سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده

یکی حالا پیدا شده قدر اونو میدونه

پنجشنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۳، ۱۰:۵۲ ب.ظ

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


میخنده و میگه: قیافمو باید ببینی، موهام رو که رنگ نمیکنم (موهاش از اوایل بیست سالگی کاملا سفید شده)، اصلاحم نمیکنم و هنوزم لباس های دوره بارداریم رو میپوشم چون ورزش نمیکنم و نتونستم وزنم رو هم تو این یک سال کم کنم. خیلی وقتا هم غذا درست نمیکنم و میریم پایین خونه مامان محسن غذا میخوریم. میگه تموم زندگیم فقط ملیکاست. تغذیه و استراحت که ندارم، با کسیم رفت و آمد نمیکنم، کارای خونه رو هم خیلی وقتا انجام نمیدم و محسن مجبور میشه خونه رو تمیز کنه. میگه از اول باداریم تا الانم شاید چند بار بیشتر هم با محسن رابطه نداشتم و ....

با هم خیلی دوستیم و تو خیلی از اتفاقای زندگیمون کنار هم بودیم و شناخت زیادی هم نسبت به خانواده ها و روابط هم داریم. اونقدر که من به خودم اجازه میدم بهش در مورد هرچیزی که نگرانم میکنه بگم، اما به زبونی که براش قابل قبول باشه. همونطور که قبلا هم این کارو کردم. بهش میگم: افسانه با این روش پیش بری، خدایی نکرده شوهرتو میدزدنا! اینجور که تو میگی و با بازیگوشی محسن، محسنی که اینقدر حساس بود رو سر و وضع و توجه و رسیدگی تو، به نشاط و فعالیت تو، به خونه داری و آشپزی تو، و بارها و بارها هم به زبون آورده بود و کلی هم بهت قبل و بعد ازدواج در مورد یه سری چیزها تاکید کرده بود، یهو چشم باز میکنی و میبینی محسن سرش جای دیگه گرم شده و زندگیت از دستت رفته و دیگه کاری از دستت برنمیاد ...

میگه: خب بره، به درک! ای بابا، مردی که بخواد با این چیزا بره، من خودمو بکشم هم بالاخره این کارو میکنه، مردی هم که موندنی باشه، نیاز به این چیزا نداره. من به خودم سختی بدم چون ممکنه محسن بره؟ من الان همه زندگیم ملیکاست. از وقتِ بچم بزنم و بدم به کسی که نمیفهمه و ممکنه به خاطر یکی دیگه منو کنار بذاره؟

بهش میگم: حالا من کی گفتم تو از بچه بزن، بچه وقتت رو میگیره و خداروشکر جفتتون شعور این رو دارید که اومدن بچه یه سری تغییرات رو تو رابطه و شرایطتون به وجود میاره، اما قرار نیست که رابطتتون رو از بین ببره. اتفاقا برعکس، اینجوری شما علاوه بر افسانه و محسن بودن و رابطه ی زن و شوهریتون، مامان و بابای ملیکا هم هستین و تازه باید قدرت رابطتتون بیشتر بشه.

میگم: از تو بعیده چیزی که داری میگی. خودتو با این حرفا توجیه نکن: کسی که رفتنیِ من هرکاری کنم میره! فقط یه درصدی از خیانت ها به خاطر مشکلات ذاتی آدماست. بقیه اش سر اشتباها و اتفاقاییِ که میشه جلوش رو گرفت. هرآدمی یه سری نیازها داره، اگه تو، توجه و ارزشی که محسن میخواد بهش ندی، مطمئن باش جایِ دیگه ای اگر اونو به دست بیاره، حتی اگه آخرِ وفاداری به تو باشه و مدت طولانی هم مقاومت بکنه و بخواد فقط با تو و کنار تو اون توجه رو بگیره وقتی تو هربار ازش فاصله بگیری، بالاخره نیازش اونو تسلیم میکنه. تو هم همینی. منتها فرق زن و مرد اینجا اینه که به یه عالمه دلیل، مردها بیشتر تو این شرایط قرار میگیرن و یا به خودشون اجازه این کار رو میدن. یکیش هم اینه که تو الان به خاطر مادرانگیت، کل توجهت معطوف شد به بچه ات و نیازهای دیگه ات رو نمیبینی یا شایدم برات کمرنگ شده یا از بین رفته...

با یکم دلخوری میگه: خب اون باید درک کنه که من وقت یه سری کارها رو ندارم. من چطوری برم آرایشگاه، چطوری لاغر کنم، چطور باهاش رابطه داشته باشم وقتی بچه تو خونست و ممکنِ هرلحظه بیدار بشه، چطور پای حرفای اون بشینم یا بخوام نازشم بکشم، وقتی همش گیرِ بچم. چطور.... اگه اینا رو نمیفهمه که دیگه به من هیچ ربطی نداره. بره هر کاری دلش خواست بکنه...

میگم: من شرایط تو رو تا حدی درک میکنم، ولی الان که محسن اینجا نیست و خودمونیم. مساله ی تو وقت نداشتن نیست. مسئله ی تو اینه که کلا بی خیال این قضیه شدی. حتی تلاشی هم نمیکنی و نیازی هم به این زحمت نمی بینی چون چسبیدی به اینکه: ما ازدواج کردیم و اون باید به من متعهد باشه، و اگرم اتفاقی بیفته چون اون متعهد نبوده، من بیگناه و اون گناهکاره. میگم: خیانت فقط این نیست که زن و مرد با کس دیگه ای ارتباط داشته باشن، یه قسمت تعهد هم اینه که اونها چقدر برای رابطه با هم تلاش میکنن، ارزش قائلن، چقدر به خواسته های هم اهمیت میدن، چقدر همدیگه رو تو شرایط مختلف حمایت میکنن، چقدر رضایتِ طرفِ مقابلشون براشون ارزش داره و برای این رضایت فکر و برنامه و تلاش دارن، چقدر نیازهای همدیگه رو میبینن، چقدر به بودنشون با هم و رشدش فکر میکنن، چقدر جلوی اشتباهات همدیگه رو میگیرن و .. و اگه یکی از دو طرف این چیزا رو زیرپا بذاره، بازم اسمش خیانته.

از تو حرفاش متوجه میشم عصبی شده، بهش میگم: از حرف های من ناراحت نشو، چون دوستت دارم اینا رو بهت میگم، تو چند بار قبلی هم که خودت و رفتارتو دیدم میخواستم بگم، اما چون تنها نبودیم این کارو نکردم. امیدوارم همه ی چیزهایی که من دارم بهت میگم در حد حرف و یه اشتباه باقی بمونه، اما من نگران تو و زندگیتم و نمیتونم سکوت کنم. نگران اینم که اشتباهی نکنی که قابل جبران نباشه. نگرانِ اینکه اگر این وسط پایِ آدمِ جدیدی به زندگی محسن باز بشه، به همتون ضربه میزنه و تو در برابر این قضیه نه تنها بی گناه نیستی که اتفاقا خیلی هم مسئولیت داری، هم نسبت به خودت، هم محسن و هم ملیکا و تازه اون موقع دیگه اینکه کی بیشتر مقصره اصلا اهمیت نداره و مهم اینه که دودش به چشم همتون میره. من دوست دارم جلوی اتفاقی که با توجه به شناختم از شماها، پیش اومدنش اصلا بعید نیست رو بگیری. و به خاطر همین هرچیزی که به ذهنم میرسید بهت گفتم، شاید برداشت و حرفهای من درست هم نباشه، اما تو بهشون فکر کن، تو به جای توقع داشتن از یکی دیگه و پرداختن به تعهد و وظایف یکی دیگه، به تعهد و مسئولیت خودت فکر و عمل کن. تو تلاش خودت رو بکن.

بهش میگم افسانه جان آدم اگه بخواد کاری رو انجام بده، مطمئن باش راهش رو پیدا میکنه. به جای گفتن حرفهای تکراری ای که خیلی وقته داری میگیشون و نتایجی که قبلا هم دیدی، یه راه دیگه ای رو امتحان کن، قبل از اینکه خیلی دیر شده باشه. چرا که اگه اتفاقی که نباید، بیفته، از یه جایی به بعد، دیگه کاری از دستت بر نمیاد و این حق رو هم نداری که حتی پیش خودت هم، از محسن ناراحت بشی. نمیتونی هرچقدر دلت میخواد به طرفت بی توجه و بی اهمیت باشی و بعد سالها به خودت بیای و توقع داشته باشی چون الان تو پشیمون شدی و اشتباه کردی یا الان وقتشو داری، شرایط به حالت اولش برگرده. یه سری اتفاق ها قابل جبران نیست...

بچه رو بهونه میکنه و سریع باهام خداحافظی میکنه. یاد حرفهای دوست مشترکمون مهرناز که قبلا هم ازش نوشتم می افتم، مهرنازی که بعد از این همه درگیری و رنج کشیدن از ازدواج مجدد همسرش و گذشتن چند سال از جداییش با وجود یه بچه، آخرین باری که افسانه رو دیدیم، اون هم نگرانش شده بود و با بغض بهم  گفت: هرچقدر هم داد و قال کنم و جلوی بقیه از خیانت شوهرِسابقم بگم، از خودم که نمیتونم فرار کنم، خودم خوب میدونم که یه قسمت از زندگیمون با اشتباهات پشت سرهم من خراب شد، خودم میدونم که اولش سرم رو به بچه گرم کردم، بعد افتادم دنبال دانشگاه و درس، و یه روز که سرمو بلند کردم دیدم همسرم زن و زندگی دیگه ای داره. میگفت: گناه و کارای نادرست همسرم سرجای خودش باقیه و من هیچ وقت نمیتونم ببخشمش، اما اشتباهِ اصلی تر از خودم بود که حالا بعد چندسال تازه بهش رسیدم. اگه یه کم حواسم رو بیشتر جمع زندگیم میکردم و یه کم بیشتر به اون و زندگیم اهمیت میدادم و قدر رابطه و با هم بودنمون رو میدونستم، الان با مرتضی روزهای خیلی خوشی رو داشتیم. اینجوری نه دو تا خانواده به جون هم می افتادن (مرتضی، همسرش، پسرعموش هم بود)، نه زندگی خودم از هم می پاشید، و نه دخترم تو این شرایط بزرگ میشد و نه زندگی یه زن دیگه، به واسطه ی زندگی من نابود میشد. مهرناز اون روز میگفت: از اولم همه چیزو حس میکردم اما اونقدر سرم به کارای دیگه گرم بود، و اونقدر مرتضی برام عادی بود که از کنارش رد میشدم و تازه وقتی دیدم کس دیگه ای همه ی چیزی که من بهش بی توجه بودم رو داره و همه ی توجه شوهرم صرفِ اون میشه، به خودم اومدم. میگه من فکر میکردم همه اتفاقا منتظر من میمونه و آدما یه عروسکِ بی احساسن و من هر وقت بخوام میتونم بهشون بی توجهی کنم و هروقت هم پشیمون شدم، دوباره همه چیز مثل سابق باشه، اما زندگی به بدترین حالت ممکن، بهم فهموند که همه ی اشتباهای آدم جبران نمیشه و یه وقتایی باید تا آخر عمرت نتیحه، درد و بار بعضی کارهات رو به دوشت بکشی...

 

پی نوشت:

متاسفانه این پست بیش از اندازه طولانی شد و همچنان حرف های نگفته زیادی باقی موند که نشد و نمیشد تک تکشون رو اینجا بنویسم.

هدف من از نوشتن این مکالمه به هیچ وجه، یک طرفه قضاوت کردن یا محکوم کردن کسی و حق دادن به دیگری نبود. این رو هم خوب میدونم که این اتفاق جنبه های دیگه ای هم داره و کلا روابط و مسائل اینچنینی چیزی نیست که بشه تک بعدی بهشون نگاه کرد. اما من به عنوان یه دوست، وظیفم بود، کمی سخت گیرانه تر به جنبه ای که دوستم ازش فرار میکنه بپردازم و تاکید کنم تا مجبور بشه حتی برای چند دقیقه هم شده به این حرفها گوش و فکر کنه تا اگر داره جایی رو اشتباه میکنه، بهش آگاه بشه و اصلاحش کنه. حرف هایی که مطمئنم تاثیرش روش، خیلی بیشتر از ناراحتی ای که تو لحظه براش به وجود میاد.

 

موسیقی نوشت:

عنوان پست: حسود - داریوش

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۳/۱۱/۲۳
رها

نظرات  (۰)

هنوز هیچ نظری ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی