سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده
بایگانی

شبایی که میترسم از فکرهام

جمعه, ۲۴ آبان ۱۳۹۲، ۱۲:۰۶ ق.ظ

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


اوریانافالاچی تو کتاب نامه به کودکی که هرگز زاده نشد میگه : " زخم ها خوب میشن و جاشونم کم کم از بین می ره! ولی یه زنگِ تلفن واسه برگردوندنِ تمومِ دردا بسه " و من معنای ِ حرفش رو خوب میفهمم.

وقوع ِ یه اتفاق تلخ ِ سنگین، یا تکرار ِ چند باره و پشت ِ سر هم یک سری اتفاقات (اتفاقاتی که تو بعضی هاشون نقشی نداشتی و بعضی ها رو هم به هزار و یک دلیل درست و نادرست با انتخاب خودت به وجودشون آوردی) تو زندگی و ناراحتی های ِ حاصل از اون و درد و رنجی که ازشون کشیدی، باعث میشه حتی وقتی که با بالغ ِ خودت و با آگاهی مسئله رو پذیرفتی و تحلیل کردی و تمام تلاشت رو جهت درمان و جبرانش میکنی، نگرانی و ترس ِ کودکانه ای ته ِ دلت باقی بمونه، و کودک مضطربی درون ِ تو زندگی کنه که گاهی اوقات زورش از بالغت بیشتر میشه، اونقدر بیشتر که تو از هر نشونه ی احتمالی، هر اتفاقی که کوچکترین شباهتی با قبل داره، هر حرفی که کمی نزدیک به چیزهایی ِ که تو گذشته آزارت داده باشه و ... میترسی، اونقدر میترسی که اولین و سریع ترین راهی که به ذهنت میرسه دفاع از خودته، اونقدر می ترسی که میخوای دیوار ِ غیرقابل ِ نفوذی دورت بکشی و به اونجا پناه ببری. میترسی و یا با وحشت با اتفاقی که شاید فقط تو ذهن تو در شرف وقوع ِ میجنگی، یا اینکه میخوای هرچه سریعتر برگردی به جایی قبل از وقوع ِ حادثه یا نشونه ها، به قبل از اینکه اون اتفاق ِ ناراحت کننده بیفته، به قبل از اینکه درد بکشی، یا اینکه دست و پا میزنی برای پرش به آینده ای که هیچ یادی آزارت نمیده...

و اون وقت ِ که این کودک ِ نگران و ترسش، باعث انجام اعمال و رفتاری در تو میشه که دیگران رو متعجب میکنه، و اونها محکومت میکنن به تعادل نداشتن، به بدخلقی، به عدم ثبات، به طبیعی نبودن و گاهی هم ازت فاصله میگیرن، تو و رفتارت باعث میشه ازت فاصله بگیرن...

و این محکوم شدن و تاکید و تکرارش، به خاطر عدم امنیتی که برات به وجود میاره، به خاطر اینکه حس میکنی که فهمیده نشدی – باز هم فهمیده نشدی- ، بیشتر تو رو به دیواری که دور خودت کشیدی مطمئن و نزدیک میکنه، و باعث ایجاد فاصله عمیق تری بین تو و بقیه میشه، و تو رو بیشتر در نقش ِ کودک ِ مضطرب فرو میبره، کودک ِ مضطرب با همون احساس آسیب دیده، کودکی که همیشه احساس عدم امنیت داشته و همیشه هم به جای شنیده شدن، حس شدن، در آغوش کشیده شدن و امنیت گرفتن، از دست داده، انتقاد شده، تنبیه شده، وادار به سکوت و دم نزدن شده، طرد شده، و هیچ وقت هم فهمیده نشده...

و کاش عزیزایی که کنارت بودن میفهمیدن، میفهمیدن که این کودک، این " تو" ، توی ِ این لحظه، به هیچ چیز و هیچ چیز نیاز نداره جز آغوشی که بشه بهش پناه برد، شونه ای که بشه بهش تکیه کرد، و دستی که گرماش و نوازشهاش باعث بشه بی دغدغه ی تائید و تفسیر حس هاش، ازشون حرف بزنه، حرف بزنه و همه ی چیزهایی که ناراحتش میکنه رو بگه، بگه و اشک بریزه و سبک بشه و احساس کنه که تنها نیست، احساس کنه به جای آدمی که روبه روش ایستاده یا باهاش مسابقه میده، کسی رو داره که همراهمیش میکنه، کسی که توی همه ی حالتها حمایتش میکنه، حتی اگه اشتباه فکر میکنه و حرف میزنه، کسی که درکش میکنه، خسته نمیشه ازش و قصد ِ رفتن نداره، کسی که میتونه دستاش رو بگیره و برگرده به بالغی که همیشه با انرژی برای بهتر شدن و بهتر بودن تلاش میکنه...

یادمون باشه، یه وقتایی، حس کردن آدمها، بیشتر از تحلیل و تفسیرشون، بهشون کمک میکنه ...  

 

* عنوان پست برگرفته از این موزیک ِ : ساعت – رضا یزدانی 


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۰۸/۲۴
رها

نظرات  (۰)

هنوز هیچ نظری ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی