سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده
بایگانی

موضوع انشا مثل هیچ کس

دوشنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۲، ۰۲:۰۰ ب.ظ

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


زنگ انشای این هفته، بهانه ای شد برای اینکه به آقای اشمیت نامه ای بنویسم و اون رو از حقیقتی مطلع کنم:


 آقای اشمیت دوست داشتنی؛

من اکثر کتابهای شما رو خوندم و نوشته هاتون رو خیلی دوست دارم و خیلی قسمت های زندگیتون - تا اونجایی که من میدونم- برام جالب ِ...

واسه همین ِ که وقتی میخونمتون، به جای شخصیت های کتاب فکر میکنم، حرف میزنم، باهاشون میخندم، ناراحت میشم، بحث میکنم و ...

واسه همینِ که وقتی آقایِ تاجرِ اسباب بازیِ کتابِِ " ده فرزند هرگز نداشته ی خانم ِ مینگ " وارد کارگاه عروسک سازی شد، وقتی اون همه اعضای بدن و صورت و لباس و کلاه و ... و عروسک های آماده ی یک شکل رو روی هم افتاده رو دید و اونها رو به شخصیت های واقعی تعبیر کرد و از شباهتشون مبهوت شد، وقتی داشت میگفت: *" تصور می کنیم که کم یاب هستیم در حالی که از یک قالب درست می شویم؟ شبیه به هم هستیم، حتی در ادعای منحصر به فرد بودنمان شبیه به هم هستیم " وقتی دیدم ناراحتِ و داره میلرزه، نذاشتم چیز دیگه ای بگه و برای اینکه آرومش کنم، دستشو گرفتم و باهاش حرف زدم، بهش گفتم تشبیه عروسک هایِ نوزاد به ما آدمها کارِ درستی نیست؛ حتی اگه تو خیلی چیزها به هم شبیه باشیم...

بهش گفتم؛

من، تو و هیچ کدوم از میلیونها آدم روی این کره ی خاکی مثل ِ هم نیستیم

هر کدوم از ما تو لحظه ی منحصر به فردی به وجود اومدیم، زاده شدیم، تو دنیای متفاوتی قد کشیدیم، روزهای زیادی رو پشت سر گذاشتیم، چیزهای بسیاری دیدیم، جمله های بیشماری گفتیم و شنیدیم، مسیرهای مختلفی رو طی کردیم، و تجربه های ِ تلخ و شیرینی رو کسب کردیم، تا به اینجا، به اینی که هستیم رسیدیم...

بهش گفتم؛

من و تو و هر کدوم از میلیون ها آدم روی کره ی خاکی، حس هایِ خاصِ خودمون رو داریم، معنیِ شادی، غم، درد، لذت، عشق، زندگی، خوشبختی، آرامش و خیلی چیزهایِ دیگه برای هر کدوم از ما، با دیگری فرق داره...

ازش خواستم

چشماش رو ببنده، خودش و یا هرکس رو که دوست داره تصور کنه تا متوجه بشه شاید مثل عروسکِ های نوزاد، تو اجزا یک شکل باشیم، شاید یه سری اصول حیاتیِ ثابت رو رعایت کنیم، اما برق ِ چشمامون با هم فرق داره، زنگ ِ صدامون یه شکل نیست، دستامون هُرم ِ یکسانی نداره، و احساسمون از یه جنس نیست ...

بهش گفتم ؛

ما آدمها قدرت فوق العاده ای داریم به نام احساس، که این قدرت بی پایان، دوست داشتن ها و خواستن ها و لذت ها و حس های متفاوتی میسازه که به زندگی هرکس رنگ خاص خودش رو میده...

 

آقای اشمیت عزیز؛

باید اعتراف میکردم که مسیر داستان شما رو تغییر دادم، چرا که بعد از گفتن جملات من بود که آقایِ تاجرِ اسباب بازیِ کتابِ " ده فرزند هرگز نداشته ی خانم ِ مینگ " متوجه شد که نه تنها من، شما و هیچ انسانی شبیهِ هیچ کس نیست، بلکه حتی عروسک هایِ اسباب بازی هم، وقتی دستِ عشقِ بچه ای به سرشون کشیده میشه و با احساس خو میگیرن، مثل ِ هیچ کس نیستن و سرنوشت های متفاوتی خواهند داشت...


 *برگرفته از متن کتاب ِ ده فرزند هرگز نداشته ی خانم ِ مینگ – اریک امانوئل اشمیت


 موسیقی نوشت: پروانگی – ستار

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۱۰/۲۳
رها

نظرات  (۰)

هنوز هیچ نظری ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی