سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده

خاطره ی تعریف نشده

دوشنبه, ۲۹ تیر ۱۳۹۴، ۱۲:۴۳ ب.ظ

قرار شده، از یکی از خاطره هایی که تا به حال برای کسی تعریف نکردیم بنویسیم، و من نمیدونم چرا این خاطره تنها چیزیه که امروز برای نوشتن به ذهنم اومده!

7-8 سال پیش بود، بعد چند سال کارکردن با کسایی که بهشون عادت کرده بودم داشتم ازشون جدا میشدم، الهام نزدیک ترین همکار اون روزهای من بود. میزهامون روبروی هم بود و کارمون مرتبط با هم اما تو پروژه های مختلف بود. موقعیت شغلی و حقوقی و سابقه ی کار و همه شرایطمون هم مساوی بود، همه چیز مساوی بود جز شخصیت هامون.

تمام ساعت های روزمون با هم میگذشت و علاوه بر همکار بودن، با هم دوست بودیم و البته این دوستی همچنان هم ادامه داره.

 روز آخری بود که اونجا بودم -اون موقع هنوز هم عادت نکرده بودم به تغییر محیط های کاری- من و الهام تا چشممون به هم می افتاد به خاطر اینکه قراره هزاران کیلومتر از هم دور بشیم گریه میکردیم. وقتی برای آخرین بار کارت زدیم و از شرکت بیرون اومدیم رفتیم تو پارک نشستیم، الهام گفت: حالا که داری میری یه حرفی تو دلم مونده که بهت بگم.

گفت: من تو رو خیلی دوست دارم، اما ازت گله دارم، ازت ناراحتم چون حضور تو توی شرکت باعث شد کسی من رو نبینه، تو باعث شدی همه ی ایرادهای من به چشم بیاد. اون گریه میکرد و میگفت: تا قبل اینکه تو بیای، همه من رو دوست داشتن و وقتی تو وارد شدی، تو شدی محبوب و الگوی همه و بقیه شروع کردن به ایراد گرفتن از من و معیار مقایسشون شد تو، روش کارکردن تو، وظیفه شناسی تو، تلاش تو، تواناییهای تو، سرعت عملت، نظم و ترتیبت و ... میگفت: تو باعث شدی توقع همه از من بالا بره، تو باعث شدی همه ی کارهایی که اگه تا دیروز انجام نمیدادم و به چشمشون نمی اومد، دیده بشه، تو باعث شدی من کنار گذاشته بشم و ...

الهام گریه میکرد و من بغلش کرده بودم و ازش معذرت خواهی میکردم!! بیشترین صدایی که از اون روز تو سرم مونده صدای خودمه که بهش میگفتم ببخشید الهام، ببخشید که این همه عذابت دادم...

با اینکه این همه سال از اون روز گذشته، اما هنوز وقتی بهش فکر میکنم از خودم ناراحت میشم، هنوز با فکر کردن به این قضیه چشمامو میبندمو خودمو سرزنش میکنم به خاطر اینکه اینقدر ضعیف بودم که حرفای یکی دیگه بهم عذاب وجدان میداد و باعث میشد به خودم شک کنم، به خاطر اینکه ناتوان بودم برای دفاع از خودم، به خاطر اینکه گذاشتم یکی برای کار درستی که داشتم انجام میدادم منو محکوم کنه و من در برابرش سرم رو پایین بندازم، شرمنده بشم و اظهار تاسف کنم. (نه اینکه من اون روزها خیلی خوب بوده باشم، نه اصلا، اتفاقا خوب میدونم که همون موقع هم تو یه سری کارها ضعیف بودم، ولی تو اون شرایط، به علت تلاش و انرژی، مسئولیت پذیری و نظم ذاتی ای که تو وجودم هست، نسبت به بقیه تو محیط کار خیلی بهتر و برجسته تر بودم)

من فکر نمیکنم حرف الهام اون روز این بود که من میخواستم رفتاری کنم که نباشه تا خودم جاشو بگیرم، چون شرایط کاری ما جوری نبود که بخوایم جای همدیگه رو بگیریم و هر کدوم جایگاه خودمون رو داشتیم و علاوه بر این خودش خوب میدونست، هزاران بار به جای اون، بدون اینکه کسی متوجه بشه، وظایفش رو انجام داده بودمو کوتاهیاشو جبران کرده بودم تا مبادا کسی ازش ایراد بگیره. حرف الهام اون روز این بود که من نباید کارهام رو درست انجام میدادم ، چون باعث میشد کم کاریهای اون دیده بشه. من نباید منظم می بودم، چرا که بی نظمی اون به چشم می اومد. من نباید وظیفه شناس بودم، چرا که بی مسئولیتی اون دیده میشد و ....

من، هربار این قضیه رو به یاد میارم از خودم ناراحت میشم که ازش معذرت خواستم، نه به خاطر نفس عملِ معذرت خواهی، به خاطر اینکه به جای یک درصد فکر کردن به اینکه الهام داره از کم کاریها و بی توجیهای خودش فرار میکنه و متهمی میخواد تا خودش مظلوم و قربانی و اشکالاتش همچنان پنهون بمونه، تو باور خودم هم شروع کردم به سرزنش خودم به خاطر کسی که بودم، و اونقدر ذهنیت و باور منفی نسبت به خودم تو وجودم داشتم که اون روز تموم چیزهایی که خیلیهاش نقاط قوت من بود، یه اشکال بزرگ دیدم و باور کردم که من آدمِ بدیم و تا مدت ها خودم رو ملامت میکردم به خاطر اینکه اینقدر بدجنسم که به دوستم آسیب زدم! که اینقدر بدجنسم که با درست انجام دادن کارهام برای بقیه خودشیرینی میکردم! و حتی گاهی خودم رو محکوم میکردم که میخواستم باعث بشم بیکار بشه!!! من آدمی بودم تا این حد ناآگاه و دور از خودم، و تا این اندازه ضعیف و شکننده...

یکی دو سال بعد از رفتن من، بعد از جابه جا کردن الهام به بخش های مختلف، و از اون جایی که هیچ واحدی از کارکردنش راضی نبود، تو تعدیل نیروی شرکت جز نفراتی بود که بیرون شد.

خیلی وقت ها به این اتفاق فکر میکنم و تا به حال هم برای کسی تعریفش نکرده بودم، نه اینکه راز باشه، نه، اما فکر میکنم به خاطر ناراحتیم از خودی که تو اون سالها بودم، به خاطر ذهنیت های منفی ای که به خودم داشتم، و اینکه حتی وقتی مشکل از من نبود، خودم رو تا این اندازه بد میدیدم و این بدی رو باور میکردم، یا شایدم چون بدون اینکه حواسم باشه نیمه ی تاریک خودم رو که میخواد قربانی باقی بمونه تا با واقعیت روبرو نشه، تو وجود الهام میدیدم، دلم نمیخواست با کسی درمیونش بذارم. الان خیلی ازش گذشته و منم خیلی تغییر کردم، حالا دیگه اونقدر خودم رو میشناسم که با هر حرفی، همه ی چیزی که هستم رو زیر سوال نبرم، اونقدر که دیگه اجازه ندم هرکسی منو وارد بازیهای خودش کنه و خودم هم دنبال بازی برای فرار از واقعیت نباشم. (البته خوب میدونم خیلی از آدم ها این کار رو نه آگاهانه و نه از سر بدجنسی، که اتفاقا بدون اینکه حواسشون باشه، از سر نادانی و ضعف انجامش میدن)، اما یکی از بزرگترین درس هایی که از این ماجرا یاد گرفتم و همیشه هم تو ذهنم مرور میشه این بود که:

 تو همه ی لحظه های زندگیمون، هیچ کس چیزی رو از ما نمی گیره، به جز خودمون. این ما هستیم که چیزها رو از دست میدیم.  اگه ما، تو هر جایگاهی که هستیم و هر وظیفه یا نقشی که داریم، درست انجامش بدیم، اگه برای خودمون، داشته ها و کارهامون، به معنای واقعی ارزش قائل بشیم، و تا جایی که باید، براش تلاش کنیم، اگه واقعا به مسائل اهمیت بدیم و حتی وقتی اشکالی میبینیم، به جای سرپوش گذاشتن روش، برای جبران و اصلاحش مبارزه کنیم تا در حد توانمون بهترین باشیم، هیچ وقت ترس دیده نشدن، کنارگذاشته شدن یا از دست دادن نخواهیم داشت و دنبال کسی نمیگردیم که انگشت اتهام رو به سمت اون دراز کنیم. هیچ وقت.

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۴/۰۴/۲۹
رها

نظرات  (۱۴)

۲۹ تیر ۹۴ ، ۱۳:۴۴ فاطیما کیان
شبیه همین اتفاق اون موقع که تئاتر بازی میکردم برای من هم پیش اومده بود و دوست نزدیکم دشمنم شده بود هرچند دوست تو دوستت بود و فقط ته ماجرا بهت گفت ولی بدون مقصر تو نیستی ,توی این دنیا مردم دوست دارن مظلوم به نظر بیان ,فقط کافی بود خودش رو تا سطح تو و یا بالاتر بکشه و چیزی بشه که از تو هم منظم تر بود ,تنبلی نگذاشته و باعث شده به خودش اجازه بده که تو مقصر شناخته بشی که این از ظلم بدتره ...
پاسخ:
الان دیگه میدونم مقصر نیستم، اما اون موقع تنها چیزی که میدیدم مقصر بودنم بود. سطحِ منم چیز خاصی نبود و اصلا نیاز نبود به من توجه داشته باشه، کافی بود روی خودش تمرکز کنه
دقیقا تنبلی، در عین اینکه خیلی وقتا حتی دیده نمیشه، تو موارد زیادی علت یه سری مشکلاتمونه، و چقدر بده که یه وقتایی حاضر نیستیم فقط کمی به خودمون زحمت بدیم تا اوضاع رو عوض کنیم و به جاش راحت بقیه رو متهم میکنیم ...
من همیشه میگم شاید به همه ی مردم هم بقبولونیم که ما بی گناهیم و مورد ظلم قرار گرفتیم و دیگران مقصرن، اما آخه چه فایده ای داره؟ از دست خودمون و واقعیت که نمیتونیم فرار کنیم.
رفتارت تو اون لحظه خاص به نظرم درست بوده برای آرامش دادن به یه انسان حالا هر چند موجودی ضعیف,  ولی اینکه خودتو مقصر دونستی و خودتو سرزنش کردی خوب اشتباه بوده, مهم همون نتیجه ای که گرفتی, اصل کار تجربس که به دست اومده و بهاش هم خوب مسلما پرداخت شده.
پاسخ:
از نظر من، وقتی ریشه و علت رفتار مشکل داشته باشه، دیگه اونچه که تو ظاهر انجام میدیم اونقدرها اهمیت نداره.
خداروشکر درسی که باید ازش گرفتم، و همیشه هم یادمه 
۲۹ تیر ۹۴ ، ۱۵:۴۰ مترسک ‌‌
مدرسه‌ای که اون‌جا بودم، دوستانی از طبقات آسیب‌پذیر جامعه زیاد داشتیم که فقط به سبب زرنگی‌شون، بهترین مدرسه شهر داشتن درس می‌خوندن؛ اون زمان یه سری بحث مسخره و حال به‌هم زنی بین اون قشر رواج پیدا کرده بود (که هنوزم ترکشاش هست) که هر کسی یه خورده وضع مالیش بهتر بود و سرووضع بهتری داشت مسبب بدبختی و بیچارگی و فقر و بی‌کاری و عقب افتادن اجاره خونه بقیه بود؛ اینام کچلم کرده بودن و فکر می‌کردن چون من دغدغه مشکلات مالی ندارم پس من خیلی بدم؛ البته بگم مرفه نبودم و هنوزم نیستم اما خب هیچ وقت مشکل مالی نداشتم، خداروشکر؛ همه اینا رو گفتم که بگم این‌که یه نفر مسبب ضعف و کمبود خودش رو به گردن یه آدم بی‌گناه و بی‌خبر بندازه انتهای بی‌خردی یه نفره و این قصه شما رو تجربه کردم، اونم نه یه بار، چند سال، اونم هر روز...
پاسخ:
هنوزم این تیپ موضع گیریا هست
کلا یه عده به جای کوچکترین تلاشی برای تغییر اوضاع، سعی میکنن ضعف یا کمبودی که تو خودشون دارن رو، از این راه جبران کنن!
متهم کردن دیگران آسون تر از سخت گرفتن به خودمونه...
الهام هم جای اینکه به خودش سخت بگیره از خوب بود تو انتقاد میکرده...
پاسخ:
آره همینطوره
جالب بود :-) 
منم از این موردا دیدم. اما کارت به نظر من درست بوده. چه ناراحتی ای داری؟
میگن آدم، هر کاری میکنه (شغل، فعالیت)، باید به بهترین نحو، انجام بده. انگار هزار سال زنده ست و میخواد کارش محکم و بی ایراد باشه
پاسخ:
من ناراحت نحوه ی کارکردنم نیستم، دلیل ناراحتیم رو کاملا توضیح دادم.
رها جانم
من تا به حال پیش نیومده دیگران بتونن در من عذاب وجدان ایجاد کنن هیچوقت یعنی اگر هم میخواستن این کار رو بکنن در من این ناراحتی ایجاد نمیشد
مامانم بارها و بارها تو بچگی این کار رو کرد که من فقط به خاطر تو این همه تو زندگیم عذاب کشیدم و این کار به خاطر تو بود اون کار به خاطر تو بود و شاید باورت نشه این روند تا همین سه سال پیش هم ادامه داشت ولی عذاب وجدانی در من ایجاد نمیشد که هیچ من رو نسبت به مادرم خشمگین تر و خشمگین تر میکرد و فاصله مون رو از هم بیشتر میکرد
اینکه عذاب وجدان در من ایجاد نمیشد احتمالا به خاطر عزت نفسی بود که از بچگی داشتم و عشق بیش از حدی که از طرف پدر دریافت کرده بودم و انگار کافی بود تا من خودم رو مقصر ندونم ولی آسیب دیگه ای بهم زد قلبم پر از خشم شد از مادری که واقعا زجر کشیده بود و واقعا هم به خاطر من زجر کشیده بود
اینو نوشتم تا بگم اگر هم عزت نفسی میداشتی که خودت رو مقصر نمیدونستی بازم ممکن بود آسیب دیگه ای بخوری ..کلا این رفتار آسیب رسان دیگران خیلی قویه و آدم از خیلی جهات باید قدرت داشته باشه تا بتونه ردش کنه
من برای تو خوشحالم که تونستی این ضعف رو در خودت از بین ببری
و در مورد من هم خدا رو شکر که طی مدت زمان زیادی شاید حدود سه سال تلاش و واقعا زحمت تونستم از مادرم بگذرم و با همهء قلبم ببخشمش و خودم خلاص شم
پاسخ:
چه خوب که این حالت از اول توی تو وجود نداشته، من دقیقا برعکس تو بودم، همیشه هرکسی خیلی راحت میتونست بهم عذاب وجدان بده. شاید یکی از دلایلش این بود که هیچ وقت اون عشقی که باید رو از طرف پدرم که هیچ، از طرف مادرمم خوب دریافت نکردم و بیشتر از عشق، عذاب وجدان ازش گرفته بودم. یه جورایی همیشه خودم رو مزاحم یا باعث دردسر میدیدم.
آره، الان خداروشکر قدرت پیدا کردم و این ضعفم در من از بین رفته.

من اما هنوز نمیتونم از بابام بگذرم.. حتی نمیدونم چطور باید این کارو انجام بدم.
من یه دوست داشتم از دوره ابتدایی باهم بودیم اون درس نمیخوند و برای من مهم بود اون به نمره قبولی فک میکرد و من بیست 
همیشه پشتم مینشست و از رو دستم مینوشت دوره دبیرستان که شدیم اصرار کرد که باهم یه رشته انتخاب کنیم ما خیلی صمیمی هستیم هنوزم هستیم 
حتی یادمه گفت اگه تو بری ریاضی و من انسانی بخونم همه میفهمنن من ضعیفم و تو زرنگ....خیلی اصرار کرد برام خیلی عزیز بود با این کارم نه تنها رشتمون که شیفت و مدرسمون هم جدا می شد اما نخاستم چون میدونستم کار درست چیه میدونستم تو رشتم موفق ترم 
چیزی که میگفت اتفاق افتاد همه به چشم یه تبل بهش نگاه میکردن اما من به همه خیلی راحت یگفتم من هیچ استعدادی تو حفظیات ندارم دوستم داره با این تعریف ها اجازه ندادم نه دوستم نه خودم عذاب بکشیم
نمیدونم چرا یاد این خاطرم افتادم
هر کسی برای خودش زندگی میکنه
عذاب وجدان برا چیه؟
پاسخ:
خیلی خوبه که تونستی بهترین تصمیم رو برای خودت بگیری و  تحت تاثیر کسی قرار نگیری.
من از این بابت خوشحالم که اینو توی 19 سالگی خودم فهمیدم ؛ همین نوشته ی بولد شده رو :)
و خوشحال تر اینکه یه تجربه بزرگتر از یکنفر دیگه :)
خاطراتت منو یاد خاطراتی میندازه که اصلا دوس ندارم یادشون بیفتم ... بعضی از تجربه ها تلخن :/
پاسخ:
منم خوشحال شدم برات زینب جان
تجربه های تلخ، یه وقتایی درسای بزرگی به آدم میدن
سلام؛

فکر کنم اکثر ما در چنین موقعیتی قرار گرفته باشیم...

ممنون.
پاسخ:
سلام

ممنون از شما
۳۱ تیر ۹۴ ، ۰۷:۵۷ آقای همکار
هدرت دوتایی شده :)
خاطرت هم جالب بود خانومه منظم :)
پاسخ:
ممنون
۰۸ مرداد ۹۴ ، ۰۳:۲۹ میکروب آزد
درسته از دست خودت ناراحت شدی ولی به نظر من دراون لحظه بهترین کارو کردی که عذرخواهی کردی هرچند دلیلی نداشت اینکارو کنی ولی توضیح و قانع کردن یا هر برخوردی جالب نمیشد
پاسخ:
من بیشتر از هرچیزی از دلیل رفتارم ناراحتم
banu ..... chera be ketab neveshtan fekr nemikoni...... vaghti enghadr ghalame ravuni baraye bayane ehsasat o afkaret dari..... heyfe.....


پاسخ:
چقدر تو انرژی مثبت میدی دختر
خاطره و تجربه و.... یه طرف
پاراگراف آخر هزارتا لایک داشت
پاسخ:
مررسی
اگه من بودم با این آدم قطع رابطه میکردم!!!
پاسخ:
من معمولا با آدما به خاطر یه اشتباه قطع ارتباط نمیکنم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی