سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده

ما چهار نفر

يكشنبه, ۱ شهریور ۱۳۹۴، ۱۲:۴۸ ب.ظ

اولین باری که با هم دور همچین سفره ای نشستیم، بیشتر از ده سال قبل بود. اون موقع مهرناز که از هممون بزرگتر بود، با یه دختر کوچولوی خوشگل، تنها متاهل گروه چهارنفره ی دوستای همکلاسی دانشگاهمون بود و برای همین بیشتر قرارهامون تو خونه ی اون بود. ما 4 نفر، تو همه ی کلاس ها با هم بودیم و تقریبا هیچ وقت بدون هم دیده نمیشدیم. من و افسانه و فاطمه، مجرد بودیم با سه تا دنیای متفاوت. من کوچکترین و تنها شاغل جمع و گرفتارترین عضو گروهمون بودم، کسی که خیلی به درس اهمیت نمیداد و براش انگیزه نداشت، تو خیلی از کلاسا نبود و نمیدونست ترم چطور شروع یا تموم میشه، افسانه شاگرد درسخونِ گروه و شاگرد اول دانشگاه بود، همونی که مسئولیت نوشتن همه ی جزوه ها با اون بود، و البته شیطون ترین فرد جمعمونم خودش بود، و فاطمه با وجود همه ی آرامشی که داشت، به خاطر عقاید افراطی مذهبی و همینطور فکریش، یکم باعث ایجاد فاصله بین خودش و بقیه میشد، چون هروقت مساله ای پیش می اومد یا حرفی میزد یا میزدیم، جوابای نامربوط میداد و متعصبانه برخورد میکرد و نمیشد خیلی روش حساب کرد. افسانه بعدها برای اینکه ما رو به همسرش معرفی کنه مثال جالبی زد. بهش گفته بود فرض کن من الان میگم میخوام برم تو چاه، مهرناز میگه: "ااای ول، چقدر خوب، منم باهات میام، بریم خوش بگذرونیم." رها میگه: "خودت تصمیم گیرنده ای، و بعد برات از حسن ها و معایب تو چاه رفتن میگه" و فاطمه " کلی حرف میزنه و سخنرانی میکنه که تو هرچقدرم فکر میکنی نمیتونی ارتباطش رو با تو چاه رفتنت پیداکنی!"

همه ی بچه ها زودتر از من فارغ التحصیل شدن. من اولین کسی بودم که از گروه جدا شدم، ازدواج کردم و ساکن شهر دیگه ای شدم و چندترم باقیمونده رو هم همونجا ادامه دادم و با توجه به شرایطی که داشتم، نزدیک به ده ترم طول کشید تا درسم رو تموم کنم...



مهرناز همون سال های اول از همسرش جدا شد، و منم بعد چندسال این اتفاق تو زندگیم افتاد و دوباره به تهران برگشتم. وقتی فاطمه یه ازدواج سنتی کرد که خیلی هم از این ازدواج راضی نبود و حتی چندبار تا مرز جدایی رفت، تهران نبودم و نتونستم تو عروسیش شرکت کنم، اما بعدش، وقتی افسانه با عشق بچگیش، پسرخالش، بعد از اینکه سالها جنگ بین خانواده ها تموم شده بود ازدواج کرد و با وجود همه ی مشکلاتی که تو دوران عقد براشون پیش اومد، زندگیش رو با عشق شروع کرد، این بار من تونستم، تو شادیش کنارش باشم. اون روزها، تازه با آقای خوب آشنا شده بودم و داشتیم به ساختن زندگیِ آیندمون فکر میکردیم.

حالا بیشتر از ده سال از دوستیمون میگذره، حالا اونقدر همه چیز چرخیده که  مهرناز تنها مجرد گروهمونه و همچنان خونش بهترین جا برای دورهمی های ماست. دخترش قد کشیده و بزرگ شده و تو جمع های ما بیشتر حضور داره و ما رو خاله صدا میزنه. افسانه یه دختر کوچیک داره و با وجود بالاپایین های ازدواجش، از زندگیش راضیه. فاطمه و همسرش که حالا منتظر به دنیا اومدن فرزندشونن، برام نمونه ی یه زندگی متعادل و موفقن، وقتی فاطمه حرف میزنه، با عشق و محبت و رضایت عمیقی از زندگیش میگه و خدارو شکر میکنه که اون روزها از همسرش جدا نشد، که تلاش کرد، که یادگرفت باید به جای فرار، چیزهایی که میخواد رو تو زندگیش بسازه، که نمیشه تک بعدی بود، نمیشه متعصب زندگی کرد، که آدما با هم فرق دارن و این به معنای بد و یا خوب بودنشون نیست و نباید همون اول راه ناامید شد..  و من که یه زمانی درس نخون ترین فرد گروه بودم،  تصمیم گرفتم درسم رو ادامه بدم و حالا جز شاگردای اول دانشگاهم و با حضور آقای خوب، عشق و آرامش رو تو تک تک لحظه های زندگیم حس میکنم...

ما خیلی تغییر کردیم، خیلی زیاد. هر کدوممون بالا و پایین های زیادی رو گذروندیم، خوشی و ناخوشی های زیادی رو پشت سر گذشتیم، با همدیگه و به خاطر همدیگه خندیدیم و گریه کردیم، حالا دیگه هیچ کدوممون آدمهای ترم های اول نیستیم و سبکسری و سرخوشی و دیوونه بازیای اون روزها تو وجودمون نیست، ما هنوز هم عقاید و افکارمون با هم خیلی متفاوته اما حالا دیگه زن های بالغی شدیم که شاید مسائل زندگی هرکدوممون اجازه نمیده مثل گذشته هر لحظه از حال هم باخبر باشیم، یا تو بعضی از دورهمی هامون، هممون نمیتونیم حضور داشته باشیم، اما دوستیمون با هم معنا و عمقِ دیگه ای گرفته. ما عضوی از زندگی و خانواده ی هم شدیم، با افکار هم، با تفاوت هامون، با خوبی و بدیهامون، کنار اومدیم، ما به مرور زمان، اعتماد به همدیگه رو ساختیم و هر روز که از دوستیمون گذشت، رابطمون قدرت بیشتری گرفت.

حالا وقتی دورهمیم، حرفهامون از جنسِ دیگه ایه، دغدغه ها و مشغله های فکریمون متفاوت شده، دیگه از قهر و آشتیهای اون موقع، از سوتفاهم های خنده دار، از دلخوریهای بچه گانه خبری نیست، دیگه فقط خودمون رو نمیبینیم و نگاهِ خودمون درست ترین نگاه نیست، دیگه خودخواهانه به مسائل نگاه نمیکنیم، دیگه در برابر هم جبهه نمیگیرم یا پشت سر هم حرف نمیزنیم، دیگه ناراحتیها و مشکلات همدیگه رو با تعصب و احساسی نگاه نمیکنیم و فقط بقیه رو مقصر گرفتاریهامون نمیدونیم و نمیترسیم از اینکه اشتباهاتمون رو به هم تذکر بدیم و دست همو بگیریم تا مراحل سخت رو بگذرونیم، حالا هر روز به اون جمعِ چهارنفره، به واسطه دوستیمون، آدمای جدیدی اضافه شدن و خواهند شد. آدمایی که هر کدومشون عضو با ارزش و دوست داشتنی ای از دوستی ما هستن و خواهند بود، خانواده هامون، همسرامون، بچه هامون، و شاید عروس و دامادها و یا نوه هایی که بعدها خواهند اومد... و همه ی اینها اسمش زندگیه، زندگی ای که همیشه در جریانه... زندگی ای که وقتی بهش نگاه میکنم، پر از حسِ لذت میشم...

خدا میدونه ده سال یا بیست سال آینده، هر کدوممون کجا هستیم و چه میکنیم... و چند نفر به این جمع اضافه شدن یا شاید ازش کم شدن... خدا میدونه...

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۴/۰۶/۰۱
رها

نظرات  (۱۸)

اینجور دوستی های قدیمی که با کلی تغییر همراهه اما اون دوستی سرجاش ثابته خیلی با ارزشه. من و دوستامم از این جمع ها داریم و خوندن این پستت خیلی برام لذت بخش بود. 
پاسخ:
آره خیلی خوبه، خیلی خوبه که میبینی با وجود همه ی اتفاق ها، دوستیه نه تنها کمرنگ شده که قدرت هم گرفته

دوستیتون مستدام
۰۱ شهریور ۹۴ ، ۱۳:۲۵ فاطیما کیان
عمیق ترین دوستی هام با آدم هایی هست که خودشون هم میخواستن که تو دایره ی دوستی با من بمونن ویا کسی که دور شد و برگشت و باز هم بعد چند سال دوست منه شاید زود به زود نبینمشون تا هر روز حالشون رو نپرسم ولی اون عمق دوستی چیزیه که تو هر رابطه ی جدیدی میزان میشه و میفهمم دوستی یعنی چی , خیلی برات خوشحالم با وجود این همه بالا پایینی توی زندگیت همین حالا حالت خوبه و اینقدر قشنگ و راحت ازشون نوشتی و نوشتت یه صمیمیت و آرامش خوبیو به من منتقل کرد مثل حس بغل کردن یه بچه ی آروم بود و خیلی به دلم نشست ,این دوستی شما 4 تا پایدار و زیبا تر از قبل باشه همیشه :)
پاسخ:
آره حرفهات رو میفهمم.
و واقعا عمق دوستی به میزان دیدن یا حرف زدن با همدیگه یا حتی به میزان سالهای دوستی نیست. نزدیکی دلهاست که به رابطه عمق میده. من دوستی دارم که چندسال بیشتر نیست باهاش دوستم، اما احساس میکنم سالهاست که میشناسمش و شاید بیشتر از خیلیای دیگه تو زندگیم بهش احساس نزدیکی میکنم

ممنون فاطیما جان 
انشاالله
و همینطور برای تو
خیلی خوبه این سبک روابط... منم همچین آرزویی داشتم ولی هیچوقت محقق نشد و الان تنهام...
گاهی زندگی آدما رو کنار هم نگه میداره و گاهی از هم دورشون میکنه...
پاسخ:
از همه ی کسایی که تو زندگی آدم وارد میشن، تعداد کمیشون اینجور باقی میمونه.

۰۱ شهریور ۹۴ ، ۱۳:۵۷ نیمه سیب سقراطی
چقدر این پست ئوست داشتنی بود ، چقدرررر :)

من شاید ده سال قبل شما باشم ، یعنی آخرش چی میشه ؟یعنی میشه از این دغدغه هامون شیفت بخوریم ؟ یعنی ده سال دیگه این جمعمون هست ؟ یعنی بچه داریم ؟ ما ؟ چقدر برام دور از تصور ............ 
پاسخ:
ما چه بخوایم و چه نخوایم، زندگی در حال حرکته و ما هم باهاش تغییر میکنیم.
دور از تصور بودنش رو میفهمم، ده سال پیش، ما هم نمیدونستیم چی قراره بشه،و خیلی از اتفاق هایی که افتاد، دقیقا متضاد با تصورات اون روزهامون بود. 
جمع چهار نفرتون پایدار باد ;)
پاسخ:
ممنونم
چقدر پستت خاطره آورد برام... :-) 
ایشالا در هر صورت، خوش باشى
پاسخ:
ممنونم
چه تجربه های سنگینی از سرتون گذشته تو عنفوان جوانی...
پاسخ:
عنفوان جوانی خیلی خوب بود :)))
4 تفنک دار!
پاسخ:
:)))
چقدر عالیه که این همه مدت این دوستی رو حفظ کردین فارغ از بالاپایین های زندگیتون:)
پاسخ:
خیلی حس خوبیه 
۰۲ شهریور ۹۴ ، ۰۳:۲۳ ماهان هاشمی

همه‏ی متن به کنار!

اون ته‏دیگا رو بچسب! (O_O)

او کشک بادنجونو ببین! :)))

پاسخ:
آآآآی گفتییید :)))
چقدر زیبا، این دوستی و با هم بودنتون همیشگی باشه رها جان، آدمای مختلف با روش ها و افکار مختلف چقدر خوب کنار همدیگه قرار گرفتین :)
پاسخ:
ممنونم
آره و قشنگیش هم به همینه
چه دوستی های خوبی:))
خوشمان آمد:))
چند نفر به یه نفر؟ :)
پاسخ:
؟!!!
پستت خیلی خیلی حس خوبی داشت. :)
من 21 سالمه، قبلا فکر میکردم بعد 18 سالگی دیگه این سرخوشی ها و رفتارهای بچه گانه از شخصیتم حذف میشن. ولی هنوزم به قوت سابق باقی موندن... نه که خوش بودن بد باشه، اینکه خیلی جاها باید جدی رفتار میکردم و بلد نبودم اذیتم میکنه. اینکه گاهی انقدر درگیر زندگی بقیه میشم ازم انرژی می گیره. حیف که بعضی چیزا هزینه یادگرفتنشون عمر ماست.

راستی خیلی خیلی از آشنایی باهات خوشوقتم. :)
پاسخ:
خیلی خوب گفتی، بعضی چیزا هزینه یادگیریش عمرمونه. 

منم همینطور بانو :)
خیلی قشنگ بود. [گل]
پاسخ:
 [گل]
وآی خدآیـآآآآ من غش کردم بآ این عکس کِ .. :| 
پاسخ:
D:
من با دوستای دبیرستانیم یه جمع چارنفره دارم که هرسال یه تغییرات کوچیکی بینمون پیش میاد حالا دوس دارم زود به آینده برسیم ببینم چه اتفاقاتی پیش میاد :)))
من عاشق همچین جمع های دوستانه ای هستم :) برای بزرگ شدن و زن شدن هنوز خیلی راه پیش رومه :|
پاسخ:
تغییرات وقتی تو دلشونی و بهشون نگاه میکنی اونقدرا به چشم نمیاد، ولی وقتی زمان زیادی ازش میگذره بیشتر حسشون میکنی
دوس داشتم ای پست رو :)
چون منو متوجه گذر عمر کرد.
پاسخ:
ممنونم
آره همینطوره

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی