سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده
بایگانی

زنِ دوم

چهارشنبه, ۲۶ مهر ۱۳۹۱، ۰۸:۲۷ ب.ظ

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


بهرام (محمدرضا فروتن): من زندگیمونو دوست دارم مهتاب

مهتاب (نیکی کریمی): منم زندگیمونو دوست دارم، واسه همینم نمی ذارم هیچ کس حتی خود ِ تو اونو خرابش کنی ... نمی خوام به روزایی برسم که وقتی پیش منی به فکر اونایی! یا وقتی من به فکر توام، پیشم نیستی!

" زن دوم " یکی از فیلم های آروم و مورد علاقم ِ که خیلی از صحنه های اون هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه، مثل لحظه ای که بعد از گذشت این همه سال، بهرام هنوز با این آهنگ اشک از چشماش سرازیر میشه. مثل بغضی که بعد از سالها با شنیدن صدای مهتاب و دیدن اون میشکنه. در هم کوبیده شدن مهتاب وقتی تو فرودگاه شاهد برگشتن زن و بچه ی بهرامه، نگاه کتایون رو فراموش نمیکنم وقتی مهتاب بهش میگه که برای همیشه میره. کتایونی که نه رفتنش رو فهمیدم نه برگشتنش، کتایونی که حتی اگر هم نمیرفت هم، باز عاشقی اتفاق می افتاد...

از نظر من، این فیلم عین واقعیته. من مهتابو حس میکنم. اوایل شاید نه، اما الان میفهمم چرا خواست پنهون بمونه، میفهمم چطور بودن بهرام همه ی زندگی مهتاب بود و اونو از همه چیز و همه کس بی نیاز میکرد

رفتنش رو میفهمم. مهتاب چقدر شبیهِ من بود. نمیتونست به کم قانع باشه، همه ی بهرام باید مال اون می بود، و بازگشتن کتایون و بچه اش این بودن رو تقسیم میکرد. حس میکرد و میفهمید که روح و همه ی وجود بهرام هم باهاش زندگی میکنه، اما این بین بچه ای بود، که هرچند از نوعی دیگه، اما با حضورش عشقی تو وجود بهرام ریشه گرفت که جلوی چشم مهتاب رشد میکرد و نمیتونست ازش فرار یا حتی دردش رو کم کنه. بچه ای که ثمره ی زندگی ِ بهرام با زن دیگه ای بود. تو این قصه زنی بود که وقتی با مهتاب دست داد، نگاهش لرزید. دلش لرزید. زنی که برگشته بود تا اشتباهش رو جبران کنه و برای همیشه تو جایگاهِ همسر و مادر ِ بچه ی مردی که زندگی ِ مهتاب بود بمونه. بچه ای که بهرام نمیتونست ازش بگذره، و مهتاب هم نه میتونست باهاش کنار بیاد، نه توانایی قسمت کردن بهرام رو باهاش داشت...

مهتاب رفت، چون همونطور که خودش گفت: " بیشتر از این نمیشه توی برزخ معطل موند، حتی اگه ایستگاه بعد جهنم باشه. میخوام برم، میفهمی ؟ میخوام برم تا تو برام بهرام باقی بمونیو این خونه، خونه ی ما، حتی تو خیال، میخوام همون مهتابی باقی بمونم که هر دومون میشناسیم..."

فکر کردن به روزهای بهرام قلبم رو سنگین میکنه. دلم میگیره وقتی نگاهش یادم می افته. اون بیشتر از یه حدی تلاشی نکرد. نه اینکه نخواد و نه اینکه عاشق نبود، تلاش نکرد چون در برابر اونچه که بود کاری از دستش ساخته نبود، از دست هیچ بنده ای ساخته نبود! شاید میدونست مهتاب درست میگه و به حرفهاش ایمان داشت. مهتاب رو خوب میشناخت، فهمیده بود نه در توان مهتاب که در توان هیچ عاشقی موندن تو این شرایط نیست. بهرام نتونست بمونه و ببینه اون درد میکشه و برای همین غرق شد تو آتیشی که هیچ وقت تو وجودش خاموش نشد ...

 

دنبال تائید یا تکذیب نیستم و درست یا نادرست، من گاهی کاملا نداشتن رو، به کم داشتن ترجیح میدم و در مورد بعضی چیزها نمیتونم به حداقلها قانع بشم. اگر در توانم باشه تمام تلاشم رو برای داشتن و بودن کامل ِ ( از نظر خودم و به معنای حالتی که من رو راضی میکنه ) کسی یا چیزی که میخوام انجام میدم، اما وقتی ببینم با وجود تلاش و خواسته ی من کاری از دستم برنمیاد، ترجیح میدم از اونچه که میخوام بگذرم تا اینکه کنارم باشه و حسرتش حتی تو لحظه های داشتنش هم ازم جدا نشه...  


 

 

توضیح نوشت:

هدف من از نوشتن این متن توضیح و نقد فیلم نبود و همه ی اونچه که خوندید، احساس و نگاه کاملا شخصی ِ من ِ ، تنها به قسمت هایی از فیلم و حقیقتی ِ که تو زندگی ِ خودم جاری ِ

 

خوشحال میشم نگاه شما رو هم راجع به این مساله بدونم

 

 موسیقی نوشت:

تمام ِ تو سهم منه، منو به کم قانع نکن... 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۱/۰۷/۲۶
رها

نظرات  (۰)

هنوز هیچ نظری ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی