سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده
بایگانی

دیده ها روزن است دل ها را

شنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۴، ۰۹:۵۶ ق.ظ

خانم "شین" از همکارام بود، تو چند سالی که باهم کار میکردیم، همیشه ازش بدم می اومد، و نه تنها خودش، که بقیه هم اینو میدونستن. با اینکه هیچ وقت بینمون مشکلی پیش نیومده بود، و خانوم محترمی بود، اما اصلا نمیتونستم باهاش ارتباطی برقرار کنم و حسِ خوبی بهش نداشتم و با وجود اینکه هیچ نقشی تو زندگیم نداشت، میخواستم با ربط دادن نشونه های الکی به هم و با این حس، یه سری از مشکلاتی که داشتم، گردن اون بندازم؛ البته اینها رو بعدها متوجه شدم...

تقریبا 3-4 سال از آخرین باری که دیده بودمش گذشته، تا اینکه چند روز پیش یکی از همکارهای مشترکمون که هنوز با هم دوستیم، چند روزی مهمونم بود و متوجه شدم رفت و برگشت رو با خانوم "شین" همسفره و همین شد که با خانوم "شین" تماس گرفتم و دعوتش کردم به خونه...

وقت کمی داشت، بنابراین، زمان خیلی کوتاهی پیشم بود، وقتی من رو دید، با تعجب بهم نگاه میکرد. چند دقیقه که گذشت، طاقت نیاورد و گفت: خییلی تغییر کردی، خیلی. باورم نمیشه آدم همون روزا باشی، میگفت: آرامش و انرژی از صورتت میباره، میگفت: حالا که زمانی زیادی گذشته، راحت میتونم بهت بگم، اون دوران، گاهی مثل مُرده بودی و من اعصابم خرد میشد از اینکه اینقدر حالت بده و برعکس چیزی که داری نشون میدی اینقدر پریشون و بهم ریخته ای. میگفت: فکر نمیکردم، الان، بعد از اون همه اتفاق، تو این وضعیت ببینمت، ببینمت که از تهِ دلت لبخند میزنی، این همه شاداب شدی، روحیه داری و راضی هستی... 

اون که حرف میزد، من تهِ دلم خدا رو شکر میکردم، خداروشکر میکردم که اونقدر تونستم خودم رو بشناسم و تلاش کنم، که همه ی نقاب های روی چهرم کنار بره، و به خودم و اصل ِ خودم نزدیک تر بشم. خانوم "شین" اولین کسی نبود و نیست که بهم این حرف ها رو زده، حتی کسایی که عکس سالهای قبلم رو میبینن، حتی کسایی که فرصت نمیکنیم با هم مکالمه خاصی داشته باشیم، بهم میگن که چقدر عوض شدم و چقدر چهرم و برخوردهام بالغ تر، آروم تر و شادتر شده..

اگه بخوام صادقانه اعتراف کنم، با وجود ایمانی که به خودم دارم، خیلی وقتها که آشفته یا ناراحتم، ناراضی یا دلگیرم و ... معیارهای قضاوتم بی ریشه و پوچ میشه و وقتی میخوام خودم رو با گذشته مقایسه کنم، احساس میکنم خسته و پیر شدم!! چرا؟! چون دیگه مثل اون دوران با دیگران ارتباط برقرار نمیکنم و راه دادن هر آدمی به حریم زندگیم یا نزدیک شدن به هرکسی رو خون گرمی نمیدونم. چون روابطم سخت گیرانه تر شده و ارتباط هام خیلی محدودتر شده، دیگه اون سبکی خوش نمیگذرونم، و هیجان های عجیب و غریب ندارم یا تو مهمونی ها و دورهمی ها، دیگه هر رفتاری رو نمیکنم، چون تفریحاتم و کارهای مورد علاقم و جیزهایی که ازشون لذت میبرم خیلی متفاوت شده و دیگه یکسره در حال حرف زدن و گرم گرفتن با هر شکل آدمی نیستم، چون با کارهای احمقانه و یا همرنگِ هر جمعی شدن یا صرفا متفاوت رفتار کردن با بقیه، احساس روشنفکری نمیکنم! حتی نوع پوشش و حجابم هم تغییر کرده، حتی نحوه ی آرایش کردنم و وابستگی و وقتی که برای رسیدن به خودم میذارم، شکل و رنگ دیگه ای گرفته و ساده تر و خاص تر شده و ...

با وجود افکار این چنینی گذرا، که من اسمشون رو تلاشِ نیروهای منفی برای برگردوندنم به عقب میذارم، که البته هیچ وقت هم موفق نمیشن! برام با ارزش و دلنشینه که تقریبا تموم کسایی که من رو با گذشته مقایسه میکنن، بهم میگن که دوست داشتنی تر و قابل اعتمادتر شدم، که خوشگل تر شدم، که آرامش تو چهرم مشخصه، که انرژی خیلی مثبتی بهشون میدم...

خانوم شین، موقع برگشت به دوستم گفته بود: "وقتی درو باز کرد، من یه آدمِ دیگه رو دیدم، آدمی که هیچ ربطی به کسی که میشناختم نداشت و باورم نمیشد این همون رهای ِ چند سال پیش باشه."

چندسال پیش، زمانی که با خودم و تموم ارزش ها و رفتارهای اشتباهم تو زندگی روبه رو شدم، با خودم عهده کردم که قدم بذارم رو به جلو، که تغییرکنم، اونقدری که لایق ذاتِ انسانی و نعمت هایی که خدا بهم داده باشم و وقتی به پشت سرم نگاه میکنم دیگه شرمنده ی خودم نشم، و حالا خوشحالم از اینکه میبینم نتیجه و تاثیر این تلاش هام رو نه تنها خودم، بلکه دیگرانی که من رو میبینن هم حس میکنن، به اندازه ای که حتی داره تصویرِ روزهای ِ گذشته یِ من از ذهنشون پاک میشه، چیزی که خیلی دوست داشتم اتفاق بیفته.

خوشحالم از اینکه دارم موفق میشم که اشتباهاتم رو به بهترین نجو جبران کنم و خداروشکر میکنم بابت اینکه فرصت، شعور و موقعیت این کارها رو بهم داده. خوشحالم از اینکه یاد گرفتم و باور کردم، خودشکوفایی یه مسیرِ بی پایانه که با قدم گذاشتن تو رو هر پله، افقِ گسترده تری رو پیش روی خودت میبینی و هرچقدر جلوتر میری، دنیا برات روشن و روشن تر میشه.

امیدوارم و تلاش میکنم تا همیشه، این مسیر رو ادامه بدم.

 


موسیقی نوشت:

یکی از آهنگ هایی که این روزها فوق العاده ازش لذت میبرم. ماه و ماهی از حجت اشرف زاده 


*عنوان پست، شعری از صائب تبریزی

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۴/۰۴/۱۳
رها

نظرات  (۱۱)

شاید منم تو وبلاگی که قبلا تو بیان ساخته بودم بنویسم ...پرشین بلاگ اصلا راحت نیست
و اما این پست
میدونی وقتی آدم ها خود واقعیشون میاد بالا و خیلی نزدیک میشن بهش یه سری گره از توی صورتشون باز میشه... منم اینو تجربه کردم و به من هم این چیزا رو میگفتن... میگفتن اصلا آدم میخواد بشینه ساعتها به صورتت نگاه کنه از بس که آرامش داره
من مواظب خودم نبودم رها و تو این دو سه سال اخیر اجازه دادم دوباره بعضی از گره ها به صورتم و به قلبم برگردن.. میخوام یه کمیش رو بندازم گردن بارداری سخت و زایمان و تنهایی و تنهایی و تنهایی که تو دوران خیلی سخت زندگیم گذروندم ولی فقط یه کمیش رو ... تو اما مواظب خودت باش
من هم دوباره درست میشم
خیلی خوشحال میشم از تو میخونم
خیلی خوبه که یه آدم بتونه خودش رو نجات بده و به بقیه هم بگه که این کار رو کرده
ممنونم از تو
پاسخ:
خیلی خوشحالم که اولین نظر این وبلاگ با نام تو ثبت شده نسیم جان :*
به نظر من بیان، امکاناتش خیلی بهتره و برای قسمت خاصی تنظیمات جداگانه داره، حتی برای کپی از متن وبلاگتم تو هرجایی، بهت گزارش میده. مشکل لینکش با بلاگفا هم که دیر یا زود حل میشه، و تا وقتیم که نشده میشه از کوتاه کننده لینک های مختلف استفاده کرد. البته کامنت ها رو نمیشه ویرایش کرد و فقط میشه اگه قسمت نامربوطی داشت حذفش کنی و شکلک هم نداره ;)

آره، دقیقا همینطوره، الان دیگه کاملا این قضیه رو حس میکنم. من به این نتیجه رسیدم که حتی وقتی یه لحظه از حال خودمون غافل میشیم، فقط یه لحظه، اثرش رو توی وجودمون حس میکنیم و همیشه و با هر دعایی از خدا میخوام منو یه لحظه هم به حال خودم رها نکنه و از خودم غافل نکنه.

همه ی آدما تو شرایط سخت، خیلی بهم میریزن، فقط تفاوتشون تو نحوه ی ادامه ی وضعیته، عده ای که خودشون و خداشون رو دوست دارن، خیلی زود دوباره به اصلشون برمیگردن.
من که مطمئنم تو جز بهترین هایی و اونقدر خودتو دوست داری که هیچ گره ای رو صورت و قلبت نمیمونه
۱۳ تیر ۹۴ ، ۱۵:۲۴ بانوی اسفند
به به مبارک خونه ی جدید
هنوز پستت رو نخوندم اما یه چیزی هی شماها میگید من نمی فهمم
"بیان" چیه؟ 
و دلیل انتخاب بلاگ دات آر آر، چی بوده؟ منظورم اینه من زیاد نشنیده بودم، سوت و کور نیست؟ خوبه؟
پاسخ:

مرسی 

بیان اسم شرکت ارائه دهنده ی همین بلاگ دات آی آره. پایین وبلاگا با این آدرس رو نگاه کنی، میبینی نوشته : "بیان رسانه متخصصان و اهل قلم

منم تا قبل مشکلات بلاگفا اصلا نشنیده بودم، ولی وقتی واردش شدم دیدم سوت و کور نیست، و هر لحظه هم داره شلوغ تر از قبل میشه

من تو پرشین بلاگ و بلاگفا نوشتم قبلا، این مدتم بلاگ اسکای وبلاگ ساختم ولی خوشم نمیومد و اومدم اینجا. دلیل انتخابم این بود که، خیلی بخش مدیریتش و امکاناتش بهتره، اولش عجیب به نظر میاد ولی وقتی بهش عادت کردی میبینی خوبه. برای همه چیز تنظیمات مخصوص و جداگانه داره، تو خودش فضای آپلود داره(البته محدوده و اگه بخوای نامحدودش کنی باید بخری)، گزارش کپی گرفتن از وبلاگت رو تا حدودی بهت میده ، وبلاگت رو به موتورهای جستجو مستقیم معرفی میکنه. وقتی مطلب مینویسی میتونی پیش نمایشش رو ببینی، رو وبلاگت تبلیغات نمیاد، البته در ازاش یه سری امکانات پیشرفته ترش که به کار وبلاگ نویس عادی و شخصی نمیاد پولیه، آی پی کسایی که کامنت میذارن کاملا مشخصه و میتونی تمام کامنتهایی که برات گذاشتن و بازدیداشون رو یکجا ببینی و .. امکاناتش از نظر من خیلی خوبه، و آدرسشم به نظرم کوتاه بود و دوستش داشتم

آهان اینم اضافه کنم که انتقال آرشیو از بلاگفا رو داره، اما به خاطر مشکلاتش با بلاگفا موقتا غیرفعالش کرده

۱۳ تیر ۹۴ ، ۱۵:۳۰ بانوی اسفند
خیلی برات خوشحالم، امیدوارم همیشه پر از انرژی و شاداب باشی
به نظرم من زیبایی از درون میاد و به چهره میرسه، و تو با زیبایی عمیقی که این روزها پیدا کردی باید هم سبک آرایشت فرق بکنه و ساده و خاص بشه
پاسخ:
خیلی خیلی ممنون 
خونه نو مبارک ها باشه خانمی...ایکون گل نرگس با یه عالمه خنده و شادی برای صاحب این خونه ی پر از ارامش....
من به یک چیزی ایمان دارم و اون اینکه ادما با رفتار و نگاهشون به زندگی حتی توی چهره شون هم تاثیر میزارن
خیلی از ادمای اطرافم دیده بودن که با وجودی که نگاه میکردی به چهرشون و زیبایی بود اما به دل نمینشستن یه جوری بودن....
خیلی خوبه که خودت رو شناختی .....این بالاترین شناخته....میتونی به خیلی اهابرسی با شناخت خودت....
و من هنوز با خودم درگیرم با احساس های درونیم با خودم....
من وقتی میخوندمت هم حس میکردم یه ادمی هستی که رو رفتارت کنترل داری وتقریبا میدونی از زندگیت چی میای
پاسخ:
ممنون از این همه انرژی مثبتی که بهم دادی
منم باهات موافقم
امیدوارم ازشون فرار نکنی و باهاشون رو به رو بشی و به سمت مناسبی هدایتشون کنی
آره حالا دیگه میدونم کی هستم و چی می خوام
۱۴ تیر ۹۴ ، ۲۱:۲۳ فاطیما کیان
دوست داشتم برات توی بلاگفا کامنت بذارم که رها بلاگفا لایق نوشته هات نیست به جایی بیا که قدرت رو بدونن و ... که اومدی و خوش هم اومدی نازنین بانو 
خوش به حالت رهای خوبم ,طی سال پیش تا الان خیلی تغییر کردم خیلی پیشرفت کردم و تا حدودی از خودم راضیم و شکر خدا ولی دلم میخواد این میمیک صورتم عوض بشه که پر از درده و دست خودم نیست و نمیتونم شادابیم رو بیرون بریزم در حالیکه از درون آرومم ولی بیرونم پر هیاهو هست و دلم میخواد جوری باشم که دنیا بدونن آرومم :)
یکی از ویژگی هایی که باعث میشه دوستت داشته باشم اینه که رشد میکنی و دائم در رشد شخصیتی خاص خودتی اینه که باعث میشه همیشه منتظر اعلام رشد بعدیت باشم :)
پاسخ:
مرسی فاطیما جان، چقدر امروز از حرفهات انرژی گرفتم، خیلی خیلی ممنون ازت
من معتقدم درسته که سبک چهره ها با هم فرق دارن اما وقتی درون تغییر کنه، تو ظاهر آدم هم خودش رو نشون میده، و این نشون دادنش مرحله به مرحله است
 در مورد بقیه نمیتونم نظر بدم، ولی در مورد خودم وقتی یه سری اتفاق ها و تغییرات رو درونم تجربه کرده بودم و تفکراتم عوض شده بود، اما اوایلش و وقتی که به ثباتی که باید نرسیده بودم، یا هنوز چیزهایی مهمی باقیمونده بود که تو خودم نمیشناختمشون و فکر میکردم که میشناسمشون، صورتمم آرامشی که میخواستم رو نداشت. طول کشید تا اون چه که همیشه از خدا طلب کرده بودم تو ظاهرمم خودش رو نشون داد. 

اینم اضافه کنم که من اعتقاد دارم هیچ کدوم از تغییرات شخصیتیم، به اندازه ی توکل، دوستی و ارتباط محکمی که به معنای واقعی با خدا پیدا کردم، آرامش رو به درون و بیرونم نداد

۱۶ تیر ۹۴ ، ۰۰:۲۳ نیمه سیب سقراطی
الهی شکر ... الهی شکر که خودت راضی هستی . این بزرگترین نکته ی زندگی ما آدمهاست که زود به زود ازش غافل میشیم :)
پاسخ:
ممنون. کاملا درست میگی
۱۶ تیر ۹۴ ، ۱۱:۱۰ اقای روانی
اهنگ زیبایست منم دوستش داشتم:)
پاسخ:
هم قشنگ خونده شده، هم شعر زیبایی داره
۱۷ تیر ۹۴ ، ۱۳:۳۳ بانوی اسفند
خوب پس حسابی مبارکت باشه
اما دلم میگیره بلاگفا نیستی

انگار رفتی یه جای دورتر
پاسخ:
مرسی
اینجا خوبه، همه چیش خیلی خوبه، ولی میدونی مشکل چیه؟ تو بلاگفا من چندسال مهم عمرم رو نوشته بودم، قسمت های زندگیم عین یه پازل کنار هم بود، جمع همه ی اتفاقا، همه خوشی ها و ناخوشی هام، کلی روزای مختلف زندگیم رو اونجا ثبت کرده بودم، یه سری دوستای ثابت داشتم که مطمئن بودم وقتی مینویسم، قسمت های نگفته ی اون حس و حالم رو، تو بقیه ی نوشته هام قبلا دیدن و نیاز نیست توضیح بیشتری بدم
اینجا منم فعلا احساس تنهایی میکنم، گرچه بچه های بلاگفاییم، با این وقفه ای که بلاگفا به وجود آورد، دیگه زیاد فعال نیستن و تقریبا بیشترشون نمینویسن، اما حالا که اینجام، حس از اول شروع کردن رو دارم، و یاد روزهای اولی می افتم که وبلاگم رو درست کرده بودم.
کاش حداقل میشد مطالبم رو تو خونه ی جدیدم منتقل کنم، اینجوری حس غربتم کمتر میشد ;)
البته ایمان دارم نتیجه ی همه ی این اتفاق ها، چیزی خواهد بود که به نفع منه و کمک میکنه به رشد بیشترم

تو فوق العاده پیش رفتی بانو..... حتی با دو سه سال پیش هم که باهم کار می کردیم کلی فرق کردی.... آهنگ عالی بود.... بازم مرسی از پست اختصاصی که برام نوشتی... این روزها بازهم دارم بزرگ می شم و دنیای جدیدی رو تجربه می کنم و یاد می گیرم.... بازهم کلی چیزهای جدید.
تصمیم گرفتم برم کلاس خیاطی کودکم کلی ذوق داره.....
پاسخ:
مررسی دوست جانِ عزیزم
تو الان وارد مرحله ی جدیدی از زندگیت شدی، مرحله ای که پر از تجربه های تازست و خیلی به رشدت کمک میکنه، خصوصا اینکه آدمی رو همراهت داری که میتونید پشتوانه ی هم باشین و دستای همو بگیرین و با هم حرکت کنید

خیلی خوبه که بالاخره تصمیمت رو گرفتی، از حرف های مامان حدس زدم که بری کلاس خیاطی، خیاطی خیلی شیرینه و وقتی چیزای جدید خلق کنی، کودک هرروز اون ذوقو تجربه میکنه
نمیدونی چه لذتی داشت این مدت هرکی من رو میدید ازم میپرسید: مانتوهات رو از کجا خریدی؟ و من میگفتم خودم دوختمشون (اینجا آیکون یه آدم خوشحال و سرمست رو نداره، خودت به این نوشته اضافش کن;) ) تازه من 6-7 جلسه کوتاه بیشتر فرصت نداشتم برم کلاس و خیلی محدود و تندتند همه چیز رو یادگرفتم، و الانم خودم تلاش میکنم تا یه سری چیزها رو بدوزم، در سالهای آینده، وقتی به هدفهای تحصیلی و شغلیم رسیدم، حتما خیاطی رو به صورت حرفه ای ادامه میدم.
یکی از آرزوهام اینه که لباس عروسی داداشم رو خودم بدوزم، البته امیدوارم تا اون موقع که من خیاط بشم، داداش جانم هوس ازدواج نکنه D:
سلام..مبارک باشه عکس صفحه تون خیلی قشنگه..لطفتون پایدار..آزاد باشید و شاد:)
پاسخ:
ممنون ازتون
شما هم همینطور
ﺳﻼﻡ
ﺧﻴﻠﻲ ﺑﻪ ﻧﻜﺘﻪ ﺟﺎﻟﺐ اﻱ اﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻱ
ﻣﻨﻢ اﻳنﻣﻮﺿﻮﻉ ﺭا ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻛﺮﺩﻡ
اﻣﺎ ﺑﻪ ﻧﻆﺮ ﻣﻦ ﻣﻬﻤﺘﺮ اﻳﻨﻪ ﻛﻪ ﺗﻮ اﻳﻦ ﺣﺎﻟﺖ ﺑﻤﻮﻧﻪ ﭼﻮﻥ ﻣﻦ ﺑﺎﻻ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺯﻳﺎﺩ ﺷﺪﻡ
و
ﺳﺨﺘﻪ ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﻣﺸﻜﻼﺕ ﭘﻲ ﺩﺭ ﭘﻲ ﻧﺎﺧﻮاﺳﺘﻪ...
اﺯ ﻃﺮﻓﻲ اﻻﻥ ﺑﺎﺭﺩاﺭﻡ
و
ﻣﻨﻢ ﻳﻪ ﺁﻗﺎﻱ ﺧﻮﺏ ﺩاﺭﻡ
اﻣﺎ ﺗﻨﻬﺎﻳﻲ و ﺩﺳﺖ ﺗﻨﻬﺎﻳﻲ و ﻓﻜﺮﺵ اﺫﻳﺘﻢ ﻣﻴﻜﻨﻪ
اﻻﻥ ﻛﻪ ﺳﺨﺖ ﻧﻴﺴﺖ
اﻣﺎ ﺯاﻳﻤﺎﻥ و ﺑﻌﺪﺵ ﺗﻨﻬﺎﻡ
و
ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﭼﻲ ﻣﻴﺸﻪ...
ﮔﺎﻫﻲ ﺷﺪﻳﺪا ﻧﮕﺮاﻧﻢ
و
ﻣﻴﺘﺮﺳﻢ اﺯ ﺑﻌﺪﺵ...

پاسخ:
سلام
همیشه همینطوره، حفظ تغییرات سخت تر از خود ایجادشونه و اهمیت بیشتری هم داره. البته وقتی مسائل رو ریشه ای برای خودت حل کنی، کمتر بالا و پایین میشه

عزیزم، پس یه فرشته کوچولو تو راه داری، مبارکه
تنهایی خیلی آدمو اذیت میکنه میدونم، ولی بزرگترین حسنش اینه که اگه باهاش زندگی کردن رو یاد بگیری، خیلی بزرگ و قدرتمندت میکنه

میفهمم که چقدر نگرانی، اما بعد از نگرانی، سعی کن از الان برای اون موقع برنامه ریزی کنی و چیزایی که اون موقع ممکنه نیاز داشته باشی یا برات پیش بیاد رو بشناسی و راه حل هاشون رو تا جایی که میشه بدونی.

مادرشدن، حتی برای کسایی که کمک هم دارن کار سختیه و نگرانی و ترس خودش رو داره، اما به همون نسبت هم خدا به مادرها ظرفیت و توان بیشتری میده و در کنارش اونقدر لذت هم بهشون میده که از پس همه ی نگرانی ها و ترس هاشون بر بیان.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی