سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده
بایگانی

ترس های زندگی

يكشنبه, ۹ شهریور ۱۳۹۳، ۰۲:۳۸ ق.ظ

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


تو چندتا وبلاگ دیدم همدیگه رو به نوشتن در مورد ترس هاشون دعوت کردن، دلم خواست منم در مورد این موضوع بنویسم.

چندتا چیز ِ عمومیه که من ازشون میترسم، مثل ِ جنگ، مثل ِ بلایایی طبیعی، مثل ِ ارتفاع، مثل ِ پیر شدن، مثل ِ نقص عضو شدن و یا حتی سوختن و چروک شدن ِ پوستم!

اما اگه بخوام شخصی تر بهش نگاه کنم، ترس های خاص تری هم تو زندگیم دارم...

من از هر نوع حیوون و حشره و جونوری می ترسم، خیلی زیاد. برام عین ِ یه کابوسن. و دلیل ِ غیرطبیعی شدن این ترس رو هم خیلی خوب یادمه، میدونم کی و کجا به این حالت تبدیل شد. هشت سالم بود که نمیدونم بابام سر چه کاری خواست تنبیهم کنه. ظهر خوابیده بودم که با صداش بیدار شدم، رها، رها؛ وقتی چشمام رو باز کردم، دیدم دقیقا نزدیک صورتم، یه شیشه است و توش دو تا سوسک گنده است، دو تا سوسک ِ بالدار و شاخدار ِ بزرگ. گذاشته بود دقیقا کنار من ِ هشت ساله ی خواب؛ تو شیشه، سر شیشه رو هم سوراخ کرده بود که هوا بهشون برسه، سوسکا اون تو دست و پا میزدن، و بابام اصرار داشت شیشه رو بگیرم دستم!! هنوز ترس و وحشت اون روز رو یادمه، هنوز وقتی یادم میاد دندونام به هم میخوره، یادم نیست چطور آروم شدم و گریه ام بند اومد، اما یادمه که از بعد از اون، حتی از مگس ها و مورچه های بزرگ هم میترسم، حتی از حلزون ها که همیشه عاشق جمع کردنشون بودن هم میترسم، حتی از خرگوشی که تو بچگی یکی از بهترین همبازیام بود هم میترسم ...

من از حرف زدن تو جمع یا شوخی با بقیه میترسم، میترسم مورد تمسخر قرار بگیرم. یه نگاه ِ خیره ی ترسناک با پوزخند ِ کنار لبش، همیشه جلوی چشممه، وقتی تا می اومدم حرف بزنم، تا شوخی میکردم با حس تحقیر آمیزی باهام برخورد میکرد، بهم میگفت اشتباه میکنی، و یا با چشم و ابرو بهم می فهموند که باید ساکت بشم ...

راستش، اینا رو نوشتم که تا راحت تر بتونم بگم که یکی از بزرگترین ترس های زندگی ِ من بابامه، من از بابام میترسم. در حد ِ مرگ میترسم. از نگاهش میترسم، از اون نگاه ِ خیره و پر از کینه اش می ترسم. از طرز فکرش میترسم، از بودنش، دیدنش، حرف زدن باهاش میترسم. از اینکه از زندگیم چیزی بدونه، آدرسم رو پیدا کنه، اطرافیانم رو بشناسه یا حتی بخواد باهام دست بده... میدونید؛ با اینکه سالهاست خودش نیست اما سایه ی سیاهش تو ذهن ِ من از بین نرفته، هنوز وقتی خوابش رو میبینم، با سردرد وحشتناکی از خواب میپرسم و با اینکه از سرما می لرزم اما تنم خیس ِ عرق میشه. من از بابام میترسم، خیلی زیاد...

یکی دیگه از چیزهایی که ازش می ترسم، ندونستن، جهل، و پشیمونه، من میترسم از اینکه پشیمون بشم، از اینکه کاری کنم و بعد بفهمم اشتباه کردم، بفهمم راجع به چیزی درست فکر نکردم، درست تصمیم نگرفتم، درست انتخاب نکردم...

من از، از دست دادن، از طرد شدن، هم میترسم، یه دلهره یِ گاهی پنهون و گاهی آشکار تو وجود ِ من هست که منو نگران میکنه از نبودنِ چند تا آدم ِ مهم ِ زندگیم، میترسم که یه اتفاق اونا رو ازم بگیره، میترسم که دوستم نداشته باشن، میترسم که بخوان منو بذارن و برن. میترسم ازم ناراحت بشن، میترسم، خیلی زیاد میترسم که رهام کنن، فراموشم کنن، نخوانم، نباشن، طردم کنن ... من می ترسم از، از دست دادن کسایی که دوستشون دارم و برام مهمن...

اینا مهمترین ترس های زندگی من بودن، ترس هایی که سالها تو ناخودآگاه من ریشه داشتن و مطمئنا تاثیرهای زیادی هم تو زندگیم گذاشتن، ترس هایی که حالا چند ساله که خودشون و ریشه هاشون رو خوب میشناسم و تا جایی که بتونم تلاش میکنم باهاشون روبه رو بشم، مقابله کنم یا ریشه هاشون رو درمان کنم. یه تلاشی که باید دائمی و همیشگی باشه.

نمیگم خیلی خیلی موفق شدم، اما من کسی بودم که قبلا حتی از خودم هم میترسیدم چرا که ته ِ ته ِ ذهنم، فکر میکردم بدترین آدم ِ روی زمینم و همه از من بهتر و تواناترن، من کسی بودم که فکر میکردم پشت ِ خوبیترین کارهام هم انگیزه های بد پنهون کردم! ولی حالا خودم رو با همه ی نقاط ضعف و قدرتم خیلی دوست دارم و چیزی که این روزها خوب میدونم اینه که هر چقدر این ترس ها ضعیف تر میشن، من ِ امروز قوی و قوی تر میشه...

شما چی؟ شما ترس هایِ زندگیتون چین؟

 

موسیقی نوشت:

دوباره باز خواهم گشت- داریوش

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۳/۰۶/۰۹
رها

نظرات  (۰)

هنوز هیچ نظری ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی