سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده

داداشی دستامُ حس کن

سه شنبه, ۲۵ فروردين ۱۳۹۴، ۱۲:۳۶ ق.ظ

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


تو سریال خانه ی سبز، بابای علی، بعد چند سال از آمریکا برگشته و میخواد بچه اش رو با خودش ببره. و علی این وسط به دنبال پیدا کردن هویت خودشه و به دنبال جواب این سواله که اون مال کیه؟ و حالا باید منتظر بمونه تا دادگاه تشخیص بده اون مال کیه؟

اون حرف میزنه و من چشمام پر اشک میشه، اون حرف میزنه و من اشکای داداشم یادم میاد... سرم رو به آشپزخونه گرم میکنم و ظرفها رو محکمتر میشورم، و همینجور اشکام میریزه و تصویر چشمای گریون داداشم یه لحظه هم محو نمیشه...

یه سری اتفاقا، حس ها یا خاطره ها تو زندگی هستن که هرچقدر فکر کنی که فراموش شدن، یه نقطه ی مشترک کافیه تا دوباره همش رو به طور واضح برات تداعی کنه.

من از هرچی دادگاهه بیزارم، از هرچی دادگاهه خانوادست متنفرم، متنفرم از این تصویر که بچه ها، به دنبال خانواده هاشون از این اتاق به اون اتاق کشیده میشن. متنفرم از هرچی پدر و مادره که بچه هاشون رو بین مزخرف ترین دوراهی زندگیشون قرار میده. متنفرم از سن بلوغ، از گواهی رشد، از کلمه ی حضانت، از وکیل، از حکم، از طلاق و ...

یکی از برزگترین دلبستگی ها و وابستگی های زندگیم برادرمه. همه این رو میدونن. یکی از بزرگترین کابوس های زندگی من نبودن و ندیدن اون بود و هست. و دادگاه با اینکه خاطرات ناراحت کننده ی زیادی ازش دارم، اما بیشتر از همه من رو یاد لحظه هایی می اندازه که بابام میخواست اونو ازمون بگیره و از پیشمون ببرش.

اون روزا شوم ترین لحظه های زندگیمون بود، روز و شبش به استرس و دلهره میگذشت، تصور یک لحظه تو خونه نبودن برادرم هم کشنده بود، چه برسه به اینکه بخوایم روزها نبینیمش. داداشم از لحاظ قانونی سنی نبود که خودش بخواد در مورد اینکه پیش کی بمونه تصمیم بگیره و باید دادگاه در مورد سرپرستیش حکم صادر میکرد. جلسات زیادی رفتیم و اومدیم. آخرین جلسه، قاضی طوری برخورد کرد که ناامید شدیم، من هیچ وقت اون چهره ی داداشم از جلوی چشمام نمیره، از قاضی ترسیده بود و شروع کرد به گریه کردن، بلند شده بود و میلرزید و بهش التماس میکرد. میگفت من مامان و خواهرم رو میخوام، گریه میکرد و میگفت مگه زندگی من نیست، من از بابام بدم میاد، التماس میکرد به قاضی و به بابام میگفت منو نفرست پیش بابام. و بابام به قاضی میگفت من میخوام پسرم پیش خودم باشه. و قاضی به داداشم میگفت: شاید تا وقتی به سن قانونی برسی، مجبور بشی مدتی رو با بابات زندگی کنی. و داداشم بیشتر گریه میکرد.

از اتاق اومده بودیم بیرون و بابام دست داداشمو گرفته بود و میگفت بیا از الان بریم، میگفت باید عادت کنی پیشم باشی، بالاخره دیریازود دادگاه مجبورت میکنه، و داداشم میگفت ازت بدم میاد. میگفت من مامانمو میخوام.... دستشو از تو دست بابام در آورد و دوید سمت ما و با مامان دوتایی بغلش کردیم، همه جمع شده بودن و نگاه میکردن، اونقدر حالم بد شده بود که نمیتونستم راه برم، خیلی طول کشید تا بیایم بیرون، وقتی رسیدیم دم در، بابام که منتظرمون مونده بود رفت اون ور خیابون و از اونجا خندید و شصتش رو به مامانم نشون داد و بلند داد زد و گفت ازت میگیریمش. مامانم اونقدر عصبی شده بود، نفهمیدیم چطور از وسط اون همه ماشین داره می دوه اون ور، یادم نیست از کجا اون سنگ بزرگو پیدا کرد و پرت کرد به سمت بابام، نزدیک بود بکشش اون روز...

زندگیمون شده بود جنگ و تهدید و اضطراب و دلهره. تا حکم دادگاه بیاد، مردیم و زنده شدیم، اما خداروشکر در نهایت حضانت برادرم به مامانم سپرده شد و ما هیچ وقت ازش جدا نشدیم.

ما هیچ وقت ازش جدا نشدیم و بابام هم هیچ وقت داداشم رو نمیخواست، و فقط قصد داشت بعد گرفتن حکم حضانت، با مامانم سر برگردوندن داداشم بهش، معامله ی مادی کنه. مثل بقیه ی معاملاتی که سر حکم های دادگاه باهامون کرد. ما هیچ وقت از هم جدا نشدیم، اما تو ذهن های هر کدوم از ما، تصویرهای ترسناک و دردآوری از اون روزها جا مونده، تصویرهای سرکوب شده ای که با یه تلنگر، از لایه های پنهون ذهنمون بیرون کشیده میشه و خیلی واضح به نمایش در میاد و روحمون رو آزار میده. مامانم هنوز گاهی خواب اون روزها رو میبینه و با وحشت از خواب میپره و حالش بد میشه. خدا رو شکر من و برادرم، تو وضع نسبتا خوبی هستیم و اگه هر اتفاقی تو زندگیمون افتاده، خدا رو داریم که یه لحظه هم به حال خودمون رهامون نکرده. برادرم گاهی رو لبه ی تیغ راه میره، و اشتباهاتی میکنه که نگرانم میکنه، اما درست تو همون لحظه ها، درست وقتی که خیلی فکرم به رفتارش مشغول شده، کاملا احساس میکنم که خدا چشم ازش بر نمیداره و میبینم دستش رو میگیره و به سمت بهتری میبره. میبنم که اون چیزی که نگرانش بودم، فقط براش تجربه ای شده که تونسته ازش درس بگیره.

این پست رو خیلی وقت پیش نوشته بودم و همون موقع از ثبتش پشیمون شده بودم، اما یه اتفاق امروز باعث شد دوباره همش تو ذهنم بیاد و تصمیم گرفتم بیام اینجا و ثبتش کنم تا هم با خودم در مورد تصمیمی تو زندگیم قرار گذاشته باشم، هم خودم رو با نوشتنش آروم کرده باشم و هم شاید خوندن این نوشته باعث بشه تو تصمیم شده حتی یک نفر برای زندگیش و بچه هاش تاثیر داشته باشم.

نمیدونم چطور بگم و بنویسم، اما خواهش میکنم، اگه میخواین جدا بشین، اگه تحمل زیر یه سقف بودن با هم رو ندارین، بچه ها رو وارد این بازی نکنید. بچه ها رو وارد میدون جنگ نکنید و ازشون واسه ضربه زدن به همدیگه استفاده نکنین. بچه ها رو مثل توپ به هم پاس ندین یا سر به دست آوردنشون با هم مسابقه ندید. اونا رو آواره نکنین، اونا رو از این دادگاه به اون دادگاه نکشونین، راهروهای سرد و شلوغ دادگاه برای بزرگترها هم خیلی تلخ و ترسناکه چه برسه به بچه ها. بچه ها از هر دوی شما سهم دارن و حالا که دارین با هم کنارشون بودن رو ازشون میگیرین، حالا که دارین طبیعی ترین حقشون رو ازشون دریغ میکنین، حداقل بیش از این عذابشون ندید. هیچ چیز تو زندگی ارزش اینو نداره که به دل همدیگه، به دل کسایی که پاره ای از وجود ما هستن، همچین دردایی رو بذاریم. درسته که این روزها تو زندگی بچه ها هم میگذره و این بحران تموم میشه، درسته که در حالت خوشبینانه و فرض محال میتونیم تصور کنیم جدایی شما تاثیری روشون نداره و درسته که در آینده فرصت زیادی دارن و میتونن روزهای خیلی قشنگی رو تجربه کنن، اما هیچ پاک کنی پیدا نمیشه که بتونه این تصویرهای عذاب آور رو برای همیشه از ذهن اونها پاک کنه و از بین ببره. هیچ پاک کنی...


 

 موسیقی نوشت:

برای برادرم، که بزرگترین آرزوم آرامش و خوشبختی اونه. دلم میخواد اونقدر قدرت داشته باشم که بتونم دستشو بگیرم تا به تک تک آرزوهاش برسه. امیدوارم اونقدر زندگیش پر از لبخند و موفقیت باشه که هیچ تصویری تلخی از گذشته به یادش نمونه. خدایا به خودت میسپرمش. در پناه خودت حفظش کن.

داداشی- گوگوش

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۱/۲۵
رها

نظرات  (۰)

هنوز هیچ نظری ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی