سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده
بایگانی

باور سرد

يكشنبه, ۵ آبان ۱۳۹۲، ۰۲:۴۹ ب.ظ

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


مهرناز رو از اولین ترم دانشگاه می شناسم، از وقتی که دخترش خیلی کوچیک بود و شاهد همه ی اختلاف های مامان و باباش. وقتی مهرناز فهمید همسرش زن ِ دیگه ای داره، وقتی خونش رو پیدا کرد و رفت سراغش و دعوا و فحش و کتک کاری شد، وقتی طلاق گرفت و ... توی تموم ِ لحظه ها، دخترش باهاش بود و از کودکی شده بود بیننده ی حوادث و شنونده ی حرفهایی که مامانش با اطرافیانش در مورد باباش و مردها میزد، همسرش بعد جدایی دخترش رو به اون سپرد. با شرایط ِ جدید، رابطه ی مهرناز با اکثر ِ دوستهای متاهلش کم شد و بیشتر کسایی که باهاشون رفت و آمد میکرد زن هایی بودن که از مردها و دنیاشون کینه ی عجیبی به دل داشتن! بازار ِ بی اعتمادی تو این مجالس شدیدا داغ بود، تو همه ی اونها، هر کدوم قصه های زیادی از خیانت، دروغگویی، فرار، نامردی، دادگاه، قانون و ... برای گفتن داشتن، از اینکه نباید به مردها اطمینان کرد، از اینکه به زن ها ظلم میشه، که ازدواج بزرگترین اشتباه ِ زندگیشون بوده، از مزایای طلاق، از اینکه مردها و خصوصا شوهر ِ مهرناز چقدر نامردن، از اینکه چطور باید زن ِ زرنگی بود و مردها رو به زانو در آورد، چطور باید سر مردها رو کلاه گذاشت و پول جمع کرد، از اینکه نباید به حرفهاشون دل خوش کرد و هزار و یک قصه ی دیگه... دختر ِ مهرناز امسال 14 ساله شده، چند باری که میبینمش، دائم یا سرش تو گوشیش ِ و در حال sms بازی یا پای لپ تاپ و اینترنت ِ و با چت کردن و فیس.بوک و ... وقتش رو میگذرونه، از هرچیز تقریبا خوب ترین هاش رو داره اما هیچ چیز قانع و خوشحالش نمیکنه و دائم غر میزنه که چرا گوشیش قدیمی شده، چرا لپ تاپش مارک فلان نیست، چرا فلان کتونی رو نداره، چرا مسافرت فلان نرفتن. پدر و مادرش بعد از جدایی با هم رابطه ی به ظاهر دوستانه ای رو از سر گرفتن اما سر ِ گرون تر خریدن کادوهاش با هم رقابت میکنن و به قول خودشون همه ی دار و ندارشون رو به پای اون میریزن، یکی وعده ی خونه ی میلیاردیش رو بهش میده و اون یکی وعده ی ماشین آنچنانی و دخترشونم خیلی راحت بهشون میگه که تا وقتی که سند به نامم نزدین الکی شعار ندین!!!

مهرناز و دخترش، حالا شیطنت هاشون رو با هم میکنن، با هم سر قرار میرن، دوستیهاشون داره تغییر شکل میده، روابط مادر دختریشون و سبک زندگیشون هم! دختر ِ مهرناز امروز میگفت که هیچ وقت ازدواج نمیکنه، که مردها همشون دروغگو هستن و لیاقت ِ احساس اونو ندارن و به جای دل بستن به اونها باید تا میشه ازشون استفاده کرد، که عقلش رو از دست نداده که زندگی و جوونیش رو پای ِ کسی بذاره که دو روز دیگه میخواد بهش خیانت کنه، که هیچ وقت همچین خریتی (ازدواج) رو نمیکنه، دختر مهرناز امروز میگفت که خوشحالم که مامان بابا از هم جدا شدن، دلیلی نداره که وقتی دو نفر با هم به اختلاف نظر میرسن همدیگه رو تحمل کنن، میگفت ارتباط با جنس ِ مخالف نیاز و حق ِ طبیعی من و مادرم ِ و نمیشه تا ابد قیافه ی یه نفر رو تحمل کرد، میگفت 18 سالم که شد از این مملکت میرم و از شر این مردم و قانون راحت میشم...

دلم میگیره از دنیاش، از باورهای نوجوونی که پر شده از دروغ و نیرنگ و فریب، از اعتمادی که تو قلب ِ اون نیست، از اینکه همش به فکر ِ فرار ِ، دلم میگیره از حسی که برای اون رنگ و ارزشی نداره، از اینکه تو گذشته، امروز و فرداش احساس براش یه نقطه ی منفی و پل ِ شکست ِ که باید تا میتونه ازش دور بشه، دلم میگیره وقتی میبینم با وجود همه ی امکاناتی که داره خوشحال نیست، که هیچ چیز راضیش نمیکنه، از اینکه دنیاش، دنیای دو دوتا چهارتاست و میزان ِ علاقه اش به دیگران به تعداد صفرهای ِ جلوی ِ قیمت ِ هدایاش ربط داره.

دلم میگیره از پدرمادرهایی که کودکی های فرزندانشون رو از بین بردن، که رویاهایی که میتونستن تو کودکی و نوجوونیشون داشته باشن و با رسیدن بهش در آینده آرامش رو حس کنن، رو خراب کردن، که باعث شدن باورهای بچه هاشون سرد، بی رحم، منظم و حساب شده شکل بگیرن، که باعث شدن در مقابل ِ عروسک ِ سخن گوی ِ رقاص ِ مارک ِ فلان با چندین دست لباس، لذت ِ داشتن ِ عروسک ِ دست ساز بی معنی جلوه کنه، که در مقابل کفش های مارک دار، راه رفتن با کفش ِ تق تقی ِ صورتی و موهای خرگوشی براشون بی معنی و چیپ باشه، که رویای ِ عروس شدن و لباس ِ سفید ِ تور پوشیدن در مقابل آرزوی ِ زندگی ِ مجردی تو پنت هاوس ِ یه کشور ِ اروپایی بی کلاسی محسوب بشه، که تو پارک نشستن و غذای خونگی خوردن به جای رفتن به بهترین رستوران های شهر براشون خسته کننده باشه، که ...

دلم میگیره و دوست ندارم هیچ کدوم از پدر مادرهایی رو که به هر ترتیبی رویاهای ِ شیرین ِ زندگی ِ فرزندشون رو و لحظه های ِ ساده و نابی که میتونن حس کنن و داشته باشن رو نابود کردن و میکنن...

 

*من اونچه که دیدم و شنیدم رو ثبت کردم، و معذرت میخوام اگه جملات نوشته شده بی احترامی به عده ای بوده.


موسیقی نوشت:

یکی توی زندگیمه ؛ یه آهنگ ِ پر از حس های خوب واسه کسی که توی ِ زندگیم ِ

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۰۸/۰۵
رها

نظرات  (۰)

هنوز هیچ نظری ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی