سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده

سلوک

سه شنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۲، ۰۴:۰۴ ب.ظ

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


سلوک، داستان ِ عشق ِ مرد ِ میانسالی (قیس) به دختری 17 ساله است که پس از 11 سال بودن باهم، دختر تصمیم میگیره راه زندگیش رو از اون جدا کنه و به دنبال آینده و زندگی ِ عقلانی تری بره.  بعد این اتفاق، قیس به گذشته برمیگرده و تو دنیای خودش غرق میشه و ما، تو بیشتر داستان، گفتگوهای اون با خودش رو میخونیم. گفتگوهای ِ مردی که سایه اش به نظرش آشنا میاد اما اون رو نمیشناسه، حرفهایی که تو ذهنش میگذره و اون بارها عنوان میکنه که کلمات از بیان اونچه که تو مغزش در جریان ِ ناتوانن. " از خیلی زمان های پیش، شاید از روزگاری که در کتابت با کلمه آشنا شده بود به این درک رسیده بود که کلمه- کلمات ظرف های بسیار کوچکی هستند برای بیان آن وجد یا مهابتی که در ذهن و روح گذر دارند. و دانسته بود کلمات و زبان کمترین امکانی است که آدمیزاد برای بیان بی نهایت خود در اختیار دارد. "

 هدف من از معرفی این کتاب، موضوع داستان نیست. من نوشتم تا بگم، قلم محمود دولت آبادی رو بی نهایت دوست دارم و از خوندن نوشته هاش لذت ِ عمیقی میبرم. سلوک، کتابی ِ که شاید هرکسی نتونه باهاش ارتباط برقرار کنه، اما برای ِ من، یکی از ارزشمندترین ِ کتابهایی ِ که خوندم. کتابی که خیلی قسمت هاش تو ذهنم حک شده و تو خیلی از حس ها باهاش احساس ِ نزدیکی عجیبی میکنم.  کتابی که به جای خوندن، احساسش کردم.

اینجا، قسمت هایی از کتاب رو قرار میدم، هرچند انتخاب بین سطرهای اون برام واقعا سخت بود.

آدمی هرگز روح خود را از نگاه خود پنهان نمی دارد اگر با خویش در ریا نباشد.

دیگران با اندازه و معیارهای خودشان انسان را مورد داوری قرار می دهند.

انسان در ذهنش زندگی می کند، انسان در ذهنش می میرد.

نیمه ی گم شده ی من؛ نیمه ی گم شده ی من؛ گم و یافت شده؛ نه گلایه از دیر یافت شدنت که شاید دریغ از دیر یافته شدنش.

لزوما انسان زندگی نمی کند، در حالی که به هر صورت می زید!

شگفت های بناهای قدیمی ِ پس از زلزله را دیده ام که تا ریزش تمام، یک پس لرزه کفایت شان می کند.

من کمی دیر به دنیا آمده ام، نه؟ / اما به موقع آمده ای و خوش آمدی! عمری ست من به جستجوی تو بوده ام بی آن که دیده یا دانسته باشم ات؛ حال که تو را یافته ام یقین دارم که "خود" ش هستی، همان که لحظه ای غافل نبوده ام از جستجویت. و تو در تمام سالیان ... حتی پیش از آنکه به دنیا بیایی... وه که چه خوش آمدی، و چه به هنگام. که من از پناه پشته های مرگ باز می آیم و اکنون بر می آیم با تو به روی زندگی، به وجد و اشتیاق. من مرگ را با تو پشت سر می گذارم و باز متولد می شوم. وَه که چه خوش آمدی و چه به هنگام و گاه. من تو را لمس نمی کنم، من تو را زیارت می کنم. تو بوی بهشت با خود داری.

دوست داشته شدن از سوی کسی که دوستش می داری آن حس و حالتی است که در واژه ی عام و عادی خوشبختی نمی گنجد.

یک لحظه بیش نیست آدن دم که توازن منطقی زمان و مکان با انباشته های ذهن آدمی در هم می ریزد و هیچ وسیله ای قادر به ثبت بیرونی آنچه در آن دم در مغز سیلان دارد، نیست.

خانه ای که هیچ کس نباشد از آدم حمایت کند خراب شود روی سر صاحبش! من هم فکر می کنم حرف درستی زده. ما دخترها... مادخترها پدر ... و ما؟!..

حس به ندرت خطا می کند.

در سیما چه مهربان است عشق و در سیرت چه خشمخوار. کمتر زنی می توان سراغ کرد که در ذهنش نسبت به بستگان مردی که دوستش می دارد، مرتکب جنایت نشده باشد. آری... عشق در پشت سیمای درخشانش یک غول ِ دیگرکُش نهفته دارد. هیچ کس مباد برای تو اِلّا من. ناگفته ی زن به مردی که می ستاید، چنین است. هیچ کس، به جز من.

انسان تا به زندگی پشت نکرده باشد، مرگ بر او چیره نمی شود.

فرسوده ام این تن، این روح، این وجود را شاید مگر برسم به پاسخ چیستم؟ چه هستم؟ اما نشد، نشد، نمی شود! در هر آن ِ خود که غور می کنم چندان و چنان جهان هایی بر من گشوده می شوند که هیچ پایانی برای آن متصور نیست.

 

جای خالی سلوچ

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۰۸/۱۴
رها

نظرات  (۰)

هنوز هیچ نظری ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی