سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده

از راه صلاح آیم، یا از در رسوایی؟

چهارشنبه, ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۷:۴۵ ق.ظ

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


نمیدونم اولین بار این جمله رو با چه ادبیاتی، از چه کسی و کجا خوندم یا شنیدم، اما میدونم زمان خیلی خیلی زیادیه که باورش کردم  – شاید از وقتی تصمیم گرفتم رها باشم-  و برام یه قانون شده، و سعی میکنم تو بیشتر لحظه های زندگیم در نظرش بگیرم :

"تا وقتی که درسی که باید رو از اتفاقات نگرفته باشیم، و ریشه، دلیل، معنا و مفهمومی واقعی ای که تو دل اونها پنهون شده رو ندیده و نفهمیده باشیم، اونها تو زندگیمون به شکل های مختلف تکرار میشن! "

پس اگه فکر میکنی؛

با هر کی وارد رابطه میشی، میخواد ازت سو استفاده کنه!

توی کار کردن شانس نداری و هیچ کس قدر تو رو نمیدونه و برای کارت ارزشی قائل نمیشه!

بچه هات، مثل ِ بچه های مردم نیستن و 24 ساعته قربون صدقه ات نمیرن و بالای سرشون جا نداری!

با هرکسی آشنا میشی، تو زرد از آب در میاد یا خیلی راحت ولت میکنه و ازت میگذره و دیگه حتی پشت سرش رو هم نگاه نمیکنه!

تنها موندی و هیچ کس رو نداری!

زندگیت تکراری شده، کار و خونه، خونه و کار!

هیچ لذتی از روزهات نبردی و نمی بری! و ....

بهتره به جای تلقین ِ بی فایده و تکرار ِ هزار باره ی حرف های این چنینی، کمی از اون دیوار ِ به ظاهر دفاعی ِ اعتماد به نفس ِ کاذبت دست بکشی، و قبل از اینکه زندگی یا دیگری باهات این کار رو کنه، بتی که از خودت ساختی رو بشکنی و چشمهات رو به روی چیزهایی که بستی و کارهایی که کردی باز کنی، اندازه، توان، قدرت و جایگاهِ خودت رو بشناسی، ببینی هر عملت چه عکس العملی رو تو اطرافیانت ایجاد میکنه، ببینی کجای کارت میلنگید و میلنگه، ببینی کجای رفتارت ایراد داره، کجای فکرت نادرسته، کدوم باورت غلط شکل گرفته، با چه چشمی داری زندگی رو نگاه میکنی، ببینی کجا، کم گذاشتی، کجا اشتباه کردی، کجا صادق نبودی، کجا مسیر رو بیراهه رفتی، کجا افراط کردی و  ...

شاید تو بعضی مسائل حق داشته باشی و شاید یه سری از چیزهای ِ زندگی قابل انتخاب نباشن، شاید تحمل ِ بار یه سری اتفاق ها اونقدر سنگین بوده که به مرور زمان خسته ات کرده، اما مطمئن باش تا وقتی جواب این سوال ها رو ندونی و نپذیری، ممکنه ظاهر انتخاب هات متفاوت باشه، اما باز قدم تو راهی گذاشتی که تو رو به تکرار گذشته و ثابت کردن همه ی جملاتی که هر روز میگی می رسونه و آدمهایی رو به خودت جذب میکنی که در نهایت همون رفتاری رو باهات میکنن که در گذشته برات اتفاق افتاده...

 

 

پی نوشت:

یکی از مخاطب های این پست، میتونم خودم هم باشم، اما دوست ِ عزیزی که بیشتر از هرکسی باعث شدی امروز این حرفها رو بنویسم، کاش میدونستی:

رابطمون از جنسیه که به زبون آوردن این جمله ها، با این ادبیات و به این صراحت، از طرف ِ من، نه تنها بهت کمکی نمیکنه، که هردومون رو نابود میکنه، پس حالا که نمیخوای چیزی رو جبران کنی نذار وضع از اینی که هست خراب تر بشه، مجبورم نکن یه روز تو چشمهات نگاه کنم و بگمشون، اونقدر خستم نکن که دست از سکوت بکشم و بگم که خیلی چیزها رو میفهمم و بی پروا جواب همه ی سوال هایی که داری ازشون فرار میکنی رو بهت بدم، چرا که میدونم، زخم های کهنه ی زیادی سرباز میکنن که بار سنگینی از احساس ِ گناه رو به دوشت خواهند گذاشت، باری که اونقدر سنگینه که راه و زمانی برای ِ جبرانش نخواهی داشت...

لطفا به خاطرِِ ما، من رو از خودت بدون و برای ِ فرار از حقیقت، به تلاش ِ پنهان برای اثبات ِ اشتباهات ِ من و بقیه ی اطرافیانت و محکوم کردن دنیا پناه نبر، بهم اجازه بده دوستت داشته باشم، دوستت باشم، بهت نزدیک باشم و دست هات رو بگیرم و کسی باشم که همراهت میمونه، چرا که برام با ارزشی و طاقت ِ دیدن ِ شکستن ِ تو و تنهایی ات رو ندارم...

من به خودم قول دادم هرگز، هرگز، هرگز مثل ِ تو نباشم و اشتباهات ِ تو رو تکرار نکنم ...


 موسیقی نوشت:

باش تا ببینی - 25 Band

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۳/۰۲/۲۴
رها

نظرات  (۰)

هنوز هیچ نظری ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی