سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده

زهرِ اولاد!

دوشنبه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۳، ۰۸:۳۰ ق.ظ

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


 یکی از وسایل جهیزیه مامانم، یه ساعت چهارگوش و فلزی بود که همیشه روی یه میز یا طاقچه ی خونمون بود. طبق گفته های مکرر مامان، هنوز یک سالم نشده بود و حتی راه هم نمیرفتم، که یه روز، رو طاقچه ای رو میکشم و اون ساعت دقیقا می افته روی پای چپ مامانم. همون موقع بلافاصله انگشت ِ شصت ِ پای چپش چرک میکنه و مجبور میشه ناخنش رو بکشه و کلی درد تحمل کنه و ...

از اون موقع تا حالا، ناخن اون انگشتش، همچنان پوک و بد شکله و دیگه هرگز حالت طبیعی پیدا نکرد. خیلی وقت ها و حتی هنوز هم گاهی، از دیدنش عذاب وجدان میگیرم و بابت اتفاقی که ناخواسته من باعث و بانیش شدم، ناراحتم، اما تا میام فراموشش کنم و خودمو آروم کنم، مامان دوباره قصه ی تکراری و تلخ ِ چرک کردنش، کشیدن ناخنش و دردی که داشته رو میگه و آخرش یه آه ِ کشـــدار اضافه میکنه و میگه: زهر ِ اولاد ِ، زهر ِ اولاد..

این حرف ها و این قضیه اونقدر تو ذهن من عمیق شده که الان مدت زیادیه، هر بار برای انگشت ِ شصت ِ پای چپم، یه اتفاق جدید می افته و به محض اینکه می یاد خوب بشه، اتفاق بعدی میاد. حالا مدت زیادی ِ انگشت ِ شصت ِ پای ِ چپم، بر اثر ضربه های مختلفی که بهش خورده، سیاه مونده و خوب نمیشه و حتی از زیر پررنگ ترین لاکم هم دیده میشه و من فکر میکنم اینا انتقام ِ خدا از من ِ اولاد ِ زهر داره ...

چند هفته پیش به مامانم گفتم، نکنه تو واقعا از دست من ناراحتی و منو نبخشیدی ؟ دید که پریشونم، دید که ناراحتم اما در جوابم گفت: این چه حرفیه، تو که بچم بودی و این بلا رو سرم آوردی، و یه مادر همه جوره عادت داره به زهر ِ اولادش ...

دیشب داشت در مورد ِ اتفاق مشابهی که برای خالم افتاده حرف میزد و میگفت: بهش گفتم، حالا مونده تا بکشی از اولاد، این زهر ِ اولاده، اینا تازه اولشه و ساده ترینشه...

دروغ چرا بعد ِ حرفهاش، حالم بد شد. دلم شکست. سرم درد گرفت. نه اینکه بخوام این مسئله رو بزرگ کنم، اصلا مهم این اتفاق ِ خاص نیست، این نمونه ای ِ از چیزهایی ِ که من از بچگی تا الان شنیدم و میشنوم، اونقدر که باور کرده بودم و شایدم هنوز هم گاهی باور دارم، آدم ِ بدی هستم و باعث ِ آسیب رسوندن به بقیه میشم و خیلی چیزهای دیگه.

از وقتی یادمه همیشه عذاب ِ وجدان داشتم و تو گوشم پر بود از جملات منفی ای که بد بودنم رو تائید میکرد. بابت اشتباهاتی که گاهی مقتضیات سنم بود، بابت انتخاب هام چون دقیقا همونی نبود که والدینم میخواستن، و حتی گاهی هم بابت چیزهایی که اصلا باعث و بانیش من نبودم و یا به من ربطی نداشت..

نمیگم دختر ِ بی نظیری بودم، که هیچ وقت نبودم، اما تاجایی که تونستم تلاشم رو کردم که اونچه که ازم بر میاد انجام بدم و هرگز و هرگز کوچکترین بی احترامی و درشتی ای بهش نکنم. راستش چندباری، سعی کردم که در کمال احترام، با مامانم راجع به این قبیل حرفهایی که به من و برادرم میزنه صحبت کنم، بهش به روش های مستقیم و غیر مستقیم بگم که این حرفها، و این طرز فکر نه تنها به شدت نادرسته که داره آسیب های جدی ای بهمون وارد میکنه، اما نتیجه اش این شد، که شروع کرد به گریه کردن، شروع کرد به آه کشیدن و بعدم لابه لای اشک هاش و شکایت هاش بارها گفت: اولاد جماعت معرفت نداره، نتیجه ی عمری زحمت کشیدنت رو اینجوری میدن، اگه دستت رو تو عسل کنی و بذاری تو دهنش، آخرشم گاز میگیره و... اینا رو گفت و گریه کرد و بارها و بارها تکرار کرد: امیدوارم مادر بشی تا بفهمی زهر اولاد یعنی چی...

و بعد از چند بار تکرار این تیپ مکالمات بی نتیجه، من تمام انرژیم رو گذاشتم که کلا در مقابلش سکوت کنم و هیچی نگم. چرا که میدونم دیگه اونقدر رو خودم کنترل ندارم که بتونم با آرامش راجع به این مسئله حرف بزنم ...

دلم میخواد میتونستم بدون اینکه گریه کنه، بدون اینکه ازم ناراحت بشه یا بی معرفتم بدونه، حسم کنه، رو به روم بشینه، دستمو بگیره و بذاره بهش بگم: مامان، خیلی دوستت دارم و تک تک زحمت هایی که برامون کشیدی رو میفهمم و قدرش رو میدونم و تا آخر عمرم، هر کاری هم که برات بکنم کمه. باور کن هیچ وقت نخواستم زهری برات داشته باشم و کوچکترین آسیبی از جانب من بهت برسه. چه وقتی که بچه بودم، چه حالا که بزرگ شدم و مادر نبودنم دلیل نفهمیدنم نیست. دلم میخواد بهش بگم: حتی تو سخت ترین شرایطم، مهمتر از هراتفاقی برام این بود که باعث میشم باری روی دوش ِ تو بشینه و غصه ای به دلت و مشکلی به مشکلاتت اضافه بشه. دوست دارم دستاشو بگیرم و بهش بگم، باورکن، خستگیهات، تنهاییهات، غصه هات، و زندگی سختی که داشتی و داری رو میفهمم و درکت میکنم بیشتر از اون چه که فکر میکنی...

نوشته بالا رو، کودک ِ من نوشته، یه کودک ِ دل آزرده و ناراحت، یه کودکی که خودش رو آدم بده ی ِ قصه میدونه. پس معذرت میخواد، اگه خیلی جاهاش ایراد داشت ...

 

 

برای نوشتن این حرفها امروز چندتا دلیل داشتم، یکی اینکه خودم رو آروم کنم و سبک بشم تا یه وقت خدایی ناکرده باعث بی احترامی ای نشم اما دلیل بعدیم اینه که ملتمسانه ازتون بخوام، ازتون خواهش کنم، اگه مادر یا پدرید و اینجا رو میخونید:

مواظب حرف زدنتون با بچه ها باشید. خواهش میکنم دقت کنید به اینکه جملات ساده و سرسری و بی منظور شما، جملات تکراری و کلیشه ای که تو زبون خیلی هاتون افتاده، میتونه آسیب های وحشتناکی به زندگی بچه هاتون وارد کنه. من میتونم ساعت ها اتفاق هایی که تو زندگی شخصی خودم افتاده، و تاثیر و روندی که این مسائل برای شخص ِ من داشته رو براتون تفسیر کنم، و ازش بنویسم و بگم چقدر تاوان دادم تا بفهمم ریشه ی خیلی مسائلم کجاست و چقدر انرژی گذاشتم تا بتونم خیلی از باورهای ذهنیم رو تا حدی اصلاح کنم و زندگیم رو از نو بسازم، اما از حوصله ی این نوشته خارجه و فقط میخوام ازتون خواهش کنم همیشه یادتون باشه ؛

نوزادی که به دنیا میاد، به معنای ِ واقعی لوح ِ سفید و پاکیه که هیچ مفهمومی براش شکل نگرفته و از لحظه ای که به این زندگی دعوتش میکنید، نگاهش و برداشت هاش از همه ی دنیا و خودش رو، شمای ِ پدر و مادر میسازید. با تک تک نفس هاتون. با تک تک حرف هاتون. با تک تک رفتارهاتون و در بهترین حالت ممکن هم، تا وقتی که این بچه ها خودشون قدرت تشخیص درست و غلط یا تفسیر حرف های شما رو داشته باشن، زمان زیادی میبره، و ممکنه  هرگز متوجه نشن چیزهایی که شما باعث شدید تو عمق وجودشون شکل بگیره، به منظور و هدف خاصی نبوده یا صرفا اشتباه ِ گفتاری و رفتاری ِ شما و یا برداشت اشتباهتون از مسائل بوده...

همه میدونن که فرزند برای پدر و مادر خیلی عزیزه و اگه استنثاهایی که وجود داره رو کنار بذاریم، هیچ پدر و مادری نیستن که بد ِ بچشون رو بخوان، اما خواهش میکنم فراموش نکنید، تو خیلی مواقع، برخوردهای اشتباه ِ شما باعث میشه، نه تنها بچه هاتون رو از نعمت ِ دونستن ِ علاقه ای که تو وجودتونه و بهشون دارید، محروم کنید که باعث میشید نتونن خودشون رو هم دوست داشته باشن...

همیشه کودکی بچه هاتون و معصومیتشون یادتون بیاد، وقتی که سرشار از نور بودن و پاکی، فراموش نکنید اگه اونا و امروزشون اون چیزی که شما میخواستید نیست، اگه دیگه سفید نیستن، اگه زخم میزنن، درصدی از اون، برمیگرده به شمایی که دنیا و پایه هاش رو براشون رنگ کردین ...

فراموش نکنید، بچه ها زهر ندارن، بچه ها بی معرفت یا بی چشم و رو نیستن و خیلی از مسائلی که اتفاق می افته، مربوط به روند ِ عادی و طبیعی ِ زندگی ِ

 

توضیح نوشت:

1-میدونیم که میدونید، اما بهتره بازم تاکید کنم، من اینجا یک جانبه ننوشتم، و یک طرفه قضاوت نکردم و نخواستم فقط والدین رو محکوم کنم، بلکه فقط به یک جنبه از یک رفتار و اتفاق پرداختم.

2-همیشه استثناهایی در هر موردی هم وجود داره. اونچه که من نوشتم در حالت عادی و کلی بود.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۳/۰۵/۲۰
رها

نظرات  (۰)

هنوز هیچ نظری ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی