سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده

من دوست ندارم مادر باشم (1)

يكشنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۳، ۰۲:۲۷ ق.ظ

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


از وقتی یادم میاد تا الان، دلم نمیخواست مادر بشم. نه اینکه با بچه ها مهربون نباشم و دوستشون نداشته باشم، اتفاقا خیلی بیشتر از اون چیزی که بقیه فکر میکنن، روشون حساسم، براشون نگران میشم، در موردشون مطالعه و دقت خیلی خیلی زیادی دارم و و برای وجودشون، رشدشون و تربیتشون ارزش قائلم، اما دوست نداشتم و همچنان دوست ندارم که مادر بشم. خب طبیعی ِ که تا الان، فقط چند نفرن که وقتی اینو میگم، باورش میکنن، و به جز اون چند نفر، تمام افرادی که این بحث ها بینمون پیش میاد، چه غریبه و چه آشنا، عاقل اندر سفیه نگاهم میکنن و میخوان بهم ثابت کنن اشتباه میکنم یا خودمو نمیشناسم و سعی میکنن برای تموم حرفهاشون هم دلیل و منطق بیارن. یکی شروع میکنه از خوبیهای بچه داشتن بهم میگه، یکی سعی میکنه بهم بقبولونه چون آدمی هستم که از دیدن عکس بچه ها شاد میشم، یا عروسک دوست دارم، یا لباسای بچه گونه برام بانمکن دارم دروغ میگم و میخوام از خودم فرار کنم! یکی میگه الان نمیخوای ولی سالهای بعد، پشیمون میشی و بنابراین باید تا دیرنشده بچه دار بشی و وقتی مادر بشی خود به خود بهش علاقمند میشی و اون یکی میگه زندگی بدون بچه معنی نداره...

تا چند سال پیش فکر میکردم این نگاهم به خاطر شرایط زندگیمِ که مناسب وجود یه بچه نیست و اگه این شرایط عوض بشه، نظر منم تغییر میکنه و واقعا قراره یه روز پشیمون بشم، اما حالا، میبینم هرچی بیشتر میگذره، مطمئن تر از قبل میشم که دلم نمیخواد هیچ وقت تو زندگیم مادر باشم. و با اینکه هیچ وقت صددرصد در مورد آینده حکم صادر نمیکنم، اما با توجه به ریشه ها و عمق این مساله درونم، میدونم که بعیده در آینده هم تغییری تو این دیدگاه و تصمیم حاصل بشه...

خیلی وقت ها این قضیه رو با خودم مرور میکنم، اما میبینم باز هیچ دلیل و نیاز و یا حتی کمترین وسوسه ای! تو درون خودم پیدا نمیکنم برای اینکه بخوام کسی از وجود ِ من زاده بشه، خودم رو اونقدر کامل و راضی نمیدونم که بخوام کسی رو به این دنیا دعوت کنم. میدونم اگه یه روز فرزندی داشته باشم، تمام ِ تلاش خودم رو برای به بهترین نحو نوشتنِ این لوح سفید و مظهر پاکی میکنم، اما خودم رو در حدی نمیدونم که این نهایت ِ تلاشم برای رشد ِ یه انسان کافی باشه. تو وجودم اونقدر عشق –چیزی که معتقدم بزرگترین نیاز یه بچه است- به خودم، دنیا و زندگی نمیبینم که بتونم به یه نفر دیگه انتقالش بدم و دنیایِ امنی براش بسازم. با وجودِ اینکه باور دارم بچه ها موجودات معصومین، اما اومدنشون رو تو یه رابطه نه تنها باعث زیباترشدنش نمبینم، بلکه باعث دوری مرد و زن و تبدیل اونها به پدر و مادر و از بین رفتن خیلی چیزهای دیگه می بینم. منظورم اینه که تغییر شرایط و احساساتی که بعد از به دنیا اومدن بچه تو یه رابطه اتفاق می افته رو اصلا دوست ندارم، اینطور که مشخصه، اومدن بچه لذت های جدیدی برای آدم به وجود میاره، اما این لذت ها الان برام نه تنها بی مفهوم ِ که حتی از دور هم جذابیتی نداره و تازه تا حدی هم حس منفی در من ایجاد میکنه. واضح تر بخوام بگم، من به عنوان یک انسان، یا بهتره بگم یه انسانِ خیلی احساساتی، مطمئن هستم که وقتی بچه دار بشم، بهش عشق می ورزم، اما اصلا این عشق رو دوست ندارم و بهش احساس نیاز نمیکنم و نه تنها به خاطر نبودش ناراحت نیستم و خلائی تو زندگیم ندارم، بلکه صادقانه بگم از این بابت خیلی خیلی خوشحال هم هستم. برعکس اینکه از دیدن پیرمرد و پیرزن هایی که بچه دار نشدن و همه ی زندگیشون تو وجود همدیگه خلاصه میشه و همچنان عاشقانه زندگی میکنن و همیشه در کنار همن خیلی لذت میبرم و غرق شادی میشم، دیدن زوج هایی که بچه دارن، دیدن مادرها و پدرها و نوع زندگیشون، بهم اصلا حس خوشایندی نمیده. من مثل خیلی از کسایی که میشناسم وجود ِ بچه به زندگیم ارزش و بها نمیده، و اون رو یه یادگاری از خودم نمیدونم و مثل خیلیا دلم نمیخواد بعد از مرگم، اسمم اینطوری باقی بمونه! رویای روزای پیری ِ من، دیدن بچه ها و نوه هام اطرافم نیست!یادمه یه زمانی، وقتی بحث بچه میشد میگفتم : " یا اونقدر تو زندگیم مشکل دارم که دلم نمیخواد بچه دار بشم، یا اونقدر خوشبختم، که دلم نمیخواد نفر سومی به این خوشبختی اضافه کنم " و هنوزم به این قضیه اعتقاد دارم.

و چیزی که بهش مطمئنم اینه که، کمترین، تاکید میکنم کمترین وظیفه ای که من در قبالِ یه آدم که من باعث و بانی وجودشم دارم، اینه تا وقتی که از قبل نمیخوامش و نگاه ِ خوبی به حضورش ندارم و به جز تلاش و زحمت ِ بی وقفه و تغییر همه جانبه ی زندگی ای که علاقه و نیازی به تغییرش ندارم، هیچ چیز جذابی، تو به دنیا آوردن یه آدم که از من ریشه گرفته و قسمت عظیمی از وجودمه، عشق ورزیدن بهش، رشدش، شاهد موفقیت ها و شکست هاش بودن و ...نمی بینم، به خودم این اجازه رو نمیدم که به دنیا دعوتش کنم...

کاش ما بفهمیم، لزوما همه نباید از یه اصل پیروی کنن تا بتونن خوشحال زندگی کنن. کاش یاد بگیریم، چیزی که برای ما یا حتی هزاران نفر، تو زندگی معنایِ خوشبختی داره، ممکنه برای برای یکی دیگه این معنی رو نداشته باشه و دست از برچسب زدن و یا نسخه پیچیدن برای همدیگه برداریم و تا به هم رسیدیم تلاش نکنیم همدیگه رو متعاقد کنیم که ما درست میگیم و دیگری قطعا اشتباه میکنه. کاش فقط یاد بگیریم حتی اگه روش زندگی کسی برامون قابل لمس یا درک نبود، بهش احترام بذاریم و تا وقتی کسی ازمون راجع به زندگی شخصیش نظر یا کمکی نخواسته، تو اون دخالت نکنیم و یا از اون بدتر در برابرش جبهه نگیریم یا براش دلسوزی نکنیم!

  

  


موسیقی نوشت:

با اینکه از خوندن حسن شماعی زاده خوشم نمیاد، اما آهنگ جوونی و مخصوصا موزیک ویدیوش رو فوق العاده دوست دارم. وقتی میبینمش، احساس میکنم یکی از رویای من فیلم ساخته...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۳/۱۰/۱۴
رها

نظرات  (۰)

هنوز هیچ نظری ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی