سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده

نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری

شنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۳، ۰۲:۱۵ ق.ظ

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


یه جاهایی تو زندگی پیش میاد که احساس تنهایی میکنی، که ترسیدی، که حس میکنی داری زندگیتو می بازی، که حس میکنی داری شکست میخوری و وحشت میکنی، اینجور جاها فقط و فقط آغوش گرم ِخانواده میتونه پناهت باشه و بهت احساس امنیت بده. فقط یه پدر قوی و یه مادر پر از عشق میتونه آرومت کنه. اینجور وقتا، اگه هیچی نداشته باشی، همین که بدونی خونه ای هست که همیشه درش به روت بازه، که هستن، که دستت رو میگیرن، که آغوششون بدون منت، بدون تحقیر، بدون سرزنش، و فقط با عشق به روت بازه، دلت قرص میشه و توان ادامه دادن پیدا میکنی. اینجور مواقع، فقط علاقه و مهر پدر و مادری ِ که هرگز دروغ نمیگه و بعدها از اعتماد بهش پشیمون نمیشی.

دلم شکسته، بیشتر از هر وقت دیگه ای تو زندگیم

احساس تنهایی و بی پناهی میکنم، بیشتر از هر دوره ای تو زندگیم

و مثل ِ همه ی روزهای ِ دیگه اینچنینی، مثل ِ همه جاهایی که سردرگم و گرفتار بودم، مثل ِ همه ی وقتایی که دلم شکست، مثل ِ همه ی وقت هایی که نیاز به کمک داشتم، مثلِ همه ی روزها و شبایی که بدترین چیزها رو تحمل کردم، چون کسی رو نداشتم که دستم رو بگیره، بدترین حرف ها رو شنیدم و بیشترین تحقیرها رو به جون خریدم چون قدرتم اونقدر نبود که از خودم دفاع کنم، چون خانواده ای نداشتم که حمایتم کنه، احساس تنهایی و درموندگی میکنم...

تلخ ترین حقیقتی که تو زندگیم باهاش بارها روبه رو شدم اینه که خانواده ای ندارم که منتظر من باشن و در خونشون به روم باز باشه. جایی رو ندارم که بهش پناه ببرم، خانواده ای ندارم که کنارشون احساس مهمون بودن، احساس سربار و مزاحم بودن نداشته باشم. پدر و مادری ندارم که یک بار، فقط یک بار، محض رضای ِ خدا فقط یک بار، تو بحرانی ترین شرایط زندگیم ، ازم بپرسن حالم چطوره؟ روزام چطور میگذره؟ ازم بپرسن نیاز به چیزی نیاز دارم یا نه؟ ازم بپرسن کمک میخوام یا نه؟ ازم بپرسن نه برای رفع مسئولیت، بپرسن چون واقعا نگران منن. خانواده ای ندارم که بدونن من خیلی وقت ها همون دختر کوچولویی هستم که از خیلی چیزها میترسم و حالم بد میشه و نیاز به کمک و حمایتشون دارم. که بدونن من خیلی وقت ها دختربچه ای هستم که ممکنه راه رو خطا برم و اونا باید تو خیلی از تصمیم گیری های زندگیم کنارم باشن. خانواده ای که بدونن و بفهمن و باور کنن و حس کنن که بار تحمل این همه اتفاق پشت سر هم روی شونه های من خیلی سنگینی میکنه و منم نیاز به همراهیشون دارم و یواش یواش دارم صبر و توانم رو از دست میدم..

دلم پدری میخواد که هرگز نداشتم، پدری که وقتی تو این همه مصیبت گیر میکنم، وقتی روزگار غافلگیرم میکنه،، وقتی هر روز و هر شب، با اشک خوابم میبره، به اون پناه ببرم، بدوم به سمتش، سرمو بذارم روی شونش و زار بزنم. پدری که دستمو بگیره، اشکامو پاک کنه، موهامو نوازش کنه و بهم بگه که تنها نیستم، پدری که بهم بگه کنارمه و دیگه نمیذاره هیچ کس تو دنیا، هیچ طوری، بهم آسیب بزنه و همین یه جملش کافی باشه تا باور کنم، در برابر همه ی آدمایی که خواسته و ناخواسته دلم رو به درد میارن، قدرت جادویی ای برای حفاظت از خودم دارم و بی نیازم کنه از همه ی مردهای دنیا...

این روزها، بیشتر از هر وقت دیگه ای از کسی که تو شناسنامم اسمش به عنوان پدر ثبت شده ناراحتم چرا که بیشتر از هر وقت دیگه ای به حضور و حمایتش نیاز دارم و میبینم که نبودنش، هیچ وقت نبودنش، چطور تو زندگیم تاثیر گذاشته و گاهی چقدر مسیر رسیدن به خواسته هام رو طولانی کرده یا منو از چیزهایی که براشون تلاش کردم دور کرده. بارها و بارها به وبلاگش رفتم و خواستم پای نوشته های سرتاپا دروغش، بنویسم که چقدر ازش بدم میاد و هیچ وقت نمیتونم ببخشمش. بارها و بارها خواستم تو ف.یسبـــوک و هزارتا شبکه ی اجتماعی دیگه ای که داره توشون نقش یه شاعر و نویسنده ی باشعور و فهیم و یه انسان سربه زیر و مطیع در پیشگاه خداوند رو بازی میکنه و دخترای زیادی هم جذبش شدن، دخترایی تقریبا همسن و سال خودم، براش پیغام بفرستم و...

ازش بپرسم چطور میتونه اینقدر دروغگو باشه؟ چطور میتونه اینهمه نامرد باشه؟ چطور شب ها خوابش میبره؟ چرا برای ما هیچ وقت پدری نکرد؟ چرا به دنیامون آورد وقتی نمیخواستمون؟ چرا باعث وجود آوردن ما شد، وقتی لیاقت داشتن حتی اسم پدر رو هم نداشت؟ چرا؟ واقعا چرا؟ بارها خواستم ازش بپرسم چطور نماز میخونه و روزه میگیره؟ چطور اینقدر ادعای مسلمونی داره؟ چطور میتونه سرش رو رو مهر بذاره و در برابر خدا شرمنده نباشه از اینکه بچه هاش رو تو این دنیای به این بزرگی رها کرده و خودش داره شاد و سرخوش زندگی میکنه؟ چطور میتونه دستاش رو رو به آسمون بلند کنه و ازخدا خواهشی داشته باشه در صورتی که حتی نمیدونه بچه هاش شب ها چطوری سرشون رو زمین میذارن؟ چطور همه جا به آخــ.ـونــد زاده بودن خودش و خاندانش و اصل و ریشه ی روحـــانی.ش، به تربیت مذهبـیش، افتخار میکنه و دم از دین و ایمان و خدا و پیغمبر میزنه و دعای ندبه و زیارت عاشورا و نماز اول وقتش ترک نمیشه، اما نه تنها به بزرگترین وظیفه ی دینیش که حمایت از بچه هاشه عمل نمیکنه که برای اونها آرزوی بدبختی و سیاه روزی داره و از کمترین فرصت ها برای از بین بردن اونها استفاده میکنه؟ چطور سالها، حتی خیلی بیشتر از وظیفش و قانون مــملکتش، برای دفـاع از کشـورش تو سخت ترین شرایط جنگیده اما اینقدر راحت میگذره از این حقیقت که حالا گاهی بچه هاش برای نفس کشیدن، برای یه قدم برداشتن، برای زندگی، باید با هزار تا مشکل کوچیک و بزرگ تنها و بدون هیچ پشتوانه و تکیه گاهی بجنگن؟ خواستم ازش بپرسم، چه جرمی؟ چه جرمی میتونه از یه اولاد اونقدر سنگین باشه، اونقدر نابخشودنی باشه که سهمش از مردی به اسم پدر تو زندگیش فقط کابوس و وحشت و نفرت باشه؟

خواستم ازش بپرسم گناه من و برادرم چی بود؟ چی شد که یادش رفت من همون رها کوچولوی بابایی بودم که شنیدن صدای کلیدش برای از خوشحالی به آسمون پریدنم کافی بود؟ چی شد که یادش رفت برادرم همون بچه ای بود که وقتی به دنیا اومد، همه اولین بار شوقش رو دیدن؟ چی شد که موهای خرگوشی من، لب های قرمز و براق داداشم، چشم و ابروی مشکی شبیه به خودشِ من، چشمهای آبی داداشم و شیرین زبونیاش یادش رفت؟ خواستم بپرسم الان چی تو زندگیت داری که به همه ی اینها می ارزه؟ این روزها، تو زندگی کثیف و پر از نیرنگت، چی به دست آوردی که بی خیال بودن کنار پسرت که حالا مرد رشیدی و دخترت که حالا برای خودش زن ِ بالغیه شدی؟ امشبم مثل ِ چند شب گذشته خواستم این کارو کنم اما میدونستم با پرسیدن این سوال ها و بر فرض محال، جواب گرفتن ازش، جوابایی که قبلا هم شنیدمشون، جواب هایی که نمیتونه حتی لحظه ای التیام بخش دردهای ِ بچه هایی از جنس ِ ما باشه، جواب هایی که برادرم رو هم به مرز جنون رسوند، حالم از اینی که هست بدتر میشه ...

پس دستام رو بردم به سمت آسمون و از خدا خواستم، خودش جای ِ خالی همه ی نداشته های زندگیم رو پر کنه، ازش خواستم تکیه گاهم باشه و برام پدری کنه، ازش خواستم واسه گذران این روزا بهم صبر و آرامش بیشتری بده، ازش خواستم خودش آغوششو به روم باز کنه و کاری کنه دلم کمی آروم و قرار بگیره...

میدونم صدامو میشنوه، میدونم....


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۳/۰۹/۱۵
رها

نظرات  (۰)

هنوز هیچ نظری ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی