سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده

زندگی مشترک آقای محمودی و بانو

يكشنبه, ۲۷ مهر ۱۳۹۳، ۰۸:۱۹ ب.ظ

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


دلیل اول من برای دیدن فیلم زندگی مشترک آقای محمودی و بانو بازیگراش بودن، ترانه علیدوستی، هنگامه قاضیانی و حمید فرخ نژاد، اما از اون فیلم هایی بود که با اینکه اتفاق خاصی توش نیفتاد، ولی خیلی دوستش داشتم. فیلمی که دو تا زندگی متضاد مدرن و سنتی رو فقط نشون میداد و برداشت و هر تفسیری رو به عهده ی خود ببینده می ذاشت. از نظر من فیلم قصه ی آدمایی بود که خیلی بهمون نزدیکن. آدمایی که بر اساس عادت، دیگه قدر چیزهایی که دارن رو نمیدونن و خوشبختی رو تو نیمه ای میبینن که بر اساس انتخاب های زندگیشون از دستش دادن یا چیزهایی که ندارن. این فیلم روایت افراط و تفریط آدمها بود. آدمهایی که تو جایگاهی که هستن، تو ارزش گذاریهاشون و تو رفتارشون، نمیتونن اعتدال رو در پیش بگیرن و همین عدم اعتدال باعث شکستشون میشه. آدمهایی که تو یک جمله، تکلیفشون با خودشون روشن نیست.

یکی از شخصیت های جالب این فیلم برای من ساناز (ترانه علیدوستی) بود. دختری که اصرار داشت مثل بقیه رفتار نکنه و راه بقیه رو نره، اما تو عمق وجودش، نمیدونست راه خودش چیه و میخواد به کجا برسه. وقتی به دور و برم و شاید حتی گذشته ی خودم نگاه میکنم سانازای زیادی میبینم. کسایی که اونقدر تحت فشار بودن یا با تضاد و دوگانگی رو به رو شدن و یا از قواعد حاکم آسیب دیدن، که میخوان همه ی مرزها رو بردارن، به قول خود ساناز، همه ی دیوارها رو بردارن. اما نمیدونن چرا؟ یا تصوری ندارن از اینکه وقتی این مرزا برداشته بشه چه اتفاقایی قراره بیفته. نمیدونن، مرحله ی بعد از شکستن این دیوارها چیه؟ ساناز برای من تکرار زندگی خیلی از آدمایی که میبینم، آدمایی که تعریفشون از روشنفکری و موفقیت و پیشرفت، محدود شده به مخالفت و زیرسوال بردن هرچیزی که از قبل بوده، نه نگاه واقع بینانه و بدون پیش داوری به اونچه که وجود داره و بعد تصمیم گیری در موردشون، و نه ساختن چیزهای جدید و ارزش های جدید و نه حتی پایبندی و قبول مسئولیت در قبال اصولی که خودشون میسازن. وقتی به ساناز نگاه میکنم میبینم، اونقدر تو وجودش ترس، دلهره یا بیزاری بود، که حتی اجازه رشد به احساسی که تو دلش بود رو هم به خودش نمیداد. اون دوست داشت اما حاضر نبود برای دوست داشتنش زیر بار هیچ تعهدی بره. اون آزادی میخواست، اما نمیدونست هدفش از خواستن این آزادی چیه و آیا ظرفیت داشتنش رو داره یا نه؟

یکی دیگه از نکته های جالب فیلم برام این بود که هیچ کس جواب سوال ها رو نمیداد و همه جواب پرسش های بقیه رو با پاسخ های کوتاه یا سوال های دیگه ای میدادن. انگار هیچ کس پاسخ و دلیلی برای افکار و رفتارش نداشت!

شخصیت های این فیلم، همه غرق افراط و تفریط بودن. یا اونقدر به سنت ها چسبیده بودن که فرصت و جرات فکر کردن و یا امتحان روش جدیدی رو به خودشون نمیدادن، یا اینکه اونقدر از سنت ها بریده بودن که راه اصلیشون رو گم کرده بودن و نمیدونستن میخوان به چی و کجا برسن، اما به هرحال، مسئله ای که بیشتر از هر چیز تو این فیلم و حتی پایانش جلب توجه می کرد، این بود که هیچ کدوم از آدمهاش، از جایگاهاشون و از چیزی که هستن، راضی نبودن، راضی نبودن چرا که ریشه ها و باورهاشون محکم نبود، راضی نبودن چون که خودشون و نیازهاشون رو نمیشناختن و نمیدونستن اولویت هاشون چی هستن و چی از زندگی میخوان. و راضی نبودن چرا که جسارت و قدرت دفاع از باورها، شخصیت و سبک زندگیشون و ساختن اونچه که میخوان رو نداشتن.

زندگی مشترک آقای محمودی و بانو برای من تلنگر دوباره ای بود برای اینکه خودم رو خوب بشناسم و حداقل با خودم صادق باشم و بدونم اصلی ترین چیزهایی که از زندگیم میخوام چیه و به کجا میخوام برسم. این فیلم دوباره به من گوشزد کرد که زندگی در هر صورت میگذره اما من باید همیشه با آگاهی قدم بردارم و نسبت به اونچه که انجام میدم مسئول و متعهد باشم و باری به هر جهت زندگی نکنم. به قول محدثه (هنگامه قاضیانی): همه کار شدنیه، اما اینکه بعدش چی میشه مهم ِ

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۳/۰۷/۲۷
رها

نظرات  (۰)

هنوز هیچ نظری ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی