سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده

خرده جنایت های زناشوهری

دوشنبه, ۴ دی ۱۳۹۱، ۰۹:۵۳ ق.ظ

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


به نظر من خرده جنایت های زَناشوهری، یکی از کتابهاییه که هرکس باید در طول زندگیش حتما اون رو بخونه. این کتاب به قلم اریک امانوئل اشمیت  یک نمایشنامه 87 صفحه ایه که در اون از داستان زوجی میگه که طی یک حادثه مرد اون دچار فراموشی میشه و حافظه اش رو از دست میده اما بعد از بازگشت به خونه تلاش میکنه با توجه به صحبت های همسرش و مرور خاطراتشون خودش رو بشناسه. وقتی داستان رو میخونیم، هرچقدر جلوتر میریم بیشتر برامون این سوال پیش میاد که آیا زن و مرد با هم صادقن؟ آیا چهره ای که زن از مرد نشون میده واقعیه یا میخواد حالا که این موقعیت رو به دست آورده از اون چیزی رو بسازه که ایده آل خودش بوده؟  آیا واقعا مرد دچار فراموشی شده؟ و ...

چه بسا یک گانگسترم، اونم یک گانگستر رذل، که حتا تو کار خودش هم نادرست بود و تو خیابون حسابی خدمتش رسیدن. حالام زنش داره سعی میکنه به خوردش بده که تصادف کرده تا شاید سر راهش بیاره. از فراموشیم استفاده کنی تا به راهم بیاری. شایدم یک قاتلم که هنوز کسی بهش مظنون نیست و تو هیچی بهش نمیگی که ازش حمایت کنی...

وقتی داشتم این قسمت رو میخوندم از خودم پرسیدم اگه من تو این شرایط قرار میگرفتم چکار میکردم؟ اگه موقعیت این رو داشتم که از فراموشی یه آدم برای اصلاح اون استفاده کنم؟ یا اینکه اگه خودم دچار فراموشی بشم، میپسندم که کسی بهم دروغ بگه تا ضعف های شخصیتم و یا حتی اشتباهات گذشتم رو اصلاح کنه ؟! و هرچقدر با خودم فکر کردم و روزهام رو مرور کردم دیدم جواب همیشه برای من ثابت بوده: واقعیت خودم و آدمها بیشتر از هرچیزی برام اهمیت داره، حتی اگه اون واقعیت تلخ ترین باشه. غیر حقیقی بودن، تو ذهن من سدهایی ایجاد میکنه که خیلی زود اثرش رو تو زندگیم نشون میده، برای همین ترجیح میدم با اصل ِ هر چیز و هرکس روبه رو بشم، حتی اگه اون اصل باعث عذابم بشه. من نمیتونم *کوری رو به خاطر آرامشش تحمل کنم. نمیتونم به خاطر بهم نخوردن آرامشم، خودم رو به ندیدن بزنم، به نفهمیدن؛ نمیتونم با دلایل واهی خودم رو مشغول کنم. چرا که ایمان دارم حقیقت یه روز میاد و جایگاهش رو پس میگیره. چرا که مطمئنم این حقیقته که بهم کمک میکنه رشد کنم.

اگه منو دوست داری، کج و کوله، علیل، پیر، مریض قبولم می کنی ولی به شرطی که خودم باشم. اگه منو دوست داری، " من " رو میخوای، نه انعکاسی از من رو .

یادمه همیشه به عزیزی میگفتم: من میتونم با تو، با خود ِ تو – حتی سرشار از اشتباه – زندگیم رو بسازم به شرطی که واقعا تویی وجود داشته باشه. من خود ِ تو رو میخوام، نه هر روز یه نفر رو!

عقل در این نیست که جلوی احساسو بگیری ، بلکه در اینه که همه چیزو احساس کنی . هر طور که باشه .

این کتاب سرشار از حرف ِ . سرشار از جملاتی که باعث میشه فکر کنیم. سرشار از سوالاتی که جواب دادن به اونها باعث میشه کمی بیشتر به خودمون نزدیک بشیم. خیلی حرفها تو کتاب هست که هر کدوم نیاز به یک پست جداگانه داره که تصمیم دارم به مرور زمان از بعضی از اونها بنویسم. اگر اون رو نخوندید، از دستش ندید. خوندنش رو به همتون پیشنهاد میکنم.


     

*بگذار تا شیطنت عشق، چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید هرچند معنایش جز رنج و پریشانی نباشد اما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل نکن. دکتر علی شریعتی


*جملات با رنگ متفاوت برگرفته از متن کتاب است.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۱/۱۰/۰۴
رها

نظرات  (۰)

هنوز هیچ نظری ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی