سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده
بایگانی

عادت

يكشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۴، ۱۲:۵۷ ق.ظ

هر چند ماه یه بار جای وسایل خونه رو عوض میکنم، و این تغییر بیشتر از هرچیز توی تغییر چیدمان وسایل اتاق پذیرایی مثل مبل ها، میز ناهارخوری و ... است. بیشتر مبل ها چسبیده به دیواره و از اونجایی که تکیه گاه پهن و مسطحی داره، خیلی وقت ها علاوه بر میز، گوشیم، کنترل تلویزیون، دفترچه، کتاب و مدادی که دستمه، میذارم بالای مبل ها.

بعد اینکه وسایل رو جابه جا میکنم، از اونجایی که عادت کردم معمولا این چیزا روی وسیله ای که نزدیک اتاق هاست باشه، هربار که میخوام تو اتاق رفت و آمد کنم و اینا دستم نیست، ناخودآگاه بدون اینکه یادم باشه که جای وسایل تغییر کرده و الان دیگه اون مبل یا میز اونجا نیست، دستم میره به جهت و ارتفاع همون جای قبلی و دنبال وسیله ای که میخوام میگردم، و یه وقتایی تا یکی دو روز و چندین بار این اتفاق برام تکرار میشه. یعنی مغزم به مرور زمان عادت کرده که روند قبلیش رو تکرار کنه و طول میکشه تا دوباره به جای جدید عادت کنه. هربار که این اتفاق میفته برام مثل یه تلنگر میمونه و یه ترسِ سازنده ای تو وجودم حس میکنم. برای یه همچین مساله ی ساده ای که اصلا هم به چشم نمیاد یه زمان و انرژی -هرچند کوتاه و کم - نیازه که بتونم بر خلاف عادت مغزم، رفتار کنم، برای عادت ها، رفتارها و افکار بزرگتر چقدر باید وقت و انرژی بذارم تا چیزی که طی زمان بهش شکل دادم تغییر بدم؟ یا چقدر انرژی و زمان نیاز دارم تا بتونم یه رفتار دیگه رو جایگزینش کنم طوری که مغزم به طور معمول اون رو اولویت خودش قرار بده؟ یا چقدر زمان میبره چیزهایی که حتی متوجهشون نشدم و به خاطر تنبلی، به خاطر ترس، به خاطر بی حوصلگی یا سرسری گذروندن و بی اهمیت ازشون گذشتن و... در من ایجاد شده، بتونم دوباره به حالت سازنده و کاربردیش بر گردونم؟

دو سال پیش داشتم کتاب ماندن در وضعیت آخر از تامس ای. هریس رو میخوندم، یه قسمتی در مورد عملکرد مغز داشت که خیلی برام جالب بود و حواسم رو خیلی به رفتارهام جمع کرد، براتون خلاصش رو مینویسم.

مغز انسان حدود ده میلیارد نورون داره که تو هفت سالگی به وزن و اندازه ی بزرگسالان میرسه. هر نورون از سه قسمت تشکیل شده: 1: جسم سلولی (پروتوپلاسم) که شامل هسته است 2: دندریتها که تارهای گیرندن و پیام رو از سایر نورون ها دریافت میکنن 3: آکسون ها که تارهای فرستندن و از طریق اونها پیامها بعد از ارزیابی شدن به وسیله ی هسته انتقال پیدا میکنن.

تارهای فرستنده ی یه سلول با تارهای گیرنده سلول دیگه تماس نداره. این پیام ها باید از محل اتصال یه سلول به سلول دیگه (سیناپس) بپرن. نورون های مغزی با هم ارتباط الکتریکی ندارن، و هر تار فرستنده به یه کیسه کوچیک پروتئینی به نام بوتون منتهی میشه. انتقال پیام از یه طرف به طرف دیگه در واقع یه انفعال شیمیایی است. مواد شیمیایی تولید شده به وسیله ی بوتون ها پیام رو به طرف دیگه میرانند، با تکرار یه عمل و به دفعات تحریک شدن سلولها، اندازه و تعداد بوتونها افزایش پیدا میکنه و فاصله ای که پیام باید از روی اون بپره، کم میکنه. هرچی تعداد بوتون ها بیشتر باشه، انرژی کمتری برای انجام یه عمل لازمه و عادت ها اینطوری شکل میگیره. هرچی یه عمل رو به دفعات بیشتری انجام بدیم، عادت با عمق بیشتری ریشه میگیره.(توی شکل توضیحات مشخص تر و ساده تر میشه) ما نمیتونیم بوتونهای قدیمی رو نابود کنیم، اما میتونیم بوتونهای جدیدی رو تو مغزمون رشد بدیم و راههای جدیدی به دور راههای قدیمی بسازیم. مهمترین عنصر برای ایجاد عادت های تازه زمان نیست، انرژی است.

ماندن در وضعیت آخر


کتاب رو که میخوندم متوجه شدم برای همینه که خیلیها وقتی میخوان یه عادت جدید رو تو خودشون شکل بدن، 21 روز یا چهل روز براش دوره یا تمرین میذارن و اون رو تکرار میکنن. خوندن این کتاب ایمانم رو صد برابر کرد به اینکه توانایی آدم حد و مرز نداره و میتونه هرجوری که میخواد خودش رو بسازه و همونی باشه که دوست داره و براش وقت میذاره و زحمت میکشه و اگه چیزی تو خودش میبینه که نادرسته یا ازش راضی نیست، تغییرش بده یا اگه کمبودی حس میکنه، تو خودش ایجادش کنه. البته من به فقط تغییر رفتار بدون شناخت ریشه و بدون فکر (بااینکه در مورد بعضی ها موثره) اعتقاد ندارم و به نظرم وقتی به طور ریشه ای و عمقی به یه مسئله فکر میکنی و میشناسیش و بعد خودت به این نتیجه میرسی که نیازه که تغییرش بدی، همین فکر، انرژی لازم برای شکل گیریش رو بهت میده و برای همین یه زمان مشخص و ثابت هم اعتقاد ندارم، چون فکر میکنم میزان انرژی و در واقع فکری که پشتوانه ی یه کار میکنی، تعیین کننده ی زمان مورد نیازشه.

من چون تجربش کردم، میدونم این مسیر اصلا آسون نیست. این مثال من خیلی ساده و اصلا قابل مقایسه با مسائل رفتاری و فکری نبود، وقتی میخوایم یه عادت رو تو خودمون تغییر بدیم یا ایجادش کنیم، خیلی وقتا با مقاومت شدیدی از طرف مغزمون و خودمون رو به رو میشیم، که مقابله باهاش توان و انرژی خیلی زیادی میخواد، و خستگیِ زیادی هم به همراه داره و باید انگیزه و سطح انرژیمون بالا باشه، چون یه سری چیزها تو ده ها سال، یا شاید از بچگیمون تو ما شکل گرفته و تغییر دادنش به این راحتی ها نیست و حتی گاهی چند سال این روند طول میکشه تا تثبیت بشه و جز عملکرد اولیه و اولویت های رفتاری ما قرار بگیره، اما نشدنی نیست، به دست نیاوردنی هم نیست. میشه خیلی چیزها رو اینطوری تو خودمون بسازیم. من از روزی که این شکل و تصویر رو دیدم تو ذهنم حک شده، میدونم اطلاعاتم در مورد عملکرد مغز و این قضیه خیلی خیلی کم و در حد صفره (البته به خودم قول دادم تا پایان سال حتما بیشترش کنم) اما سعی میکنم از هرچیزی که میخونم و میبینم، حتی در همین حد کم، مثبتش رو برداشت و استفاده کنم. و جنبه ی مثبت این چیزی که یاد گرفتم برام اینه که در منِ انسان، با سیستم بسیار منظم و بی نهایتی که خداوند من رو آفریده، توانایی ها نامحدوده و این منم که محدود ازش استفاده میکنم و هیچ چیز نشدنی و غیر ممکنی برام وجود نداره و نخواهد داشت.

 


+قسمت های آبی از متن کتاب ماندن در وضعیت آخر، نوشته ی تامس ای. هریس و امی ب. هریس با ترجمه ی اسماعیل فصیحه

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۴/۰۶/۲۹
رها

نظرات  (۱۳)

پست خیلی خوبی بود.

منم هی این ایده رو دارم که هر از گاهی چیدمان خونه رو عوض کنم ولی خب مامان جان اجازه نمیده و تازه جا به جا کردنشون هم تنهایی نمیشه و بقیه هم کار دارن و ... :| البته شاید این هفته چیزای کوچیک مثل گلدون یه سری چیزا رو بیشتر اضافه کردم و تغییر دادم :-)
تو کتابی که جدیدا خونده بودم، درباره ی همین نورون های فراوانی که تو مغزما هست یه بخشی رو نوشته بود و گفت این نورون ها میتونن با سرعت خیلی بالا با هم در ارتباط باشن و مسائل رو ربط بدن ولی از اونجایی که اکثر ماها یاد نگرفتیم "چطور کتاب بخونیم؟ " نمیتونم این ویژگی رو در خودمون تقویت کنیم. ما باید یادبگیریم چطور کتاب بخونیم. وقتی کتاب رو خونیدم از مباحثش استفاده کنیم. یادداشت برداری کنیم و بتونیم با اطلاعات دیگه ای که در مغزمون داریم اونها رو ارتباط بدیم. این خیلی نکته ی مهمیه. پس ما باید سعی کنیم ارتباط اطلاعاتی که کسب میکنیم و این نورون ها رو افزایش بدیم. چیزی که اون پیشنهاد کرد روزی چند ایده نوشتن درباره ی موضوعات مختلف بود :) حالا هر ایده ای. حتی اگه ابتدایی باشه. بعد از مدتی هم میتونیم تاثیراتشو ببینیم :)

موفق باشی:)
پاسخ:
مرسی از اطلاعات خوبت و ممنون که بهشون گفتیشون
 درسته، خیلی مهمه که بتونیم اطلاعاتی که کسب میکنیم رو به هم ارتباط بدیم. باید برم بیشتر در مورد روش های ایجاد این ارتباط بخونم.
منم از اونجایی که زورم اصلا زیاد نیست، خیلی برام این جابه جایی ها سخته و برای همین از چیزهای بزرگتر میگذرم، ولی از اون مهمتر اینه که تو خیلی کارهایی هم که میتونم، تنبلی میکنم، مثلا اینکه من وسایل تو کابینت ها یا کشوهای لباس ها رو جا به جا کنم اصلا زور نمیخواد، ولی هر بار که میرم سراغش از سر تنبلی بی خیالش میشم! شما هم با توجه به شرایطت بهتره یا رو مامان جان تاثیر بذاری یا اینکه  وسایل شخصی خودت رو، حتی طرز مرتب کردن لباسهات یا کتاب هات رو عوض کنی و خیلی کارای دیگه :)
چقدر تلاش کردم که سحرخیز بشم و صبح ها واسه ورزش وقت بگذارم. دیگه سحرخیزی واسم شد یک عادت خوب. اما باز به خاطر بهم خوردن برنامه هام دیروقت خوابیدن و بیدار شدن برگشته. جالبیش اینه که عادت های بد بی زحمت سوار آدم می شن اما عادت های خوب به سختی.
پاسخ:
آره دقیقا همینطوره، عادت های بد، خیلی راحت و زود شکل میگیرن، خوبا رو کلی باید وقت و انرژی بذاری :)
وااای چقدر جااالب بود !!! 

سلام 
:) 

پاسخ:
سلام
ممنونم :)
چقدر این کتاب "بالغ" من رو رشد داد :)
پاسخ:
خیلی کتاب خوبیه
خیلی خوبه ک! چه روز خوبیه :) ....
نیچه: _ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﻣﻮﺟﺐ ﻗﻬﺮﻣﺎﻧﯽ ﺍﺳﺖ ؟ _ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﻘﺒﺎﻝ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﺭﻧﺞ ﻭ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﺍﻣﯿﺪ ﺧﻮﺩ ﺭﻓﺘﻦ ....
ترک عادت بود که میگفتن موجب مرضه؟! یا ترک لذت؟ :-) 
کتابو خونده بودم ،، لذت بخشه
پاسخ:
D:
این سیناپس ها نقش مهمی رو در هوش ایفا می کنند در واقع کسی که باهوش تره سرعت و تعداد این سیناپس ها در این فرد بالاست..
یه استاد داشتیم می گفت سعی کنید به عادت نکردن عادت کنید سخته ولی هیجان انگیزه، مخصوصا برای افرادی که طالب هیجان هستند.
پاسخ:
آره، عادت نکردن به عادت ها سخته، مخصوصا واسه یکی مثل من که خیلی هیجان طلب نیست ;)
سلام .مطلب خیلی جالبی بود.هر چه به سال های عمر افزوده میشه،ترک عادت هم سخت تر میشه.دو سال قبل اسباب کشی کردیم به شهر خودمان و خانه جدید.تا چندین ماه شب که بیدار میشدم نمیفهمیدم کجا هستم.حس میکردم اطاق سر و ته شده.هنوز نتونستم به این خونه و محیط عادت کنم.اینم بگم که من از پانزده سالگی از خانواده و زادگاهم دور بودم.
پاسخ:
سلام. ممنونم
درسته، منم موافقم که هرچی سنمون بالاتر میره، ترک عادت ها سخت تر میشه
چه تجربه ی جالبی بود
۰۱ مهر ۹۴ ، ۱۴:۱۶ انارماهی : )
عادت کردن به چیزای خوب وقتی میشه جزئی از وجود آدم خیلی لذت بخش میشه
مثلا وقتی مهربونی کردن میره تو ناخودآگاهت و ملکه ی وجودت میشه ، دیگه به آدما با توجه به نقشی که در مقابلت دارن نگاه نمیکنی. برات میشن صرفا یه آدم دوست داشتنی که نیاز به کمک و توجه داره ..

یا کتاب عادت میکنیم زویا پیرزاد هم افتادم با خوندن این متن 

مانا باشید 
التماس دعا
پاسخ:
خیلی لذت بخشه، مخوصا وقتی میشه جزئی از تو و منش تو

از زویا پیرزاد فقط کتاب چراغ ها را من خاموش میکنم رو خوندم که نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم.

زنده باشید

درباره مقاومت هایی که مقابل ترک عادت یا ساختن عادت جدید در برابر ما شکل میگیره باید بگم اگه میخوایم واقعا این کار انجام بشه باید از لحاظ انگیزه فوق العاده قوی باشیم...
و این انگیزه قوی با تذکر و تفکر مداوم پیرامون سود و زیان ها پدید میاد...(یکی از راه ها)
اینجانب تجربه های فراوانی درباب تصمیم گرفتن به تغییرات طولانی مدت داشتم که تقریبا همه شون با شکست مواجه شدن... و یکی از مهمترین عوامل شکست هام عدم بازسازی انگیزه بوده...انگیزه ای که مدام باید تقویت بشه و انگیزه ای که تنوع طلب هم هست لامصب!
انگیزه هم عادت میکنه و کم کم با چیزی که قبلا شدیدا شارژ میشد درست حسابی شارژ نمیشه...
این قسمت کار رو باید خیلی بهش توجه کرد...
سلام
پاسخ:
سلام
۲۴ آذر ۹۴ ، ۱۳:۲۳ ثمین سعیدی نیا
یادِ درس نوسایکولوژی افتادم:)
پاسخ:
پس احتمالا رشتتون باید روانشناسی باشه

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی