سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده
بایگانی

اگه این زمان لعنتی نبود

جمعه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۳، ۰۷:۵۲ ب.ظ

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


برای آقای خوب که با اینکه کمی دیر همدیگه رو دیدیم، اما با خودش زندگی آورد، برایِ تمام خوبیاش، برای نگاهش، برای دستهاش، برای لبخندش، برای قهرش، برای آشتیش، برای شعورش، برای حضورش، برای بودنش، برای خشمش، برای مهربونیش، برای صبوریش، برای سختیش، برای استواریش، برای بزرگیش، برای عشقش، برای خلوصش، برای همراهیش، برای امنیتش، برای صداقتش، برای حسادتش، برای غرورش، برای خواستنش، برای نگرانیش، برای چشم هاش و .... در نهایت برای همه ی ِ همه ی ِ وجودش با هرآنچه که هست و هرشکلی که هست.

گفتی دوستت دارم و رفتی. من حیرت کردم. از دور سایه هایی غریب می آمد از جنس دل تنگی و اندوه و غربت و تنهایی و شاید عشق. با خود گفتم هرگز دوست ات نخواهم داشت. گفتم عشق را نمی خواهم. ترسیدم و گریختم. رفتم تا پایان هر چه که بود و گم شدم. و اینها پیش از قصه ی لبخند تو بود.

جای خلوتی بود. وسط نیستی. گفتی:"هستم." نگریستم اما چیزی نبود. گفتم:"نیستی." باز گفتی:"هستم." بر خود لرزیدم و در دل گفتم نه نیستی. اینجا جز من کسی نیست. بعد انگار گرمای تو در دل ام ریخت. من داغ شدم. گر گرفتم تا گیج شدم. بعد لبخند زدی و من تسلیم شدم. گفتم:"هستی!تو هستی!این من هستم که نیستم." گفتی:"غلطی." و اینها هنوز پیش از قصه ی دست های تو بود.

وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه. از پاره ابرهای هجر باران شوق می بارید و این تکه گوشت افتاده در قفسِ قفسه ی سینه ام را آتش می زد. و من ذوب می شدم و پروانه ها نه، فرشته ها حیرت می کردند و این وقتی بود که هنوز دست هایت انگشتانم را نبوییده بودند.

یک شب که ماه بدر بود و چشم هایش را گشوده بود تا با اشتیاق به هر چه که دلش می خواهد خیره شود، تو شرم نکردی و ناگهان با انگشتان دست هایت هجوم آوردی تا دست هایم را فتح کردی. انگشتانت بر شانه ی انگشتانم تکیه زدند و در آغوش آنها غنودند. تو ترانه های عاشقانه می سرودی. من اما همه ترس شده بودم. چیزی درون ام فریاد می کشید. چیزی شعله ور می شد. شراره های عشق می سوزاند و خاکستر می کرد و همه از انگشتان تو بود. من نیست شده بودم. گفتی:"حال چگونه است؟"گفتم:"تو همه آب، من همه عطش. تو همه ناز، من همه نیاز. تو همه چشمه،من همه تشنگی." گفتی:"تو هم چنان غلطی" و این هنوز پیش از قصه ی نگاه تو بود.

فرشته ای پر کشید تا نزدیک تر آید و در شهود با ماه انباز شود. من به خاک افتادم. ناخن هایم را با انگشتانت فشردی و لبخند پاشیدی. گفتی:"برخیز !" گفتم: "نتوانم." بعد ناگهان چشمهایت تابیدند و من تاب از کف دادم. مرا طاقت نگریستن نبود. اما توان گریستن بود. بعد تو اشکهایم را از گونه هایم ستردی. فرشته پیش تر آمده بود. من گویی در چیزی فرو می رفتم. گفتم: "این چیست؟" گفتی:"اندوه! اندوه!" بعد فروتر رفتم. بعد تو دست بر سرم نهادی و مرا در اندوه غرقه کردی. فرشته از حسادت لرزید و بال هایش از التهاب عشق من سوخت. گفتی:"حال چگونه است؟" دیگر حالی نبود. عاشقی نبود. عشقی نبود. فرشته ای نبود.هر چه بود تو بودی. بعد تو لبخندی زدی و گفتی: "چنین کنند با عاشقان."

 

 

*متن پست: کتاب چند روایت معتبر از مصطفی مستور

*عنوان پست: آهنگی از احسان خواجه امیری

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۳/۱۲/۱۵
رها