سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده
بایگانی

به امید روزی که هیچ طلاقی ثبت نشه

پنجشنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۱، ۰۱:۰۰ ق.ظ

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


برای دخترم آرزوی خوشبختی می کنم

مادرم هم برای من آرزوی خوشبختی کرده بود

 و مادرش هم برای مادرم

ناامید نیستم

یک روزعاقبت،

 دختری  از نسل ما خوشبخت خواهد شد

 

این شعر از وبلاگ بهاره منصوری ( سنگ، کاغذ، قیچی ) و تاریخ 91/10/14 باعث شد یه مطلب قدیمی رو به روز کنم.

 

اونچه که در ادامه ی مطلب نوشتم، غصه ی زندگی ِ کسی ِ که شاهدِ خیلی از لحظه هاش بودم، اگه خواستید اون رو بخونید، فارغ از قضاوت ها، فقط دل بسپرید به درد ِ دلش...

 

 

چندین سال پیش، یه همچین روزی، همچین ساعتی، زن و مرد این قصه، بعد 22 سال زندگی مشترک از هم جدا شدن.

صبح مثله همیشه بیدار میشن، صبحونه میخورن، حتی مرد آهنگ مورد علاقه اش رو گوش میده، بعد مدارکشون رو برمیدارن و با دختر 19 سالشون میرن محضر. پسرشون اون موقع مدرسه بود.

برای طلاق 3 تا شاهد لازم داشتن که از خیابون روبروی محضر میارن! کلی کاغذ رو امضا میکنن. زن عصبیه، میلرزه، نمیتونه درست امضا کنه، مرد اما میخنده و گهگاهی شصتش رو حواله ی زن میکنه . امضاها که تموم میشه، محضردار میگه به سلامت! شما دیگه رسما زن و شوهر نیستن. اینو که میگه زن بغضش میترکه و پناه میبره تو آغوش دخترش و با هم گریه میکنن. مرد اما باز میخنده. از محضر که میان بیرون، قصه درست میشه مثله فیلما. هرکی یه طرف میره. دختر میاد باباش رو بغل کنه که اون میگه: خانوم شما دیگه بچه ی من نیستید. برادرتون هم همینطور؛ این رو به اونم تفهمیم کنید! پاهای دختر شروع میکنه به لرزیدن و دندوناش محکم به هم میخوره. باباش رو هی صدا میکنه، اما اون محل نمیذاره و میره. دختر تا آخر خیابون صداش میکنه به این امید که برمیگرده، اما مرد حتی پشت سرش رو هم نگاه نمیکنه...

پسر قصه که از مدرسه برمیگرده، با ترس از خواهرش میپرسه: تموم شد؟ دیگه بابا نمیاد؟ خواهرش بغلش میکنه و با بغض میگه، نه نمیاد، از این به بعد باید بیشتر هوای همدیگه رو داشته باشیم. اولین شب براشون خیلی سخت بود. مثله اولین عید، نه اینکه جاش خالی باشه، نه، اون خیلی وقت بود که نبود، اما اون شب انگار آخرین امیدها هم از بین رفته بود. اون شب هرکدوم میخواستن وانمود کنن خوبن، اما نبودن. خیلی بد بودن، خیلی...

طول میکشه، نه به عدم حضورش، بلکه به شرایط جدید عادت کنن. چند وقت بعد امتحانای دانشگاه ِ دختر بود. از کارش مرخصی میگیره و بعد امتحانش تصمیم میگیره بره و سری به باباش بزنه، با خودش فکر میکنه که وقتی بره پیشش اون طاقت نمیاره، اما مرد، وقتی دخترش رو میبینه حتی جواب ِ سلامش رو هم نمیده! دختر به روی خودش نمیاره و میشینه کنارش، یک ساعت، دو ساعت، سه ساعت، اما مرد انگار اون رو نمیبینه، دو سه کلمه ای کوتاه حرف میزنه، ولی طوری رفتار میکنه که دختری اونجا نیست، بعدشم به دخترش میگه میخوام برم خونه. یعنی برو گمشو! دخترم بلند میشه بره که باباش بهش میگه: دفعه ی آخریه که اومدی اینجا!

پسرشون مغرور بود، هیچ وقت نه بهش زنگ میزنه و نه تلاش میکنه برای دیدنش، دختر اما چند بار دیگم خواست، که بازم نشد.

اونا چند باری توی دادگاههای مربوط به حضانت پسر و خرجیشون همدیگه رو دیدن. خیلی اتفاقا می افته، خیلی زیاد. روزای سخت و تلخی رو گذروندن. هر روز دعوا و آشوبی بود. زندگی این سه نفر از اون به بعد همه اش دلهره بود. بچه ها همیشه یه ترسی داشتن از اینکه اشتباهی نکنن که باباشون به خاطرش، مادرشون رو زیر سوال ببره. باباشون پیش هرکی که میدونست رابطه ای باهاش دارن، از دورترین و نزدیک ترین فامیلها و از قدیمی ترین و جدیدترین دوستها، رفت و ازشون بد گفت. اینجوری شد که اونا رابطشون رو باهمه محدود کردن، به خاطر حرفهای مرد، دخترشون از کار بیکار شد. مسیر زندگی دختر به خاطر باباش بود که عوض شد. به مدت بعد، مرد ادعای حضانت پسر رو میکنه، و تا حکم دادگاه بیاد، با تهدیداش زندگی رو برای زن و بچه هاش زهر میکنه، کابوس نبودن پسر، دختر و مادرش رو دیوونه کرده بود. تا اینکه مرد حضانت پسر رو در ازای اینکه ماهیانه ای که دادگاه براش مقرر کرده بود نده، به مادر می بخشه و پسرش رو در ازای گذشتن از ماهی 50 هزار تومان می فروشه. غوغایی بود زندگیشون اون روزها. اما همه ی اینها گذشت.  

یه روز بعد یه سال از این جدایی، پدر به دخترش زنگ میزنه و میگه، اگه میخوای راحت زندگی کنی بیا محضر و امضا بده هیچ حق و حقوقی از من نمیخوای، منم بهت پدر بودنم رو وکالت میدم و اگه این کارو نکنی من قانونا پدرتم و همه ی اجازه هات به من سپرده شده و تا آخر عمرت عذابت میدم. دختر قبول میکنه. روزی که مرد، پدر بودنش رو به حراج گذاشته بود، همدیگه رو میبینن، اون بعد کلی امضاهای مختلف از دخترش گرفتن، پایین برگه وکالت دخترش مینویسه: خیر نبینی در دو دنیا، سیاه بخت بشی! اون روز تو اون دفترخونه، دختر زار زار گریه میکنه. خانومه دفتر دار گریه میکنه. زن گریه میکنه. مرد دفتردار گریه میکنه. مرد ِ قصمون اما بازم میخنده! و وقت خداحافظی به دخترش میگه: دخترم نیستی، یادت باشه، اینم سندشه...

 


دیگه همدیگه رو نمیبینن، هیچ وقت. روز عقد دختر باباش نبود، توی محضر، کنار سفره عقد، پدر عروس نبود. وقتی پدر داماد میره که  امضا کنه، بغض دختر میترکه. مامانش اما دستش رو محکم فشار میده و میگه کنارتم. پشتتم. قوی باش و دختر دل میسپره به دست های مادر و گرمای وجود مرد زندگیش.

مرد این قصه، این روزها بازم نیست. توی زندگیشون، توی لحظه هاشون. نیست که ببینه پسرش قد کشیده و برای خودش مردی شده. اون هیچ وقت نبود. جاهایی که دختر نیاز داشت به مردی که حامیش باشه نبود، جاهایی که نیاز داشت که تکیه گاهی داشته باشه نبود. وقتی که شوهرش، بسته به حالی که درگیرش بود، اون رو به فحش میکشید و دست روش بلند میکرد نبود که دخترش بهش پناه ببره. وقتی همسر دخترش و خانوادش به خاطر بچه ی طلاق بودن، هزار تا نسبت بهش میدادن نبود. نه تنها که نبود، نه تنها که حمایتش نکرد، بلکه تلاش کرد با پیدا کردن شوهر دخترش، و تهمت ها و ناسزاهایی که پشت سر مادر و دختر میگه، دختر رو هر روز بی پناهتر و بی اعتبارتر کنه.

اینا رو دخترشون برام تعریف کرده. دختری که حالا ماههاست از همسرش جداشده. دختری که طلاق براش یه وحشت بود، یه ترس بود، دختری که من شاهد بودم از همه ی وجودش استفاده کرد تا این مهر لعنتی تو شناسنامش ثبت نشه، غافل از اینکه مردِ زندگی ِ خودشم نامرد بود. دختری که سرنوشت مادرش، حتی تو جزئی ترین اتفاقاتشم براش تکرار شده. مادری که خودش و مادرش هم اسیر همین سرنوشت بودن! باور کردم چون از نزدیک میشناسمشون، شاید شبیه ِ قصه ها باشه، اما باور کنید که قصه نیست. باور کنید که حقیقت ِ محض ِ.

دخترشون میگفت: هرسال این روز که میشد، به مامانم تبریک میگفتم، اما حالا میفهمم درد یعنی چی. حالا می فهمم مادرم این همه سال چی کشیده. حالا می فهمم سالگرد یه همچین اتفاقی تو زندگی آدم، اونم آدمی که با همه ی خودش و احساسش زندگیش رو شروع کرده و بعد سراب رو دیده، چقدر میتونه سنگین باشه.

دختر گریه میکنه و میگه: درسته که خودم راه اشتباهی رو رفتم و آدم نامناسبی رو انتخاب کردم، اما من، دختر ِ کم سن و سال ِ بی تجربه و ضربه خورده ای بودم که نیاز داشت به شونه ای که بهش تکیه کنه، دختری که هیچ کس براش بزرگتری نکرد، هیچ کس نبود که بهش بگه راهی که داری میری اشتباهه، حتی مادری که خودش درد ِ بی بزرگتری رو کشیده بود. مادری که اونقدر اسیر تامین کردن ساده ترین نیازهای ما بود که فراموش کرده بود، بچه هاش نیازهای اساسی تری هم دارن! دختر میگه: شاید بیشتر از همه خودم مقصر باشم اما تو که دیدی تو چند سال تاهلم، با چه چیزهایی زندگی میکردم، چند بار ساختم و خراب شد و من باز شروع کردم، تو که دیدی چه راههای رفتم، ، تا این اتفاق نیفته، تا این بار سنگین رو شونه هام نیفته، تا موهای سفید مامانم بیشتر نشه و زخمش دوباره سرباز نکنه، اما انگار این مهر لعنتی تو زندگی ِ ما برای همیشه سایه انداخته... و من این روزها تنها آرزویی که برام باقی مونده، دیدن ِ لبخند، آرامش و موفقیت ِ برادرم ِ.

دختر میگه: امروز حتی جرات نگاه کردن به چشمهای مادرم رو ندارم ...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۱/۱۰/۱۴
رها