سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده
بایگانی

به پشت سر نگاه نمیکنم که برنگردم از مسیر تو

پنجشنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۲، ۱۱:۵۸ ب.ظ

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


بهم میگه: تو هم مثل ِ بیشتر آدما، قدر داشته هات رو نمیدونی. تلاش میکنی برای به دست آوردن، اما به محض رسیدن بهش، بی خیالش میشی. میگه: تو آدمی هستی که وقتی چیزی رو نداشته باشی، برات عزیزتره. من و تو تلاش زیادی کردیم و از خیلی چیزهامون گذشتیم تا کنار هم باشیم، اما حالا داریم با دستای خودمون خرابش میکنیم. میگه: وقتی اشک رو تو چشمات میبینم، وقتی میبینم شاد نیستی و نمیخندی، احساس ضعف میکنم. میگه هدف ما از با هم بودن، داشتن آرامش ِ بیشتر بود؛ اما حالا فقط به همدیگه خستگی میدیم. میگه: حواست نیست چه چیزهایی رو داری از دست میدی. حواست نیست رها... میگه: من هیچ وقت تنهات نمیذارم، اما نخواه که فقط به عنوان یه مسئولیت تو زندگیم باهات باشم.

حرفاش مثل ِ تلنگریه که از خواب بیدارم میکنه و ترسم بغض میشه و بغضم میترکه و کم کم سکوتم میشکنه. بهش میگم: میدونم که تک تک جملاتم جواب داره و خودم هم راه مقابله باهاشون رو بلدم، اما همه ی این مدت نیاز و توقع داشتم تو فقط حسشون کنی تا آروم بگیرم و توان ادامه داشته باشم، اما رفتارت طوری بود – یا من اینطور برداشت کردم- که نتونم بهت نزدیک بشم. میگم: از وقتی که تصمیم گرفتم اگه تونستم به اطرافیانم کمکی کنم، یاد گرفتم که گاهی شاید ناراحتی هاشون و چیزهایی که براشون دردناک بوده، برای من بی مفهوم باشه، اما باید بتونم خودم رو جاشون بذارم و دل بدم به درد دلاشون تا بار رو شونه هاشون سبک بشه و فکر و روحشون آماده ی قدم برداشتن. میگم منم دارم عذاب میکشم و سنگین ترین چیز برام اینه که میدونم تو رو هم عذاب میدم. بهش میگم: با اینکه با آگاهی قدم تو این راه گذاشتم اما با به حقیقت پیوستنش، دردی که قبلا کشیدم، باعث شده ترس آزار دهنده ای تو تک تک سلولهام رخنه کنه، حتی تو اوج ناراحتی، میدونم تو به هیچ کدوم از آدمهای زندگی ِ من شبیه نیستی؛ اما ناخودآگاه کوچکترین حرکت ِ تو که شاید فقط شباهتی ظاهری یا سوتفاهمی باشه، یا شاید طعنه و کنایه ای که به هدف کمک به من یا از سر خستگی و فشار ِ فکری و روحی میزنی، زخم های قدیمی رو باز میکنه و من رو تو حالت تدافعی قرار میده، حالتی که میدونم نه تنها دفاع نیست، که خودش پلی ِ برای سقوط ... میگم: با همه ی این شرایط منم تا جایی که میتونم تلاش میکنم، تلاشی که شاید به چشم نیاد، اما گاهی اونقدر دور میشم از خودم و تو، که با همه چیز احساس غریبگی میکنم. بهش میگم: همه ی این مکالمات رو رو تو ذهنم باهات داشتم و شبانه روز باهات حرف میزدم، اما احساس ضعف میکردم و میترسیدم و جرات به زبون آوردن حرفهام رو نداشتم، و از بین هزاران راه، احمقانه ترینشون رو انتخاب میکردم و از ترس ِ از دست دادن، از دست میدادم.

میگمو گریه میکنم، میگم و میشنوه، میگم و اشک میریزم و سبک میشم. میگمو میبینم که من اونقدر خوشبختم که کسی کنارم هست که حرفهام رو همونطور که با خودم میزنم، بهش بگم. میگم و پشیمون میشم که چرا این مدت به جای حرف زدن باهاش، ازش دور شدم و تو ذهنم قصه های خیالی ساختم، قصه هایی که همش از واقعیت هایی میان که گذشتن و اگه همینطور بهشون ادامه بدم میشه آیندم و از من هیچ چیز باقی نمیذاره. میگم و میگه و میفهمم که با گفتن هر یه دلخوری ناگفته، چقدر فاصله ها کمتر و کمتر میشه. حالا گرمای تنش رو حس میکنم، حالا میتونم برق همیشگی چشمهاش رو ببینم. حالا میبینم که اون تو همه ی این لحظه ها، همون مرد ِ همیشگی ِ من بوده و اون من بودم که چشمهام رو به روش بسته بودم. حالا میدونم که دلخوری های کوچیک، اگه روی هم انباشته بشه، کوهی به وجود میاره که نابودیش به این آسونی ها نیست...

دیگه آرومتر شدم، دستهام رو میگیره و به چشمهام خیره میشه و میگه: بیا با هم چند تا قرار بذاریم. اول از همه به خودمون اجازه ندیم، راحت و سر هر چیز بی ارزشی از هم ناراحت بشیم و اگر هم کوچکترین دلگیری ای به وجود اومد، خیلی زود به هم بگیم. میگه: ما انتخابمون رو کردیم و دیگه از مرحله ی تصمیم گیری گذشتیم و حالا باید با همه ی وجود حرمت ها و قول قرارهای بینمون رو حفظ کنیم. میگه: حرف زدن بزرگترین قدرت من و تو بوده، هست و خواهد بود، بیا از خودمون دریغش نکنیم.

 و یادت باشه رها، مقایسه نکن. من و خودتو با هیچ کس مقایسه نکن. خوبی ها و بدیهای آدمهای زندگیمون معیار خوبی برای سنجش من و تو، و رابطمون نیست. من به هیچ کدوم از مردهای ِ زندگی تو شباهت ندارم،  تو هم با هیچ کدوم از زن های زندگی ِ من قابل مقایسه نیستی. میگه: من و تو رو از با هم بودن گریزی نیست، و من وقتی لحظه ای به نبودنت فکر میکنم، میبینم مشکلی نیست که نتونم از میون بردارم، اما تو این راه اونچه که بهم قدرت میده، حضور و آرامش ِتو در کنارمه. میگه: تا وقتی که تو آروم نباشی، این خونه گرم نمیشه...

دستهاش رو با همه ی قدرت و توانم قشار میدم و همه ی حسهامون رو پشتوانه ی قرارمون میکنیم.



  موسیقی نوشت: 

عنوان پست برگفته از آهنگ ِ تصور ِ نبودنت، از احسان خواجه امیریه.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۰۴/۲۰
رها

نظرات  (۰)

هنوز هیچ نظری ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی