سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده

مرا چه چاره که زنجیر پای خویشتنم؟

دوشنبه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۳، ۰۴:۴۹ ب.ظ

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


یه وقتایی، در برابر یه حرف، سکوت میکنی و بعدش تا چند وقت با خودت کلنجار میری که چرا اینطوری شد، و بارها و بارها بهش فکر میکنی و هزار مدل جواب براش پیدا میکنی که اون موقع به ذهنت نرسیده، و الانم دیگه بود و نبودشون فایده ای نداره...

اما از اون زمان بدتر، وقتیه که اونقدر تحت تاثیر یه حرف قرار میگیری که نه تنها سکوت نمیکنی بلکه رفتار بی ربط و عجیبی هم انجام میدی که هر بار فکر کردن بهش باعث میشه ناخودآگاه چشمهات رو ببندی و نتونی باور کنی که چرا و چطور همچین کاری کردی یا همچین حرفی زدی ...

 مثل وقتایی که یه نفر، به هر دلیلی، میخواد بازیت بده، و تو بدون اینکه متوجه بشی، آنچنان غرقش میشی، که به جای جمع کردن حواست، به جای دفاع از خودت و حقت، یا تغییر و اصلاح جو حاکم، ناخواسته وارد بازی ِ اون آدم میشی و نه تنها ساکت نمیشی، که مثل ِ یه احمق عمل میکنی و درست کاری که در پیشبرد منافع همون آدم ِ انجام میدی و اون رو به نتیجه ای که میخواسته، یا تائید حرفش میرسونی... و یا رفتار بد و اشتباهی ازت سر میزنه که بعدها هرچقدر بهش فکر میکنی، حتی پیش خودت هم، هیچ توجیهی براش نداری و چیزی به جز شرمندگی و پیشمونی برات باقی نمیمونه...

من کلا به این نتیجه رسیدم، بر خلاف ظاهرم و اونچه که اطرافیانم راجع بهم میگن، خیلی ضعیف و بی سیاستم تو دفاع از خودم، تو برخوردم با آدمها، تو جواب دادن به بقیه، تو حفظ کردن جایگاهم، و خیلی ساده، هر کسی، با یه کم شناخت از من به اضافه ی کمی بیشعوری، میتونه به سرعت عصبی یا مضطربم کنه، یا هر طوری که میخواد باهام رفتار یا رفتار ِ من رو تحت تاثیر قرار بده. و تو این شرایط که قرار میگیرم، ذهنم خالی از هر فکری و زبونم به معنای واقعی لال میشه و هیچ چیزی پیدا نمیکنم برای تغییر و اصلاح وضعیت، برای پیشبرد شرایط به نفع ِ خودم، برای نشون دادن اون چیزی که هستم، هیچ چیز ...

خیلی به این فکر میکنم که چرا این اتفاق ها می افته، مطمئنا بزرگترین دلیلش ضعف هایِ خودمه، چیزهایی مثل ِ نداشتن اعتماد به نفس لازم، اضطراب های بی مورد، ترس از اشتباه کردن، وحشت از تمسخر و تحقیر شدن توسط بقیه و ...

اما به جز همه ی اینها، باید یاد بگیرم که برای محافظت از حرمت و شخصیت خودم، نباید با همه ی آدم ها به یک روش ثابت برخورد کنم و حرف بزنم و باید توانایی این رو داشته باشم که گاهی خودخواهانه و نامهربانانه تر و حتی اگر هم لازم شد، با شعور ِ کم تر از اون چیزی که در خودم می شناسم، برخورد کنم و حد و حدود طرف مقابل رو بهش گوشزد کنم. باید یاد بگیرم قبل اینکه به فکر خرد شدن شخصیت یا شکسته شدن دل و غرور دیگری باشم، به خودم فکر کنم. باید یاد بگیرم خیلی اوقات نباید با طرف مقابلم با نگاه ِ خودم، با احساس ِ خودم، با طرز تفکر خودم و به معنای کلی با شعور خودم برخورد کنم، بلکه کار ِ درست تر اینه که کاملا مواظب رفتارهام باشم و به اندازه ی درک ِ آدمی که روبه روم ِ، به اندازه ی چیزی که از میزان فهم، ارزش و لیاقت خودش ارائه میده، باهاش ارتباط برقرار کنم. خصوصا وقتی که شواهد نشون از بی شعوری و وقاحت اون آدم داره...

اینجوری نمیشه، باید بتونم از پس خودم بر بیام، باید بتونم...

 

موسیقی نوشت:

خیلی از آرامش آهنگ های زیبا شیرازی لذت میبرم، امیدوارم شما هم دوست داشته باشید.

 قصه

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۳/۰۳/۱۹
رها

نظرات  (۰)

هنوز هیچ نظری ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی