سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده

مسلمانان مرا وقتی دلی بود...

سه شنبه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۴، ۰۷:۳۹ ب.ظ

توی وسایل قدیمیم، لای یه دفتر خاطرات قدیمی، نامه ای که با صداقت بچه گانه، با همه ی احساسی که تو دلم داشتم، تو 9-8 سالگی، به مناسبت روز پدر، از طرف خودم و داداشم –که اون موقع یک سالش بود-، برای بابام نوشته بودم رو پیدا کردم.

روز پدر

و این نامه، تموم علاقه و وابستگی هایی که تو وجودم انکارشون کردم، فراموششون کردم، چشم و دلم رو روشون بستم، ازشون گذشتم، تا بتونم :

 رنج حاصل از آزارها و دردهایی که به زندگیمون وارد کرد،

رنج حاصل از تمام اتفاقاتی که با نبودنِ حضورش و بودنِ سایه ی سرد و شومش تو زندگیمون افتاد،

تلخی ِ تک تک اشک هایی که من، مادرم و برادرم، ریختیم، روزهایی که با دلهره و وحشت گذروندیم،

تموم ِ لحظه هایی که غمی به دل ِ برادرم نشست، مسیرش عوض شد، آیندش تغییر کرد، حالش آشوب شد،

تمومِ تنهایی های مادرم و خستگی دل و روح و وجودش،

ترس و وحشت از تیرگی هایی که تو وجود یه انسان میدیدم، انسانی که خونش تو رگ هام بود،

عذاب ِ وجدان تمام اشتباهاتی که اگر می بود و دستم رو میگرفت، اگر می بود و برای بودنش دنبال دیگری نبودم،

خستگیِ تموم بیراهه هایی که به امیدِ پیداکردن ذره ای محبت، آرامش و فرار از اتفاقاتی که فراتر از توان من بود، رفتم ،

بارِ سنگین ِ خطاهایی که تا ابد به دوشم خواهد موند،

و...

 فراموش کنم رو، دوباره به یادم آورد و شد یه بغض ِ سنگین و خفه کننده که تو گلوم نشسته و تبدیل به اشک نمیشه ... و نمیخوام که بشه... و نمیخواد که بشه...

با دیدن این نامه دوباره، بدون اینکه بخوام، یادم اومد، میزانِ وابستگیِ من به بابام، خیلی بیشتر از مامانم بود، و من – منی که همه ی زندگیم بر پایه ی احساسه، منی که با دلبستگیام زندگی میکنم، منی که حتی گذشتن از آدم های غریبه برام سخته–  مجبور شدم همه ی اون حس ها رو، تموم ِ اون پیوندهای خونی رو، تموم اون وابستگی ها رو، تو وجودِ خودم، بکُـــــــــــشَم، نابود کنم، فراموش کنم، تا بتونم دوباره زندگی کنم...

 سه سال بعد، تو دفتر خاطراتم، با خودکار قرمز، نوشته بودم:

من خیلی آرزوها دارم، اما از همه مهمتر : " سلامتی پدر و مادر و برادرم و داشتن یک خانواده ی صمیمی است." و اولِ مهمترین آرزوم هم، اسم پدرم رو آورده بودم...


موافقین ۷ مخالفین ۰ ۹۴/۰۵/۲۰
رها