ شاید به کسانی می اندیشید که به آنان عشق می ورزید. بیشتر غور کنید تا دریابید که آن ها را دوست ندارید: آن چه دوست می دارید حس مطبوعی است که از عشق ورزیدن به آن ها در شما ایجاد می شود! "


آره این حسو خیلی درک میکنم :)

ما هم تو اتاقمون همین وضعیت رو داریم البته خفیف تر. و من متاسفانه جزء موضع گیرنده هام.
پاسخ:
این شرایط با اینکه سخته ولی موقعیت خوبیه برای اینکه آدم تمرین کنه ضعف هاش رو اصلاح کنه
با قسمت ناامید نشدن و پیدا کردن راه برای وقتای سختی و دفاع از حق موافقم . و اینکه فداکاری کردن همیشه خوب نیس . 
تازگیا به این نتیجه رسوندنم ! و اینکه اول خودم دوم خودم و سوم خودم بعد بقیه !
خیلی سختمه . چون من ذاتا آدمی هستم و بودم که آرامش و راحتی اطرافیانم . عزیزانم خیلی برام مهم بوده . ولی انگار دوره این حرفا هم گذشته .
آدمای این دوره خودخواه ها رو بیشتر میپسندن .
هرچه بیشتر خوبی کنی . بیشتر ضربه میزنن بهت .
فقط نمی دونم الان که نمیشه هیچ رقمه به هیچ کس تکیه و اعتماد کرد .چندسال بعد بچه های ما توی چه دنیای نکبتی قراره زندگی کنن ! 
مسلما دنیا دیگه جای خوبی برای زندگی نخواهد بود . هرچند الان هم چندان نیست . 
پاسخ:
میدونی گلی جان، نظر من با شما خیلی متفاوته و امیدوارم این تفاوت و اختلاف ناراحتت نکنه چون هدف من گفتن نظر خودمه، نه جسارت به عقاید شما.
از نظر من تو اکثر مواقع، اون چیزی که اسمش رو فداکاری میذاریم، بیشتر یه نقابه برای اینکه ضعف ها، مشکلات، و خطاهامون رو باهاش پوشش بدیم. ما معمولا هر کاری رو در درجه ی اول خودخواهانه و به خاطر خودمون انجام میدیم؛ حتی وقتی که به ظاهر برای دیگریه، این انتخاب بیشتر از هرچیزی به خاطر خودمونه، چون هیچ کس نمیتونه ما رو مجبور به انجام کاری کنه و خودمونیم که از انجام دادن اون کارها احساس لذت میکنیم.
منم یه آدم خودخواه رو ترجیح میدم به آدم ضعیفی که فکر میکنه فداکاره و با این فکر خودش رو تو وضعیتِ ناسالمِ "من خوبم، بقیه بَدَن" قرار میده، به نظر من کسی که نتونه برای خودش و حقوقش ارزش قائل بشه، نمیتونه برای دیگران هم این کار رو کنه. کسی میتونه برای بقیه آرامش و راحتی سالم فراهم کنه که در درجه ی اول آرامش و راحتی خودش رو طوری زیر سوال نبره که یه روز برسه که از این کارش ناراحت باشه، و از همه مهمتر اینکه اونی که به معنای واقعی فداکاری میکنه، هیچ وقت نمیتونه این اسم (فداکاری) رو بهش بده و اصلا متوجه از خودگذشتگیش نمیشه چه برسه به اینکه به زبونش بیاره، و هر اتفاقی بیفته این جمله رو ازش نمیشنوی که به خاطر فداکاری ها و خوبی هاش تو زندگیش ضربه خورده...
شاید ما نتونیم دنیا و تاریکی هاش رو تغییر بدیم، ولی میتونیم برای خودمون و بچه هامون دنیای قشنگ و روشنی بسازیم و جوری زندگی کنیم که دنیاشون امن ترین و قابل اعتمادترین دنیاها باشه
ببخشید که این حرفو میزنم اما امیدوارم شما فرزندی نداشته باشی، چون مادری که خودش دنیا رو اینقدر بد و نکبت میدونه نمیتونه اونطور که شایسته است به بچش قشنگی های زندگی و دنیا رو نشون بده.

خودخواهی مادریو که میتونه دوسال مرخصی بی حقوق بگیره و فقط بخاطر اینکه فلان سرویس طلاشو زودتر بتونه عوض کنه . سرکاره میره بعد از سه ماه . ترجیح میدی ؟
خودخواهی همسریو که وفاداریو فقط واسه زنش میدونه و خودش با یکی دیگه میپره رو ترجیح میدی ؟
خودخواهی دوستی رو که فقط تو شادیای دوستش شریکه رو ترجیح میدی ؟
خودخواهی مادرو پدری رو که حوصله دردسر ندارن واسه همین بچه هاشونو به بهانه عاقلی و بالغی به امان خدا رها می کنن رو ترجیح میدی ؟

اگه آره که درست میگی . نظر من و شما با هم خیلی متفاوته !
آدمها با هم زندگی می کنن . بهم نیاز دارن . به محبت و توجه و گذشت هم 
 البته که خودمون تعیین کننده ایم . اما اولویتهامون رو روابط و عزیزانمون هم خیلی دخیل هستن در انتخابمون 
من ضعیف هم حتما بودم . ذات آدمیزاده .
هیچ وقتم با این تفکر زندگی نکردم که چون من کاری کردم طرفم هم وظیفه داره بزام کاری کنه.
البته که اول برای رضای دل خودم بوده.
بچه هم دارم خوشبختانه و تمام تلاشمو میکنم که زیباییا و خوبیا رو ببینن .

و اینکه دنیای من تا کمی قبل رنگی بود . 
اگه آدم از مادرش مهر نبینه از همسرش وفا نبینه از دوستش همدلی نبینه . پس فایده ی متصل بودن چیه . هرچقدرم که آدم قوی و مستقل باشه . 
پاسخ:

گلی جان، ترجیح دادن یه حالت انتخابی بین چند تاگزینه محدود به وجود میاره و اینکه یه چیز رو ترجیح میدیم به چیز دیگه ای، به معنای تائیدش نیست، فقط انتخاب بین دو گزینه است که این گزینه ها حتی میتونه انتخاب بین بد و بدترم باشه. و اینم اضافه کنم که اگر چیزهای نادرستی اتفاق میفته، دلیل نمیشه رفتارهای با درجه ی پایین تر از اونها درست باشه، چون به شدت اون اولیه نیست.

بذار با چندتا از مثالای خودت توضیح بدم منظورم رو، من مادری رو که این کار رو میکنه و میدونه خودخواهه، نسبت به مادری که این کار رو نمیکنه اما فکر میکنه شق القمر کرده و یه عمر در ازای وظایفی که در قبال بچه اش انجام داده و کارهایی که حداقل چیزهایی بوده که نسبت بهشون مسئولیت داشته (مثل اینکه نره سرکار و از بچه اش مواظبت کنه)،سر بچش منت میذاره و تو گوشش میخونه که به خاطر تو از زندگیم گذشتم و همش بار گناه رو دوش بچه اش میذاره، ترجیح میدم ( و البته که اون بچه باید قدردان زحمات مادرش باشه)

من اون مرد بی وفا که بی وفاییش باعث نمیشه اونقدر نسبت به زنش بی مسئولیت بشه که براش مهم نباشه چکار میکنه، ترجیح میدم به کسی که اگه حس میکنه همسرش داره راه اشتباهی میره یا خطایی میکنه، سعی نمیکنه ازش مراقبت کنه و متوجهش کنه و تلنگری بهش بزنه و حرکتی کنه تا هم به خودش، هم همسرش و هم ازدواجشون کمک کنه تا وارد اون اشتباه ها نشه و زندگیش و زندگیشون رو تحت تاثیر قرار نده یا تکلیفش با انتخابش روشن باشه ترجیح میدم  (و البته که اون مرد حق نداشته از اول خیانت کنه و باید به زندگیش وفادار می بوده)

اما این ترجیح دادن من به معنی تائیدشون نیست، اصلا و ابدا منظورم این نیست، چون من هیچ کدوم از این مثلا دو نوع مادر، دو نوع همسر رو قبول ندارم و تائیدشون نمیکنم، و اینم بگم که هدفم اصلا این نیست که مثلا زحمت های یه مادر که واقعا قابل ستایش و احترامه بی ارزش کنم، یا بیام از خیانت که کار نادرستیه دفاع کنم، ولی تنها دلیلی که یکی رو به دیگری ترجیح میدم اینه که کلا با آدمهایی که نمیخوان که بدونن دارن چکار میکنن و چی شده و یا خودشون رو قربانی میدونن و تو نقش و بازی میرن مشکل دارم، من با اینکه یه نفر خودش رو به نفهمیدن میزنه یا پشت یه نقاب پنهون میشه تا خود اصلیش یا خطاها و ضعفش رو نبینه مشکل دارم، نه اینکه بگم اینجور آدما همیشه این کارها رو با نقشه و برنامه میکنن، چون به قول یه دکتری" آدمها به طرز معصومانه ای دروغ میگن" اما اونی که این کار و میکنه، ته فکرش و وجودش میدونه یه جای کارش میلنگه، اما نمیاد کار سخته رو انجام و نمیخواد زحمت فکر کردن درست برای پیدا کردن اون لنگیِ کار و اصلاحش رو به خودش بده و نمیخواد مسئولیت کامل بپذیره و به جای این کار میاد پوسته ی بیرونی رفتارش رو که کم زحمت تر، مورد تائیدتر و محکوم کننده ترم هست درست میکنه.

صد در صد که آدمها با هم زندگی میکنن و به هم نیاز دارن و قشنگی زندگی هم به همینه، به همین متصل بودن ها، به همین خندیدن و گریه کردن های با هم، به همین دست هم رو گرفتن ها، محبت ها، گذشت ها و ... وگرنه که زندگی مثل خطوط بی روح و اشکال منظم هندسی بود، ولی همه ی اینها با قوی بودن و مستقل بودن اصلا تضادی نداره. نیاز داشتن به دیگران، توقع داشتن از خود رو زیر سوال نمیبره. خودخواهی، مانع محبت و گذشت رو نمیشه.

فکر کنم شما از دوستای جدید من تو وبلاگمی و زیاد با نگاه من آشنا نباشی، اما من خیلی تاکید داشتم و دارم به اینکه وقتی یه روند تکراری تو زندگیمون پیش میاد، وقتی همه یه رفتار تقریبا یک شکل رو باهامون دارن، بهتره تو خودمون دنبال علتش بگردیم، وقتی مثلا مادر و دوست و همسر و ... همه یه شکل رابطه با ما دارن، نمیشه تو اونها دنبال دلیلش باشیم و تا وقتیم که دلیل واقعیش رو ندونیم و تغییرش ندیم، چیزی عوض نخواهد شد. خدا اتفاقات رو تا وقتی که درسی که تو دلشونه ازشون نگیریم تو زندگیمون تکرار میکنه.

و از همه مهمتر اینکه من اصلا این رو قبول ندارم که ذات آدمی ضعیفه چرا که به بزرگی خدا اعتقاد دارم. من با تمام وجودم ایمان دارم ذات انسان قدرتمنده چون آفریه ی خدای بی نهایت قدرتمندیه و اگه مشکلی هم پیش میاد، به خاطر اینه که از ظرفیت و توان بی پایان خودش استفاده نمیکنه.

به نظر میاد خیلی تحت فشار هستی و دل پری از عزیزانت داری و صادقانه ناراحت شدم از ناراحتیت، کاش دوباره دنیاتو رنگی کنی. ما تا خودمون رنگا رو درست نبینیم، حتی وقتی همه ی تلاشمون رو میکنیم، نمیتونیم به عزیزامون اونها رو نشون بدیم.

اینا فقط چند مثال ساده بوددکه بگم خودخواهی آدما همیشه خوب نیس .همین .

وقتی بدونی بچهه چون مادر بالا سرش نبوده و آدم دلسوز نگهداریش نکرده بخاطر یه اتفاق یه چشمش کور شده . مسلما ترجیح به همون مادر منت گذار میشه تا بچه یی که همه عمرش کورباشه .

هرچند که من اصلا بحثم ترجیح نبود . 

اینکه از ورای دوتا کامنت قضاوتم کردی هم جالب بود برام . که مادر خوبی نمیشم و اینکه حتما تحت فشارم از سوی دوستا و عزیزام که اومدم و دارم بحث میکنم !

یا من خوب منظورمو توضیح ندادم یا شما زود نتیجه میگیری .

اینطور صحبت کردن خیلی سخته . سه بار نوشتم و بلاگ تایید نکرد . ایشالا یه وقتی رودررو میبینمت و صحبت میکنیم :)

پاسخ:
معنیه حرفهای من این نبود که بگم خودخواهی همیشه خوبه و چندبار هم تو کامنتم تکرار کردم که معنیه حرفهام تایید اون کارها نیست.
آره مثال خیلی خوبی زدی، باهات موافقم. ولی من تو حالت کلی و با چند تا مثال منظورمو گقتم. نه تو همه موارد و نه اینکه بخوام بگم چیزی که گفتم یه اصل غیرقابل تغییره که صددرصد و همیشه هم صدق میکنه. بیشتر چیزها نسبین. ترجیحات و نظرات آدم یه قانون مطلق نیست و با توجه به شرایط معنی پیدا میکنن و میشه در موردشون حرف زد، مطمئنا استثناها و یا موقعیت های مخالف اونها هم هست که وقتی داریم به صورت کلی نظر میدیم نمیشه دونه دونشونو بگیم. 
من قضاوت یا برداشت شخصی ای ازت نکردم و فقط براساس گفته های خودت برات نوشتم. بر اساس اینکه نوشتی دنیات تا کمی قبل رنگی بود و در ادامش از مادر و همسر و دوستت گفتی...
آره موافقم، صحبت و بحثای نوشتاری خیلی سخته و خیلیم سوتفاهم به وجود میاره، در صورتی که میبینی همون حرفا رو وقتی رودررو میزنیم کاملا همو متوجه میشیم و یاحتی هم عقیده ایم و اینجا به خاطر محدودیتش ممکنه ناراحتی، برداشتای اشتباه و ... برامون به وجود بیاد.
باعث خوشحالیه. انشاالله که فرصتش باشه گلی بانو. کاش آدرس وبلاگت یا حتی یه ایمیل از خودت گذاشته بودی، چون اینجوری من اصلا شناختی ازت یا دسترسی ای بهت ندارم.
*در مورد یه قسمت دیگه صحبتت هم، تو کامنتی که در ادامه ی این حرفامون واسه مطلب جویس مایر گذاشتی برات مینویسم
منظورم از دنیای رنگی این بود که جدیدا خبرای خیلی خوبی از آدما نمی شنوم . همییشه سعی کردم قسمت روشن ِ ماه آدمهارو ببینم . شاید چون  توجه خودم کم بوده به تیرگیها.

اون مثالها در باره ی خودم نبود عزیزم . فقط مثال بود از روابط. همین .

همه ش تقصیر همین نوشتنه س ها :) 

وبلاگ که ندارم الان . داشتم حذفش کردم البته .

ایمیل هم ... یه شخصیشو باید بسازم . :)
کامنت آخری هم اشتباها سر از پست جویس درآورد .بعد از ارسالش متوجه شدم 

پاسخ:
آره همینطوره، همه چی زیر سر این نوشتنه ;)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی