سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده

نوستالژی؟!

جمعه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۲، ۰۱:۴۷ ق.ظ

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


اگه قرار باشه واسه بعضی روزهای زندگی اسم بذارن، امروز برای من روز نوستالژی بود و همه ی اتفاقات دست به دست هم داد، که خاطرات گذشته و بچگیم برام مرور بشه. کودکی و گذشته ای که به اختیار، هیچ وقت دنبال مرور کردنش نیستم، و همیشه فکر میکردم محو شده - یا این طور خواسته بودم -، اما این روزا دارم خیلیهاش رو به خاطر میارم...

صبح تو ف.ی.س book عکسی دیدم از آدامس های لاویز. فکر میکنم این آدامس جز نوستالژی های اکثر دخترای اون موقع است، من عاشق این آدامس بودم. دفتری داشتم که اونها رو میچسبوندم توش و با اینکه از زبان فراری بودم، اما تو دیکشنری دنبال معنی کلمات میگشتم تا دست و پا شکسته چیزی ازشون سر در بیارم. خیلی دلم میخواست امروز عکسش رو اینجا میذاشتم، اما اون دفتر پیش ِ خودم نیست.

بعدازظهر برنامه ی نقد کتابی از تلویزیون پخش میشد که برای اولین بار می دیدمش، مهمون اون برنامه مصطفی رحماندوست بود، نویسنده ی محبوب من تو دوران کودکی، بابام دوستی داشت که چهرش کاملا شبیه اون بود و یه روز با این شباهت، رهای ِ کوچولو رو، حسابی سرکار گذاشتن! با اینکه تمام کتابهای بچگیم رو ندارم، ولی یکی از  کتابهای مصطی رحماندوست، برام حکم ِ برکت ِ کتاب هام ِ و تو قفسه ی کتابِ خودم گذاشتمش. کتابهایی که بابا برام میخرید خیلی هاش از این نویسنده بود و من رو تشویق به خوندن و نوشتن میکرد. کیهان بچه ها و رویای نویسندگی از اون موقع ها واردِ زندگیم شد، گاهی شعر میگفتم، گاهی داستان، و گاهی هم باهاشون درد دل میکردم، و چاپ شدن ِ مطالبم، بزرگترین دل خوشی اون روزام بود ...

شب، موضوع برنامه ی رادیو 7 سینما بود و قسمتی از فیلم کلاه قرمزی رو پخش کرد. " آقای آقای رارنده، آقای رارنده، یالا بزن تو دنده، برو به سمت تهرون، میخوام برم تلویزیون... " این فیلم اولین تجربه ی سینما رفتن من با هم سن و سال های خودم بود. بچه ی ساکتی بودمو اکثرا تنهایی بازی میکردم و خیلی دیر با بقیه حرف میزدم، اما طبیعت همیشه تحت تاثیرم قرار میداد، وقتی که به شهرهای شمال نزدیک میشدیم، بی اختیار با بوی جنگل مست میشدم و یکسره شعر میخوندم و بی وقفه حرف میزدم و میرقصیدم و دیگه با هیچکس غریبی نمیکردم، یکی از شعرهای ثابت اون لحظه ها، همین شعر کلاه قرمزی بود...

تلویزیون رو خاموش میکنم و چشمامو میبندم؛ شمالیم، تو خونه ای که اطرافش تا چشم کار میکنه زمین های برنج کاری و سبز ِ. مامان داره بافتنی میبافه و بابا شبیه یه سایه ی سیاه ِ که مشغول ِ نوشتن ِ، داداشم تازه حرف زدن و شعرخوندن یاد گرفته، و داریم صداشو که صبح ضبط کردم با هم گوش میدیم. پنجره ها بازه، صدای جیرجیرکا و قورباغه ها و شب های ِ شمال میاد، باد تو خونه میپیچه، صدای داداشم از تو ضبط پخش میشه: "اسمم بابا برقی ِ ... " نوار و برعکس میکنم که به صدای بچگی خودم رو هم گوش بدیم، سایه بلند میشه، میگه میخوام برم، میخوام برم بنویسم، صداتون نمیذاره، انگار زمان ثابت ایستاده برای بقیه، مامان هنوز داره بافتنی میبافه، داداشم خوابش برده، من دارم به صدام گوش میدم و سایه میخواد بره، میخوام باهاش برم، اما جرات صدا کردنش رو ندارم، میخوام بهش بگم قول میدم حرفی نزنم، تو راه تو فکر کن، تو نوشته هات رو برام بخون، اما میترسم، میترسم من رو وسط شالیزار جا بذاره، میترسم تو تاریکی اونجا تنها بمونم، میترسم صدای نفس هام یا صدای قدمام زیاد باشه و اون وسط، با اون سایه ی ِ سیاه ِ بزرگش خفم کنه، تنم میلرزه، گریه میکنم، پشت سر هم، داداشم هنوز خوابه و مامان داره بافتنی می بافه، هیچ کس نمیبینه چقدر ترسیدم، سرم رو که برمیگردونم سایه نیست، من هنوز دارم گریه میکنم، تنم به شدت میلرزه، از خواب میپرم، از لرز دندونام به هم میخوره، پتو رو دورم میکشم، گرم نمیشم، هنوز هم گرم نشدم...

با گذشت ِ این همه سال، هنوز از سایه های سیاه، تو خواب و بیداری میترسم...


 موسیقی نوشت:

همیشه شب ها، منتظر شنیدن این لالایی بودم.


+ باز نشر این پست در لینک زن

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۰۶/۲۲
رها

نظرات  (۰)

هنوز هیچ نظری ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی