سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده

خام بدم، پخته شدم...

يكشنبه, ۳۰ تیر ۱۳۹۲، ۰۵:۱۱ ب.ظ

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


سالروز تولد برای من روز مهم و قابل احترامیه. 30 تیر پارسال به خاطر تلاش ها، تحلیل ها، تفسیرها و تغییرهام، برام معنای به پایان رسوندن یک سالگیم رو داشت، اما امسال به خودم که نگاه میکنم، تو صورتم، چهره ی جدیدی می بینم، چهره ی زنی زاده شده از رها ...

امسال تجربه هایی که پشت سر گذاشتم و تموم اونچه که حرکت به سمتش رو آغاز کرده بودم، چیزهایی درونم رو تثبیت کرد و من به معنای واقعی، بزرگ شدم. بچگی و نوجوونی رو گذروندم و تبدیل به زنی شدم، که همیشه فکر میکردم تو  دهه ی 30 زندگیم بهش میرسم!

من دیگه دختر سرخوش و مست گذشته نیستم که وقتی تو ارتباط با آدمها قرار میگیرم، تو گوشه های ذهنم، همه رو نسبت به خودم بزرگ و خودم رو کوچیک بدونم. من دیگه، فقط برای فرار از زندگی ِ شخصیم کار نمی کنم. به خاطر نشناختن داشته هام، پشت انواع رنگ ها صورتم رو پنهون نمیکنم. برای فراموش کردن کمبودهام، به هر کس و چیزی پناه نمی برم. صورتم گرچه به رنگارنگی گذشته نیست، اما رنگ روزگار روش نشسته و بهش معنای دیگه ای داده. موهام درسته هر روز به شکل جدیدی در نمیاد، اما سادگیش درخشنده تر شده. حالا ناخن هام، هر روز یه طرح و مدل نداره، اما دستهام، گرما و قدرت خاصی گرفتن. من دیگه به جای اینکه با رنگ پلکهام حالت چشمم رو تغییر بدم، نگاهم رو همراه کلامم میکنم برای گفتن هر حرفی، برای خندیدن، برای گریه کردن.

نه اینکه هیچ کدوم از اینها قشنگ نباشه، اما به جای چنگ زدن به اونها و فرار از خیلی چیزها باهاشون، برای لذت بردن بهشون دل می دم.

حالا دیگه من رهایی هستم که خانومانه تر و پخته تر حرف میزنه، می خنده، گریه میکنه، سکوت میکنه، دلداری میده، میخواد، می بخشه، صبوری میکنه، و ...

حالا من دیگه نیازی به مردونه فکر و عمل کردن ندارم و میتونم تو لذت های ساده از زن بودنم لذت ببرم، از اینکه خونه عطر ِ کیک خونگی بده و روزهای تابستونم، طعم ِ بستنی هایی که دستهام خالقشون ِ. از اینکه بتونم از ترکیب پارچه ها، کاغذها و کامواهای مختلف، به لحظه هام تنوع بدم. از اینکه رنگِ لذت رو تو نگاه کسی که از غذاهایی که با برترین چاشنی دنیا – احساس – پختم، ببینم. از اینکه به خونه روح بدم و گرمش کنم و زندگی بخش باشم...

من در کنار ِ رنگ های روشن این بزرگ شدن؛

دیدم که برای بودن ِ عزیزترین ِ زندگیم هم، باید بها بدم، بهایی که با قسمتی از وجود ِ خودم، لحظه هام و بعضی نیازهام پرداختش میکنم!

فهمیدم، واقعا فهمیدم، هرچقدر داشته هات بزرگتر باشن، مسئولیتت و اونچه که باید ازش بگذری سنگین تر میشه.

بچگی تموم و دنیای رویاپردازی و خیالبافی به پایان رسید و حالا تو واقعیت زندگی می کنم. واقعیتی که باعث میشه نه تنها وقتی خودم از پشت مانیتور حرکات اون دختر رو نگاه کنم، تو خیالمم – حتی!- نفهمم و نشناسمش؛ که خیلی از آدمهایی که روزهای گذشته تو زندگیم بودن هم، من رو باور نکنن، نشناسن و تو خیالشون کوچیک بدونن! واقعیتی که باعث میشه من امروز با دیدن این همه فاصله و تغییر بغضی تو گلوم بشینه ترکیبی از خوشحالی و ناراحتی.

من اونقدر بزرگ شدم که دیگه نه دلتنگ ِ روزهای بچگیم میشم، نه همبازیام، نه حتی دوستشون دارم! اما یه چیزی توم گم شد، یه چیزی لابه لای همین بزرگ شدن ها و فراموش شدن ها جا مونده، یه چیزی که  حسین پناهی بهتر از من ازش گفته:

جا مانده است چیزی، جایی

که هیچ گاه، دیگر هیچ چیز

جایش را پر نخواهد کرد

نه موهای سیاه

نه دندان های سپید...

 

من اونقدر بزرگ شدم که میدونم فقط بچه هان که بی دلیل و از ته ِ دل می خندن. و روزی کودکانه ها پایان می گیرن و گریزی از بزرگ شدن نیست؛ و من یاد گرفتم زندگی از حرکت نمی ایسته و مبارزه ای دائمی و ترکیبی از لحظه های خوشی و نا خوشی ِ در کنار ِ هم. من ایمان دارم زندگی قشنگ ِ اگه ناملایمتی ها باعث نشه چشمت به روی بهونه های کوچیک و بزرگ خندیدن بسته بشن. اگه یاد بگیریم یه لحظه هم به حال خودمون رهاش نکنیم...


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۰۴/۳۰
رها

نظرات  (۰)

هنوز هیچ نظری ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی