سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده

پذیرش اشتباه

سه شنبه, ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۲، ۰۵:۳۴ ب.ظ

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


آدم بی نظم و نامرتبیه، اما در عین حال توقع داره همه ی مردم در خدمتِ اجرای ِ برنامه های خیالیش و نظم ِ رویاییش باشن! هفته ای یک بار، چیزی رو گم میکنه و همه رو بهم میریزه. این بار نوبت ِ شناسنامش ِ

با حالت حق به جانبی میاد و بهم میگه آخرین بار برای یه کار اداری تحویل شما دادمش و کلی نشونی میده. براش دلیل میارم که اشتباه میکنه اما قانع نمیشه، با اداره ی مربوطه تماس میگیرم و همون موقع هم قراردادشونو بهش نشون میدم که ببینه شناسنامه تحویلشون داده نشده ...

هنوز چند دقیقه نگذشته که میگه: یادتونه داشتم میرفتم فلان شرکت، و شما بهم گفتین که شناسنامه رو فراموش نکنم، حتی میگه اس ام استون هم میخواین بهتون نشون بدم. براش توضیح میدم که هم جریان مربوط به خیلی وقت پیش ِ، هم شناسنامه رو – حتی طبق ِ گفته ی خودش- تحویل من نداده و هم اینکه بعد اون بارها ازش استفاده کرده...

بلافاصله مثل ِ اینکه پرده از رازِ جنایتی برداشته باشه بهم میگه: موقع برگشت از نظام مهندسی مدارکو به شما تحویل دادم. برای راحت شدن خیالِ خودم و خودش بلند میشم و کل آرشیوم رو در حضورش مرور میکنم اما اینبار میگه که مدارکم دو قسمت بوده و قسمت دومش نیست...

حسابی کلافم کرده، اما سعی میکنم آروم باشمو دوباره بهش توضیح میدم که من اصلا در جریان قسمت دومی که میگه نیستم، بعد با اطلاع و هماهنگیش، تو کشوهای یکی از نزدیکانشم میگردم، اونجا بخشنامه هاییِ که قبلا اصرار داشت که من گمشون کردم رو پیدا میکنم و بهش میدم و پیشنهاد میکنم بره و تو ماشینش رو هم بگرده...

باز بهم میگه: من مطمئنم شما گمش کردی. بار اولتون نیست. دیگه عصبی شدم، بهش میگم میشه یکی از این بارها رو مثال بزنین! بهم میگه نمونش همین بخشنامه ها. با حالت تهاجمی بهش میگم: این که الان از تو کشوهای ِ خانم ِ ... پیدا شد. سکوت میکنه و میره پایین...

تو فاصله ای که ناهارمون حاضر بشه برای بار سوم همه جا رو میگردم اما باز چیزی پیدا نمیشه...

وقتی میاد بالا متوجه میشم که داره کمدهای بایگانی مربوط به من رو که قبلا با خودم نگاهشون کرده زیر و رو میکنه. چیزی نمیگم و باز سعی میکنم آروم باشم که یکدفعه صدام میکنه. خانم ِ...

میبنم یه پوشه پلاستیکی دستش ِ و شناسنامه و مابقی چیزهایی که این مدت میگفت گم شده تو همون ِ. بهم میگه: دیدید اشتباه کردید! چند روزه استرس دارم، بازم مثل ِ همیشه تو وسایل ِ شما پیدا شد. بهش میگم بازم که میگید همیشه و تازه همین چند دقیقه پیش همه ی اون آرشیو رو گشتم و این پوشه هم چیز ِ کوچیکی نیست که نخوام ببینمش. مطمئنم اشتباه نمیکنم. حالت ِ بزرگوارانه ای به خودش میگیره و میگه: این باعث میشه یاد بگیرین حتی وقتی صد در صد هم به خودتون مطمئنید، بازم ممکنه اشتباه کنید! من که حواس پرتم، اما شما از منم حواس پرت ترید. این بار چندم ِ که این بهم ثابت شده...

وقتی حرفاش تموم میشه، بهش میگم: تا حالا یک بار هم نشده تو این مورد اشتباه کنم، خودتون خوب میدونید، من بازم میگم خداروشکر مطمئنم که تقصیرِ من نبوده و خیلی عجیبه که اینجا پیدا شده...

هیچی نمیگه و میره به کاراش میرسه، به جملش فکر میکنم که تمام ِ اصول رو زیر ِ سوال برده؛ مگه میشه هم ایمان داشته باشی هم شک؟! پس تکلیف ِ انگیزه و تلاش و تکاپو چی میشه؟!! از خودم میپرسم که با این خصوصیات اخلاقیش، اگه واقعا من مدارکش رو گم کرده بودم، اینقدر خونسرد برخورد میکرد؟ و ...

من هیچ وقت فراموش نمیکنم خدا روزگاری این آدمها رو تو مسیرم قرار داد که نیاز داشتم به حضور تو این محیط و شرایط و کلی ویژگیهای مثبت داشتن که باعث شد از استرس و دغدغه ی اون روزهام فاصله بگیرم. همیشه تلاش کردم بهشون احترام بذارم و خیلی از برخوردهاشون هم باعث شده بود به خودم رجوع کنم و اشتباهات خودم رو اصلاح کنم، اما این اتفاق برای من درسهای  زیادی به همراه داشت:

 این خیلی جالبه که اکثر آدمها به نوعی از پذیرفتن ِ اشتباهشون فرارین و سخت ترین کار برای اکثریت مردم اینه که به این باور برسن خودشون اشتباه کردن. این تلخ ِ که ما آدمها عادت کردیم به محض ِ مواجهه با هر مسئله ای ساده ترین کار رو انجام بدیم و انگشت اتهاممون رو به سمت ِ دیگری بگیریم؛ گاهی حتی به قیمت ِ خرد شدنش یا مشکل درست کردن براش... خیلی تلخ ِ که جرات روبه روشدن با خود ِ واقعیت رو نداشته باشی. تلخ ِ که به خاطر ِ گفتن ِ اشتباه ِ – حتی با ملایمترین روش ِ ممکن - دوستت، همراهت، شریکت، همکارت، خانوادت و ... براشون حکم دشمن بگیری و رو به روت بایستن و بگردن دنبال ِ پیدا کردن یا ساختن نقطه ضعف های ِ تو و بزرگ کردنشون. و حقیقتِ خوبی نیست این که بفهمی هر آدمی، با هر سطح فکری، تو هرشرایطی، یه وقتایی دچار ِ این اشتباه میشه، حتی کسیم که همیشه تو این مسیر سرلوحه ی خودت قرارش دادی، در مقابل تذکر اشتباهش میتونه رفتاری مشابه بقیه رو داشته باشه... ( گرچه اینها نمیتونه اهمیت ِ لحن ِ تذکر رو از بین ببره )

 اتفاق ِ امروز مثل ِ آیینه ای روبروم باعث شد ببینم چه جاهایی این برخورد رو کردم و زشتی ِ این برخورد – گرچه به ظاهر متفاوت و در باطن یکی- رو بفهم  و متوجه بشم چقدر و چطور باعث آزارِ عزیزترینم شدم...

اتفاق امروز باعث شد یک بار دیگه به خودم تذکر بدم که قبل از اینکه وقت صرف ِ کشف ِ اشتباهات و مشکلات دیگران کنم، باید اول برای شناخت و حل ِ ضعف های خودم انرژی بذارم...

بیشتر از هرکس به خودم میگم که تلخ ترین اتفاق ها هم نکته ای برای یادگیری توش وجود داره، تلاش کنیم تا درست نگاه کنیم و تمامی جوانب اون رو ببینیم و بفهمیم و بسنجیم.

 

موسیقی نوشت:

این آهنگ رو تقدیم میکنم به با ارزش ترینی که با زبونی که از دلم فاصله گرفته بود آزارش دادم

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۰۲/۲۴
رها

نظرات  (۰)

هنوز هیچ نظری ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی