سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده

قصه ای که غصه بود

شنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۱، ۱۲:۱۵ ب.ظ

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


اولین باره که میبینمش. 9-28 سالشه. قد بلندی داره، مانتوی قرمز پوشیده با شلوار جین. پوستش سفیده. چشماش درشت و قشنگه. تو نگاه اول خیلی آرومو جذاب به نظر میاد. خودم رو معرفی میکنم. سرد و بی جون باهام دست میده

کنارش میشینم. چند دقیقه نگذشته که شروع به سوال پرسیدن میکنه. میدونم سوالها رو میپرسه چون میخواد خودش جواب بده. پاسخ خیلی کوتاهی میدم و اون بدون اینکه چیزی پرسیده باشم شروع به حرف زدن میکنه.

میگه : دوماهه عقد کردم، ازدواجمون سنتی بود، یه نفر معرفیش کرد و یه سال با هم در ارتباط بودیم تا اینکه عقد کردیم. اما اصلا راضی نیستم. شوهرم با من خیلی فرق داره. آدم نمیتونه بشناسش، خیلی کم حرفه. اصلا باحال نیست، من حوصلم سر میره!

بهش میگم: کم حرفی چیز پنهونی نیست، مطمئنا تو این یک سال متوجه شده بودی و حتما چیزای بهتری داشته که باعث شده کم حرفیش برات اونقدر پررنگ نباشه. می پرسم: دلایلت واسه ازدواج باهاش چی بوده؟

میگه: همه از خوبیش میگفتن. خودمم میدیدم که با بقیه پسرایی که دیده بودم فرق داره و خیلی سادست... با خودم گفتم ازدواج میکنم، خسته که شدم ازش جدا میشمو چون پسر خوبیه، مهریه ام رو بهم میده...

سرم سوت میکشه از حرفش. باورم نمیشه چطور یه آدم میتونه اینقدر بی وجدان باشه و به این راحتی زندگی خودش و دیگری رو به بازی بگیره. باورم نمیشه، تاحالا ندیده بودم که یه زن اینطور به مردش نگاه کنه. یادحرفهای عزیزی می افتم که میگفت: کم نیستن زنهایی که بد باشن، زنهایی که هدفشون از ازدواج فقط مادیات و گرفتن مهریه است. و بعد خودمو به خاطر میارم که چطور میخواستم باهاش مخالفت کنم...

حضورش برام سنگینه. نفر سومم به جمعمون پیوسته و من سکوت میکنم. حرفهاش رو میشنوم که چطور لحظه های عشقبازی با شوهرش رو مسخره میکنه و اون رو بچه مثبت و بی تجربه میدونه. صداش هنوز یادمه که با چه افتخاری از مقایسه شوهرش با دوست پسرهای سابقش تو ریزترین و درشت ترین مسائل میگه و میخنده و البته گه گاهی هم از بعضی تفاوتها ابراز ناراحتی میکنه!!!! و بعد خیلی راحت میگه: هر موقع خسته شدم میرم با یکی دیگه عشق و حالمو میکنم....

وقاحت و گستاخیش حالمو بد میکنه. از این قصه ها و این حرفها از زبون این و اون زیاد شنیده بودم، اما همیشه برام در حد همون قصه بود، اونم یه قصه ی تلخ و باورم نمیشد که میتونه واقعی باشه. تا اینکه با چشمای خودم شاهدش بودم. دیگه نمیخوام بشنومش. دوست داشتم ندیده بودمش، دوست داشتم برام در حد یه قصه باقی میموند. دوست ندارم باور کنم این آدمها هستن، حضور دارن و یه نفر دیگه رو اسیر سیاهی و پلیدی خودشون میکنن...

شب همسرش میاد دنبالش. سوار ماشین که میشیم، تا خود مقصد سکوت میکنم، اون اما هی حرف میزنه. مردش همچنان ساکته و فقط گاهی نگاه تلخی بهش میکنه. و من حالا چقدر معنای این سکوت و این نگاه رو درک میکنم...

موقع خداحافظی دلم به درد اومده و یه عالمه سوال تو ذهنم شکل گرفته ...

چرا آدمها اینقدر بد میشن؟ چه اتفاقی می افته؟ چرا وقتی یه نفر خوبه، دیگران به خودشون اجازه میدن ازش سو استفاده کنن؟ چرا معنای خوب بودن میشه حماقت و سادگی؟ چطور بعضیا دلشون میاد با اصل وجودیشون – انسانیت – این کارو کنن؟ چطور بعضیها میتونن آرامش داشته باشن؟ شب چطور خوابشون میبره؟ دنبال چی میگردن تو زندگیشون؟ لذت و آرامش براشون چه معنایی داره؟ انسانیت و پاکی چطور؟ و ...


توضیح نوشت:

این رابطه یه دنیا حرف داره. خیلی چیزها میشه تو این زندگی دید و فهمید. چیزهایی که بسته به نگاه ما، با هم تفاوت داره.

لازمه توضیح بدم که من هیچ قضاوتی نکردم و تنها اونچه که شنیدم به همراه احساسی که در من به وجود آورده بود رو نوشتم. این رو هم میدونم که هر آدمی سرشاره از خصوصیات خوب و بد. اما گاهی بدیها اونقدر پررنگ و کثیفن که باعث میشه نه نقاط روشن خود شخص دیده بشه، نه نقاط منفی دیگری!

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۱/۰۷/۱۵
رها

نظرات  (۰)

هنوز هیچ نظری ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی