سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده
بایگانی

نمی دونم اولین بار کی بود که با نیروی افکار و تاثیرش آشنا شدم، ولی میدونم که از چندسال پیش که کتاب قدرت فکر ژوزف مورفی رو خوندم، سعی کردم ازش به صورت جدی تو زندگیم استفاده کنم و هرچقدر باورِ من به خودم و این قدرت بیشتر شد، تاثیرگذاریشم رو زندگیم بیشتر شد.

اوایل چیزهایی که گم کرده بودم رو از این طریق پیدا میکردم. شب قبل خواب، با خودم به عنوان یه مخاطب حرف میزدم و از ایمان و اعتقادم به خودم میگفتم، از "رها" تعریف میکردم و به خاطر تواناییهاش تحسینش میکردم، بعد میگفتم که فلان چیزو گم کردم، میدونم کمکم میکنی پیداش کنم، لطفا خودت منو ببر جایی که هست و ... خیلی وقتا صبح که از خواب پا میشدم تقریبا این حرفها یادم رفته بود، حتی چیزی که میخواستم یادم رفته بود، و درست وقتی که خیلی اتفاقی گمشدم رو پیدا میکردم، شبِ قبل به خاطرم میومد. (مثلا یه وسیله ای رو گم میکردم که با زیر و رو کردن کل خونم پیدا نمیشد، و شب قبلش این مراحل رو میگذروندم، صبح میومدم از توی کشوهای میز چیز دیگه ای رو بردارم که کشو بر خلاف روزای دیگه گیر میکرد و بسته نمیشد، بعد مجبور میشدم کل کشو رو بیرون بیارم تا درست جا بزنمش، که پشت اون چیزی که گم کرده بودم پیدا میشد!)

بعدها سعی کردم تو چیزایِ کوچیکی که میخوام از این حس استفاده کنم. مثلا یه موزیک بی کلامی رو دوست داشتم که اسمش رو نمیدونستم و فقط شنیده بودمش، شب از رها میخواستم بهم کمک کنه پیداش کنم و صبح روزِ بعد موقع وب گردی، تو یه وبلاگ، آهنگی برای دانلود میدیدم، دانلودش میکردم و میدیدم دقیقا همون چیزیه که میخواستم!

یه کم که گذشت کمی روشم متفاوت تر شد، برای چیزایی که دوست داشتم، تو آرامش کامل که معمولا بیشترش گیجی و سُستیه بین خواب و بیداری بود، شروع به تصویرسازی میکردم، هنوز هم سخت ترین مرحلش همین تصویر سازیه و گاهی هفته ها طول میکشه تا تصاویر برام شکل بگیرن و واضح و روشن بشن. چون یه وقتایی اونقدر سطح انرژیم پایینه یا خودم رو ضعیف میبینم که نمیتونم تو حالتی که دوست دارم خودمو ببینم، یا چون با ذهنِ محدودِ خودم و منطقِ استدلال گر، بهش نگاه میکنم، انجام شدنی نمیبینمش و برای همین نمیتونم حتی تصورش کنم. یه وقتایی به شدت ترس دارم و چون نمیتونم به این ترسم غلبه کنم، تصویری هم نمیتونم ازش بسازم، اما چیزی که این مدت ازش یاد گرفتم این بود که سعی کنم اگه شده صدها بار، دست از این کار نکشم و باهاش مقابله کنم، تا بتونم موانع تصویرسازیش رو تو ذهنم از بین ببرم. الان چندماهیه که فهمیدم، اون حالت گیجی و سستی ای که توش تصویرسازی میکردم، یعنی همون خلسه ی بین خواب و بیداری که معمولا یه ربع قبل از خواب و بعد از بیداریه، وقتیه که فرکانس های مغزیه ما تو حالت آلفاست، و بیشترین حالت تلقین پذیری رو داره. و آلفا همون حالتیه که آدم ها وقتی هیپنوتیزم میشن توش قرار میگیرن. و نقطه ی اوجش هم لحظه ای که داره خوابمون میبره و درست وقتی که بیدار میشیم هست و تو این حالت، هر فرمانی که به مغزمون میدیم، وارد ناخودآگاهمون میشه.

من اعتقاد دارم هرکس یه ذکر منحصربه فرد و جادویی برای خودش داره که باید کشفش کنه و باهاش ارتباط برقرار کنه، ذکری که میتونه هرچیزی و به هر زبونی باشه، برای من این ذکر "لاحول و لا قوه الا بالله" هستش که ایمان غیرقابل وصفی بهش دارم و احساس میکنم معجزه میکنه. خیلی شب ها قبل خواب، وقتی به دونه های آخرِ تسبیح میرسم، تو خلسه ای که میخوام قرار گرفتم و میتونم وارد مرحله ی تصویر سازی بشم، تو این مرحله خودم رو تو حالتی فرض میکنم که چیزی که میخواستم رو به دست آوردم و سعی میکنم حتی کوچکترین جزئیات رو هم تو ذهنم داشته باشم. خیلی وقتا از خوشحالی ِ لحظه ی به دست آودنش شروع میکنم؛ حالتِ صورتم، محیطی که توش هستم یا لباسی که پوشیدم، حرفهایی که میزنم، کارهایی که انجام میدم و غیره رو با جزئیات میبینم. یه وقتایی اینقدر غرقِ این تصویرسازی میشم که متوجه میشم دارم جملات رو بلند میگم، یا حس میکنم دارم میخندم، البته در مقابل وقتاییم یهو به خودم میام و میبینم حواسم پرتِ چیز دیگه ای شده یا حتی چند ساعت بعد متوجه میشم خوابم برده (;

اوایل من به عظمتِ این نیروها اعتقاد داشتم، ولی خودم رو کوچیک میدیدم، برای همین بلد نبودم چیزهای زیادی بخوام، اما هرچقدر که بیشتر ازش نتیجه میگرفتم، و در کنارش تغییراتی درونم اتفاق افتاد، پیوندم با خدا متحول شد، آرامش فکریم بیشتر شد و عشقی که خدا بهم هدیه داده بود تو روحم رخنه کرد و همزمان با اینها، این نیرو هم در من قدرت بیشتری گرفت و باورم به اینکه خدا این تواناییها رو یکسان تو وجود همه قرار داده و همه چی بستگی به نحوه ی عمل و استفاده ی ما داره ریشه دارتر شد. منم یه وقتایی این قانون رو نادیده میگیرم، تنبلی میکنم یا وقتی میبینم بلافاصله نتیجه نمیگیرم، ازش دست میکشم، اما زود به خودم میام و سعی میکنم بهش ادامه بدم و اثراتش رو از بین نبرم. خیلی وقت ها برای رسیدن به نتیجه باید روزها و شاید ماهها تصویرها رو تکرار کرد و خیلی مهمه که هرکس راهی رو برای خودش پیداکنه که به این تکرار و خسته نشدن ازش کمک کنه.

تو این مدت خیلی از چیزهایی که میخواستم به دست آوردم که هرکدوم قصه ی تلاش های خودش رو داره، که شاید بعدها ازشون بنویسم، چیزهایی که شاید برای بقیه اونقدرها بزرگ نباشه، اما چون من هرکدومشون رو یه معجزه میبینم و به خاطرشون بی نهایت سپاسگزارم، نمیتونم کوچیک بشمرمشون و همشون برام خیلی با ارزشن - از غلبه بر یکی از بزرگترین ترس های زندگیم گرفته، تا پیداکردن لباسِ خاصی که تو یه مهمونی دیده بودم با قیمت غیرقابل باور یا چادر نمازی که تو یه عکس دیده بودم و خیلی دلم میخواستش، از پیداکردن شبکه ای ماهــواره ای که شبانه روز تفسیر اشعار مولانا رو میگه برای منی که آرزوش رو داشتم اما شرایط شرکت تو کلاس ها رو حالاحالاها نداشتم، تا حس کردن و لمس کردن چیزهایی که همیشه آرزوی فهمشون رو داشتم یا قرار گرفتن تو مکان هایی که همیشه تو خیالم بودن.

 حالا جوری شده که خیلی خیلی بیشتر از قبل حواسم به افکارم هست، چون میدونم نیرویی که خدا درونِ هر انسانی قرار داده، اونقدر قدرت داره که همه ی کائنات رو مجبور کنه تا دست به دست هم بدن تا افکارش به وقوع بپیونده. حالا وقتی میبینم افکار منفی داره به سراغم میاد، واقعا میترسم و بدون معطلی یا رهاش میکنم یا به مثبت تبدیلش میکنم. و سعی میکنم ریشه ی این افکار رو بشناسم و از ریشه برای خودم حلشون کنم.

یکی از مواردِ مهمی که من تو این قضیه یاد گرفتم اینه که خواسته هایی که بیشترین میزان خیر برای خودمون، دیگران و دنیا رو دارن، خیلی سریع تر محقق میشن. و من با توجه به اتفاقاتی که برای خودم افتاد، بهم ثابت شد، برای اینکه بتونیم از نیروی عظیم توی وجودمون بهره ببریم، و بتونیم روی همه ی عالم تاثیر بذاریم تا در جهت رسیدن به خواسته های ما بسیج بشه، باید روح و دلمون رو از چیزهای اضافی پاک کنیم، باید واقعا و خالصانه شاکر باشیم و قبلِ هرچیزی با همه ی وجود، به حکمت و عدالت خدا ایمان آورده باشیم. اونوقته که معجزه های بیشماری رو تو زندگیمون تجربه میکنیم، و اگر قلبا به خدا و منبعِ بی کرانِ انرژی متصل نباشیم، نمیتونیم اونجور که باید این حقایق رو لمس کنیم.

آخرِ همه ی اینها یه نکته رو باید بگم که: منظورِ من از نوشتن این مطالب این نیست که میتونیم با نشستن تو خونه و بدون کوچکترین زحمتی، فقط از طریق ذهنمون به خواسته هامون برسیم، اگر خواستنِ واقعی نباشه، اگر کوششی نباشه، چطور کائنات تشخیص میدن که ما واقعا خواهانِ چیزی که ازشون حرف میزنیم هستیم؟ شرط اصلیِ خیلی خواسته هامون اینه که براشون برنامه ریزی، اقدام، حرکت و برای به دست آوردنشون تلاش داشته باشیم، و به جای استفاده از افکارمون به عنوان مانعِ رسیدن و از بین برنده ی همه ی زحمت هامون، ازش به عنوان پشتوانه، حامی، هدایت کننده و مهرتائید استفاده کنیم و همه چیز رو به دستِ خدا و قدرتی که توی تک تک آفریده هاش که قرار داده بسپریم.

 


توضیح نوشت:

با اینکه خیلی چیزها رو ننوشتم یا نمیدونستم چطور توضیحش بدم، این پست خیلی طولانی شد، ولی نمیشد بیشتر از این کوتاهش کنم.

اینها رو ننوشتم تا بخوام شعاری بدم، ادعایی برای کسی داشته باشم یا تو چیزی اغراق کنم. اینها رو نوشتم چون؛ حالا که میبینم تو زندگیم، هرلحظه بیشتر از قبل آثارش رو لمس میکنم، احساس میکنم حداقل زکات و شکرانه ی اون اینه که همون مقداری که خودم ازش میدونم، به دیگران هم انتقال بدم، حتی اگه فقط و فقط یه نفر اون رو بخونه، یا روی فقط یه نفر تاثیر بذاره.

 

+عنوان پست از: غزل شماره 939 دیوان شمس مولانا

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۴/۰۵/۲۴
رها

نظرات  (۹)

رها جان شما برنامه گنج حضور رو میبینی؟

من خیلی این پستت رو دوست دارم، دقیقا همون چیزی بود که این روزها بهش نیاز داشتم...
پاسخ:
آره، چند روزه که گنج حضور رو پیدا کردم.

خیلی خوشحالم که مفید بوده.
منم خیلى خوشم اومد از پستت
حرف درموردش زیاده و توی یه کامنت نمی گنجه
گرچه خودت خیلى چیزا رو گفتى :-) 
پاسخ:
آره این مسئله خیلی گستردست
من هم از این روش استفاده کردم.. اوایل سخت بود.. منفی فکر نکردن مدام تصویر های خوب برای خودم ساختن  اما بلاخره ذهنم عادت کرد و یاد گرفت! مگه دست خودش بود؟ :))
پاسخ:
چقدر خوب. عالیه
رها
رها
منم میخواستم شبیه اینو بنویسم
بعد از اثاث کشی می نویسم
بازم بنویس
از همه اش بنویس
من به شخصه با ولع میخونم
چون منم لمسش کردم و خوندنش از زبان دیگری لذتبخشه
در مورد پست قبلت هم یه پست می نویسم برات

بعدا


پاسخ:
چه جالب
تو هم حتما بنویسش، خیلی دوست دارم از زبون کسایی که باورش دارن و از معجزه های زندگیشون بخونم

من منتظر اون بعدا میمونم و یادم نمیرش;)
اولین کتاب جدیه من حدود 7 سال پیش بود که همین کتاب قدرت فکر ژوزف مورفی بود که یادمه 3 بار خوندمش...
هر متنی که میخوندم یک واکنشی درون مغز و روحم احساس میکردم!
اون روزها گذشت اما چیزی که به من ثابت شد انرژی بزرگی بود که درون هر انسانی نهاده شده که با آن میتوان به آنچه که میخواهد برسد.
ممنون از شما...
بسیار عالی
+دنبال میشوید
پاسخ:
با چه کتاب خوبی شروع کردید
منم وقتی خوندمش خیلی تحت تاثیرش قرار گرفتم، سه جلدش رو هم خوندم
خواهش میکنم

+ممنونم
مرسی گلی خانومی
پاسخ:
خواهش میکنم بانو
خیلی خوب بود رها جان . ممنون بابت اشتراک تجربیات به این خوبی و مفیدی
پاسخ:
خواهش میکنم 
خوشحالم که دوست داشتی
پست جالبی بود
من کتاب قانون جذب مایکل لوسیر جدود 4 سال قبل گرفتم و کار کردم
واقعیتش با وجودیکه خیلی ارتعاشات مثبت داشتم اما اتفاق خاصی در چجهت احقاق رویاهام نیفتاد
این پست به دلم نشست بخصوص اینکه این روزها بسیار تحت افکار منفی و مایوس کننده هستم و احساس میکنم دارم پرس میشم

پاسخ:
کتابی که گفتید  رو نخوندم.
این قضیه خیلی گستردست، ولی بزرگترین رمز موفقیتش ایمان قلبی و تکرارشه
خوشحالم دوست داشتید
لطفا از تجربیاتت هم واسمون بنویس و نگران طولانی شدن پستت هم نباش :)
پاسخ:
ممنون بانو
حتما 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی