سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده

قسم به بارون

جمعه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۱، ۰۵:۰۸ ق.ظ

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


اونقدر درگیر روزمرگیها شده بودم که کمی ازش فاصله گرفته بودم، میدونستم هست، میدیدم چطور نگرانمه، اما بهش نگاه نمیکردم، نگاهم که میکرد هم، بی توجه رو برمیگردوندم... دنیام به هم ریخته بود انگار! بودم، زندگی میکردم، نفس میکشیدم، به ظاهر مثل ِ همیشه، اما دنیام، دنیای ِ همیشم نبود. سنگینی ِ گذشته و ترس از آینده، حالم رو خراب کرده بود...

امشب، اما به هم نزدیکتر شدیم، نزدیکتر از قبل حتی! درست نیمه های شب بود، صدای بارون تو گوشم میپیچید، پنجره رو باز کردم و نشستم رو صندلی و دستام رو بردم زیر بارون، دستهام که تر شد، چشمامم تنهاش نذاشت. نگاهش کردم و باهاش حرف زدم. بهش گفتم که یادمه چطور جای خالی خانواده و دوست و همه کس رو، تو تموم ِ تنهاییام برام پرکرده. بهش گفتم یادمه که چطور منو از اون کابوس رها کرد ِ. بهش گفتم یادمه که چطور درست وقتهایی که همه ی جاده ها تاریک بود، راه روشنی روبه روم گذاشت ِ...


ازش خواستم منو ببخشه که این روزها، فراموش کردم که باهاش حرف بزنم و بهش گوش بدم، ، ازش خواستم کوتاهیام رو مثل ِ همیشه ندیده بگیره، ازش خواستم منو یه لحظه، فقط یه لحظه هم، به حال خودم رها نکنه...

قسم به همین بارون که نگاهمون به هم گره خورد و من بلند شدم، قسم به تک تک این قطره ها که گرمای دستاشو لمس کردم، قسم به همین زلالی که صداشو شنیدم... و قول میدم و سوگند میخورم به حضور نورانی و پر عظمتش که دیگه ازش غافل نمی مونم...

خدایا شکرت، شکرت به خاطر آرامشی که مدیون حضور لحظه به لحظه ات تو زندگیمم...

 

موسیقی نوشت:

امشب این آهنگ عجیب همراهیم کرد

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۱/۱۱/۱۳
رها

نظرات  (۰)

هنوز هیچ نظری ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی