سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده

هرکسی آن درود عاقبت کار که کشت

چهارشنبه, ۷ اسفند ۱۳۹۲، ۰۲:۳۳ ب.ظ

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


19 سالش بود که ازدواج کرد، چند ماه بعد همسرش به بهانه ی ماموریت کاری از ایران رفت. 4 یا 5 ماهه باردار بود که متوجه شد همسرش دیگه هیچوقت برنمیگرده. بچه اش رو سقط کرد و غیابی طلاق گرفت...

22 ساله شده بود که با همسر دومش – کیوان- که میگفتن از عشقش بیمار شده آشنا شد! چند سالی طول کشید تا لیلا بهش جواب مثبت بده، و بالاخره با هم ازدواج کردن. پسر 2-31 ساله ای که ارث و میراث کلانی که از پدرش مونده بود رو بی حساب و کتاب خرج میکرد. به محض اینکه پول ها تموم شد، چیزی که این مدت سعی میکرد پنهونش کنه خودشو نشون داد. کیوان معتاد بود. اعتیاد چندین و چند ساله به هروئین. تو این مدت لیلا یک بار دیگه باردار شده بود و بچه اش رو سقط کرد...

تو چندسال زندگیشون، بارها کیوان تحت درمان قرار گرفت و ترک کرد، مدتی خوب بود و دوباره برمیگشت به حالت اول. اواخر وقتی لیلا از سرکار برمیگشت، میدید وسایل خونه یا حتی لباسهاش نیست ... بعد از چندین سال زندگی بالاخره تصمیم گرفت جدابشه. بعد از جدایی کیوان کارتن خواب شد و لیلا که پدر و مادرشم سالها بود جدا شده بودن و هرکدوم ازدواج مجدد کرده بودن؛ دلش نمیخواست برای بار دوم تو اون شرایط قرار بگیره، و تنها زندگی کردن رو شروع کرد و با پولی که از رهن خونه باقی مونده بود تو شهر خودشون زمین خرید و شروع کرد به خرید و فروش زمین و ملک و از لحاظ مالی تو شرایط نسبتا خوبی قرار گرفت  ...

بیشتر از سه سال طول کشید تا بتونه از دادگاه حکم طلاق بگیره. یادم رفت بگم که تو اون سالها، برای بار سوم باردار شده بود و بچه اش رو سقط کرد...

فکر میکنم 35 سالش بود که تو یکی از معاملات با مرتضی آشنا شد. مردی حدودا 40 ساله، که از همسرش جدا شده بود و دو تا پسر داشت که با مادرشون زندگی میکردن. اونها خیلی زود با هم ازدواج کردن اما هنوز چند ماه نگذشته بودکه معلوم شد مرتضی شدیدا تحت تاثیر مصرف الکل ِ و خیلی روزهاشون به دعوا و کتک کاری میگذشت. خیلی روز ها هم لیلا تو خونه حبس میشد و کلی اتفاق های دیگه که از حوصله ی نوشته خارج ِ... اما این بار عکس العمل لیلا در برابر این مسائل متفاوت شه بود، و فقط یه چیز از شوهرش میخواست: ازت بچه میخوام، هرچی بخوای بهت میدم، فقط ازت بچه میخوام...

سال دوم ازدواجشون باردار شد. خیلی خوشحال بود. خیلی. اما تو ماه چهارم، تو یکی از دعواها، بچه اش رو از دست داد..

سال بعدش دوباره باردار شد، و به دو ماه نکشیده، نتونست بچه رو نگه داره و ...

دوا و درمون شروع شد. دکترها میگفتن دیواره ی رحمش در اثر سقط های نادرست و پشت سرهم، اونقدر ضعیف شده که  توانایی نگه داری بچه رو نداره.

لیلا همچنان اصرار داشت به بچه دار شدن. قرص ها و آمپول های مختلف مصرف میکرد، درمان های مختلف، سخت و پرهزینه ای رو امتحان میکرد. اما این بار مشکل دیگه ای هم به مشکلاتشون اضافه شده بود. در اثر سالیان سال مصرف الکل، اسپرم های همسرش قدرت باروری نداشتن...

هیچ راه و درمانی نیست که لیلا که این روزها 45 سالش شده، امتحان نکرده باشه اما همچنان در حسرت بچه است...

 از وقتی که لیلا رو میشناسم، میدیدم که با بچه ها میونه ی خوبی نداره و هیچ وقت بچه دوست نبود و همیشه برام این همه تلاشش عجیب بود. همیشه برام عجیب بود که چه چیزی در خودش و زندگیش میبینه که باعث میشه تو 45 سالگی دلش بخواد بچه ای رو به این دنیا دعوت کنه... بچه ای از یه ازدواج نامتعادل که همه نوع پلیدی و تیرگی تو رابطه اش موج میزنه، بچه ای که خانوادش فقط توانایی مالی بچه دار شدن رو دارن، از پدری که برای بچه های قبلیش هم پدری نکرده، مردی که تعادل روحی نداره. از مادری سرشار از اشتباه که معلوم نیست تو این سن و سال و با این شرایط چند درصد بچه اش سالم باشه... بچه ای که معلوم نیست حتی اگه به دنیا بیاد چه آینده ای در انتظارش خواهد بود...

چند روز پیش لیلا وقتی آخرین درمانی که بهش امید داشت رو امتحان کرد و نتیجه نگرفت و دکترها جوابش کردن، زار میزد، گریه میکرد...

میگفت: هنوزم بچه ها رو دوست ندارم، اما دیگه چیزی ندارم که به خاطرش زنده باشم... میگفت خودمم میدونم که تو این سن و سال دیگه حوصله ی مادر شدن و بچه تربیت کردن ندارم... اما بهونه ای ندارم برای زنده بودن، به چی دلخوش کنم... من از خدا فقط یه خواسته ی دیگه دارم، شاید این بچه معجزه ی زندگیم باشه. میگفت دلم میخواد خودم بچه ای رو به دنیا بیارم، که همه ی زندگیم رو بدون ترس از چیزی به پاش بریزم. نه بچه ای که از پرورشگاه بگیرم، نه بچه ای که تو شکم کس ِ دیگه ای رشد کنه. میگفت دیگه نمیتونم به خاطر بچه برای بار سوم از شوهرم جدا شم و ازدواج کنم. اما دلمم نمیخواد وقتی مردم ارث و میراثم برسه به این مرد ِ مفت خور و بچه هاش! میگفت از شوهر که شانس نیاوردم، شاید بچه زندگیم رو عوض کنه... شاید...

میگفت: به عدالت خدا شک دارم، ازش شاکیم که چرا وقتی بچه نمیخواستم این همه باردار میشدم و حالا که بچه میخوام و این همه به خاطرش تلاش کردم و زجر کشیدم نمیشه... این چه عدالتی ِ که خدا داره...

میگفت و جالب اینجاست که همه ی اطرافیانش تائیدش میکردن...

میگفت و من با خودم فکر میکردم که آدما چقدر میتونن متفاوت و عجیب برای زندگی خودشون و دیگری تصمیم بگیرن...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۱۲/۰۷
رها

نظرات  (۰)

هنوز هیچ نظری ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی