سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده

فلش بک

سه شنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۱، ۰۸:۵۲ ب.ظ

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "

 

خیابونا خیلی شلوغه و منم عجله دارم، اولین تاکسی که میبینم سوار میشم. راننده جوون با سرعت وحشتناکی تو این ترافیک رانندگی میکنه و حرکات نمایشی انجام میده! بدون توجه به ماشین های دیگه گاز میده، تا اینکه سر یه تقاطع تاکسی زرد رنگی از طرف دیگه بهش نزدیک میشه، ترمز نمیکنه، تا درست لحظه ای که بهش برسه. از ترس چشمام رو میبندم و دستم رو به سمت داشبورد میبرم، با عصبانیت بهش نگاه میکنم و اون در جواب بهم پوزخند میزنه. خدای من! چقدر این نگاه آشناست! نگاهی که برای من کلی معنا داره، حالا اون حس مبهمی که از لحظه ی اول به سراغم اومده بود رنگ آشنایی به خودش میگیره.

یاد مردی می افتم که به خودم قول دادم فراموشش کنم. یاد تموم لحظه هایی که کنارش مینشستم و تو بیشتر مسیرهایی که باهم بودیم، از ترس جرات چشم رو هم گذاشتن نداشتم. یاد بارها و بارهایی که تا مرز مرگ رفتیم و برگشتیم و نه صحبتهام، نه سکوتم و نه فریادم تاثیری رو کارهاش نداشت. از اون روزها که همراهم بود و نمیتونستم باهاش همسفر نشم یه استرس و ترس دائمی برام باقی مونده ، نوروز همین امسال بود، وقتی که همه با هم توماشین میگفتیم و میخندیدیم، وقتی که بچه ی 4ساله ای تو بغل باباش جلو نشسته بود، تو جاده ی دو بانده ی خارج شهری با ترافیک تعطیلات عید، با ماشین بغلی دعواش شد و دنبال هم تو جاده از لابه لای ماشینها میرفتن و هرلحظه مرگ رو جلوی چشمامون میدیدیم! یاد این می افتم که چطور اون روز جلوی اون آدمها، وقتی میخواستم دستش رو بگیرم که با چاقوش نره سراغ راننده! سرم فریاد زد، به سمتم حمله کرد و فحش میداد، و بچه ای که شاهد این صحنه ها بود برام دستمال آورده بود که اشکام رو پاک کنم و در اتاق رو روم بسته بود؛ تا دیگه نذاره بهم نزدیک بشه و اذیتم کنه! شهریور پارسال بود، وقتی داشتیم برای همیشه از اون شهر برمیگشتیم، تو جاده با حالت نامطمئن و مضطربی می روند، ساعت دوازده شب، تو یکی از محله های دور افتاده ی یکی از شهرهای بین راه، به بهونه ی خداحافظی با دوستاش بدون اینکه حتی بودن من رو ببینه!، من رو تو ماشین گذاشت و رفت، دقیقا وسط بیابون بود، صدای زوزه ی سگا می اومد، تنها خونه ی روشن اون محل، همونجایی بود که اون با رفقاش داشت عیاشی میکرد، جرات نمیکردم حتی تکون بخورم، صدای ضربان قلبم رو کامل میشنیدم، درهای ماشین رو قفل کرده بودم، هرلحظه نگران بودم یکی سراغم بیاد، تا اینکه خودش برگشت، و تا تهران، اونقدر گیج و خمار بود که خوابش برد و بدون توجه، ماشین رو دست منی سپرد که راننده نبودم و نیستم!

راننده جوون امشب، بعد کلی وقت، خاطراتی رو برام زنده کرد که گذشته ی من سرشار از اونهاست، یاد روزهایی می افتم که همش تحقیر بود و تهدید. همه چیز تو ذهنم مرور میشه، خاطره ی تمام لحظه هایی که نمیتونستم آروم باشم، خاطره ی نشنیدن هام، دیده نشدن هام، دروغ شنیدن هام، ترس هام، خجالت هام، فاصله گرفتن هام، تنهاموندن هام، چقدر عصبی بودم اون روزها، تا مرز جنون میرفتم، تا مرز خودکشی حتی! حماقتم اونقدر اساسی بود که زورم به چیزهای بزرگ نمیرسید و به چیزهای کوچک هم دلم گرم نمی شد، منطق خنده دار ترین روش ممکن بود و احساس بی مفهوم ترین واژه، من فقط فریاد میکشیدم و میجنگیدم با چیزی یا کسی که اصلا نه بود، نه میشنید، نه میفهمید! امروز به هیچ وجه برام چیزهایی که اون موقع باهاش درگیر بودم قابل تصور نیست، من از حداقل ها محروم بودم و به جاش همیشه پوچترین ها برام بزرگ می شد و باید تلاش میکردم به اونها دلخوش بشم، احترام گذاشتن و احترام دیدن رو از یاد برده بودم، اعتماد برام واژه ی بدون رنگی شده بود، ارزش هام بی ارزش شده بودن، الان عمق فاجعه ای که داشت تو من شکل می گرفت رو حس میکنم، الان میدونم تموم سالهای گذشته چقدر رنج میکشیدم. الان میفهمم که چرا و چطور این روزها، گذر زمان و فاصله باعث شده پرده ی روی تمام خوشی های ظاهری اون روزها برداشته بشه و عمق دره ای که داشتم توش سقوط می کردم رو ببینم!

از راننده جوون ممنونم که بار دیگه بهم یادآوری کرد که آرامش ناب ِ این روزهام رو مدیون پشت سر گذاشتن لحظه هایی هستم که میتونست به نابودی کاملم منتهی بشه. ومن باز خداروشکر میکنم و ممنونم از اینکه همیشه بوده و هست

خداروشکر میکنم که نذاشت بیشتر از این غرق اشتباهی بشم که دچارش شده بودم...


موسیقی نوشت:

گذشته از افشین مقدم

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۱/۱۱/۲۴
رها

نظرات  (۰)

هنوز هیچ نظری ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی