سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده

غمِ نگاه ِ آخرت

يكشنبه, ۹ مهر ۱۳۹۱، ۱۰:۴۵ ق.ظ

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


چشمام تازه گرم شده که باز اون خواب تکراری رو میبینم. تو خیابون، تو خونه، تو محل کار و تمام جاهایی که باهم بودیم میبینمش که داره میره و ازش میخوام – درست مثله همون روز روی اون پل هوایی، درست مثله همون روز کنار در ورودی اون ساختمون – ازش میخوام بذاره برای آخرین بار دستشو بگیرم، ولی دستمو پس میزنه. بهش میگم واسه رفتن، زمان زیادی داریم، با حالتی ترسناک و چشمایی سرشار از تنفر بهم نگاه میکنه و هلم میده به سمت جلو و میگه راهتو برو و دستهاش رو از کنار دستهام که بهش نزدیک شده دور میکنه...

4 ماه و 12 روزه که هر بار به یه شکل این نگاه تو خواب های منه. از این نگاه میترسم. از این نگاه سرشار از تنفر برای خاطر هیچ – قسم میخورم هیچ - میترسم. از این نگاهی که بهم میگه همه چیز، همه چیز دروغ بوده و تُو، تو زندگی من بی ارزشی میترسم. از این نگاهی که بار اول نیست بدون اینکه بدونم جرم چیه محکومم میکنه میترسم. 7 سال و 9 ماه و 26 روز پیش هم عزیزی - عزیزترینی شاید! - اینطور نگاهم کرد. و این روزها، تو خواب و بیداری این نگاه ها با هم همراه شدن. هر بار از چشمهای یکیشون این نگاه رو میبینم، چشمها رو میشناسم، چهره رو هم میبینم اما این نگاه لعنتی، اونقدر یکیه، که نمیدونم کدومشونه که بهم خیره شده.

تو خوابهام میبنمش، میبینمشون. من دارم گریه میکنم، گریه میکنم که حداقل دستهام رو بگیرن، اما نگاهم میکنن و رد میشن. نگاهم میکنن و عجله دارن برای نبودن من...

دیشب، خواب بود، نگاه هم بود، اما درست لحظه ی آخر، وقتی که نفسم بند اومده بود و میدونستم که میره، اونم به دردناک ترین حالت ممکن، بغلم کرد، بغلم کردو من تو آغوشش گریه کردم. بهش گفتم که خواب دیدم رفته، خواب دیدم دستهام رو هم حتی نگرفته!، بهش گفتم که اینقدر ترسیده بودم که هرشب خوابِ این حسرتها رو میدیدم، بهش گفتم که قبلا تو بیداری طعم تلخ ِ این دردو چشیدم و  تحمل ندارم این خواب بخواد واقعیت بشه، بغلش کردم و گریه کردم. اون اما همچنان ساکت بود و هیچ نمیگفت. آروم تر که شدم، روبه روش ایستادم، دستهاشو محکم فشار دادم، نگاهش کردمو گفتم: حالا میتونی بری، باید بری، میخوام که بری، حالا دیگه هیچ وقت، مطمئنم هیچ وقت حسرت خداحافظی به دلم نمی مونه. اون اما هنوز ساکت بود. بهش گفتم حالا دیگه حداقل سرنوشت بی وقفه تکرار نمیشه. بهش گفتم و اون رفت بدون کلمه ای ...

نمیتونم ساعتو ببینم، برای بار چندمه که از خواب پریدم. کمی جابه جا میشم، به بغل دستم زل میزنم، گلوم سنگین شده و نفسهام به شماره افتاده، آروم از جام بلند میشمو میرم کنار پنجره، چندتا نفس عمیق میکشم و اونقدر به ماه نگاه میکنم تا آروم بگیرم...

ماه دیشب کامل بود...

 

موسیقی نوشت:

عنوان پست الهام گرفته از این آهنگه


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۱/۰۷/۰۹
رها

نظرات  (۰)

هنوز هیچ نظری ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی