سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده
بایگانی

درمان شوپنهاور

دوشنبه, ۲۹ دی ۱۳۹۳، ۰۵:۰۱ ب.ظ

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


کتاب "درمان شوپنهاور" دومین کتابی ِ که بعد از "وقتی نیچه گریست"، از اروین یالوم میخونم. به نظر من این کتاب به قدرت وقتی نیچه گریست نیست، اما این قضیه چیزی از عالی بودنش کم نمیکنه و به خودم قول دادم بقیه ی کتابهای این نویسنده رو بخونم.

درمان شوپنهاور بیشتر جنبه ی آموزشی در حوزه ی روان درمانی داره. تو کتاب علاوه بر پرداختن به موضوع آگاهی از مرگ و تاثیرش تو زندگی و همچنین روند گروه درمانی، به زندگی و عقاید و گفته های آرتورشوپنهاور، فیلسوف آلمانی قبل از فروید و نیچه که یکی از برجسته ترین فلاسفه و در عین حال بدبین ترین اونها بوده هم پرداخته.

با اینکه من کل کتاب و موضوع و سبکش رو خیلی دوست داشتم، اما از کتاب هایی نیست که به همه توصیش کنم، چون خوندنش حوصله و علاقه خاصی میخواد. به همین خاطر تصمیم گرفتم قسمت هایی از کتاب که بیشتر مورد توجهم بوده با توضیحات مختصری از اونچه که تو فکرم گذشته اینجا بنویسمشون.

 

مسیر زندگی خطی و غیرقابل بازگشت است. / انتخاب یک راه، محرومیت از انتخاب راه دیگر را به همراه دارد؛ یعنی، برای هر بله، قطعا یک نه وجود داشته باشد. / جایگزین کردن را کنار بگذار. هر بله که گفتی، باید همزمان به دیگر انتخاب ها نه بگویی.

وقتی زمان از یه تصمیم میگذره، اونقدر عادت میکنیم به چیزهایی که به دست آوردیم که یادمون میره در ازای چه چیزهایی، از چیزهای دیگه گذشتیم و اینطوریه که جاهای خالی پررنگ، و داشته هامون کمرنگ میشه. از این به بعد سعی میکنم این جمله رو قبل از هر تصمیم و انتخابی به یاد بیارم.

 

در واقع روان درمانی با این روش پیش می رود: برانگیختن هیجانات و سپس درک آن ها که پی در پی و به تناوب صورت می گیرد.

من خودم شخصا، وقتی تلاش میکنم برای رسیدن به بالغانه ترین تفکر و رفتار، بیشترین سطح هیجانی و فشار و اضطراب رو تجربه میکنم، اما دقیقا طی مواجه شدن با همین مرحله است که چیزهایی جدیدی یاد میگیرم و اتفاقی که باید بیفته در من رخ میده.

 

همکارم می گفت: بیمارش عادت دارد نیزه هایی را که به سویش پرتاب می شود، بگیرد و خود را با آن ها زخمی کند. شاید مثال درستی نباشد اما وقتی دیدم چطور همه چیز را به خودت نسبت می دهی و سپس با آنها خودت را تنبیه می کنی این موضوع به ذهنم رسید.

شما چطور؟ شما چه برخوردی دارین و چقدر قدرتمندین در برابر همه ی اتفاق هایی که براتون می افته یا آسیب هایی که دیگران میخوان بهتون وارد کنین؟ چقدر قدرت دفاع از خودتون دارین و یا چقدر کمک میکنین و اجازه میدین دیگران و اتفاقات بیرون بهتون آسیب بزنه؟

 

من هم در مقابل انتقاد واکنش های انعکاسی غیرارادی را دارم. اما بگذار به تو بگویم که آموخته ام چه کار کنم. شگرد اصلی اینست که بازخورد را یک هدیه تصور کنی، اما در ابتدا باید تشخیص بدهی آیا این بازخورد صحیح است. روشی که من پیش می گیرم اینست که خودم را بررسی می کنم و از خودم می پرسم آیا این بازخورد با تجربه ی شخصی من جور در می آید. آیا هر بخش آن، حتی کمی از آن، مثلا پنج درصد حقیقت دارد؟ سعی می کنم به یاد بیاورم آیا قبلا کسانی همین بازخورد را به من داده بودند. به افراد دیگری هم فکر می کنم که با آنها می توانم صحت همین بازخورد را بسنجم و کنجکاوم ببینم آیا کسی روی یکی از نقاط ضعف من کار کرده، یعنی ضعفی در من دیده که خودم متوجه آن نشده بودم. / اغلب وقتی دیگران متوجه اعمالی می شوند که ما ناخودآگاه انجام می دهیم، حالت تدافعی به خود می گیریم.

این جملات دقیقا همون روشیه که من یاد گرفتم انجامش بدم. شاید هنوز هم هرازگاهی کسی بخواد ازم انتقاد کنه یا چیزی بگه که خودم ازش دارم فرار میکنم، کمی تو حالت تدافعی قرار بگیرم، اما بلافاصله، شروع میکنم به فکر کردن بهش و پرداختن به خودم. من به این نتیجه رسیدم به حرف ها و نظرهای دیگران در مورد خودم، حتی وقتی نسبت بهشون عکس العمل دفاعی میگیرم، حداقل یک بار درست گوش بدم. گاهی انتقادها ناشی از اینه که بین اونچه که فکر میکنم انجام میدم و اونچه که واقعا انجام میدم تفاوت هایی وجود داره که شخصی که از بیرون بهم نگاه میکنه میتونه متوجهش بشه. گاهی انتقادها به خاطر این من رو عصبی میکنه که من دوست ندارم باهاشون روبه رو بشم و البته گاهی هم انتقادها به خاطر تفاوت دیدگاه ها اتفاق می افته. اما وظیفه ی من اینه که وقتی تو این موقعیت قرار میگیرم، بتونم بدون تعصب و افکار منفی و تدافعی، بهش نگاه کنم و تفاوتشون رو تشخیص بدم و بهترین برخورد و تصمیم رو داشته باشم.  

 

اگر در مورد راز خود سکوت کنم، آن راز زندانی من می شود؛ اگر اجازه دهنم از دهانم خارج شود، من زندانی آن می شوم. بر درخت سکوت میوه های آرامش می روید. ( شوپنهاور )

بیاین حریم شخصی خودمون رو حفظ کنیم. معنی صمیمیت این نیست که همه از کوچکترین مسائل زندگی ما خبرداشته باشن. اینجوری خودمون و روابطمون آرامش بیشتری داشته باشه.

 

چون تو بخشنده نیستی بدین معنا نیست آن مسایل غیرقابل بخشش هستند. / غیرقابل بخشش بودن مسئولیت را خارج از اختیار شخص نگه می دارد، در حالی که در مورد نبخشیدن خود فرد مسئولیت خودداری از گذشت را به عهده دارد.

من نمیگم ما تو همه ی موارد باید بخشش کنیم، اما متعقدم بخشش علاوه بر اینکه قدرت و روح بزرگی میخواد، بار سنگینی رو هم از رو دوش آدم برمیداره و آرامش زیادی بهش میده و خودم تو بیشتر قسمت های زندگیم هم این کارو میکنم. گرچه شاید یه اتفاق هایی تو زندگیِ من باشه که دیگری هم مشابهش رو داشته باشه اما خیلی راحت ازش گذشت کرده و من نتونسته باشم این گذشت رو داشته باشم، ولی من با جمله ی بالا کاملا موافقم و عدم بخشش خودم رو، به ماهیت اون مسئله ربط نمیدم. من نمی بخشم، چون نمیتونم گذشت داشته باشم.

 

وقتی بچه بودم اکثر غذاهایی را که مادرم می پخت نمیخوردم. همیشه می گفتم من این غذا را دوست ندارم و او همیشه پاسخ می داد: چطور می دانی دوست نداری وقتی هرگز آن را نچشیده ای؟

جمله ی بالا دقیقا کاری بود که من خیلی وقت ها انجام می دادم. موضع گرفتن در برابر چیزهایی که من کوچکترین اطلاعات و یا شناختی ازش نداشتم و با یه تعصب و جهل به قولِ خودم قدرتمند فقط ردش میکردم. یه وقتایی برای خوشحال تر بودن و رشد کردن، باید راه های متفاوت از اونچه که قبلا انجام میدادیم بریم و در مورد موثر بودن یا نبودن اونها نمیتونیم بدون دانش یا امتحان کردنشون نظری بدیم.

 

 

*جملات آبی رنگ برگرفته از متن کتاب می باشد.

*در مورد توضیح جمله های کتاب من سعی کردم کوتاهترین چیزی که میتونستم رو بنویسم.  

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۳/۱۰/۲۹
رها

نظرات  (۰)

هنوز هیچ نظری ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی